مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
اتفاقات زیر مال یکی دو روز نیست... قسمتی از مدت ها زندگی توئه! 1. بعد از ورود به دبیرستان برای اولین بار وقت می کنی با دوستات بری بیرون. طبق معمول بعد از کلی بامبول که سر بیرون رفتنشون در میارن و تو تا می تونی حرص می خوری بالاخره به توافق می رسید برای ساعت قرار. وقتی می رسی به قرار بعد از نیم ساعت بالاخره لطف می کنن تشریف میارن و تو و دوستت در کمال ناباوری نگاه می کنید به دوستای مثلا معتقدتون که تا تونستن لباشونو برق انداختن و سرخ و زرد کردن! حرص می خوری! 2. هر روز خبر گندکاریای یکی از بهترین دوستات با دوست پسرش بهت می رسه! حرص می خوری! 3. دوستت از یه معلم بسیار بسیار مهربون و مظلوم (که همیشه به کلاسش بی احترامی میشه) همراه با تو اجازه می گیره که برای یه سری کار بیاد بیرون. معلم اجازه میده. بهشون میگی: دلم می سوزه. هر دفعه نصف بچه ها سر کلاسش نیستن. با این که معلم بدی نیست... دوستت میگه: آره... گناه داره! می رید برای کارا. دوستت می شینه با یه سری دیگه به خنده و گفت و گو!!!! تو هم کار چندانی نمی کنی ولی خب... بعد از مدتی دوستت دیگه توی نمازخونه نیست... بعد ازش می پرسی کجا رفتی؟ - بیرونم کردن!!! - کی بیرونت کرد؟ - فلانی فحش داد! - اون که کارشه! - رفتم برا یه کار دیگه... - اما تو به اسم چیز دیگه ای اجازه گرفته بودی. - دلم می خواست... به همین راحتی! دلم می خواست... اون یکی دوستت به طرفداری ازش بلند میشه... یه ذره فک می کنی... هر وقت دلسوزی یه نفرو بکنی و حرصشو بخوری فک می کنه نامرد تویی و بقیه دلسوز! همیشه همین بوده... یه ربع مونده به آخر کلاس فیزیک... کم کم اشک تو چشات جمع میشه. برای فرار از دست بقیه می پری بیرون. دو دقیقه بعد میای تو... دوباره اشک تو چشات جمع میشه. از کلاس می ری بیرون و تو بقل همون دوستت زار می زنی... معلم فیزیک هاج و واج می مونه! حرص می خوری! 4. خیلی وقته به یکی از دوستات فقط و فقط به خاطر خودش و مشکلاتی که بعدا براش پیش میاد میگی تو رو خدا لاغر کن. بیرون می ریم سه برابر ما چیپس و کوفت می خوری... هر روز داری چاق تر میشی. چرا به فکر خودت نیستی؟ - دلم نمی خواد! به همین راحتی! حرص می خوری! 5. همیشه بیشتر کارای گروه رو دوش توئه... یا حداقل باید این قد حرص بخوری تا بالاخره لطف کنن و یه نیم ساعتی از وقت گرامشونو بذارن رو کار... تو کار می کنی اونا نمره می گیرن. حرص می خوری! 6. با یکی از دوستای نتی خیلی قدیمی مشکل پیدا کردی. از یه چیزی ازش ناراحتی... بعد از مدت ها وقتی به روش میاری خیلی راحت میگه: تو همه چیزو بزرگ می کنی... حرص می خوری! بیشتر از اون حدی که به خاطر اون مشکل حرص خوردی... 7. هر وقت به یکی از دوستات میگی فلان کارت اشتباه بود، خیلی راحت شونه خالی می کنه! - یادم نیست! - من منظورم چیز دیگه ای بود! - نه خیرم! و اخماشو می کشه تو هم... بعدش یادش میاد که می تونه عذرخواهی کنه... حرص می خوری! 8. یکی از دوستات داره با اون یکی جاشونو قبل از امتحان درست می کنن که خوب تقلب کنن. بارها باهاشون حرف زدم که این کار درست نیست وقتی خودتون تا خرخره کتابو جویدید! خانوم اخماشونو می کشن تو هم که: مگه من الان داشتم چی کار می کردم. داشتم جامو درست می کردم سر امتحان راحت باشم!!!! در کمال ناباوری فقط نگاش می کنی! بیش از اندازه حرص می خوری! 9. فوضولی اضافی باعث ایجاد مشکلاتی میشه! حرص می خوری! 10. از دست دوستات حرص می خوری... بیش از اون چه که باید! و بیش از اون چه که باید براشون مایه می ذاری! کلا هم اعصاب درست حسابی نداری... می ریزی تو خودت... تا چند سالگی می تونی مثه آدم زندگی کنی؟! آره! همون که بقیه میگن: پ.ن:
اضافات: دوستان! من هنوزم عاشق دوستامم! هنوزم می میرم براشون... هنوز حاضرم براشون حرص بخورم! به نام آن که پس از سختی آسانی را قرار داد... شعرانه: شهر قصه هایش درد بی خوابی داشت حسرت یک نم ز بر دل بی هوای شهر قطره ی بی کران را می فهمید از دلش گه که می شکوفید قدر این یک دم را می فهمید شهر چهره اش از صدا نشانه نداشت کور گشته بود از این بی خوابی او که حتی خیال آسوده نداشت شهر از تنگی ثانیه به هوا مانده در این دوراهی تردید ز شهر وز دلش جوی حل مشکل نبد چنین آسان وقتی از دل رنگ * سلام! خوبم! خوبید؟ پست! بعد از چند ماه و اندی! پست آدم وار. پستی که خودم حس کنم پسته! این دیوونه بازیا عوامل بعد از امتحانات فشرده س! سالمم! شعر بالا از خودم بود. یاد گرفتم! دارم شعر میگم هی! خوش حالم! متن زیر هم از خودمه. مال خیلی وقت پیشه. اون موقع خوش حال نبودم! الان خوبما! اما خیلی دلم تنگ شده بود برا یکی مثه قیصر... نمی دونم! شاید ماها یه جای کار کم می ذاریم که تا طرف فوت کرد، می فهمیم یه همچین عنصری هم وجود داشته! متاسفانه جای تاسف داره! خسته خستگی ببین که چه طور در نسوجم رخنه کرده و همه را به سلطه ی خود درآورده ببین! نگاه کن که چه طور می ترساندم از ادامه ی راه که چه طور دورم می کند از اراده شاعر! کجایی که بتوانی باز فریاد بزنی "خسته ام از این کویر"؟ بی تو جرأت خواندن زمین به نام "کویر کور و پیر" از همگان سلب شده خسته ام شاعر! خسته از "این هبوط بی دلیل" که شاید بی دلیلی اش، دلیل تمام نفس های مملو از پرسشم باشد! کاش راه تاریک است... تنهایی، راه را برایم تنگ تر و تیره تر می کند. شاعر! حتما تو که رفته ای، می دانی چیستی و چرایی راه را کمکت را خواهانم شاعر! این جا روشنگری برای باقی راه نیست... کمکت را خواهانم... «نرگسی» پ.ن 1: پ.ن 2: پ.ن 3: پ.ن 4: پ.ن 5: پ.ن 6: در وادی دل بس که تو را جوییدم اما خبری از اسم تو نشنیدم گاه می پرسم از این دل که چه می جویی تو پاسخی به ز نوای عشق من نشنیدم! پ.ن 7: پ.ن مربوط به پ.ن 7 (!): پ.ن 8: پ.ن 9: پ پ پ پ دوستانه پارمیدا مهدی شکلات شاپرکم معرفی خوش خدانگهدار به نام جدا کننده ی حق و باطل... سلام! خیلی دلم می خواد آپ کنم. خیلی زیاد... اما متاسفانه تراکم شدید امتحانا اصلا این اجازه رو بهم نمیده... از شنبه ی هفته ی دیگه تا دو هفته بعدش به طور فشرده امتحان دارم... شرمنده اگه بهتون سر نمی زنم و بی خبرتون می ذارم... ببخشید... بر میگردم! بعد از امتحانا با یه آپ درست و حسابی و یه عالمه حرف برمیگردم... پ.ن ۱: دیگه حالم از این پ.ن ۲: امام صادق (ع): راست بگویید!!! (عین حدیثه! امام صادق حتی اسم دروغ رو هم نیاوردن...) وای بر ما... پ.ن ۳: از ماست که بر ماست... پ.ن ۴: سکوتم از رضایت نیست... دلم اهل شکایت نیست... پ.ن ۵: تسلیت به خاطر همه ی چیزایی که اتفاق افتاده و قراره در آینده ادامه داشته باشه... تسلیت به خاطر درسایی که از تاریخ نمی گیریم... تسلیت به خاطر اینکه روح پ.ن ۶: هر سیاهی سیاهی مطلق نیست و هر سفیدی سفیدی مطلق نیست... خدانگهدار...تو زیادی همه چیزو بزرگ می کنی...
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
مملکت و سیاستش به هم می خوره... خوش به حال اونایی که رفتن...![]()
![]()
![]()
آریاییمون معلوم نیست کجا گم شده...![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


