تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

سلااااااااااااااااااام دوستاي گلم. خوبين كه ايشالا؟ من هم خوبم.... اما نه زياد. ولي نه، به فال نيك مي‌گيريم، پس خوبم...! بگيد اين دفعه برا چي اومدم. بگيد ديگه. نمي‌تونيد حدس بزنيد. ولي مي‌تونيد سعي كنيد كه....

13 سال پيش ساعت يك نصفه شب، خدا يه ني ني خيلي خوشگل رو فرستاد به اين دنيا..... مي‌دونيد اين يعني چي؟ يعني يه آدم ديگه با يه جفت بال وارد اين دنيا شد. مامانش كلي داشت ذوق مي‌كرد كه واي سومين بچه‌اش هم به دنيا اومده. از اون طرف هم بيچاره داشت درد مي‌كشيد. ولي همه رو به خاطر اون ني ني خوشگل تحمل كرد. چيه همتون فكر كرديد تولد منه؟ نه بابا.... حدس بزنيد ديگه. كوچولوي شيطون، سميرا جوني من تولد كي ديگه من اين قده ذوق مي‌كردم؟ آره ديگه تولد سميرا خانم عزيز منه. قربونش برم هوارتا.

گفتم با يه جفت بال خوشگل سفيد اومد. سفيد سفيد... رنگ برف، رنگ خدا.... خوش به حالش كه هنوز هم اين بال‌ها رو داره. بعد از 13 سال حتي يه لك هم روي بال‌هاش نيفتاده. بال‌هايي كه من تو اين يه سالي كه باهاش آشنا شدم، با تمام وجودم حسشون كردم. دختر گل ما هنوز هم بال‌هاش رو نگه داشته. خدا هم روز به روز داره بهش نزديك‌تر ميشه.

وقتي مامانش فهميد كه قراره دومين دختر خوشگلش هم به دنيا بياد يه دنيا ذوق كرد. مي‌دونست كه قراره يه دختري مثل اين زهراي خوشگل رو بياره. مي‌دونست قراره يكي رو بياره كه عاشق خدا ميشه. اون وقتي كه خدا اين ني ني كوچولو رو آفريد بهش گفت: «عزيزم، بنده‌ي كوچولوي من تو اين‌جا هر روز به من قول ميدي كه رفتي اون دنيا من رو يادت نره. بهم قول ميدي كه هميشه به يادمي.» و داستان زندگيش رو يه بار براش تعريف كرد. سميرا يه بار زندگيش رو ديد. مثل همه‌ي بچه‌هاي ديگه. اون آخرها كه ديگه مي‌خواست بياد به اين دنيا، خدا بهش گفت: «جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ، كه بدوني برميگردي پيشم...» سميراي من گريه‌اش گرفته بود. نمي‌خواست از خدا جدا بشه. مي‌خواست همون‌جا پيش خدا بمونه. آخه اون‌جا چيزي كم نداشت كه بخواد بياد يه جايي كه نمي‌دونه كجا هست؟ چي هست؟ اصلا براي چي ميرن اون جا. ولي دو تا فرشته اين‌قدر از خوبي‌هاي دنيا براش گفتن كه سميرا راضي شد. فكر كرد اين‌جا چه خبره. مثل بقيه‌ي بچه‌ها... مثل خودم، مثل تو... هممون خام شديم ديگه، نه؟ قبول داريد اگه نمي‌اومديم وضعمون بهتر از الان بود؟ آره ديگه، هممون قبول داريم. آدم اشتباه كرد، درسته. ولي نه اون مقصره نه خدا... همش كار شيطونه.

سميرا اومد تو اين دنيا.... (ماماني اسم اين گل رو گذاشت زهرا ولي نمي‌دونم به خاطر چي سميرا صداش زدند!!!!!) هنوز دلش پيش خدا بود، نمي‌خواست بياد. گريه مي‌كرد. ولي مامانش عاشق اين گريه‌هاش بود. هر صدايي كه از اين بچه ميومد، ماماني هزار بار قربون اين دختر مي‌رفت.مادره ديگه، اگه بچه‌اش رو دوست نداشته باشه، پس كي رو دوس داشته باشه؟ اين دختر كوچولوي خوشگل اومد و كم كم فهميد كه برا چي اومده اين‌جا، فهميد برا زندگي كردن اومده. براي امتحان خدا اومده. فهميد اين‌جا كجاست، فهميد اين‌جا يه جاييه كه بهش مي‌گن زمين... جاييه كه همه چي توش ديده ميشه، همه‌چيز. آدم‌هاي بد مثل من.... آدم‌هاي خوب مثل بقيه. همه چيز رو با چشم‌هاي خوشگلي كه خدا بهش هديه داده‌بود، ديد. بدي ها رو ديد، خوبي‌ها و شادي‌ها رو ديد و داره بقيه‌ي چيزها رو هم مي‌بينه. داره مي‌بينه كه اومده اين‌جا كه كسايي رو داشه باشه، كسايي رو ببينه و بعضي آدم ها رو تجربه كنه. (آخه يه سري آدم‌ها رو فقط بايد تجربه كرد. ديدن كافي نيست.)

اين دختر ما يه وقتايي با خدا قهر كرد. به خدا گفت :«تو كه به من گفتي پيشمي چرا الان من رو يادت رفته؟» نمازش رو نخوند. خب با خدا قهر بود ديگه... ولي نمي‌دونست كه هدف خلقت اون چيزهاي بي‌ارزشي نيست كه داره تو دنيا مي‌بينه. چيزهاي فوق‌العاده بزرگ‌تره. چيزهايي كه اگه ما بفهميم از اين‌كه خدا به چي فكر كرده و ما رو آفريده ديوونه مي‌شيم. بهش ميگن راز آفرينش. خدا هم بهش گفت :« آخه عزيز من، بنده‌ي كوچولوي من، اگه من تو رو يادم بره كه تو ديگه زنده نمي‌موني. من نگاهم رو يه لحظه از اون بد بدها برنمي‌دارم. چه برسه به تو كه اين همه دوست دارم. تو كه هميشه به حرف‌هام گوش كردي. پس ديگه از اين فكرها نكن.» سميرا فهميد كه اين دنيا ارزشش كم‌تر از اونيه كه بخواي به خاطرش با خدا قهر كني. و داره اين رو عملا تجربه مي‌كنه.

عزيز من، سميراي خوشگلم، قربونت برم، تولدت هفتاد تا مبارك. اين‌‌ها رو كه مي نوشتم داشتم گريه مي‌كردم. بدون كه ارزشش رو داري. چون بارها بهت گفتم برا هر كسي كه ارزشش رو داشته باشه گريه مي‌كنم. نه هر چيزي و هر كسي.... و بدون اگه تو تابستون امسال نبودي (خب من يكي ديگه رو پيدا مي‌كردم!!!!!!! شوخي كردم قربونت برم.) من هم حالا ديگه نبودم. خيلي كمكم كردي كه دوباره اعتماد به نفسم رو به دست بيارم، خيلي. از همه‌ي كمك‌هات ممنونم. عزيزم. هيچ وقت خدات رو فراموش نكن. تولدت هم خيلي خيلي مبارك!!!!!

اين جمله رو هم از من كه خدا تو رو به عنوان بهترين دوست و يه فرشته برام فرستاد، داشته باش: «لحظه اي كه به دنيا اومدي گريه مي كردي و هر كسي كه اطرافت بود مي خنديد. يه جوري زندگي كن كه بعد از رفتنت تو كسي باشي كه مي خندي و هر كسي كه اطرافته به خاطر از دست دادنت گريه كنه.»

پ. ن 1: امروز تولد حضرت معصومه هم بود و هم‌چنين روز دختر. تو مدرسه جشن داشتيم. خيلي خوش گذشت. جاي همتون خالي. روز همه‌ي دخترهاي بابايي هم مبارك.

پ. ن 2: هفته‌ي پيش پنج شنبه رفتيم اردو. خيلي خوش گذشت. دوباره بند و بساط آب پاشي هم جور شد و همگي خيس شديم. مطمئن باشيد جاي همتون شيطوني كردم. جاي تك تكتون هم واقعا خالي بود.

پ.ن3: دارم امتحان‌هام رو يكي يكي و پشت سر هم گند مي‌زنم. به قول سميرا: گاماس گاماس!!!

پ.ن 4: از صبح تا حالا هوا گرفته است. به نظر مياد آسمون دوباره مي‌خواد گريه كنه. ولي مثل اينكه بغضش نمي‌تركه. پارسال تولد سميرا بارون ميومد شرشر. كاش امسال هم بياد. اين جوري بهتره.

پ.ن 5: سميرايي من، الهي اين سرماخوردگيت كه امروز نذاشت جيغ و داد كني (چه‌قدر هم نكردي) زودتر خوب بشه. تازه صدات هم بدجوري مثل صداي ترابي شده.خب به من چه كه با هم‌ديگه سرما مي‌خورين....!!!!!!!!!!!!!!!!!! (هاهاهاها خنك شديم.)

پ.ن 6: آسمان ابری نـيـسـت دل مـن اما غمگـين است چـشـم من اما بارانـی ... بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت؟

پ.ن ۷: اگه پیامی برا سمیرای من دارید بذارید. حتما بهش می رسونم.

 

پي‌نوشت‌ها زياد شد. اميدوارم بهتون خوش بگذره. به من هم همين طور!!! دوستتون دارم. قربون همتون هم ميرم. دستتون هم درد نكنه كه اين‌قدر هواي من رو داريد. باي باي.....

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 1:0 توسط دختر باباش| |

به نام آفريننده‌ي باران‌هاي پر ترانه‌

سلام بچه‌ها.... اين دفعه با نظراتون تركونديد. دمتون گرم. مرسي از اين همه دوستاي خوب. مرسي، خيلي مرسي.

راستش رو بخوايد خيلي حال خوبي ندارم. ماه رمضون كه تموم شد همه چيز عوض شد، دوباره اون آدمايي كه قرار بود خوب باشند بد شدند، حتي خود من. دوباره همون روال هميشگي ادامه پيدا كرد. دوباره دارم بد و بدتر از هميشه ميشم. واييييييييييي خدايي، نمي‌خوام. خدا جوني، كمكم كن. دوباره دستم رو گرفتي. الان نوك انگشتام تو دستمه. دارم به خودم فشار ميدم كه دستمو بگيري، نه اون انگشت‌هاي كوچولو رو كه ممكنه تا چند لحظه‌ي ديگه بيش‌تر دووم نيارن و دستت رو ول كنن. گرمي دستات به آدم آرامش ميده، حتي با نوك انگشتات هم مي‌توني گرماي آرامش‌بخشش رو حس كني. خدايا چه‌قدر تو آرومي. دست من دائما داره مي‌لرزه، حتي اون وقت‌هايي كه تو دست توئه، ولي تو.... دست‌هاي تو همش آرومن. لرزش دست‌هاي من رو هم كم‌تر مي‌كنن.

وااااااااااااااي چه‌قدر قشنگه.... كف حياط خيس خيسه، تا يك ساعت پيش داشت بارون ميومد. تو دوباره داشتي به من نشون مي‌دادي، دوباره داشتي قطره‌هاي اشكي رو كه چندين بار از دلتنگي براي تو ريخته‌بودم با بارون تعبير مي‌كردي. خدايي تو چه‌قدر بزرگي. من چه‌قدر اين تعبيرهاي خوشگلت رو دوست دارم. واااااااااااااااي نمي‌تونم دركت كنم. يعني تو اين‌قدر بزرگي و من نمي‌فهمم. تو آخر نوري.... اينو همه ميگن. ولي آخه نور.... نور مثل چيزهاي ديگه قابل درك نيست. چون... چون نميشه لمسش كرد. ولي تو رو ميشه لمس كرد. همين الان گفتم نوك انگشتام تو دستاته. پس تو قابل لمسي. من هنوز نتونستم نو رو از اون بالا بيارم رو به‌روي خودم بشونم و باهات حرف بزنم. هنوز بايد اون بالا رو نگاه كنم. ولي مي‌دونم يه روز ميشيني رو به‌روم. نگات مي‌كنم. چشم تو چشم همديگه مي‌ندازيم و اون وقته كه.... من ديگه نمي‌تونم درك كنم. اگه رو به‌روم باشي، از اين همه بزرگي تو، مگه مي‌تونم دووم بيارم. نه... من به همين پايين اكتفا مي‌كنم. شايد يه روزي بال‌هام رو دوباره پيدا كردم و اومدم پيشت. خدايييي، وقتي مي‌گن نور آدم ياد خورشيد ميفته. يعني بزرگ‌ترين نوري كه تا به حال توي زندگيش ديده. آدم وقتي به اين خورشيد خانوم شيطون نگاه مي‌كنه چشمش اذيت ميشه. ولي تو اين‌قدر بزرگي كه بااين حال كه تو اون نور رو آفريدي وقتي آدم بهت نگاه كنه، چشمش اذيت نميشه. اصلا من چي دارم ميگم؟ مگه ميشه تو رو ديد؟ نمي‌دونم. اصلا ولش كن.

بذار از اين بارون خوشگل بگم. ظهر هوا فوق‌العاده خوشگل بود. از همون هواهاي گرفته كه من مي‌دونم خدا مي‌خواد برامون رحمت بفرسته. از همون هواهايي كه آدم وقتي مي بينتش ته دلش مي‌گيره، عين آسمون. ولي دوسش داره، عين بارون.... چون مي‌دونه بعد اين آسمون دل‌گرفته و باد‌هاي وحشي خزوني (كه من مي‌ميرم براشون) قراره آسمون يه دل سير گريه كنه. من هم دوست دارم گريه كنم، خيلي خيلي. دوست دارم وقتي دلم هواييه، چند تا قطره‌ي خوشگل از چشم‌هام بياد پايين و رو صورتم قل بخوره. به هيچ عنوان حاضر نيستم اون قطره‌اي رو كه داره برا خودش راهي رو طي مي‌كنه از رو صورتم پاك كنم. دوستم ندارم با گريه‌ام سر و صدا راه بندازم. گريه غريبه. بايد آروم بياد و بره. كسي هم چيزي نفهمه. اين قدر هم دوست دارم برم زير باروني كه شر شر داره ميريزه پايين و همه ازش گريزونن. پارسال يك ساعتي زير يه همچين باروني ايستادم. واااااااااااااااي كه هيچ وقت يادم نمي‌ره. بادهاي قبلش رو هم خيلي دوست دارم. از اون بادها كه برگ‌هاي زرد رو با يه عالمه خاك اين ور و اون ور مي‌برن. يه عالمه برگ زرد و نارنجي رو هم مي‌ندازن زير پات كه تو لهشون كني. من عاشق اين كارم. صداش مثل صداي اعصابمه. ولي يه جمله‌ي خيلي خوشگل رو يه دوست عزيز برام فرستاده بودن كه: وقتی برگهای پاییز رو زیر پات له میکنی به یاد داشته باش که روزی نفس به تو هدیه میکردند. قشنگ نيست؟ آخر حقيقت رو بهت نشون داده. فقط با يه جمله.....

همين ديگه.... طبق معمول مي‌خواستم كوتاه بنويسم ولي اين شد. در ضمن اين مدرسه حسابي وقتم رو گرفته. خيلي به اين كارا نمي‌رسم. خيلي وقته كه مي‌خواستم جوابتون رو بدم ولي متاسفانه نشده. از اين بابت خيلي معذرت مي‌خوام.

پ.ن 1: ستاره با چشاي تو، شبونه آفتابي مي‌شه.... با سايه‌ي تو كوچمون، دوباره مهتابي ميشه.... خيلي قشنگ بود، مگه نه؟

پ.ن 2: ببخشيد اگه اين دفعه زيادي چرت گفتم. گفتم كه حالم خيلي خوب نبود. خيلي دلم گرفته. ممنون كه اين چرت و پرت‌هاي من رو مي‌خونيد.

پ.ن 3: مثل خيلي از بچه‌هاي وبلاگ‌نويس من هم دارم وقت كم ميارم. پس كم‌تر ميام. شما به خوبي خودتون ببخشيد.

پ.ن 4: سميرا جوني هم تو نظرشون فرموده بودند هر كي ندونه فكر مي‌كنه من (خودش رو ميگه!) فرشته‌ام. بعد هم تو پرانتز نوشته بود: مگه نيستم؟ من هم بهش ميگم معلومه كه هستي. تو برا من يه فرشته‌اي رو زمين، فهميدي فرشته كوچولو؟

پ.ن 5: نماز عيد فطر رفتيم ميدون امام. چه قدر قشنگ بود. چند تا عكس هم با همون دوربين كوچولوي موبايل گرفتم. اگه نبينيد، از دست داديد.

از همتون ممنون. يا حق......

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 18:55 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت