تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

سلام، سلام، صد تا سلام! دختر باباش خوش‌حال، تويي كه داري اين مطلب رو مي‌خوني(ايشالا) به احتمال زياد خوش‌حال، خلاصه كه همه خوش‌حال! چرا؟ چون امتحانا تموم شدن. هر كي هم اگه خداي نكرده غم ديگه‌اي داشته‌ باشه، از اين لحاظ رو حتما خوش‌حاله! البته واسه ما بچه مدرسه‌اي‌ها، وگرنه دانشجوها هنوز هم امتحان دارند، البته فكر(چي كار؟!) مي‌كنم!

خب، شيطورين؟ بقيه چطورن؟ به خانواده سلام برسونيد.(تو چي‌كار به خونواده‌ي مردم داري؟ هاهاها...) خداييش مغزم(چي؟) سرويس شده. انقدر امتحان گرفتن ديگه مغز(!)‌ واسه آدم نمي‌مونه. همون حجم كوچيك هم دود شده رفته.

يه چيزي. مي‌خوام اين آپ رو تقديم كنم به همه‌ي آدم‌هاي خيلي خيلي خوش‌حال و كسايي كه تو آپ قبلي نظر دادن و كسايي كه تو اين آپ نظر ميدن. آقا اصلا وبلاگ مال تو، بگير ببرش. مفته به خدا. باز هم ميگم: خوش‌حال باشيد. اگه هنوز باورتون نشده كه امتحانا تموم شدن، با خوندن اين مطلب حتما باورتون ميشه! (ااااااااااااا... تبليغ رو حال كردين؟)

بچه‌ها امروز يه حالي به حولي عظيمي بود تو مدرسه. جاي همتون خالي. آها، امروز هم پنج‌شنبه است. مثل دفعه‌ي قبل، از پنج‌شنبه تا پنج‌شنبه.... خب، داشتم مي‌گفتم: از قبل قرار گذاشته بوديم كه امروز هم مثل روزهاي ديگه آب‌بازي كنيم، ولي وسيع‌تر! من خودم شخصا 3 تا پلاستيك واقعا بزرگ با يه ظرف بزرگ آورده بودم. ولي چشمتون روز بد نبينه! همين كه اومدم پلاستيك‌ها رو آب كنم، چهار، پنج نفر ريختن سرمون با پلاستيك‌هاي پر از آب!!! ديگه خودتون بفهميد چي شد. از سر تا پام خيس خيس شد. ازم چك چك آب مي‌چكيد. اگه مانتوهامون رو مي‌چلوندي و يا به گويش بهتر فشار مي‌دادي(افشاااااااار!) مثل لباس كه شسته باشي‌ها، ازش آب مي‌اومد. البته اونايي هم كه اين كار رو با من كردن، جون سالم به در نبردن و كاملا خيس شدن. سه نفري كه دست آخر خيس خيس بودن، يعني خودم و سميرا و سارا يه عكس گرفتيم. حيف دوربينه ديجيتال نبود، وگرنه واستون مي‌ذاشتم. از عكس مثل روز روشن بود كه ما رو گرفتن زير آب. ولي خداييش خيلي حال داد. اون آخرها هم آب رو كلا بستند و آه....(!)

خلاصه كه هر كي خوش‌حاله يه نظر خوشگل هم بده(مثل دفعه‌ي قبل) كه من هم خوش‌حال بشم. البته خوش‌حال كه هستم، ولي خوش‌حال‌تر بشم.

راستي يه سري گفته بودن تو دختر باباشي يا دختر مشرقي؟ ببينيد اسمم دختر باباش هست، ولي اسم وبلاگ دختر مشرقيه. (تنهايي فكر كردم‌هاااااا مطمئن باش!) اسم من با اسم وبلاگ خيلي فرق داره. من جاندارم و نفس مي‌كشم. ولي وبلاگ فقط يه فضاي خاليه كه مني كه جاندارم و نفس مي‌كشم (و هم‌چنين بيكارم!) ميام پرش مي‌كنم. (همه‌ي اين‌ها رو گفتم كه بدونيد من هم بلدم!!!)

بچه‌ها ايندفعه رو واقعا ببخشيد. سرتون رو خيلي درد آوردم. بسكه چرت و پرت گفتم.(اصلا هم نون قرض نمي‌دم، مگه مال مفته؟)

راستي يه چيزي، ايندفعه با اين‌كه تا سه ماه ديگه دوستام رو نمي‌بينم، خيلي ناراحت نيستم و حتي خوش‌حال هم هستم! ولي اون دفعه واقعا ناراحت بودم. فكر كنم به خاطر جو سومي‌ها بود. احيانا من آدم جوگيري هستم. زود جوگير ميشم. نظر تو چيه؟

بچه‌ها از نظرهايي كه دفعه قبلي داده‌بوديد، خيلي خيلي ممنوم. اگه جواب يه سري رو ندادم، به بزرگواري خودتون ببخشيد. اينترنت خيلي مشكل‌دار شده. ولي باور كنيد تا جايي كه تونستم جوابتون رو دادم. پس باز هم نظر بديد تا من هم نظر بدم. مطمئن باشيد بدون جواب جواب نمي‌مونيد.

همين الان به يه نتيجه‌اي رسيدم: من هيچ كودوم از عكس‌هاي مسافرت جنوبمون رو كه عيد رفتيم واستون نگذاشتم. الان هم چون با فقر عكس روبرو شدم، چند تا از عكس‌هاي اون‌جا رو دفعه ی بعد براتون مي‌ذارم.الآن نمیشه. واقعا ببخشید. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:7 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت