مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
امروز پنجشنبه است و ساعت هم 5 است. اينجا هم وب منه. ولي بيرون از اين وب من يه خونهاي هست كه يه حياطي داره كه اون هم يه درخت گردو داره. باد مياد. كبوتري روي يه درخت نشسته. كبوتر سردشه (امروز هوا يه كم سرد بود.) باد تندتر ميشه. من آروم زمزمه ميكنم. بشين كبوتر... كبوتر سفت سر جاش سر نشسته و بعد هم به اختيار خودش از جاش پر ميزنه و ميره و همهي خاطرهها رو با خودش ميبره. كبوتر ما هم كه داره كمكم، بياختيار ميپره. باد زندگي اون رو ميبره. تموم شد... آره يك سال پر از دلهره و اضظراب تموم شد. پر از شادي، پر از غم، پر از حس زندگي... امروز روز آخر مدرسهها بود. حالا امتحانها هم مونده ولي خب... امروز چيز ديگهاي بود. ديگه بايد بدونيم داره تموم ميشه. تازه مگه چند تا امتحان داريم؟ مگه چند روز ديگه قراره همديگر رو ببينيم؟ سه ماه... خيلي زياده. امروز تمام سوميها تو مدرسه ناراحت بودن. از كنار هر كدوم كه رد ميشدي، يه حس غريبي بهت دست ميداد. صورت همهشون از شدت گريه سرخ شدهبود. هر كدوم يه جايي رفتهبودند و براي همديگر گريه ميكردند. زنگ آخر هم براي اينكه يادشون بره، رفتن پلاستيكهاي بزرگ رو پر از آب كردند و پاشيدند به همديگر و خنديدند. ما هم زنگ قبلش اين كار رو كرديم. همه مانتوهاشون خيس خيس شده بود. البته اين كار تو مدرسهي ما خيلي عاديه. ولي باز هم وقتي بازيشون تموم شد، شروع كردن به گريه. دوباره همهشون سرخ شدند. به قول مرجان: دلم گرفت!!! رفتم و نشستم توي سرويس. مرجان هم اومد. اون هم سوميه. ناراحت بود، خيلي. من خيلي دوستش دارم و خواهم داشت. وقتي ميخواست از سرويس پياده بشه، گريهام گرفت. www.the-city-of-love.blogfa.com ممنوم كه به درد دلهام گوش داديد. سرتون رو درد آوردم. ميدونم به من نمياد از اين تيپ مطلبها بنويسم. ولي خب ديگه من هم يه وقتايي دلم ميگيره. ناراحت ميشم. راستي امروز صبح يه بارون حسابي اومد كه من يك ساعت زيرش وايسادم. باز هم به مرجان ميگم: بشين كبوترم، نرو... راستي من تا آخر امتحانها آپ نميكنم. به قول دخترك اسقفندماهي كه اون رو هم خيلي دوست دارم و بهخاطر باروني كه امروز اومد، ميگم: شاد باشيد و البته باروني...! بای... سلاااااااااااااااااام عزيزاى من............. خوبين. من اومدم.............. با چى اومدم؟ نخودچى. هفتهى پيش وحشتناك بود. دوباره باز هم بايد امتحان مىداديم. پنجشنبه: اجتماعى، شنبه: شيمى، يكشنبه: جغرافى، دوشنبه: قرآن، سهشنبه: دينى (واى)، پنجشنبه: فيزيك، شنبه: رياضى، دوشنبه: زبان، چهارشنبه: حرفهوفن، پنجشنبه: تاريخ (وااااااااى!)، شنبه: زيست شناسى، يكشنبه: فارسى (شفاهى) دوشنبه: قرآن(شفاهى)، سهشنبه: رياضى و... حال كردين برنامه رو؟!... آدم ديونه هم نباشه، ميشه!، والا... سه هفته پشت سرهم امتحان واقعاً وحشتناكه. البته الان خيلى از شماها مثل من هستيد، ولى من دارم مىتركم. جالب اينجاست كه يه دختر اول راهنمايى بايد فيزيك و زيست و شيمى بخونه. قشنگه نه؟!... هدفم از گفتن اينها اين بود كه يهذره خالى شم. اصلا هم قصد خودنمايى و از اين حرفا نداشتم. آهان... يه موضوع ديگه، من ميخوام اسم اون جايى كه نوشته... نظر رو و اسم خود وبلاگ رو عوض كنم.(چه كار مهمى!!!) حالا از شما كمك مىخوام. لطفاً هر كدوم تشريف مياريد، حتماً حتماً تو نظرات، اين رو هم بنويسيد كه اسم وبلاگ و اسم نظر رو چى بذارم. خودم هيچى به ذهنم (!) نمىرسه، فعلاً مغزم سرويسه!!! خوب، همين... از دوستاى گلى هم كه ميان و نظر ميدن، خيلى خيلى خيلى ممنونم. ازشون مىخوام باز هم از اين كارها بكنن!!! فعلاً باى...![]()
![]()
![]()
ميدونم كه الآن داري مطلبم رو ميخوني مرجان عزيزم. پس از همينجا بهت ميگم: دوستت دارم.
بهت ميگم: بشين كبوتر، نرو. از اول سال همهي خاطرههايي رو كه برام تعريف ميكردي، دوست داشتم. نرو فضايي من!!!![]()
بقلش كردم و بهش گفتم خداحافظ. الآن هم دارم گريه ميكنم. ولي من ميدونم، ميدونم كه باز هم ميبينمش. خيلي دوستت دارم مرجانم. اصلاً مرجان بود كه اينقدر از اينترنت و وبلاگ واسم حرف زد كه من اين وبلاگ رو درست كردم. اينقدر دربارهي خاطراتش با هفتاييا برام گفت كه من هم با هفتتاييها آشنا شدم و هفتشنبه رو گوش دادم. الآن بهش قول ميدم كه فردا همينطور كه درس ميخونم، هفتشنبه رو هم گوش بدم. آدرس وبلاگش رو بهتون ميدم. يه سري بزنين. خيلي عاليه و حتماً هم براش كامنت بذاريد. خيلي خوشحال ميشه.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
با خبرهاى خوب و بد.![]()
اون هم امتحانهاى سخت و پشت سرهم. عوضش از سهشنبهى اين هفته به بعد ديگه ميشه گفت: حالى به حولى..... آخه خداييش ببينيد، اين برنامهى امتحانهاى ما بود. لازم به ذكر است كه مدرسهى ما معمولى نيست. نمىخوام از خودم تعريف كنم، اين رو ميگم كه دركم كنيد. مدرسهى ما از نوع تيزهوشانه(؟!) حالا اين هم برنامهى ما، آها، راستى... بعضى از كتابها يه كتاب اضافه هم دارند كه همين كتابهاى اضافه پدر ما رو در ميارند:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


