تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

سلاااااام، سلام. چطورين؟ خوبيد؟ خوش مي‌گذره؟ آخر اين مطلب يه اتفاق مهم ميفته. البته برا من. فكر نمي‌كنم براي شماها خيلي مهم باشه. خب، بگم از اتفاقات اين چند وقت. آها يه نكته‌ي مهم: تولد نااااز ترين امام روي زمين كه من مي‌ميرم براشون مباااااااااااااااارك. يه جايي تو خيابون نوشته بود:

.... و زمين كانون همه‌ي خيرخواهان خواهدشد. جمله فوق‌العاده است. اصلا نمي‌توني به هيچ عنوان روش حرف بزني. واقعا معركه است. ايشالا كه هر چي زودتر ظهور مي‌كنن. بچه‌ها تو رو خدا براي تعجيل در فرجشون دعا كنيد، فقط همين يه جمله‌ي : اللهم عجل لوليك الفرج بسه. تو رو خدا. فقط همين. و واقعا منتظرشون باشيد. من مي‌دونم كه يه روزي بالاخره مياد و من هم مي‌بينمش. هر چند مرده باشم. مي‌دونم كه خدا يه روزي ايشون رو به من نشون ميده. تولدت مبارك اي آسموني‌ترين امام روي زمين...

ما غائب و او منتظر آمدن ماست..... يا اباصالح، مدد

 

 

دوره‌هاي كارسوق فوق‌العاده بود. معركه. روز اول و دوم خيلي باحال نبود ولي روز آخر حرف نداشت. زنگ آخرش بازي هندسي داشتيم. گروه‌هاي چار نفري شديم و يه مسئله حل كرديم. بعدش هم يه مسئله رو عملي حل كرديم. و بعد، قسمت جالب ماجرا. ما رو دو تا دو تا كردن و دست‌هامون رو با دو تا طناب خوشگل بستند. اين دو تا طناب و دستاي ما رو طوري به هم بستند كه ديگه نشه به اين راحتي‌ها بازش كرد. مثل يه ضربدر. ما هي مي‌پيچيديم تو هم ديگه نمي‌تونستم از هم باز شيم. خيلي باحال بود. واي فكر كنم يه ساعتي داشتيم دور خودمون مي‌چرخيديم. از هر جايي هم كه بگي ما اين ‌ها رو رد كرديم. از تو دست و پامون گرفته تا دماغ و گوشامون. اگه عكس‌هاش رو بهمون بدن، حتما مي‌ذارم تو وبلاگ. بدون چه عكس‌هايي شده. همه‌مون قوزفيش شديم و عينهو اسكل‌ها دور خودمون مي‌پيچيديم. اون دو روز اول هم بعضي از كلاس‌هاش خيلي خوب بودند. مثل math & fun، عدد في، منطق فازي و چند تا كلاس ديگه. خلاصه كه خيلي خوب بود. من هم چيزي گيرم نيومد.

چهارشنبه‌ي همون هفته هم بعد از كارسوق رفتم انجمن. از صدا سيما اومده بودن براي فيلم برداري. براي جشنواره‌ي خوشنويسي امام حسين. اولين بار بود تو ايران همچين نمايشگاهي مي‌ذاشتند. از من هم فيلم گرفتند. نه بابا تو تلويزيون نشون ندادند. يه بار ديگه هم وقتي كلاس پنجم بودند ازم فيلم گرفتند و پخش كردند. يه بار هم برا راديو حرف زديم. بابا من چه سابقه‌ي درخشاني دارم. تو دبستان از هر جا ميومدند به من مي‌گفتند برو حرف بزن. ببين چه جواهري بودم من. بايد فيلم مي‌ساختند: جواهري در مدرسه!!!! حالا يه چيز ديگه. بعدا كه زنگ زدم به استاد گفت كه من اون روز اون جا بودم. من رو ميگي پوزم افتاده بود رو زمين. شبيه پنير پيتزا شده بودم. جيغ زدم سر خودم كه نتونستم ببينمش. خب... اونم گذشت.

هفته‌ي بعد استاد انجمن گفت كه هفته‌ي ديگه اين نمايشگاه هست، داشتم از خوش‌حالي پر در مياوردم. چون مي‌دونستم يه روز با اون استاد ميريم. گذشت و گذشت تا هفته‌ي بعدش كه گفتند نمايشگاه شنبه ساعت 5 گالري استاد فرشچيان افتتاح ميشه. من هم از اون روز در پوست خودم نمي‌گنجيدم (جمله كتابي بودهاااا!) ولي به  خاطر مشغله‌كاري استاد اون روز نتونستيم بريم. بعدا ساعت 7 من با مامان بابا رفتم و تابلوها رو ديدم. راستي اون نمايشگاه دفعه قبلي رو هم نشد بريم. يعني استاد فرشچيان رو نديديم. بعد يه روز ديگه يعني سه شنبه‌ي اون هفته پاشديم رفتيم خونه‌ي دختر عموم. همون كه اون روز گفتم. از صبح تا شب اون جا بوديم. خيلي خوب بود.

بعد پنج شنبه بعدازظهر در حالي كه داشتم كتاب‌هام رو جلد مي‌كردم و در اين فكر بودم كه چرا اينا زنگ نمي‌زنن كه بريم نمايشگاه ييهو تيليفون زنگيد. دخترعمه‌ام بود. واي من ديگه از خوش‌حالي نمي‌دونستم چي كار كنم. مي‌خواشتم تنهايي برم ولي نمي‌دونم به چه دليلي بابام نذاشت و من مجبور شدم خواهرم رو دنبال خودم با هزار غر و لند راه بندازم. هر چي بود كه رفتيم. خيلي خوش گذشت. من دوباره تابلوها رو ديدم. استاد هم كه بود و برامون درباره‌ي تابلوها توضيح داد. ولي حيف اونا زود رفتن. من و خواهرم هم رفتيم پياده‌روي بغل زاينده‌رود. فوق‌العاده بود.

شنبه هم رفتيم ثبت نام مدرسه. سميراي عزيزم و فاطمه‌ي گلم رو ديدم. نمي‌دونيد با چه حسي دوتاشون رو بغل كردم. لحظه‌ي فوق العاده به ياد موندني‌اي بود. بعد هم با زهرا رفتيم كتابخونه. زهرا مي‌خواست عضو شه و من مي‌خواستم كارتم رو تمديد كنم. ولي وقتي ديديم كه روز تحويل فرم‌ها دوشنبه است كش اومديم. بعد زهرا رفت و قرار شد دوشنبه با هم بريم. بعد من و مامانم رفتيم بازار هنر. مامانم دلش طلا مي‌خواست. رفتيم فقط ديديم. يه روز ديگه مي‌خريم. بعد رفتيم دنبال لباس تا دروازه‌دولت. يه كيف هم گل كول من بود. باباجونم رو در آورد. لباس خوشگل پيدا كرديم. دوشنبه خريديم. ولي نخريديم. يه مانتو هم انتخاب كردم ولي تا الان كه چهارشنبه است نتونستم بخرمش. مامانم ميگه اين مانتو نيست. آخه از اين چروك‌هاست. خيلي هم چروك داره. برا همين مامان خوش نمياد. ولي مي‌خرمش. اين قدر ها رو سيريش هستم. اون لباسه رو هم كه يه بلوز دامن مشكي و سفيد بود خواهرم پوشيد ديدم به خدا ظلمه اين لباس تو تن خواهرم اين قدر خوشگل باشه اون وقت من لاغر بيام بپوشمش. خلاصه كه دارم رو مخ ماماني كار مي‌كنم كه بريم يه لباس ديگه بخريم!!! خيلي پرروام نه؟ همين ديگه جمعه هم احتمالا يه عقد داريم. ولي هب خيلي نزديك نيست. امروز هم رفتيم يه جشن. مجمع اژه‌اي برپا كننده‌اش بود. يعني بر و بچز داداشم اينا. يه نمايش تهش دادن، ما رو از خنده روده‌بر كردند. خيلي باحال بود.

خب. رسيديم به اون خبر مهم. من قراره يه مدتي برم ولي دوباره بيام. خيلي طول نمي‌كشه. مي‌خوام تريپ وبلاگم رو عوض كنم. اگه حواستون باشه مي‌بينيد كه نظر‌هاي وبلاگم اومده پايين. اين آپ رو مي‌‌كنم و ميرم و بعدا ميام. به همتون هم خبر دادم كه شما الان اينجاييد. مي‌خوام به وبلاگم يه جون دوباره ببخشم. كه نظرهاش از 120 تا هم بالاتر بره. (چه قدر من خوش اشتهام!!!) ولي به همتون سر مي‌زنم. تو مسنجر هم هستم، فقط وبلاگ آپ نمي‌كنم. پس فعلا خدافظ تا بعدا..... (اين عكس هم كه اون پايين مي‌بينيد منم كه دارم ميرم!!!)

باي باي ...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 12:32 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت