تبليغاتX
جهت حمايت از ميرحسين موسوي كليك كنيد دختر مشرقی

دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!


 

 

 

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

ایران ای خرم بهشت من، روشن از تو سرنوشت من!

به نام پیروزکننده ی حق بر باطل...

 

شعرانه 1:

نام جاوید ای وطن

صبح امید ای وطن

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من

شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم

که همآواز تو منم

همه در جان و تنم

وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

بشنو سوز سخنم

که نوا گر این چمنم

همه جان و تنم

وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلابت ایران جوان

 

سرود وطن با صدای سالار عقیلی

 

شعرانه 2:

ایرونی ساقه و برگ و ریشه

ساقه از ریشه جدا نمیشه

روزگارمون پاییز میشه

اما هیچ وقت زمستون نیمشه

ایرونی برقراره همیشه

هیشکی مثل ایرونی نمیشه

با تمام تلاشی که میشه

ساقه از یشه جدا نمیشه

برگای سبزمون زرد میشه

بهارمون زمستون نمیشه

 

آهنگ ایرونی از سیاوش قمیشی



به نام ایران؛ سلام.

به نام ایران متن زیر رو نوشتم:



روزگاری همه برای جمهوری اسلامی خون می دادند. برای انسان چیزی باارزش تر از جانش وجود دارد؟

حالا که جمهوری هست، مردم در آن جایی ندارند و به نام جمهوریت هر کس به ساز خود می رقصد.

خدا را شکر به نام آزادی هم دهان هر معترضی را می بندند و می گویند: «هیس! ساکت! هر چی بالاییا بگن!»

مانده ام! در کشوری که من زندگی می کنم، چرا حقی برای حرف زدن ندارم؟ چرا وقتی من و میلیون ها نفر از امثال من از وضع موجود راضی نیستند، باز هم می گویند: «خودتان گفته اید.»

من کودتا نمی خواهم! چرا که کودتا در ایران از طرف خود مردمانش، یعنی تفرقه و تفرقه معنایی جز نابودی نمی دهد.

اما چرا؟ به راستی چرا کاری می کنید که دهان مردم از شعبده بازی بی سابقه تان باز بماند؟ فکر نمی کنید مغز این مردم گنجایش این شعبده بازی شگفت انگیز و بی سابقه را ندارد؟

مانده ام اگر راست می گویید، این سانسورهای اجتماعی مثل بسته شدن خط پیامک ها، تعطیل شدن ستادها و دانشگاه ها، پلمپ شدن سایت ها و روزنامه ها به چه دلیل است؟

باور کنید این ها همان مردمانی هستند که با تدبیر و تأمل انقلاب کرده اند. از آن روزگار تا به حال هم پشت گوش هایشان مخملی نشده است.

همین چند قرن پیش بود که فردوسی گفت: «دریغ است ایران که ویران شود، کنام پلنگان و شیران شود».

همین چند ماه پیش بود که سرودی از تلویزیون ایران به طور مکرر پخش می شد که می گفت: « ایران خاک دلیران، ایران کنام شیران»!!!!!!!!

این جا  ایران است و مردمانش خواهان حق هستند.

این جا  ایران است و مردمانش حداقل نام مسلمان را به دنبال خود می کشند و از رسم مسلمانی چیزهایی به گوششان خورده است.

این جا ایران است و مردم نمی توانند همانندسازی یک شخصیت به مالک اشتر، امیر برگزیده ی امام علی (ع) را ببینند؛ بی آن که هیچ شباهتی بین این دو شخصیت باشد.

این جا  ایران است و مردم نمی توانند ببینند که انقلابیونشان که هنوز هم در خط امام هستند، به طلحه و زبیر کارشکن تشبیه می شوند.

این جا ایران است و مردم نمی توانند تحمل کنند که صفت دزد به کسی نسبت داده شود که آثار شکنجه های انقلاب هنوز روی صورت و بدنش جا مانده است.

این جا  ایران است و ایران یعنی: استقلال، یکپارچگی، راستی، آزادی و نیرومندی...

و خدا برای این زمان پیام داد: واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا...

 

«نرگسی»



پ.ن 1: امتحان هامون تموم شدن!

پ.ن 2: کارنامه هامونم دادن! کف مرتب! برا اولین بار تو دوران راهنمایی 20 شدم!!!

پ.ن 3: خاتمی اومده بود اصفهان. تجمع مردم دیدنی بود. اون قد زیاد بود که شخصا حتی خاتمی رو ندیدم!

پ.ن 4: دوران تبلیغات انتخابات امسال به شدت به من خوش گذشت. فک نمی کردم اینا این جوری خرابش کنن.

پ.ن 5: دروغ تا چه حد؟

پ.ن 6: الان هر چی به جز موسوی بگم حال نمیده! موسوی دوست داریم!

پ.ن 7: میرحسین حالا که این دفعه حقمونو خوردن، طرفدارات دارن نهایت سعیشونو میکنن که این حق برگردونده بشه. اما اگه نشد، دفعه ی بعدی رییس جمهور ما مشخصه (تازه اونایی هم که نمی تونستن این دفعه رای بدن (مثه خودم!)، رای می دن!): میرحسین موسوی!

پ.ن 8: سبز مقدسه و خوش حالم که موسوی این رنگو انتخاب کرده. اما مردم و اونایی که طرفدارید، لطف کنید پارچه ی سبز رو به سگ نجستون نبندید!

پ.ن 9: موسوی، موسوی، حمایتت می کنیم...

پ.ن 10: حیف که صلاح نیست هیچ دختری تو این روزا بره بیرون (اگر هم صلاح بود مامان من نمی ذاشت!) وگرنه می رفتم!



کتابانه

جاناتان، مرغ دریایی/ نوشته ی ریچارد باخ

(برای توضیح مقدمه ی روی جلد کتاب رو می نویسم):ریچارد باخ جانات را در سال 1970 نوشت. داستان مرغ دریایی ای که نمی خواهد مثل بقیه ی مرغان زندگی کند، می خواهد تندتر و بالاتر پرواز کند. اما هم نوعانش تغییر را دسوت ندارند و او را از خود می رانند. اما به راستی، جاناتان تنها مانده است یا مرغانی که او را رانده اند؟

کتاب فوق العادیه. اگه نخونید، واقعا از دست دادید...



دوستون دارم. همیشه سبز باشید...

به نام ایران؛ خدانگهدار!


نوشته شده در  ساعت 11:45  توسط دختر باباش  | 


جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388

دست عشق از دامن دل دور باد! (2)

«هواللطیف»

 

شعرانه:

باد مي دود

بهار مي دود

رود بي قرار مي دود

ابر مي دود

درخت مي دود

کوه استوار مي دود

هرچه ساده هرچه سخت مي دود

کرم خاکي از ميان خاک

بي صدا مي دود

پيچکي شکسته با عصا

مي دود

سنگريزه اي بدون دست و پا

مي دود

مي دود ولي چرا ؟

مي دود ولي به مقصد کجا ؟

غنچه هاي نوجوان

 درخت هاي پير

آسمان سرفراز و خاک سربه زير

روزهاي زود و سالهاي دير

هرچه بود و هرچه مي شود

هرچه رفت و هرچه مي رود

مي دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟

مي دود به پاي جستجو

مي دود به هاي و مي دود به هو

مي دود فقط به سوي او!

 

«عرفان نظرآهاری»


سلاااااااااااااااااااااااام! خوبین؟ منم عالیم!

اصلا تعجب نداره! من برگشتم! شما با یک پست طولانی طرفید! حوصله ی خوندن ندارید، همین حالا پیشنهاد می کنم بی خیال شید و بعد به من نگید چرا پستت طولانی بود. بعد از یه ماه و اندی برگشتم! می خوام واسه خودم هم که شده بترکونم!

حالا یه متن نوشتم که به نظر خودم یه جاهاییش خوب بود. اما یه جاهاییش اون چیزی نشد که خودم می خواستم. هر کاری هم کردم درست نشد. نمی دونم چرا! شما هم بگید خوب شده یا نه...

 

«گل قلب»

آن روز که خدا قلب ها را تقسیم می کرد، قلبی که به من رسید، چیزی شبیه یک گل سرخ بود. فرشتگان می گفتند:«خدا در این قلب ها دمیده است. مواظب روح خداییتان باشید.» قلب های دیگران را که می دیدم، شکل های دیگری داشتند و از جنس های مختلف بودند. حتی قلب هایی به شکل سنگ هم دیدم.

وقتی خواستم قلبم را در سینه بگذارم، دیدم دیگر گل نیست. یک دانه ی کوچک است در کف دستم! ترسیدم که نکند کار بدی کرده ام که قلبم به دانه تبدیل شده است. از هر فرشته ای سوال کردم، جوابش سکوت بود و سکوت! به سراغ خدا رفتم. خدا آرام گفت:«فرشته ی کوچک من! این قلب، حالا دانه است. مواظبش باش و بدان که بازگشت به سوی ماست. هنگامی که باز می گردی، باید شکل دیگری داشته باشد.»

حرف های خدا، هم آرامم کرد و هم دلهره ای در دلم انداخت. متوجه منظور خدا نشدم که می گفت هنگام بازگشت باید شکل دیگری داشته باشد. روی یکی از ابرها نشستم و به دانه ی روی دستم نگاه کردم. دانه... بی فایده بود! شاید روی زمین می فهمیدم که با این دانه چه باید بکنم. به زمین که فرستاده شدم، روزهای اول کارم گریه بود و گریه. دوری از آن جای زیبا دلم را می سوزاند. اما خدا گفته بود:«یک فرشته همیشه دنبالت هست!» احساسش می کردم. هنگامی که گریه می کردم، دستی آرامم می کرد. شاید او همان فرشته ی خدا بود.

گذشت و گذشت و من بزرگ تر شدم. فرشته ای که آرامم می کرد، مادرم بود.

روزی فرشته ام را در حال کاری دیدم. او داشت آرام و با حوصله دانه ای را در دل خاک می کاشت. با دیدن دانه، دلم پر شد از یک احساس ناآشنا! غریبه بودنش آزارم می داد. چند روز بعد دانه سر از خاک برآورد. هنوزهم دلم از آن احساس غریب می لرزید. چیزهایی در ذهنم می گذشت. دانه... دانه! من هم دانه ای داشتم. اما این که آن دانه را کجا گذاشته بودم، یادم نبود. بیش تر به دانه ی مادرم نگاه کردم و یادم آمد که فرشتگان آن دانه را به من داده بودند. من هم جایی برای نگهداری اش نداشتم. پس باید آن را در قلبم می گذاشتم. حالا من یک دانه در دلم داشتم.

دانه ی کوچک مادرم سبزتر می شد. دلم می خواست دانه ی قلب من هم سبز شود.

روی زمین هر روزچیزهای بیش تری یاد می گرفتم. حس می کردم چیزی درون دلم سبز می شود. این همان دانه بود که درون سینه ام رشد می یافت. گاهی که یاد خدا از دلم پاک می شد، قلبم هم می پژمرد و هر گاه خدا در دلم خانه می کرد، دانه ی قلبم سبزتر می شد.

علت این که آن گل به دانه تبدیل شده بود، این بود که قرار بود خودم آن را بپرورانم تا باز به آن گل زیبای اولیه تبدیل شود. و حال جمله ی خدا در دلم زنده شد:«بازگشت به سوی ماست


توضیح: این پست و پست قبلی باید یه پست می بودند. منتها بلاگفا گیر می داد که نباید حجمش از 80 کیلوبایت بیش تر باشه. مجبور شدم دو تاش کنم. شما پشت سر هم بخونید و برید. البته اگه حال دارید. به دلیل همین گیرهای بلاگفا عکس هم نتونستم بذارم...

نوشته شده در  ساعت 13:26  توسط دختر باباش  | 


جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388

دست عشق از دامن دل دور باد! (1)

پ.ن 1: علت این که بعد از 13م آپ نکردم، این بود که ما قرار بود 21م امتحان ریاضی داشته باشیم. و ما تا 18م در هول این امتحان به سر می بردیم. ولی حدودا 70 نفری ریختیم سر معلممون و مجبورش کردیم امتحانو لغو کنه و اونم امتحانو لغو کرد. علت این که این امتحان اضافه شده بود، این بود که قرار بود به خاطر این که امتحان تیزهوشانمون لغو شده و ما همین طوری مفتی میریم دبیرستان، امتحان ریاضیمون از سمپاد بیاد که یه کم حال بیایم! معلم ریاضیمون هم به همین دلیل گفت من ازتون امتحان می گیرم که یه کم آماده شید. اما بعدا تصمیم اون بالاییا عوض شد و گفتن شما هم مثه بقیه امتحان وزارتی بدین. در نتیجه معلم ریاضیمون حاضر شد امتحانو لغو کنه! بعدشم ما 23م امتحان ادبیات ترم داشتیم. 24م هم امتحان کامپیوتر(برنامه نویسی) ترم! خلاصه که دیر شد!

پ.ن 2: شاید باورتون نشه ولی جمعه ی هفته ی پیش، من پاشدم رفتم نمایشگاه کتاب تهران.  و بازم شاید باورتون نشه ولی کل رفت و آمد و دیدن نمایشگاه ما شد 22 ساعت! تازه با اتوبوس هم رفتیم. رفت و آمدش هم 13 ساعت طول کشید!

پ.ن مربوط به پ.ن 2: این یکی رو دیگه عمرا باورتون شه! من محبوبه رو دیییییییییییییییییییییییییییدم! نمی دونید دو تامون از خوش حالی چه شکلی شده بودیم!

پ.ن 3: چهارشنبه ی هفته ی پیش رفتیم اردو باغبادران. بسیار جای زیبایی بود و خیلی هم کیف داد! جاتون خالی آخر دست یه نم بارون هم زد. فک کنید! یه جای سبز سبز، با بوی نم بارون! وااااااااااای خدا! خیلی خوشگل بود.

پ.ن 4: شنبه روز آخره! هیچ کدوممون اصلا متوجه نیستیم. یادمه سومیای پارسال اون روزای آخر خودشونو می کشتند! ما بی بخارا هیچ خبریمون نیست. من خودم هیچ وقت این قد بی احساس نبودم. نمی دونم چی شده...

پ.ن 5: شنبه قراره مثه پارسال با دوستان دخل یه هندونه رو بیاریم! نمی دوونید پارسال سر این هندونه خوردن ما چی کار کردیم! دیگه تهش به مرحله ی منفجر شدن رسیده بودیم!

پ.ن 6: رفتم تو سایت نظرآهاری و هر چی داستان و شعر گذاشته بود رو سایتش دزدیدم! خیلی کیف داد.

پ.ن 7: 31م امتحانامون شروع میشه و تا 20م ادامه داره. احتمالا تا 20م نمی تونم آپ کنم!

پ.ن 8: نت خیلی خلوت شده! چرا واقعا؟

پ.ن 9: امسال هم تزیینات جنگ زبان مدرسه با ما بود. خیلی خوشگل شد. هر چند خیلی سرش ضدحال خوردیم...

پ.ن 10: یه روز تلافی می کنم، هر چی بدی کردی به من! (یه وقت هم دیدی خدا تلافی کرد، هر چی بدی کردی به من!)

پ.ن 11: خدا نکنه چیزی چشم آدما رو کور کنه. و خدا نکنه آدما احساس بزرگی کنن! چون دیگه جاییو نمی بینن و خیلی راحت از اون پله ای که ازش رفتن بالا، میفتن پایین!

پ.ن 12: خدا جونم، خیلی مهربونی. یه دنیا ازت ممنونم!


دوستانه ها

محبوبه! هنوزم خوش حالم که دیدمت. خیلی خوش حالم! بازم مثه همیشه: ممنون که دوستمی!

محمد، داداش عزیزم! مرسی که این چند وقت تنهام نگذاشتی. خیلی گلی!

و آقا ابراهیم بی معرفت! یه وقتایی یه یادی هم از فقیر فقرا بکن!  


کتابانه

من هشتمین آن هفت نفرم/ عرفان نظرآهاری/ نشر صابرین (کتاب های دانه) از سری داستان های کوتاه خانم نظرآهاریه که داستان های مذهبی رو با یه دید دیگه نوشته. (مثلا اسم کتاب، اسم یکی از داستان هاست که در مورد سگ اصحاب کهفه.) کتاب واقعا قشنگیه و اگه نخونید، از دستتون رفته واقعا! تصویرگری معرکه ی کتاب هم کمک شایانی به لذت بردن بیش تر از کتاب می کنه.  


همتونو دوس دارم یه هوا! دلم براتون تنگ میشه...

خدانگهدارتون...



اضافات:

قالبو عوض کردم به دلیل این که نایت اسکین مشکل پیدا کرده بود. اگه به نظرتون خوب نیست و به وبلاگم نمیاد بگید عوضش کنم!


در ضمن:

ONLY-------------------------> MIR HOSSEIN MOUSAVI>-----------------------------ONLY

شاید باورتون نشه ولی بیش تر بچه های ما رفتن عضو ستاد انتخاباتی شدن و دستبند سبز بستن! اون روز که من دستبند بسته بودم، فقط سه نفر بودن! الان خیلی خیلی خیلی زیادتر شدن!

/*]]--> /*]]-->

نوشته شده در  ساعت 13:21  توسط دختر باباش 


درباره ي من

اين جا جاييه براي بودن... پس باشيد!

(اطلاعات بیش تر در پروفایلم:
narges74.blogfa.com/profile)
 

پست الکترونيک

یادگاری ها

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385

موضوع مطالب

دل‌نوشته
من و خدا
يه ليوان آب سرد

لينک دوستان

عشق گمشده‌ي من (مهشاد جونم، دوست قديمي)
تا بي نهايت (محبوبه جووووووووونم)
شـــــــــــــــــــاپركم شــــــــــــــــــــاپرك
ريحــــــــــــــــــــــــــــــانه
همه چيز از نوشته‌هاي جدي تا خنده‌دار (داش ابرام)
شـــــــــــــــــــــكلات شـــــــــــــور (محمد)
دل‌نوشته (پارميدا)
my dream (يكي مثله مهسا!)
آلاچيق عشق (فاطمه)
پاتوق جووني (سارا)
نغمه‌ي درد (سارا)
چه غريبانه شكستم (mali)
سكوت سرشار از ناگفته‌هاست (طهورا)
در سينه‌ات نهنگي مي‌تپد (متينه)
هواداران دو آتيشه‌ي پوريا پورسرخ (رزا جونم)
Glass Room (اسير)
من و آسمان (محبوبه جون)
قلم
خاطرات من و خودش (ويسه)
عاشقانه (غزل)
طراوت باران (يكتا)
ناب ناب (الناز)
سرمايه‌ي عمر آدمي (مسعود)
اشعار سید محمد رضا هاشمی زاده
در انتظار غروب
اشعار فاطمي (حميدرضا فاطمي)
عاليجناب عشق (سارا زلزله)
غروب آفتاب (فرزانه خانوم)
ساحل درون (هليا)
سلام همسايه‌ها
آسمون دوم من (ستاره جون)
عاشقان دیوانه نیستند (علی حیدرپور)
قلب های سنگی (فرهاد)
شیطونم اهل جهنم (SaTaN)

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين