تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

توجه: مي‌دونم حالش رو نداريد اين همه رو بخونيد، ولي من اين رو با هزار ذوق و شوق نوشتم. پس بخونيدش. تازه تلافي اين يه هفته و اندي رو كردم ديگه...

سلام بچه‌ها، خوفين؟ خيلي داره خوش مي ذگره. خيلي باحاله. فقط مثل … گرمه!!! آدم خفه مي‌شه. ولي باحاليش اينجاست: صبح تا شب پاي تلفن و تلويزيون (قابل توجه همه: خانم‌ها در طول عمرشون 18 هزار برابر مردها با تلفن حرف مي‌زنند!!!) صبح‌ها بعد از نماز دو سه ساعت اينترنت شبانه (آخه تو خونه‌ي ما فقر اينترنت هست. يعني برا من يه جور تحريمه وگرنه هميشه اينترنت داريم.) بعد از دو سه ساعت اينترنت و چت كردن مي‌خوابي تا لنگ ظهر. مثلا تا 10، 11 حتي يه روز تا 12 خوابيدم!

الان از يه لحاظ ديگه هم خوش‌حالم. چون دارم ميرم انجمن خوشنويسان، يعني تا حدود يك يا دو سال ديگه ديپلم خوش‌نويسي‌ام رو مي‌گيرم. اين برا كسي مثل من كه حتي سيكل هم نداره، خيليه. استادمون هم خيلي باحاله. اصفهاني اصيل‌هاااا...هر هفته يه روز ميرم. ظهر ها مي‌شينم پاي تمرين، خيلي دوست دارم.

فقط يه بدشانسي از يه لحاظ ديگه آوردم. اين‌كه وقتي رفتم ثبت‌نام زبان، گفتن صبح‌ها تكميل شده. آي ضد حال خوردم. انقدر اعصابم خورد بود كه تا خونه گريه كردم. ولي همون روز تصميم گرفتم كتابLG 6 رو بگيرم بخونم، برم تايين سطح بدم. از اين تصميم‌ها زياد مي‌گيرم. به هيچ كدوم هم عمل نمي‌كنم. بعد كه ديدم نمي‌تونم گفتم بي‌خيال اين هم روش!!! آخه كلاس‌هاي بعدازظهر از سيزدهم همين ماه شروع مي‌شه. ديره به خدا... ترم ديگه مي‌رم IC 1 خيلي خوش‌حالم.

چند روز ديگه هم مي‌رم خونه‌ي دخترعموم، احتمالا. دختر عموم سنش خيلي بالا نيست. فقط زود ازدواج كرده كه دو تا دختر داره كه من با دختر اوليش كه يه سال از خودم بزرگ‌تره هم‌بازي مي‌شم. خوش‌ مي‌گذره. راستي امشب هم رفتيم كفش بخريم، دست از پا درازتر برگشتيم خونه. كفش‌هام سه ماه يكبار ازم كوچيك مي‌شن يا خودم نابودشون مي‌كنم!!!

بچه‌ها واستون بگم از جمعه… ما يه ده داريم نزديك‌هاي اصفهان. خونه‌ي مامان‌بزرگم اون‌جاست. بار اوليه كه ميگم من اصفهاني هستم‌هااااا... خب، داشتم مي‌گفتم. تو اون ده چند تا از خاله‌ها و عمه‌ها و عموهام زندگي مي‌كنن. ما هم هر جمعه از صبح تا شب اون‌جا تلپيم. ولي خداييش ده خيلي پيشرفته‌ايه هاااااا... چون هم اينترنت داره، هم پمپ بنزين.(چه دليلي!) زاينده‌رود هم از بغل باغ‌هاش رد ميشه. آي صفايي داره عصرها بري لب رودخونه. 13 بدرها ما نمي‌تونيم بريم تو باغ‌هامون. بس‌كه شلوغه. باغ ما اون جاست. راستي از اصفهان تا اون‌جا 45 دقيقه بيش‌تر نيست. جمعه‌ها ميريم اون‌جا. اين جمعه كه رفتيم يه راست رفتيم سراغ باغمون. آلبالوهاش رو چيده بودند. البته داشت‌هااااااااا... ما خودمون دو تا سطل پر كرديم. ولي بيش‌ترش رو چيده بودند. تا حالا بالاي درخت آلبالو رفتيد؟ مطمئنم نرفتيد. جز يه عده از شما پسرا... بالاي يكي از درخت‌ها پر بود از آلبالوهاي خوش‌رنگ كه تو نور آفتاب برق مي‌زدند. (چه رويايي!) به‌زور مامانم‌اينا رفتم بالاي درخت.البته من سرم درد مي‌كنه كه يه درخت گير بيارم برم بالاش. درخت آلبالو تنه‌ي صافي داره، برا همين راحت نمي‌شه ازش بالا رفت. چون اصلا جا پا نداره. هر چي هم داره اون بالاست. خلاصه رفتيم اون بالا و جا خوش كرديم. آلبالو، آلبالو، آلبالو... خداييش خيلي حال داد. اين هفته هم اگه بشه ميرم. قبلش رفتم رو يه درخت زردآلو، زردآلوهاش با اين‌كه كم بودند، ولي دل آدم رو آب مي‌كردند.، برا اين‌كه خوشمزه و درشت بودند. خلاصه رفتم درخت بي‌چاره رو پياده كردم و اومدم پايين. حتي يه دونه هم نذاشتم براش بمونه. بعد رفتم رو يكي ديگه. اون خيلي نرسيده بود. مامان اينا هم اون طرف بودند. اومدم يه ذره برم جلوتر كه ييهو تالاپ... ول شدم رو زمين! اگه دستم رو به شاخه نگرفته بودم، يه بلايي سرم مي‌اومد. ولي من كه حال كردم. ولي باغ يه بدي داشت. خيلي گرم بود. تا عصر هم همه خونه‌ي مادربزرگ جمع بودند. ظهر هم جاتون خالي يه قرمه‌سبزي دسته جمعي خورديم. خلاصه اين‌كه خيلي خوش گذشت. (حالا من خيلي بزرگ باغمون رو جلوه دادم كه شما دلتون بخواد برين يه سرقتي هم بكنين. نه بابا، اينقدر بي‌در و پيكره كه. تازه اين جورا هم نيست.)

راستي بچه‌ها خونه‌ي ننه بزرگم (!‌) يه درخت انار هست. يعني يه باغچه‌ هست كه خيلي خوشمله. انگور هم داشت. ديگه نمي‌ده، بدبخت. اين اناره خيلي خوشگله. 

تازه توي باربندشون (نمي‌دونم شما به باربند چي مي‌گيد. يه جاييه كه قبلا توش گاو و گوسفند نگه مي‌داشتند و پله مي‌خوره به طرف پايين. يه قسمتي‌اش هم سر بازه. يعني سقف نداره. يه درخت توت گنده هست كه من از نرده‌هاي باربند ميرم روش و از اون‌جا ميرم رو پشت‌بوم. براي به پشت‌بوم رفتن از درخت يه كم بايد زحمت بكشي. البته من امسال فقط يه بار رفتم اون بالا، بقيه‌اش رو امتحان داشتم. خب، خلاصه كه خيلي داره خوش مي گذره.

راستي چشمك جون عزيزم، من رو به يه بازي دعوت كرده. من كه چيزي سر در نياوردم. ولي گفت كه بايد 6 نفر رو كه خيلي روت تأثير داشتن رو بنويسي. اون‌ها هم همين كار رو بكنن. من هم مي‌نويسم.

1.      مرجان جون عزيز دلم

2.     دخترك اسفندماهي كه الهي قربونش برم.

3.      خود چشمك كه دوست جوني عزيزمه

4.      دختر كوچولوي عزيزم  (مينا جون) كه واقعا عاشقشم

5.      مهسا جوووون  به خاطر با وفاييش كه هیچ وقت بي‌جوابم نمي‌ذاره.

6.      يانگوم  كه خيلي دوسش دارم. (يه وبلاگه كه چند تا نويسنده داره. من فقط منظورم شخص يانگوم بود.)

راستي درباره ی کارنامه ام: يه سوتي بزرگ توش دادن. براي علوم تجربي سه تا درس ف(فيزيك)، ش(شيمي)و ز(زيست) رو معدل مي‌گيرند. حالا ببينيد مشكلش چيه. آخه تو رو خدا دو تا 39.5 با يه 38 ميشه 38؟! خيلي قشنگه به‌خدا. ولي فقط از دو تا درس اون هم رياضي و علوم كم آوردم. جبران ميشه بابا...!!! معدل كل هم شده: 19.77

خب ديگه فعلا، ايشالا دفعه‌ي بعد با خبرهاي خوش‌تر...

اين آپ قرار بود كوتاه بشه. كوتاه‌تر از قبلي. الان حداقل دو برابر اونه. آخ دستم...!!!

 

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 5:19 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت