مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستاي گلم. بالاخره اومدم. بعد از ...؟ آها، 14 روز. تولد، تولد، تولدت مبارك مبارك، مبارك، تولدت مبارك! يك سال بزرگتر شدي چهقدر بلندتر شدي الهي صد ساله شي خرم و سالم باشيييييي!!! دوستاي گلم اگه ميخوايد نظر بديد واسه خواهرم بديد، چون اين آپ مال اونه. حالا يه عالمه ازتون به خاطر اين همه نظر خوشكلي كه دادين تشكر ميكنم، خيلي خيلي خيلي خوشحالم كردين!!! راستي اين هفته يه عالمه امتحان داشتيم. راستي يكشنبه هم از طرف مدرسه ميريم يه اردوي درست حسابي، ممنون ميشم باز هم بياين و با نظراي پر گلتون وب من رو گلبارون كنيد. دو روز پيش از همهي اونهايي كه با نظرات پربارشون سعي بر بهتر كردن كارهاي من دارن منونم، خيلي خيلي. گلهاي من بازم واسم نظر بدهيد. در ضمن كادو تولد يادتون نره!!!(بچه پررو) عكس خوشگل ماماني هم براتون ميذارم كه كيف كنيد(به قول معروف حالشو ببريد.)ولي فعلا نه.
بگين واسه چي آپ كردم؟! دوباره تولد!!!! حالا تولد كي؟
خواهر گلم.
![]()
![]()
جاتون خالي، خوشبختانه اين هفته هم گذشت. خيلي بد بود. هر روز بايد از همهي زندگيت ميگذشتي و خرخوني ميكردي!!!
تازه هنوز هم تموم نشدن. شنيدين؟! ميگن شب اول قبر هم ميگذره، اما چه جوري؟ خدا ميدونه!!!! ![]()
اميدوارم بتونم خستگي اين امتحانها رو اون روز در كنم. اميدوارم اين چند روزه به شما هم خوشبگذره.
از همتون ممنونم.![]()
![]()




![]()
تولدم
بود،ولي به دلايلي نتونستم آپ كنم.
پس تولدم مباااااااااااااااااااارك!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو خونتون چند نفر زندگي ميكنن؟ اگه تعدادتون از 2 يا 3 نفر بيشتره، اين شعر به دردتون ميخوره. (البته اين شعر مخصوص خانوادههاي 11 بچهاي است.) بخونين، پشيمون نميشين. الآن هم عيد ديدني ميرين و ممكنه يه سري از خانوادهها اين جوري باشن. چون ميخوام مسافرت برم چند تا عيدي كوچك بيخود براتون گذاشتم(با يه اطلاعيه) در ضمن نظر يادتون نره.
واي از آن روزي كه بودم اولي
ناز و طناز و عزيز و فلفلي
شاه خانه بودم و با داد و دود
هر چه را ميخواستم آماده بود
واي از آن روزي كه آمد دومي
نقنقو و بد ادا و غمغمي
من وزير گشتم و افتاده زٍجاه
دومي به جاي من گرديده شاه
تا به خود آيم و خودداري كنم
سومي آمد و او شد خواهرم
دختري زيبا و خوشرو مثل ماه
من و داداشم كشيديم سوز و آه
جاي سبزي و نشاط خرمي
سر رسيد از گرد راه چهارمي
ديگر آن خانه برايم تنگ شد
سبزي و گل در نگاهم سنگ شد
داشتم ميكردم عادت ناگهان
پنجمي هم پا نهاد بر اين جهان
بهر سوختن پنج تن كافي نبود
ششمي هيزم شد و ما مثل دود
ناصر و منصور و شهناز و شهين
احمد و فرهاد و هفتم شد مهين
خانهمان گرديده در هم بر همي
سهقلو شد هشتمي و نهمي و دهمي
اي امان و اي امان و اي امان
اي امان از دست بابا و مامان
مادرم شد بار ديگر حامله
اين كه آيد تيم فوتبال كامله
ناصر و منصور و شهناز و شهين
احمد و فرهاد و عباس و مهين
علي مردان گل و معصومه جان
آخري هم ميشود دروازهبان
فراخوان لطيفههاهاها…
از آنجايي كه جك در فرهنگ عاميانه جايگاه مهمي دارد و به دليل آنكه وبلاگم به آخر خط رسيده و مطلب كمآوردهاست، لذا از كليهي افراد لوس، خنك، بيمزه، (…) و بيمعني دعوت ميگردد جك هاي خود را برايمان ارسال كنند تا ستون «جكهاي ارسالي» راهاندازي گردد. توجه داشتهباشيد كه جكهايتان مانند جكهاي زير بيمزه نباشد.(لطفاً جكهايتان را به قسمت نظرها بفرستيد و نظرتون رو هم دربارهي اين جكهاي خُنُك به اطلاعم برسانيد.)
يه نفر سيگارش روشن نميشده، چند نفر صدا ميزنه تا هلش بهند، روشن بشه.
يه روز يه بنده خدايي ميره زير ماشين، دوستاش با دمپايي ميزنند درش ميارند.
يه نفر ميافته توي جوي، براي اينكه ظايع نشه صداي قوطي درمياره.
يه نفر ميره ورزشگاه آزادي تو موج مكزيكي غرق ميشه.
يه نفر دستش را توي نافش ميكنه Reset ميشه.
اين هم از عيدي. پس نظر بدهيد. ميخوام بعد از مسافرتم با ديدن نظرهام خيلي خوشحال بشم. ![]()
... حاجي فيروزه... سالي يه روزه... ارباب خودم... بزبز قندي... ارباب خودم... چرا نميخندي...
با چشمهاي كودكانه به صفحهي سياه و سفيد تلويزيون خيره شده بودم. حركات موزون حاجي فيروز را با دايرهي زنگياش دنبال ميكردم... سوالي بچهگانه در ذهنم نقش بست. سوالي كه شايد آدم بزرگها به آن فكر نكنند.
راستي! چه كسي صورت حاجي فيروز را سياه كردهاست؟
به طرف آشپزخانه دويدم. مادرم غذا ميپخت. سوالم را از او پرسيم. در حالي كه ماهي در روغن جلز و ولز ميكرد، به من گفت: مدرسه كه رفتي از معلمت بپرس!... بيجواب پاي تلويزيون نشستم و به صورت سياه و سفيد حاجي فيروز خيره شدم. «حاجي فيروزه... سالي يه روزه...»
خانم معلم بعد از درس روي صندلي مينشست و به يك نقطه خيره ميشد. بازيهاي كودكانه،... سوالهاي بچهگانه،... ناگهان از جا پريدم. خانم اجازه؟... بله؟...
چه كسي صورت حاجي فيروز را سياه كردهاست؟... چي؟...
دوباره پرسيدم. او مدتي به من نگاه كرد و گفت: اين سوال رو از كي ياد گرفتي؟ ترسيدم.
فكر كردم لابد نبايد ميپرسيدم. گفتم: هيچ كس خانم. او گفت: وقتي به مدرسهي راهنمايي رفتي ميفهمي. نگاه معني داري به من كرد و دوباره به يك نقطه خيره شد...
روزها و سالها گذشت، به مدرسهي راهنمايي رفتم. ديگر بازيهاي بچهگانه از يادم رفتهبود. سوالها زيادتر شدهبود. شايد بهتر ميديدم. نميدانم، فقط ميدانم روزي از معلم رياضيمان سوالم را پرسيدم.
او عادت داشت نيم ساعت درس ميداد و بقيهي كلاس به بحث سياسي ميگذشت.: كمونيسم و... بگذريم. هنوز انقلاب نشدهبود. او نيز به سوالم جواب نداد و گفت هنوز زود است. به دبيرستان كه رفتي ميفهمي. مزهي نمرهي بيستي كه آن روز به من داد، هنوز زير دندانم است. حالا ميفهمم بيچاره در مورد من اشتباه فكر ميكرده!
به دبيرستان رفتم. كلاس انشا بود...
موضوع انشا: اختياري
چه كيفي داشت. اينجور وقتها ميشه هر چيزي رو گفت.
به آخر انشا رسيدهبودم، خط آخر:
«و حالا كه به دبيرستان آمدهام از شما ميپرسم: چه كسي صورت حاجي فيروز را سياه كردهاست؟»
ناگهان صداي كف زدن بچهها به هوا رفت. دبير ادبيات لبخندي زد، بيستي توي دفتر گذاشت و ما رو جلوي بچهها كلي بالا برد.
ديگه برام مهم نبود چه كسي صورت حاجي فيروز را سياه كردهاست. مهم اين بود كه صورت سياه حاجي فيروز نانآور شدهبود.
براي هر دوي ما.
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


