تبليغاتX
دختر مشرقی
 
 
 
مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!
   
 

به نام خداي احساس...

سلام. خوبيد؟ خوبم.

كمكي دير شد كه به علت امتحانات و قفل بودن مغز من بود... مهم نيست. حالا كه هستم.... كماكان هم مغزم قفله، چون با اين‌كه نهايت تلاشم رو واسه همه‌ي امتحانام كردم، ولي نتيجه‌ي خوبي نگرفتم....مشكلي نيست، جبران ميشه ايشالا. اين يكشنبه هم فكر كنم امتحاناي ميان‌ترم تموم بشن. الهي شكر...

هيچ چيز جديدي ندارم بگم، فقط يه چيزي رو ميگم كه شايد اونم خيلي جديد نباشه: خدا خيلي بزرگه، شايد يه وقتايي احساس كنيم كه خيلي بهمون كمك نمي‌كنه، اما وقتي بزرگيش رو نشون ميده كه تو فكرش رو هم نمي توني بكني و من منتظر اون لحظه‌اي هستم كه حتي فكرش رو هم نمي‌تونم بكنم....! مطمئنم بي جواب نمي‌مونم، چون قبلا دقيقا تجربه‌اش كردم.

و نمي‌دونم چي شد كه تصميم گرفتم اين شعر قيصر رو بذارم، چهار صفحه بود... اما مي‌ارزيد، وقتي داشتم مي نوشتمش كيفور شده بودم. واقعا فوق‌العاده است. واقعا قشنگه... بخونيدش... شايد يه چيزيش شبيه من بوده كه تصميم گرفتم بذارمش.

رفتار من عادي است

رفتار من عادي است

اما نمي‌دانم چرا

اين روزها

از دوستان و آشنايان

هر كس مرا مي‌بيند

از دور مي‌گويد:

            اين روزها انگار

                                    حال و هواي ديگري داري!

 

اما

من مثل هر روزم

با آن نشاني‌هاي ساده

و با همان امضا، همان نام

و با همان رفتار معمولي

مثل هميشه ساكت و آرام

اين روزها تنها

حس مي‌كنم گاهي كمي گنگنم

گاهي كمي گيجم

حس مي‌كنم

از روزهاي پيش قدري بيش‌تر

اين روزها را دوست دارم

گاهي

­از تو چه پنهان –

با سنگ‌ها آواز مي‌خوانم

و قدر بعضي لحظه‌ها رو خوب مي‌دانم

اين روزها گاهي

از روز و ماه و سال، از تقويم

از روزنامه بي‌خبر هستم

حس مي‌كنم گاهي كمي كم‌تر

گاهي شديدا بيش‌تر هستم

حتي اگر مي‌شد بگويم

اين روزها گاهي خدا را هم

                                    يك جور ديگر مي‌‌پرستم

 

از جمله ديشب هم

ديگرتر از شب‌هاي بي‌رحمانه ديگر بود:

من كاملا تعطيل بودم

اول نشستم خوب

جوراب‌هايم را اتو كردم

تنها – حدود هفت فرسخ – در اتاقم راه رفتم

با كفش‌هايم گفتگو كردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه‌ها را زير و رو كردم

و سطر سطر نامه‌ها را

دنبال آن افسانه‌ي موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چيزي نديدم

تنها يكي از نامه‌هايم

بوي غريب و مبهمي مي‌داد

انگار

از لابه‌لاي كاغذ تاخورده‌ي نامه

بوي تمام ياس‌هاي آسماني

                                    احساس مي‌شد

 

ديشب دوباره

بي‌تاب در بين درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

از پاره‌هاي ابر پر كردم

جاي شما خالي!

يك لقمه از حجم سفيد ابرهاي ترد

يك پاره از مهتاب خوردم

 

ديشب پس از سي سال فهميدم

كه رنگ چشمانم كمي ميشي است

و بر خلاف سال‌هاي پيش

رنگ بنفش و ارغواني را

از رنگ آبي دوست‌تر دارم

 

ديشب براي اولين بار

ديدم كه نام كوچكم ديگر

چندان بزرگ و هيبت‌آور نيست

 

اين روزها ديگر

تعداد موهاي سفيدم را نمي‌دانم

گاهي براي يادبود لحظه‌اي كوچك

يك روز كامل جشن مي‌گيرم

گاهي

صد بار در يك روز مي‌ميرم

حتي

يك شاخه از محبوبه‌هاي شب

يك غنچه مريم هم براي مردنم كافي است

 

گاهي نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنايي مي‌كند

گاهي دل بي‌دست و پا و سر به زيرم را

آهنگ يك موسيقي غمگين

                        هوايي مي‌كند

اما

غير از همين حس‌ها كه گفتم

و غير از اين رفتار معمولي

و غير از اين حال و هواي ساده و عادي

حال و هواي ديگري

در دل ندارم

رفتار من عادي است...

 

پ.ن 1: دعا كنيد خيلي زياد....

پ.ن 2: يه جورايي هم دلم گرفته، هم خوش‌حالم. خيلي خيلي هم سر به هوا شدم، شايد دليل بد دادن امتحانام همين باشه.

پ.ن 3: مرحله اول كارسوق قبوليدم. مرحله دوم نسبتا آسون بود.

پ.ن 4: ممكنه يه اتفاق بد بيفته كه موجب كم شدن انضباط و هم‌چنين بيش‌تر بدنام شدن من توي دفتر مدرسه بشه، دعا كنيد نشه. اخيرا بسيار بسيار شر شدم...

پ.ن 5: خيلي خوش‌حالم. چون مدرسه‌ها تا كم‌تر از دو ماه ديگه تعطيل ميشه. با وجود دوستاي خوبي كه داشتم، اما خيلي خيلي خسته شدم. امسال يه كم معني درس خوندن رو فهميدم....

پ.ن 6: ممنون از همتون به خاطر نظراي گلتون خيلي زياد... و معذرت به خاطر كوتاهي من در جواب دادن نظراتتون. سعي مي‌كنم جبران كنم.

پ.ن 7: پريروز آسمون بغضش گرفته بود. اما نمي‌تونست بغضش رو بشكنه... خيلي دلم براش سوخت، چون مي‌دونم چه‌قدر سخته آدم بغض داشته باشه و نتونه گريه كنه...

راستي يه جمله‌ي قشنگ: « نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد.»

دوستون دارم.

باي....

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Pink Bear (خرس صورتي) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط دختر باباش
 
   
 

به نام خداي آسمون....

سلام. خوبيد؟ منم خوبم. يعني «بد نيستم، كارم زياد است». زندگي چطوره؟ مي‌سازيد ديگه. نكنه دوباره مي‌خوايدبراتون روضه بخونم؟!!!! (تهديدي كه صد در صد عمل مي‌كنه!)

اينم از متني كه دفعه‌ي قبل قولش رو داده‌بودم:

از روزي كه خودم رو شناختم، فهميدم يه موجودي‌ام كه خدا اسمش رو گذاشته انسان. تو عالم بچگي خودم از خدا پرسيدم: «خدايي، برا چي منو آوردي اين‌جا؟»

خدا گفت: «واسه‌ي زندگي كردن.»

گفتم: «خدا، الاني كه من اومدم اين‌جا تو كه نمي‌خواي منو تنها بذاري؟»

خدا گفت: «نه كوچولوي من، من هميشه پيشتم. يه وقت فكر نكني كه من رفتم. اگه صدام بزني، حتما من رو احساس مي‌كني.»

به خدا گفتم: «خدا ولي تو داري ميري. اون موقع، توي اون نه ماه، من هميشه‌ي هميشه تو بغلت بودم. دوستام هم همين‌طور. خدايا نرو، من دلم واست تنگ ميشه.»

خدا گفت: «عزيزم، يه روزي دوباره برمي‌گردي پيشم. با گريه كردنت مامان رو اذيت مي‌كني. گريه نكن عزيزكم.»

ولي من باز هم گريه مي‌كردم. نمي‌خواستم از خدايي كه نه ماه باهاش زندگي كرده‌بودم، جدا بشم و پا بذارم توي اين دنياي كثيف كه آخر هيچ‌چيز و هيچ‌كس معلوم نيست. خدا رو صدا زدم.

گفتم: «خدايا، يه بار ديگه بيا. من دلم برات تنگ ميشه.»

اين دفعه جواب نشنيدم. مگه ميشه؟ يعني خدا من رو برا هميشه تنها گذاشت؟ نه، نه... يه بار ديگه خدا رو صدا زدم. احساسش كردم ولي جوابي نشنيدم. حداقل خيالم راحت شد كه خدا هنوزم هست.

تا اون وقتي كه خيلي كوچولو بودم، زياد گريه مي‌كردم. قبول كردنش برام سخت بود. كسي كه نه ماه باهاش زندگي كرده‌بودم، بره و ديگه نياد پيشم. يه مدت بعدش خدا رو يادم رفت. يادم رفت كه من يه روزي پيش خدا زندگي مي‌كردم. چند سال بعد دوباره يادم به خدا افتاد:«من واقعا پيش خدا بودم و نمي‌دونستم؟ يا...»

خيلي فكر كردم. حرف خدا رو يادم اومد كه بهم گفته‌بود:«صدام بزن، احساسم مي‌كني.»

همون موقع داد زدم:« خدااااااا، خدايي من كجايي؟»

يه لحظه احساس كردم يه چيزي تو وجودمه. وااااي، مگه ميشه؟ دست خدا رو حس كردم... چي مي‌تونستم بگم در برابر اين همه بزرگي؟

به خدا گفتم: «خدايي من... من 13 ساله كه يادم رفته تو خدايي... يادم رفته تو من رو آفريدي. اون وقت تويي كه اين همه بنده داري، هنوز من رو يادت نرفته؟!»

يه لحظه سرم تير كشيد. ولي چند ثانيه بعد ياد يه جمله‌اي افتادم كه مي‌گفت:«خدا تو هر ثانيه شش هزار بار به تك تك بنده‌هاش نگاه مي‌كنه.

گفتم:«خدا، مگه ممكنه؟»

دوباره يه چيزي تو ذهنم روشن شد:«اگه تا حالا نگات نكرده‌بود، معلوم نبود الان كجا بودي. حتي اگه يه لحظه روش رو برمي‌گردوند، فقط يه لحظه...»

مي‌دونستم اين جمله رو يه جايي شنيدم، ولي نمي‌دونستم كجا.

گفتم:«خدايا، من تسليم! تو، توي يه لحظه جواب سوالاتم رو يادم آوردي. ولي چرا تا حالا حسّت نمي‌كردم؟ چرا تا حالا نمي‌فهميدمت؟ مي‌خواستي خودم بگردم و پيدات كنم؟ واي چه لذت‌بخشه گرماي دستات. خدايي من، نروووو، بمون پيشم.»

دوباره يه چيزي يادم افتاد:«عزيزم، اگه مي‌خواي هميشه پيشت باشم، هميشه صدام بزن. حتما احساسم مي‌كني. فعلا هم كه دستم توي دستته. كوچولوي من، اين‌قدر صدام بزن، تا بغلت كنم. تا هميشه تو بغل خودم باشي. اين طوري ديگه دلت برام تنگ نمي‌شه.»

اين قدر خوش‌حال بودم كه ناخودآگاه يه بغضي افتاد تو گلوم. گريه‌ام گرفت. دست خدا رو مي‌فهميدم. احساسش مي‌كردم. اين صداي خدا بود. همين‌طوري داشتم اشك مي‌ريختم. اين چند روزه هم خيلي گريه كردم. دلم خيلي برا خدا تنگ شده. اون وقتي گه داشتم پامو مي‌ذاشتم توي اين دنياي كثيف، خدا بهم گفت: «برمي‌گردي پيشم.»

يه ذره كه فكر كردم، يه تفاوت بينشون پيدا كردم. اون اولا كه پيش خدا بوديم، هر شب تو بغلش مي‌خوابيديم. اما الان اگه هر كدوم برگرديم پيشش، معلوم نيست چه‌قدر باهاش فاصله داريم. نمي‌دونم چه‌جوري راضي شدم كه بيام اين‌جا، ولي مي‌دونم خدا كارش رو خوب بلده. قربونش برم اسمش خداست. هر چيزي رو كه به هر كسي نمي‌گن!

كودكي‌ها

باد بازيگوش

 بادبادك را

بادبادك

 دست كودك را

 هر طرف مي‌برد

 كودكي‌هايم

با نخي نازك به دست باد

 آويزان!

«زنده‌ياد قيصر امين‌پور»

پ.ن1: امتحان‌هام شروع شده. اوليش بد نبود. ولي دوميش افتضاح شد. خدا مي‌دونه چه‌قدر برا همون امتحان كوفتي بي‌خوابي كشيدم.خیلی گریه کردم.

پ.ن2: تولد خواهرم مبارك.

پ.ن3: زندگي زيباست اي زيباپسند....

پ.ن4: هفته‌ي پيش بعدازظهرها آسمون شروع مي‌كرد به گريه كردن. اونم چه گريه‌هايي. آدم دلش ضعف مي‌رفت كه بره زيرشون وايسه. يه بار فقط 45 دقيقه از دم پنجره داشتم بهش نگاه مي‌كردم.

پ.ن5: همه‌تون رو دوست دارم.

باي.......

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Pink Bear (خرس صورتي) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط دختر باباش
 
   
 

به نام خدايي كه خاك رو به «من» تبديل كرد...

سلام، سلام، سلام...... من برگشتم. از كجا؟ مسافرت. ديشب رسيديم. 9 روز تمام مسافرت بوديم. فوق‌العاده بود. خور، بيرجند، مشهد، شمال..... واي نمي‌دونيد چه‌قدر خوب بود. مشهد به ياد همتون بودم. دروغ نمي‌گم! توي شمال هم يه نم بارون زد كه خدا مي‌دونه چه‌قدر من رو سرحال آورد.  تازه، دو روز هم از مدرسه دو در شد!

خب، حالا بريم سر اصل مطلب... هر كي گفت امروز چه خبره؟ تفلدمه ديگه.... تفلدم مبارك.... ساعت 9 صبح 13 سال پيش بود كه ونگ ونگ من دراومد. اين اطلاعات كلي بود.

بقيه‌اش يه مطلبه كه خودم نوشتم و چون به نظر خيليا قشنگ بود، گفتم اين‌جا بذارمش. (يكي منو تحويل بگيره!) البت، مطلب رو حالا نمي‌ذارم. به دليل اين‌كه پيش يكي از دوستامه. فردا، پس فردا ازش مي‌گيرم، بعد اضافه مي‌كنم. جون من بياين بخونينش. ايشالا تو آپ بعدي.....

پ.ن1: عكس‌هاي سفر، توي ادامه مطلبه.

پ.ن2: محبوبه خانوم، شما كجايي دوباره؟ مي‌خواي منو بكشي تهش، نه؟

پ.ن3: دفعه قبلي با نظراتتون حسابي خوش‌حالم كرديد. يعني تركونديد.

پ.ن4: واقعا از همگي ممنون كه جواب سوالاي كارسوق رو داديد!!! بابا يه نفر پيدا نشد بياد اين سوالا رو جواب بده. نتايج مرحله اول هم همين روزا مياد.

منتظر تبريكات شما دوستان عزيز هستم!

همه‌تون رو دوست دارم. باي باي....

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Pink Bear (خرس صورتي) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط دختر باباش ادامه مطلب ... | 
 
   
 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. ام..... يه صبح بهاري.... هواي خوبيه. يعني همه‌چيز عاليه. بهتر از اين نمي‌شه!

چيه؟ تعجب كردين؟ آره من همونم. هموني كه تو پست قبلي غمباد گرفته‌بود. خدا اين‌قدر بزرگه كه نه من، نه شما و نه هيچ كس ديگه‌اي نمي‌فهمين. باورتون نمي‌شه چه‌طوري همه‌چيز درست شد. البته درست هم نشد. اما من وقتي فكر كردم ديدم اصلا ارزش ناراحتي رو ندارن. مخصوصا با حرفاي خوشگل شما كه ديگه من حسابي سرحال اومدم.

ديدين وقتي آدم سرم وصل مي‌كنه چه طوريه؟ اول يه درد و بعد يه آب خنك تو رگ‌هاش جريان پيدا مي‌كنه. الان وضعيت من شبيه سرم زدنه. يهو يه حس خوب توي بدنم جريان پيدا كرد، نمي‌دونيد چه‌قدر كيف داشت.

همين يه هفته استراحت برام كافي بود..... خيلي خوب بود. با اين‌كه اين يه هفته بيش‌ترش رو كار كردم. نصفش رو هم پاي اين كامپيوتر لعنتي بود. ديروز هم فقط داشتيم به اين اتاق ور مي‌رفتيم. تازه 200 تا از تست‌هاي رياضي‌ام رو هم زدم. كلي هم فيلم ديدم. عالي بود.....

خدا......... خيلي بزرگي. خدايي خيلي دوست دارم. خدا چي بگم؟ گفته‌بودم كه قرار بود اسفند خيلي خوب باشه و تو پست قبلي گفتم اصلا اين‌طوري نبود. الان حرفم رو پس مي‌گيرم! عالي بود...... توي همين چند تا اتفاق من درس‌هايي رو ياد گرفتم كه ممكن بود توي چندين سال نتونم به دستشون بيارم. خدا من خيلي خوش‌بختم. مي‌دونيد كي فهميدم كه يه اسفند فوق‌العاده داشتم؟ اون وقتي كه توي وب اسفندماهي نازم نوشته بود: «من امسال تازه معني فوق‌العاده رو فهميدم.» آره، من فكر مي‌كردم همه‌چيز خراب شده. اما عالي بوده. دقيقا همون چيزي كه من بهش نياز داشتم تا به خودم بيام. واي خيلي خوش‌حالم. خيلي.....

خدااااااااااا دوست دارم. خدا خيلي بزرگي......

ديگه هيچي نمي‌تونم بگم. فقط خوش‌حالم و خيلي خيلي ذوق‌زده.

زنده باد ايران......... نوروز فقط مال ايرانه. پس براي همه‌ي ايراني‌ها مبارك باشه. اميدوارم سر سفره‌ي هفت سين ما رو هم دعا كرده باشيد. من همتون رو دعا مي‌كنم. قول مي‌دم. هنوز يه دو سه ساعتي مونده. التماس دعا.... واقعا محتاجم.

بهار... فصلي كه خيلي خيلي دوستش دارم، نه به خاطر اين‌كه توي اين فصل به دنيا اومدم. به خاطر بارون‌هاي خوشگلت كه دلم مي‌خواست هيچ وقت تموم نمي‌شدن، شكوفه‌هاي خوش‌گلت كه عمرشون خيلي كمه، اما آدم رو تا آخر سال شارژ مي‌كنن. به خاطر ارديبهشت خوشگلت كه همه‌جا رو سبز سبز مي‌كنه. به خاطر خردادي كه مدرسه‌ها رو تعطيل مي‌كنه، حتي با وجود امتحاناي سختش. بهار خانوم، به خاطر همه‌چيزت دوست دارم. رنگ خدا رو توي اون بارون‌هاي قشنگت مي‌بينم. اصلا بهار اگه فقط بارون داشت و هيچ چيز ديگه‌اي نداشت دنياي نعمت بود. خدااااااااااااا.... بازم ازت ممنونم.

باورم نمي‌شه. امسال بهترين سال زندگي من بود.... همه‌چيز نو و تازه بود. واي خدااااااااااااااا....

فقط يه نكته كه بيش‌تر بر و بچ وبلاگ‌نويس يادش بودن: اون كوچولوهايي رو يادمون نره كه روز عيد بايد گوشه‌ي خيابونا بشينن. و اون كوچولوهايي كه يه كم اون ور تر كشورمون دارن روزهاشون با توپ و خمپاره سر مي‌كنن. شايد اونا عيدي به اسم نوروز نداشته‌باشن، اما دعا كنين به بركت نوروز كشورشون آزاد بشه. خدا... فقط خودت مي‌دوني چرا اونا بايد تو اين سن كشته بشن. خدا.... مي‌دونم يه جاي ديگه اجرشون رو ميدي. خدا.... قربون عدالتت....

عيد همگي مبارك. سال خوبي رو براتون آرزو مي‌كنم. ياد همه‌ي كسايي كه سال پيش عيدشون رو همين‌جا بودن و امسال ديگه پيشمون نيستند هم باشيد. به خصوص قيصر و آيدين (ستاره‌ي بسكتبال ايران)....

و به ياد ناصر عبداللهي عزيز:

بهار بهار... صدا همون صدابود

صداي شاخه‌ها و ريشه‌ها بود

بهار، بهار چه اسم آشنايي

صدات مياد اما خودت كجايي؟

 

وا بكنيم پنجره‌ها رو يا نه؟

تازه‌ كنيم خاطره‌ها رو يا نه؟

وا بكنيم پنجره‌ها رو يا نه؟

تازه‌ كنيم خاطره‌ها رو يا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم كرد

تازه‌تر از فصل شكفتن ام كرد

بهار اومد با يه بغل جوونه

عيدو آورد از تو كوچه تو خونه

حياط ما يه غربي، باغچه‌ي ما يه گلدون

خونه‌ي ما هميشه، منتظر يه مهمون

بهار بهار، يه مهمون قديمي

يه آشناي ساده و صميمي

يه آشنا كه مثل قصه‌ها بود

خواب و خيال همه بچه‌ها بود

يادش بخير، بچگيا چه خوب بود

حيف كه هنوز صبح نشده غروب بود

آخ كه چه زود، قلك عيدي‌هامون

وقتي شكست، باهاش شكست دلامون

بهار اومد برفا رو نقطه‌چين كرد

خنده به دل‌مردگي زمين كرد

چه‌قدر دلم فصل بهار رو دوست داشت

وا شدن پنجره‌ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره‌ها رو وا كرد

منو با حسي ديگه آشنا كرد

يه حرف، يه حرف، حرفاي من كتاب شد

حيف كه همه‌اش سوال بي‌جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

كه صبح تا شب دنبال آب و نون بود

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

كه صبح تا شب دنبال آب و نون بود

.....

 

پ.ن1: يه بار ديگه: سال نو مبارك.

پ.ن2: سوالات كارسوق رو توي ادامه مطلب گذاشتم. كسايي كه نمي‌دونستن كارسوق چيه برن بخونن. من با مشقت و سختي نشستم تايپشون كردم. شده بريد يه نگاهي هم بندازيد، بريد. سوالات خيلي قشنگي هست. 4 ساعت وقت داشتيم و 6 تا سوال! اگه تونستيد حلشون كنيد، جوابتون رو برام كامنت كنيد. اگه هم توضيح بيش‌تر خواستيد، بگيد.

پ.ن3: من توي اين دو هفته خيلي نت نميام. پس اگه يه وقتي نظراتون تا چند روز (تاكيد مي‌كنم: تا چند روز) بي جواب موند، دل‌خور نشيد. دو سه روز اول كه ما مي‌ريم دهمون. بعدش هم مردم مي‌ريزن سرمون تو خونه. بعد هم كه ايشالا اگه خدا بخواد ميريم مسافرت.... طرفاي كوير و مشهد و اينا.... ولي به محض اين‌كه برگرديم جواب همتون رو مي‌دم.

پ.ن4: ممنون از نظراي خيلي خيلي خوشگلتون تو پست قبل. واقعا كه كولاك كرديد. دست همگي درد نكنه.

پ.ن5: آپ بعدي يه كم ديره. 16 فروردين.....

تعطيلات خوش بگذره. باي باي.....

Medium (Media) Blog طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا! دانلود قالب رايگان Pink Bear (خرس صورتي) براي وبلاگ بلاگفا

 
 
 |    نوشته شده توسط دختر باباش ادامه مطلب ... | 
 
   
 

سلام. برعكس خيلي وقت‌ها الان اصلا خوب نيستم. اصلا اصلا..... نمي‌دونم گفته بودم يا نه، ولي قرار بود اسفندماه امسال بهترين ماه باشه، يعني من قصد داشتم تبديل به بهترين ماه بكنمش. اما چي شد؟ توي همين اسفند همه چيز به هم ريخت. از اولش با نحسي و شومي شروع شد. دقيقا از روز دومش.....

روز دومش بود كه با سميرا حرفم شد و با اين‌كه الان آشتي كرديم، اما هنوزم كه هنوزه من اعصابم به هم ريخته است.