مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
به نام کسی که آفرید.... همه چیز رو سلام. خوبيد؟ تونستيد از اين شبها به اندازهي كافي استفاده كنيد؟ البته آدم هر چهقدر هم دعا كنه، كمه. هيچ وقت آدم وقت نميتونه همهي خواستههاش ور از خدا بخواد، آخه اين آدم ماشالا خيلي خوشاشتهاست!!!! دليل اينكه من خيلي زود آپ كردم اين شبهاي خيلي خوشگل و قشنگ بودند. هر چي فكر كردم ديدم الان بهترين موقع واسه نوشتن در مورد خداست. وقتهاي ديگه آدم اينقدر كه الان هواييه، هوايي نيست. دلش جاي ديگهاست و خودش جاي ديگه. نميدونيد ديشب چهقدر حس خوبي داشتم. صبحش هم تو مدرسه يه آقايي رو آوردند براي روضهخوني. دست گلشون درد نكنه. من كه حسابي خالي شدم. يه زيارت عاشورا و يه روضهي امام علي حسابي حالم رو جا آورد. يه كمي هم به خودم اومدم. خلاصه كه خيلي بهم خوشگذشته، هم از لحاظ معنوي، هم از لحاظ مادي..... خداياااااااااااااااا چي بگم دربرابر اين همه لطفي كه به من ميكني؟ چي بگم در برابر اين همه دوست خوبي كه بهم دادي؟ چه توي نت و چه بيرون نت. بيرون نت دوستايي دارم كه فكر ميكنم اگه اونها نبودند، من از تنهايي دق ميكردم. يه چيزي رو بگم من واقعا آدم رفيقبازي هستم. عاشق دوستامم. نميتونم دوريشون رو تحمل كنم. مخصوصا اين سميرا خانوم شيطون رو....( خدايا دستت درد نكنه كه اين همه دوست رو دادي به من، دادي كه من تنها نباشم. دادي كه من لحظههاي تنهاييم رو با اونها پر كنم. ولي من..... دوباره اشتباه كردم. دوباره از يكي از نعمتهات زيادي استفاده كردم و خودت رو يادم رفت. يادم رفت كه اين تو بودي كه اين دوستها رو بهم دادي، اين تو بودي كه من رو آفريدي تا با اين آدما دوست بشم و زندگي كنم. آره... دوباره يادم رفت كه تو بهترين دوست من بودي. من هيچ وقت دوستام رو فراموش نكردم، حتي دوستهاي آمادگيام رو. واي كه چهقدر دوستشون داشتم. مريم گلم، ميتراي نازنينم و الهام عزيز.... اگه هر كدومتون اينو خونديد، يه خبري به من بديد، كه دلم بدجوري هوايي شده واستون. هيچ آدرسي هم ازتون ندارم. داشتم ميگفتم. خدا باز يادم رفت كه تو بودي اين زندگي رو بهم دادي، خداياااااااااااا شكرت، تو زندگي هيچ چي كم ندارم، خدااااا. البته خواستههايي دارم. ولي اونها از نظر معنوي هيچ ارزشي ندارن. همين خونوادهاي كه بهم دادي، برام بسه. هزار هزار تا تشكر مال تو كه اين همه به من لطف ميكني. خداياييييييييي تو واسه من دنياي رحمتي. چي ميتونم بگم در برابر اين همه قدرت؟ ولي حيف كه دارم فراموشت ميكنم. کمکم کن.... كمكم كن تا يادم بياد تو خداي مني. كمكم كن كه هيچ وقت هيچ وقت يادم نره كه تو عزيزترين دوستمي كه هيچ وقت تنهام نميذاري. خيلي از دوستام بودند كه منو گذاشتند و رفتند و الان سالهاست كه ازشون خبري ندارم. چهقدر هم دلم براشون هوايي شده. ولي تو اينطوري نيستي. هيچ وقت نميذاري بري. هر روز داري بهم تلفن ميكني، روزي پنج بار... ولي من چي....؟ جوابتو چهار پنج ساعت بعد ميدم. تو حتي تا اون موقع هم تلفن رو قطع نكردي، منتظرمي. من هي ميخوام برندارم، اين شيطون كثيف ميگه برندار، ولي وقتي زيرچشمي بهت نگاه ميكنم دلم نمياد اون صداي خوشگلتو نشنوم. اون وقتي هم كه تلفن رو برميدارم، دارم با تو حرف ميزنم ولي دلم پيش تو نيست. اين شيطون لعنتي هي ميگه به چيزهاي ديگه فكر كن يا حتي.... به مسئلهي رياضي اونم سر نماز، مسخره است نه؟ مثل وقتي كه با دوستم حرف ميزنم ولي دارم فيلم ميبينم و اصلا حواسم به اون نيست. خدايا چي كار كنم؟ چرا اين شيطون كثيف و پسفطرت نميذاره زود تلفنت رو بردارم؟ چرا نميذاره جوابت رو بدم؟ خدايا تو ميگي اون نميذاره، يا خودم نميخوام؟ واي نه، من ميخوام. اين شيطونه كه.... نميدونم. نكنه من دارم ميشم استاد شيطون....؟ واي نه. امكان نداره. من حالم از اين شيطون..... به هم ميخوره. تو وبلاگ يكي از دوستام در مورد اين خوندم كه آدم يه روزي بال داشته و از آسمون اومده. ول من وقتي به شونههام دست زدم، ديدم هيچ چيز جز دو تا فرشتهي خوب و بد نيست. سنگيني نبودن بالهام رو حس كردم. واااااااااااي، چهقدر وحشتناك بود. يادم اومد، آره يادم اومد وقتي چهار پنج سالم بود، بالهام رو از پشتم كندم و يواشكي رفتم چالشون كردم. زمين رو با دستاي كوچيكم و به كمك شيطون كندم و كندم و بالهام رو يه جايي چال كردم كه ديگه دست هيچ كس بهشون نرسه. الان كه نگاه ميكنم ميبينم ديگه حتي دست خودم هم بهشون نميرسه. اون موقع به خاطر اين كه بقيه بهش نرسن چالشون كردم ولي الان خودم بهشون نياز دارم ولي دستم بهشون نميرسه. واي خدايييييييييييي... چي كار كنم؟ باز هم يه جفت از اون بالهاي خوشگل رو ميدي به من؟ خدايا نگو نه كه من ميميرم. ولي افسوس كه تو گفتي نه، ولي دليلش رو هم گفتي بهم. گفتي كه هر كسي تو اين دنيا فقط يه جفت بال داره و نه بيشتر. هر كسي كه به دنيا مياد، خدا يه بال براش ميسازه و روح خودش رو توش ميدمه. اگه بالهات رو بكني، ديگه بهشون نميرسي. ديگه نميتوني آسمون رو درك كني، يا حس اون پرندههايي كه اون بالا تو آسمونا اوج گرفتن و پرواز ميكنن. ولي تو.... رو زمين.... همين پايين، داري تقلا ميكني يه متر بالاتر بري... هه، خندهداره، چيزي رو كه تو دستات بوده رو با دستاي خودت نابود كني، چيزي رو كه بهش نياز داشتي. خوش به حال اونايي كه بالهاشون رو نگه داشتند و هنوز هم باهاشون پرواز ميكنن. وقتي به خدا نياز دارن، ميرن پيشش و دوباره برميگردن پايين. برميگردن به همين دنياي كثيف كه امكان داره هزاران هزار بلا و اتفاق بد سرشون بياد و هزارن تغيير... من اگه جاي اونا بودم، هرگز و هرگزبر نميگشتم اين پايين. همونجا پيش بهترين دوستم ميموندم و از زندگي لذت ميبردم. كاش خدا دوباره يه بالي برامون درست كنه كه بريم پيشش، ولي نه.... بال دوم مرگه. من از مرگ ميترسم. هنوز آمادگياش رو ندارم. و فكر نميكنم به اين زوديها حاضر به رفتن بشم. كلي گناه رو دوشمه. اينا رو چي كار كنم؟ خدايا خودت كمك كن.... پ.ن 1: محبوبه جونم ميگفت: من از پايان ميترسيدم و آغاز كردم...... راستي چرا ما قبول كرديم كه پامون رو بذاريم تو اين دنياي پر از چرك و كثافت؟ چرا.....؟ پ.ن 2: از دوستاي خيلي خيلي خيلي عزيزم هم ممنونم كه هر دفعه لطفشون رو از من دريغ نميكنن و ميان برام نظر ميدن. همتون رو دوست دارم.
قرار بود چند وقتي نباشم ولي به خاطر مناسبتها و گفتنهاي دوستاي گلي مثل شما دوباره اومدم. حالا كه تابستونم تموم شده ميبينم كه متفاوتترين تابستون زندگيام رو گذروندم، از هر لحاظ. تابستون تازه، آدمهاي تازه، و..... همه و همه دست به دست هم دادند تا من يه تابستون خوشگل به ياد موندني داشته باشم. وقتي نگاه ميكنم ميبينم چهقدر اين خدا بزرگه. چه كارهايي ميكنه كه من حتي به اندازهي يه سر سوزن نميتونم از پسشون بر بيام. ميبينيد....؟ همين كه اين ماه خوشگل رو واسه ما گذاشته آخر بزرگيه. آخر تواناييه. آدم چي ميتونه بگه؟ خدايا رحمت تو بيش از گناهان من است.... وقتي آدم اين جمله رو ميشنوه يه لبخند كوچولو ولي با يك دنيا معني رو لباش ميشينه. نميدونيد اين چند وقته چهقدر احساس خوشحالي ميكنم. به خاطر اينكه خدا اينهمه به من لطف كرده و من نديدم. بهش نگفتم خداييييييي باز هم پيشم باش و دستم رو ول نكن. خدا جونم احساس ميكنم اين چند وقت خيلي بزرگتر شدم، به اندازهي چندين سال. البته اين احساس خودمه. وگرنه پيش خدا همونم كه بودم. همون همون، همون دختر كوچولويي كه سرش رو ميذاره رو شونهي خدا و زار زار گريه ميكنه به خاطر اينكه هنوز نتونسته واسه خدا يه بندهي كوچلوي خوب باشه و داره روز به روز بدتر و بدتر ميشه. ميدونيد اين يك ماه اخير به يه آدم ديگه تبديل شدم، دختري عاشق سكوت و تنهايي ولي شلوغ و پر سر و صدا. برا اين ميگم شلوغ كه من از اون اولي كه وارد كلاس ميشم شروع ميكنم به جيغ زدن و دست زدن و شلوغكاري، ولي اگه زمينهي تنهايي جور باشه، هيچي نميگم و همش تو خودمم. الان هم به خاطر سر و صدا و جيغ زدنهاي پشت سر هم كمي صدام گرفته.آخه بلانسبت شماها كلاس ما يه كمي شباهت به باغ وحش داره!!!! كه شلوغترينشون منم!(الان سميرا يكي ميزنه تو سر من، سميراي گلم خيلي دوست دارم. به قول آقاي عليخاني تو اين «ماه عسل» دارم سعي ميكنم عوض شم. سر برنامهي خانم فاطيما اين قدرگريه كردم كه خدا ميدونه. اين آهنگ آخرش هم كه برنامه رو كامل كامل كرده. واقعا دستشون درد نكنه. خدايا «با من غريبگي نكن.» بيا پيشم. اگه يه كم بياي جلوتر دستتو ميگيرم. خدايا نذار پرت شم تو اين پرتگاهي كه آخرش معلوم نيست. خدايا سه سال بهم اجازه دادي كه روزههام رو بگيرم. ولي امسال اينقدر بد بودم كه اين لياقت رو به من ندادي. بچهها تو رو خدا از اين ماه خوشگل تا ميتونيد استفاده كنيد. الان پشيمونم كه يه سال الكي نصف روزههام رو خوردم. چون فكر ميكردم نميتونم. ولي الان ميدونم كه ميتونستم و نكردم. كاش زودتر اينو فهميدهبودم. خدايا منو «نزديك خودت كن تا كه آرامش بگيرم.» و خدا من ميدونم كه «تو همينجايي هميشه» و هميشه به من كمك ميكني. چندين بار دستم رو گرفتي،ولي من بهت اعتماد نكردم و دستت رو خيلي راحت ول كردم. خدايا ببخش منو. ببخش كه اين قدر بد بودم و كمكم كن بهتر بشم. بشم اون چيزي كه تو ميخواي. همين فقط اينو بدونيد كه خدا از اونچيزي كه من و شما فكر ميكنم خيلي بزرگتره طوري كه تو قلمرو ذهن ما جا نميگيره. البته اگه ذهني برامون مونده باشه كه بخوايم از اين فكرا بكنيم. اين قدر اين ذهن كوچيك رو درگير مسائل بيخود كرديم كه ديگه جايي واسه اين چيزا نگذاشتيم. راستي اين جمله رو هم فراموش نكنيد: چند روزي آسمان نزديك است، لحظهها را درياب.... و يادتون باشه اين ماه براي گريه كردن و اظهار كوچولويي پيش اين خداي بزرگ بهترين وقته. پس لحظهها را درياب..... ![]()
) دوستاي نتي هم كه ديگه حرف ندارن. يكي از اون يكي بهتر.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
چون نوشتههام رو با توجه به سبك اون نوشتم. واسه اينكه خيلي خوشگل مينويسه و من هميشه شيفتهي نوشتههاي خوشگلش ميشم. يعني سعي كردم معنوي تر بنويسم و از تعريف كردن زندگي روزانهام دور بشم. اين جوري به نظر من خوشگلتره. راستی این چند وقته با نظراتتون خیلی من رو خجالت دادید. وبم داره پیشرفت می کنه. پس بازم کمکم کنید.
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

