تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

علت ديوانگي
پزشك به تيمارستان دولتي سركشي مي‌كرد. مردي را ميان ديوانگان ديد كه به‌نظر خيلي باهوش مي‌آمد. او را پيش خواند و با كمال مهرباني پرسيد: شما را به چه علت به تيمارستان آورده‌اند؟
مرد در جواب گفت: آقاي دكتر! بنده زني گرفته‌ام كه دختر هجده ساله‌اي داشت. يك روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن‌روز زن من مادرزن پدرشوهرش شد. چندي بعد دختر زن بنده كه زن پدرم بود، پسري زاييد. اين پسر، برادر من شد زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال نوه‌ي زنم و از اين قرار نوه‌ي بنده هم مي‌شد و من پدربزرگ برادر ناتني خود شده‌بودم. چندي بعد زن بنده هم زاييد و از آن روز زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و ضمناً مادربزرگ او شد. درصورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمناً نوه‌ي او بود.
از طرفي چون مادر فعلي من، يعني دختر زنم، خواهر پسرم مي‌شود، بنده ظاهراً خواهرزاده‌ي پسرم شده‌ام. ضمناً من پدر و مادر و پدربزرگ خود هستم، پسر پدرم نيز هم برادر و هم‌ نوه‌ي من است.
آقاي دكتر! اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي‌شديد، قطعاً كارتان به تيمارستان مي‌كشيد!
لطفاً دلم رو نشكنيد و برام نظر بديد. از همگي اون‌هايي كه نظر مي‌دن نهايت تشكر را دارم.
پرنده
مرد پير شده‌بود. ديگر نمي‌توانست گيتار بزند و سكوتي ابدي برخانه‌اش حكم مي‌راند. بايد كاري مي‌كرد. پس از ساعت‌ها فكر، گيتارش را توي حياط گذاشت و دوروبرش خرده‌ نان ريخت.
پس از چند روز، درست وقتي كه داشت جان مي‌‌داد، سكوت خانه‌اش شكسته شد و به‌همين خاطر با خوش‌حالي چشم‌هايش را بست. پرنده‌اي آمده و در گيتارش لانه كرده‌بود.
عروسك
نجار تكه‌چوبي برداشت و شروع كرد به تراشيدن. خودش هم نمي‌دانست كه چه مي‌سازد. كمي كه روي چوب كار كرد ديد به شكل يك عروسك زيبا درآمده‌است. دوباره ادامه داد و سعي كرد عروسك زيباتر، ظريف‌تر و بااحساس‌تر شود. كارش تمام شد. خيره شد به عروسك چوبي. يك دفعه خشكش زد . دخترش بود. دختري كه دو سال پيش هنگامي كه مي‌خواست عروسكش را كه وسط خيابان پرت شده‌بود، نجات دهد تصادف كرد و مرد.
با اين‌كه چند روزي بود به اين موضوع فكر نكرده‌بود، هنوز آن كابوس رهايش نمي‌كرد كه قبل از تصادف با عصبانيت عروسك دختر كوچكش را وسط خيابان پرت كرد.
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 6:38 توسط دختر باباش| |


تا حالا به يه چيزي توجه كردين؟ اين كه روزهاي غم خيلي مهم‌تر از روزها شادي هستند يا حداقل اين طور به نظر مي‌رسد. ما در مطلب زير دلايل اين موضوع مهم رو بررسي كرديم. بخونيدش، مطمئن باشيد كه ضرر نمي‌كنيد. در ضمن اگه اين همه راه رو اومديد و اين مطلب رو خونديد، نظر يادتون نره. بهتون اطمينان كامل مي‌دم كه جواب نظر‌هاتون رو بدم.
1. در روز غم ما همگي سياه مي‌پوشيم و با اين كار يك‌رنگ مي‌شويم و مي‌توانيم اتحاد خود را به بيگانگان نشان دهيم.
2. در روز غم استفاده‌ي مردم از محصولات فرهنگي بيش‌تر مي‌شود و اين به ارتقاي سطح فرهنگ جامعه كمك مي‌كند.
3. در روز غم صدا وسيما برخلاف هميشه كه با كمبود برنامه مواجه است و برنامه‌هاي تكراري پخش مي‌كند با فزوني برنامه هم روبرو مي‌شود.
4. در روز غم ديد و بازديد و صله‌ي ارحام كم‌تر مي‌شود. در نتيجه رفت وآمد كم مي‌شود و اين به كاهش آلودگي كمك مي‌كند.
5. در روز غم مغازه‌ها تعطيل مي‌‌باشند. درنتيجه ميزان خريد مردم كم مي‌شود و اين به خارج نشدن ارز از محيط خانواده كمك مي‌كند.
6. در روز غم ما براي هم غذاهاي نذري مي‌‌بريم كه اين به كاهش سوءتغذيه كمك مي‌كند.
7. در روز غم ما گريه مي‌كنيم و گريه كردنمان موجب توليد اشك مي‌شود و اين به بحران كم‌آبي كمك مي‌كند.
8. در روز غم همه‌ي ادارات تعطيل مي‌باشند كه اين به كاهش مفاسد اقتصادي حداقل در يك روز كمك مي‌كند.
9. روز غم باعث مي‌شود كه در كِدو مطلبي درباره‌ي آن بنويسيم و اين آخرين و مهم‌ترين فايده‌ي آن است.
نتيجه: از اين به‌بعد بايد كليه‌ي عيدها را به مدرسه رفته و به‌جاي آن شهادت همه‌ي ائمه، پيامبران، انسان‌هاي صالح و… تعطيل باشد.
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 6:32 توسط دختر باباش| |

گذشت. چهل روز از مصيبت زينب گذشت. چهل روز از غم سكينه و رقيه گذشت و چهل روز از نوشيدن شهد شيرين شهادت براي حسين و حسينيان. همه گذشتند و رفتند.
اربعين چيست؟ شايد شمعي است كه هر دم مي‌سوزد. شايد قصه‌اي است كه هميشه روايت مي‌شود. شايد شعري است كه بارها گفته مي‌شود و شايد… و شايد اربعين قصه‌ي مصيبت زينب صحراي كربلاست.
خدا اربعين را براي شناختن دلاوري‌هاي حسين و يارانش زنده نگاه داشت. ولي اربعين هم براي خدا كم نگذاشت؛ محبت خدا را جبران كرد و دين آخر خدا را زنده نگه داشت.
بزرگان گفته‌اند كه اربعين هم روز و هم عدد مقدسي است، آن را از دست ندهيد. ولي اربعين در نزد همه مقدس است. در نزد خاك، در نزد رود، آب و هر چيز ديگر… چون رود مي‌گويد: «كاش رود نبودم و ياد اربعين و رودهايي كه بر حسين بسته شدند را نمي‌شنيدم.» و خود را براي زينب روان مي‌دارد. خاك مي‌گويد: «كاش خاك نبودم سر بريده‌ي حسين را بر روي خود حس نمي‌كردم.» چرا كه تحمل بي‌احترامي‌هاي يزيديان را ندارد و با زينب خون مي‌گريد و…
تو هم با زينب همدردي كن. با او گريه‌كن. با مرواريد‌هايي كه از چشمت تقديمش مي‌كني، دلداريش بده، زينب نياز دارد.به دلداري من و تو نياز دارد و هر قطره اشكي كه برايش مي‌ريزي، هزاران هزار دنيا برايش ارزش دارد. پس دست در دست او بسپار و تنهايش مگذار و تو هم مانند رود و خاك گريه‌كن و بگو:
كاش من هم نبودم و ياد اربعين را
نمي‌شنيدم…
حسين اي تو شمس ازل تا ابد
حسين اي بهشت خداي احد
حسين اي وجودت صفاي وجود
حسين اي كه اصل سخائي وجود
حسين اي غمت مايه‌ي زندگي
حسين اي رهت راه پايندگي
حسين اي حبيب دل انبيا
حسين اي مه محفل اوليا
حسين اي كه بابا تو را حيدر است
حسين اي كه زهرا تو را مادر است
حسين اي سبط حبيب‌ اللهي
حسين اي كه خون ولي اللهي
حسين اي تو محبوب قلب همه
حسين اي جگرگوشه‌ي فاطمه

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 11:14 توسط دختر باباش| |

نكته: بچه مثبت بودن نه تنها اصلاً بد نيست، بلكه به خدا خيلي خوبه... (سخن از ... كريستين آندرسن!)
داري توي خيابون قدم مي‌زني كه يهو يه سري آدم بدآموزي ايجاد كن(!) از كنارت رد مي‌شن و بهت چند تا متلك بدآموزي‌ دار(!) ميندازن... بدو بدو ميري خونه از داداشت مي‌پرسي «اييي كه الان اينا گفتن يعني چه؟!» وقتي داداشت سرخ مي‌شه (1- خاك بر سر بي‌غيرتش! 2- ببين ديگه چي گفتن كه داداشه كه خودش ختم روزگاره خجالت كشيده!) مي‌فهمي كه بايد بري از مامان بپرسي. (واقعاً IQت خيلي پايينه! از كجا فهميدي بايد بري پيش مامان؟!) و وقتي مامانت ديگه نذاشت تنهايي بري بيرون...
بدون كه تو يه بچه مثبتي!...
سر جلسه امتحان دوستت داره از جلوييش مي‌پرسه كه:«ابهام سؤال هشت رو چه‌طوري مي‌شه برطرف كرد؟» در همين موقع، تو كه كنارش نشستي احساس مي‌كني اين‌جاست كه بايد رسالت دوستي رو به اتمام برسوني، در نتيجه برمي‌گردي بهش مي‌گي:«خب اگه سؤال نامفهومه اجازه بگير از دبير بپرس!!» وقتي دوستت يه نگاه عاقل اندر سفيه بهت انداخت و گفت:« خوشگله! ابهام صفر صفرم رو مي‌گم!...»
بدون كه تو يه بچه مثبتي!...
توي يه تاكسي نشستي و راننده آهنگ «Bri…y Sp…s» گذاشته، از بغل دستيت مي‌پرسي:«مجازه؟!!» وقتي دو تا شاخ روي سرش ديدي...
بدون كه تو يه بچه مثبتي!... (سير تكاملي آهنگ‌هايي كه از ضبط پيكان مدل 57 پخش شده، از جواد يساري شروع و تا امروز به بري...ي اسپ..ز ختم گشته‌است!)
اگه هنوز نمي‌دوني فرق بين دختر و پسر چيه...
بدون كه تو يه بچه مثبتي! (لازم به تنوير افكار عمومي است كه فرق بين دختر و پسر اينه كه دختر روسري سرش مي‌كنه، اما پسر نه!...)
دوستات دارن با هم صحبت مي‌كنن:«ديشب فيلم channel 2 رو ديدي؟»
اين‌جاست كه تو مي‌‌پري وسط حرفشون:«پيله‌هاي پرواز؟ آره، آهنگ آخرش خيلي قشنگه!...»
وقتي قيافه‌ي دوستات مثل علامت تعجب شد و يكيشون گفت:« channel 2ماهواره، عزيز!»
بدون كه تو يه بچه مثبتي!
روز چهاردهم اسفند دبير مياد سر كلاس و مي‌گه:«پيشاپيش فرا رسيدن سال نو رو بهتون تبريك مي‌گم!...» اگه از هفته‌ي ديگه اومدي سر كلاس...
بدون كه تو يه بچه مثبتي!
(تبصره: روز بيست‌ و يكم اسفند دبير مياد سر كاس و وقتي مي‌بينه كلاس به شدت تشكيل شده!... مي‌گه:«دلبندان من(!) اگه جلسه‌ي ديگه نيومدين كه هيچي!... اما اگه اومدين از همه‌ي كتاب امتحان مي‌گيرما!...» اگه تو كماكان از رو نرفتي و روز بيست و هشتم هم اومدي سر كلاس...
بدون كه ديگه شورش رو در آوردي!!)
امسال هم مثل هر سال، روز دوم عيد همه فاميل خونه‌ي عموبزرگه جمع مي‌شن ولي تو نمي‌ري... پسرعموت از مامانت مي‌پرسه:«دخترعمو جان كجان؟ چرا نيومدن؟» و مامانت جواب ميده:«بچه‌ام تيزهوشان مي‌ره، مي‌دونين كه؟! درساشون سنگينه، داره واسه امتحاناي پايان ترمش مي‌خونه دخترم!...» وقتي پسرعموت توي دلش گفت:«ايش! اينا هم با اين دخترشون!»
بدون كه تو يه بچه مثبتي!



نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 6:57 توسط دختر باباش| |

روزي بود، روزگاري بود. در آسمان هنر يك پرنده بود كه مانند ستاره مي‌درخشيد. ستاره‌ يا سياره‌اي مثل زحل، زهره و يا هر ستاره‌اي نوراني‌تر است.
مي‌گوييد چرا دم از رفتن و پرنده و اين چيزها مي‌زنم؟ چون يك پرنده‌ي ديگر هم كه در پرواز اول بود پريد يا مثل يك خورشيد غروب كرد.
بله، رسول ملاقلي‌پور هم رفت، مانند همه‌ي انسان‌هاي ديگر. كربلايي رسول ملاقلي‌پور. خبرنگار نيستم كه خبر بدم. مي‌خوام همه بدونن كه يك ستاره غروب كرد. يك آدم خوب كه واقعاً تونسته‌بود به جامعه‌اش خدمت كند. آدم وقتي اين چيزها رو مي‌شنوه، مي‌گه واقعاً آدميزاد چيه؟
شايد خيلي از شماها ديشب اين جمله رو شنيديد:«از ميم مثل مادر، تا ميم مثل من.»
حالا به جرأت مي‌تونيم بگيم:«ميم مثل ملاقلي‌پور»
يه نفر بود كه داشت تو ايران فيلم‌هاي قشنگ مي‌ساخت.(البته به افراد ديگه توهين نشه) ولي تك بود. حداقل تو سبك خودش تك بود. به همه چيز از يه زاويه‌ي ديگه نگاه مي‌كرد. همه چيز رو با عينكي كه شيشه‌اش صافِ صاف بود، مي‌ديد.
حيفه. حيفه كه اين آدم‌ها اين قدر زود برن. شنيديد؟ مي‌گن خدا آدم‌هاي خوب رو زودتر مي‌بره پيش خودش. چون دوستشون داره. چون نمي‌خواد قلبشون تو اين زندان تاريكي كه اسمش رو گذاشتن دنيا سياه بشه. دلش مي‌خواد بازگشت با قلب سفيد باشه.
حالا كه دارم اين مطلب رو مي‌نويسم، پشت سر هم آه مي‌كشم. مطمئنم كه شما هم خيلي خوش‌حال نيستيد. مثل من. اگه آخرين فيلم رو پرده رفته‌اش رو ديده باشيد، احساستون دقيقاً مثل احساس منه. احساسي كه خوب نيست. ولي بد هم نيست. خوب نيست چون يكي از بين ماها، از بين ميلياردها ميليارد انسان رفت. ولي به اندازه‌ي همشون ارزش داشت و بد نيست چون دارم مي‌فهمم كه بايد احتياط كنم و يه وقت‌هايي ياد مرگ هم بيفتم و از بقيه كه بي‌مقدمه رفتن درس بگيرم. شايد يه روز خودم هم بي‌مقدمه برم.
دعا براي روح پاك اون مرحوم مغفور فراموش نشه. انشاالله...
روحش شاد و يادش گرامي باد.


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:51 توسط دختر باباش| |

طنز و لطيفه(همون جوك خودمون)
 يكي رو مي‌خواستن اعدام كنن، بهش مي‌گن: آقا آخر عمرته، حرفي، چيزي نداري؟ مي‌گه: نه!بعد مي‌بندش به جرثقيل و مي‌برنش بالا. اصرار مي‌كنه كه من حرف دارم. ازش مي‌پرسن: تو كه گفتي حرفي نداري پس چي شد؟ مي‌گه مي‌خواستم بگم: فلاني خونه‌ات از اين‌جا پيداست.
 يه روز يه مردي توي خواب مي‌بينه كه توي يه بازي كامپيوتري زنش رو كشته.فردا صبح بيدار مي‌شه و مي‌بينه زنش زنده‌اس. مي گه: اااااااا... يادم رفت سيوش (save) كنم.
 هواپيما داشت سقوط مي‌كرد و همه داشتن جيغ مي‌كشيدن به جز يكي. مي‌پرسن: تو چرا ساكتي؟ مي گه: مال بابام كه نيست، بذار سقوط كنه.
 به يه نفر مي‌گن: بچه كجايي؟ مي‌گه: بچه تهرون. – كجاي تهرون؟ - 700 كيلومتر اون‌ور تهرون.
 از يه نفر مي‌پرسن: چرا خربزه را گذاشتي كنار و تخمه‌هاش رو مي‌خوري؟ طرف مي‌گه: آخه اون‌قدر بي‌مزه بود كه مي‌خوام نسلش رو از رو زمين بردارم.
 يه نفر مي‌ره مي‌رسه رستوران. گارسون بهش مي‌گه: امروز غذا كاستيدگيلينوفينوستا با ليموترش داريم. طرف مي‌گه: كاستيدگيلينوفينوستا با چي؟
 به يه نفر مي‌گن: اذون(اذان) بگو. مي‌گه: همه چيز با يك نگاه شروع شد...!
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:3 توسط دختر باباش| |

از اون اول تا حالا
دوست دارم اولين نوشته‌ي وبلاگم با اولين روزهاي زندگيم شروع شه. يادتونه؟! روزهاي اولي رو كه به دنيا اومديم، يا مي‌خنديديم، يا خواب بوديم، يا گريه مي‌كرديم و يا...
الآن كه كمي بزرگ‌تر شديم، بزرگ‌ترها اون خاطره‌هاي قشنگ رو يادمون ميارن و ما كلي مي‌خنديم. به خودت بگو به چي مي‌خندي؟ به كودكي‌ات؟ به چيزي كه همه‌مون يه روزهايي انجام مي‌داديم و يا فكر مي‌كني الآن خيلي بزرگي و مي‌فهمي؟ ممكنه همين حالا يه كاري بكني كه دو سال ديگه به همون كارت بخندي و يا از انجام دادنش پشيمون بشي. مي‌دوني؟ همه‌مون يه روزهايي اين قدري بوديم. همه‌مون، حتي پيغمبر خدا با اون مقام والاش. خدا واسه‌ي اين دوران هيچ استثنايي قائل نبوده، نيست و نخواهد‌بود.
اين‌ها رو گفتم كه يه كم از غرور بي‌پايانت كم بشه. مطمئن باش در اين مورد با شخص خاصي صحبت نمي‌كنم، بلكه با همه هستم، حتي با خودم. اين مطلب نه يه بار نوشته شده، نه پاك‌نويس شده و نه دست آخر تايپ شده. همون وقتي كه گفته شده، تايپ شده و بدون اين‌ها از ته يه دل اومده. يه دل بزرگ كه صاحبش خيلي كوچيكه.
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 14:39 توسط دختر باباش| |

غم، شادي، خنده
اين مطلب خطاب به كسائيه كه هر روز مي‌بينمشون. ولي درباره‌ي خانواده‌ام و مردم تو خيابون و... نيست. درباره‌ي همون‌هاييه كه تو مدرسه‌ام هستند و من چه بخوام و چه نخوام بايد باهاشون رابطه برقرار كنم. البته بيشتر هم‌كلاسي‌هام.
مي‌دونيد بچه‌ها، مدرسه غم داره، شادي داره، خنده‌ام داره. لابد الآن مي‌گيد شادي چه فرقي با خنده داره(؟!) من هم مي‌گم شادي اون وقتيه كه هيچ چيزي جلوي آسايش و آرامشت رو نمي‌گيره و تو با خيال راحت زندگيتو مي‌كني. اين جور زندگي هيچ جذابيتي نداره. البته به نظر من. ولي خنده زماني مياد كه بين اون همه غمي كه داري، يه‌هو يه چيزي خوش‌حالت كنه كه حتماً و بدون هيچ شكي يه لبخند روي لب‌هات مي‌شينه و يا صداي قهقهه‌ات گوش فلك رو كر مي‌كنه.
بچه‌ها، توي كلاس ما هيچ كس با اون يكي نمي‌سازه. حتي بهترين دوست‌ها هم گاهي وقت‌ها درگيري‌هاي بزرگي واسه‌شون پيش مياد. اين مورد يه دليل جالب داره. من اين دليل رو با خودم مثال مي‌زنم. بهترين دوست من يه كاري مي‌كنه كه من ناراحت مي‌شم، ولي به روي خودم نميارم. چون پيش خودم مي‌گم خوب دوست صميميمه. من كه نبايد به خاطر يه چيز كوچك اين دوستي رو به هم بزنم. اون وقت اين يادم مي‌مونه. دوستم دو سه بار ديگه اين كار رو انجام مي ده و من براي يه بار ديگه‌ام كه شده تو دلم مي‌بخشمش. اما يه دفعه است كه مي‌فهمي اي بابا، اين انگار آدم ‌بشو نيست و اون وقته كه داد رو مي كشي سرش و با نفرتبراش پشت چشم نازك مي‌كني. اون وقته كه پاي جنبه مياد وسط و دوستت مي‌گه: اوا... تو چرا اين قدر بي‌جنبه‌اي؟ داشتم باهات شوخي مي‌كردم. و بعد به اون يكي دوستت كه بغلت وايستاده مي‌گه: بيا بريم بابا. اين رو ولش كن. يه جو شعور نداره. درحالي كه تو دلش مي‌گه: تو راست مي‌گي. منم شوري رو از مزه بردم. ببخشيد! اون وقته كه مي‌گن: يه چيزي مي‌گم، يه چيزي مي‌شنوي.
يه وقت‌هايي هم شوخي شوخي يه چيزي تبديل مي‌شه به جدي. مثلاً من از اين كه كسي بياد به شوخي يا جدي بزنه تو سرم، نفرت دارم. و وقتي بارها و بارها به اون شخص مورد نظر مي‌گم كه من از اين كار بدم مياد يا منم يه كمي سفت‌تر مي زنم تو سرش، دوباره اسم از كلمه‌ي ماست مالي‌كن جنبه مياد و باز همون آشه و همون كاسه.
بگذريم... تو كلاس ما شوخي زياد مي‌شه (كه يكي از همون شوخي‌كن‌ها خود منم.) و خيلي از اون‌ها هم تبديل به جدي مي‌شه. اين دفعه واقعاً پاي جنبه وسطه. چون با هر حرف كوچيكي، يه نفر ناراحت مي‌شه. حتي با همين چيزهايي كه من گفتم ممكنه يه نفر ناراحت بشه.
به قول خانم مقنيان وحدت كلاسي مون اصلاً خوب نيست. همه خودشون رو از بقيه بالاتر مي‌دونن.(حتي خود من) همه بالاخره به يه شكلي مي‌خوان خودشون‌رو نشون بدن و بگن: ما هم هستيم. و دست آخر اگه بيش‌تر دقت كنيم‌ به كلمه‌ي خوداستبدادي مي‌رسيم كه اصلاً كلمه‌ي قشنگي نيست.
بچه‌ها! اگر واقعاً دوست دارين پيمان دوستيتون با بقيه به هم نخوره، يه كم اخلاقتون رو خوب كنيد و يه كم از خودگذشتگي داشته باشيد و سعي كنيد كم‌تر از كلمه‌ي «من» استفاده كنيد و به جاش بگيد:«ما»
اين رو بدونين كه هر كس از اين مطلب ناراحت شده من بهش اطمينان مي‌دم كه با اون شخص نبودم، بلكه به قول خانم معمار منتظرين باخودم بودم. و دوست ندارم روزي كه اين مطلب رو خونديد، جمله به جمله‌اش رو حفظ كنيد و فرداش بيايد به روي من بياريد و باز هم با اين كلماتي كه از ته دل بالا اومدن شوخي كنيد.
يه چيزي بگم نمي‌زنيدم؟!... اين قدر هم خرخوني نكنيد و بدونيد دروغ در مورد درس خوندن يا نخوندن ممنوع!
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 14:39 توسط دختر باباش| |

شعر اينترنتي
كار من هر روز با اينترنت است
اطلاعاتم به روي ديسكت است
هرچه مي‌گيرم همه از سِروِر است
فايل‌هاي من درون فولدر است
بايگاني كوچك و كامل شده
همدم من سيستم عامل شده
ارتباطم با جهان آسان شده
لينك‌ها اما بلاي جان شده
فرصت ديدار كوه و دشت نيست
چون دگر وقتي براي گشت نيست
توي گلدان جاي گل تنها گل است
چون‌كه تفريحات من در گوگل است
هر زمان مشتاق آهو مي‌شوم
وارد گوگل و ياهو مي‌شوم
من حقيقي نيستم، تقليديم
چون به دنبال كپي از سي‌دي‌ام
گاه با بعضي كمي چت مي‌كنم
بعد از آن خود را شماتت مي‌كنم
كارهايم از سر بي‌ميلي است
ارتباطاتم همه ايميلي است
دست و پايم خسته و بي‌حس شده
ورزش از برنامه‌ها كنسل شده
ورزشم ويندوز يا اكسِل شده
يادگيري از سر مجبوري است
اين زِ الزامات فيبر نوري است
نام من محدود به پسورد گشت
جمله‌هايم مختصر چون ورد گشت
شعر بنده در همين‌جا اِند شد
نامه‌ام با كامپيتر سند شد
حرف‌هايم را همه فوروارد كن
هرچه گفتم سيو روي هارد كن
چاره‌اي جز علم و جز تكنيك نيست
شكوه‌هايم آن‌چنان بيسيك نيست
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 14:37 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت