تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

به نام او که بود و نبود من است....

سلااااااااااااااااااااام، يه عالمه سلام. خوبيد؟ ايشالا كه خوش مي‌گذره. با اين‌كه زياد خوب نيستم ولي دلم خواست اين دفعه پستم شاد باشه، پر از حس با خدا بودن باشه. يعني يه جورايي پيش‌تر به دل بشينه. دلم نخواست اين‌دفعه گلايه كنم. روزگاره ديگه. چرا وقتي ميشه باهاش مبارزه كرد، بشينيم و هي شكايت كنيم كه نميشه؟ بابا ميشه. بلند شو. يه ذره همت مي‌خواد. اون‌وقتي كه ازش جلو مي‌زني يه كيفي ميده كه تا عمر داري يادت نميره. يه چيزي تو مايه‌هاي مسئله هندسه حل كردن. ديدين وقتي آدم يه دونه‌اش رو خودش حل مي‌كنه، چقدر بهش كيف ميده؟! داشت كم كم يادم مي‌رفت كه اين وبلاگ رو واسه شادي درست كردم. واسه شادي، واسه شاد بودن و واسه‌ي شاد كردن. اين كه اشكالي نداره. پس بيا شاد باشيم. به جان خودم كاري نداره. همين الان كه داري خزعبلات من رو مي‌‌خوني، يه لبخند بزن. آها... دست خوش بابا. ايول... دمت گرم. خيلي ازت خوشم اومد. حالا يه ذره لبخند رو پررنگ تر كن. آها، يه كم بيش‌تر. آفرين. حالا قهقهه بزن. ببين روزگار داره گريه‌اش مي‌گيره. وقتي تو مي‌خندي، روزگار گزيه‌اش مي‌گيره. پس ناراحت نباش و رقيبت رو خوش‌حال نكن. باهاش بجنگ. سرسخت و محكم. تا آخر عمرت!!! به جان خودم هر دفعه كه به روزگار خنديدم روش كم شده. تا چند روز جرأت نكرده باهام بد كنه. چي فكر كرده؟ من تا آخر باهاش مي‌جنگم. اينه...!!!

«پشت ميله/ بر كف زندان/ كپه‌اي زنجير» اين يه شعره. شعري به اسم آرماني و سروده‌ي قيصر امين‌پور. اين همه‌ي شعر بود. تو رو خدا ببينين، فقط با 7 تا كلمه يه شعر ساخته. اين مبارزه نيست؟ اون هم يه شعر پر از اميد. مبارزه‌اي كه برنده خودش رو به خوبي نشون داده. شما نمي‌خواد از اين جور شعرها بگين. طومار بسازين! چه فرقي داره؟ يه خط يا 100 صفحه. آخرش شما برنده‌ايد. خدا اون‌قدر بزرگ هست كه بتونه برنده رو از بازنده معلوم كنه. نه؟

خيلي قشنگه. دنيا رو مي‌گم. خيلي خيلي قشنگه. پس قدرش رو بدونيد. ازش استفاده كنيد. خدا زيباست و زيبا مي‌آفريند. پس تو هم زيبايي. پس زندگي تو هم زيباست. زشتش نكن. اگه به نظرت زشت مياد، از يه زاويه‌ي ديگه بهش نگاه كن. يا با يه عينك ديگه. اگه به زاويه باشه. تو مي‌توني به زندگي 360 شكل متفاوت بدي. اگه عينك باشه كه ديگه خدا تا شكل داره. آدميزاد اون‌قدر پيشرفت كرده كه بتونه هزاران هزار نوع عينك رو بسازه. تو كه بهترين و خوشگل‌ترين چيزها رو انتخاب مي‌كني، آره تو... عينك زندگيت رو هم قشنگ انتخاب كن. مارك‌دار باشه بهتره، نيست؟ شايد ما اين‌وطري دوست داريم. نه، نه، تويي كه الان تو ذهنت داري مي‌گي اين چه‌قدر چرت و پرت مي‌گه، عينكت رو عوض كن يا يه كم برو اون‌ طرف‌تر و به اين مطلب نگاه كن، اگه باز هم زيبا نشد، همه‌ي راه‌ها رو امتحان كن. بالاخره بايد به شكلي بشه اين نوشته‌ها رو قشنگ ديد. اگه من آفريده‌ي خدا هستم، اگه خدا من رو زيبا آفريده، پس ذهن من هم زيباست. ذهن زيبا هم زيبا مي‌نويسه. فهميدي چي شد؟ باريكلا.

تا حالا به آسمون فكر كرديد؟ فكركرديد آسمون از كجا شروع ميشه؟ به نظر من آسمون تعريف نشده است. يعني تو ذهن من اين طوريه. تو مي‌توني آسمون رو هزارها كيلومتر بالاتر از خودت ببيني، مي‌توني هم آسمون رو از دل خودت شروع كني. يعني دل تو آسمونه. اگه وقتي مي‌خواي آسمون رو ببيني، بالا سرت رو نگاه مي‌كني، يه اشتباه بزرگ كردي. آسمون همين جاست. همين‌جايي كه تو داري نفس مي‌كشي. همين جايي كه تو داري مي‌بيني. اگه كسي تعريف بهتري از آسمون داره بهم بگه. خيلي خيلي خوش‌حالم مي‌كنه. شايد با يه تعريف از آسمون بتونم استنباط‌هاي بهتري در موردش بكنم و به شماها هم بگم. شايد يه روزي چيزهايي رو پيدا كنم كه شايد برا كسي ارزشي نداشته باشه، ولي برا خودم دنيا باشه. پس ازتون كمك مي‌خوام تا يه روزي برسم به اون مدينه‌ي فاضله‌اي كه مي‌خوام. دلم هم نمياد شعر قيصر امين پور رو در اين باره ننويسم:

«خدا روستا را

بشر شهر را

ولي شاعران/ آرمانشهر را آفريدند

كه در خواب هم

خواب آن را نديدند.»

احتمالا همتون استنباط‌هاي انيشتين درباره‌ي خدا و نور و... اينا خوندين. يادتونه؟ مي‌گفت: تاريكي يعني نبودن نور، سرما يعني نبودن گرما، شيطان يعني نبودن خدا. حالا من به راحتي اثبات مي‌كنم كه شيطاني وجود نداره. با اينكه اصلا اثبات‌هاي هندسي‌ام خوب نيست! ببين، ميگه شيطان يعني نبودن خدا. مگه ما نمي‌گيم خدا هميشه و همه جا با ماست؟ مگه نمي‌گيم اگه خدا يه لحظه نباشه همه چيز و همه‌جا از بين ميره، پس چه‌طوري ممكنه خدا نباشه و يه موجودي به نام شيطان جاي خدا رو بگيره؟ پس شيطاني وجود نداره. شيطان همش يه توهم فانتزيه. پس هميشه با اين فرض كار كنيد كه شيطاني وجود نداره. كارهاي بدتون رو تقصير شيطون (كه وجود نداره) نگذاريد. همش كار خودتونه!!! همت بلندا.... با همت بلند ميشه بهترين كارها رو تنهايي انجام داد. بدون كمك هيچ كس. البته به غير از خدا. ولي اگه آدم بخواد يه كار بد بكنه... همه چيز و همه كس دست به دست هم ميدن تا تو اون كار رو انجام بدي! مگه ما نمي‌گيم در مقابل هر نيرويي يه نيروي عكس العمل هم هست؟ پس تو مي‌توني بر اين نيروهايي كه مي‌خوان تو رو ببرن يه جاي بد، غلبه كني. يا اصلا يه جور ديگه. در مقابل هر بدي، خوبي هم هست. پس همون قدر كه همه چيز دست به دست هم ميدن تا تو يه كار بد بكني، به همون اندازه هم نيرو هست كه تو كار خوب بكني. فقط بايد بگردي و پيداشون كني. مثل تيكه‌هاي يه پازل. حتي اگه شده تا اون سر دنيا هم براش بري، برو. چون تلاشت بي نتيجه نمي‌مونه و خدا هميشه باهاته.

و يه شعر خوشگل ديگه از قيصر امين پور:

«اين روزها كه مي‌گذرد، شادم

زيرا يك سطر در ميان آزادم

و مي‌توانم

هرطور و هر كجا كه دلم خواست، جولان دهم

- در بين اين دو خط -»

پ.ن 1: خودم از اين پستم خيلي خوشم اومد چون اول از همه خودم به زندگي اميدوار شدم!!! اصلا شايد اينا رو براي خودم نوشتم. ولي شما كه مي‌خونيد، نقاط ضعف و قوتش رو بهم ميگيد و براي چيزهاي بهتر كمكم مي‌كنيد. پس ازت ممنونم كه تا اين‌جا باهام پيش اومدي.

پ.ن 2: از پنج‌شنبه‌ي هفته‌ي پيش تا حالا اين پست رو سه بار نوشتم. ولي ايني كه بايد آخرينش مي‌شد، از همه بهتر بود. اوليه كه فقط شكايت بود. يه بار كه خوندمش خودم حالم ازش به هم خورد. آخه اون وقتي كه نوشتمش، اعصابم حسابي خورد بود. اينه كه يه كمي اين پست رو دير گذاشتم.

پ.ن 3: وقتي نظرهاي پست قبلي رو مي‌خوندم، حسابي حالم جا اومد. ازتون به اندازه‌ي يه دنيا ممنونم. مخصوصا تو... دختر كنكوري! اسفندماهي عزيزم. و شما دوست جديد... آقا امير (حب الحسين). حسابي حالم رو جا آورديد.

پ.ن ۴: بچه ها یه آقایی به اسم کاظم راه افتاده دور شهر ما فرت فرت آدم می کشه. به دلیل اینکه خواهر برادرش زندانن. میگه یا آزادشون می کنید یا من همین طوری آدم می کشم. من هم که خوش حال و اینا به جای اینکه بگیرم بخوابم و بلرزم نشستم آپ می کنم!!!! آقا یاروز اینقدر خفنه که از تهرون برای اصفهان نیرو فرستادن. فکر کن!!!!

همين....باي باي!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:37 توسط دختر باباش| |

به نام او كه فهمیدمش....

سلام. چطوريد؟ خوبيد؟ خوش مي‌گذره؟ من هم خوبم. ولي نمي‌دونم بهم خوش مي‌گذره يا نه؟ نمي‌دونم داره چي ميشه؟ قراره چه اتفاقي بيفته. واي كه اين چند روزه دلم هوايي شده بدجور.... خيلي خيلي دلم واسه خدا تنگ شده. خدا داره بهم نگاه مي‌كنه ولي من روم رو برگردوندم.

خدايا ببخش اين بنده‌ي كوچيكت رو. خدايا به كارهاي بد و خوبش اعتنا نكن. نذار اگه كار بد مي‌كنه، نفهمه. بهش بگو. يادش بيار. بهش بگو اون روز چي كار كردي. اين كارت بد بوده. بهم بگو خدا. توي حرف‌هات بهم بگو بنده، خداي من.... فقط يه بار بهم بگو بنده.... فقط يكبار. كه بدونم قبولم داري. بدونم هنوز هم برا خداي عزيزم يه ني ني كوچولو رو هستم. واي روحيه‌ام خيلي خرابه. كمكم كنيد. برا همين دارم اينقده افتضاح مي‌نويسم. دست خودم نيست.

اين چند روزه دلم لك زده وبد واسه يه بارون درست حسابي. بارون رو كه مي‌بينم عظمت خدا رو هم باهاش درك مي‌كنم. بزرگ‌ترين نشوني خدا به نظر من بارونه. بهتر از بارون خدا واسه من يكي كه نيافريده. چند شب پيش داشت بارون ميومد. حيف كه شب بود و نمي‌تونستم برم زيرش وايسم. ولي چه‌قدر حالم رو جا آورد. خدا خيلي خيلي دوست دارم كه اين همه به فكرمي. دوست دارم كه به فكر همه‌اي. به قول اسفندماهي عزيزم: آسمون همه‌جا آبيه. يعني خدا واسه هيچ چيز و هيچ كس تبعيض قائل نشده. برا بد و خوبش آسمون رو آبي كرده. به نظر من رنگ خدا هم آبيه. شايد هم رنگ بارون باشه. از كجا معلوم؟

روز تولد سميرا يه اتفاق خيلي بد افتاد. خيلي بد. داشت يه اتفاق بد بزرگ رو تجربه مي‌كرد. من و دوستام هشت نفريم كه هميشه با هم هستيم. تقريبا همگي هم درسمون خوبه. اون روز يكي از گروه ما رو فرستادند دفتر. بعد كه اومد گفت كه برامون پاپوش درست كردند كه چي؟ ما سر كلاس شعر عاشقونه مي‌خونيم. در گوش هم پچ پچ مي‌كنيم و همگي از دم داراي BF مي‌باشيم! فكرشو بكنيد. حتي يه سري اسم پسر نوشته بودند رو يه كاغذ به عنوان دوست‌هاي پسر ما!!!! آره، بيايد به دنيا بخنديم. بخنديم كه اين‌قدر مسخره است. بخنديم به خاطر اينكه ما 8 نفر كه هميشه با هم دوستيم، و همگي تقريبا مقيد هستيم و خونواده‌هاي تقريبا مذهبي داريم، بايد اين‌طوري باشيم.خيلي مسخره است. اون روز من نمي‌دونستم بايد بخندم يا گريه كنم. از يه طرف همون روز ما نمره‌هاي درخشان رياضي رو گرفته بوديم. من كه افتضاح كردم. از هر چي كه فكرشو بكنيد پايين‌تر. نمي‌دونيد وقتي برگه‌ام رو ديدم داشتم از هوش مي‌رفتم. همش داشتم به خودم مي‌گفتم اشتباه شده. نمي‌تونستم قبول كنم كه اين نمره‌ي منه. شاگرد ضعيف كلاس هم از من بالاتر شده‌وبد. فكرشو بكنيد كه چه زجري كشيدم من اون روز. داشتم ديوانه مي‌شدم. دلم مي‌خواست همون موقع بگيرم خودم رو بكشم. الان هم بي‌دليل گريه‌ام گرفته. نمي‌دونم چه مرضي‌ام شده. خدا قدرت فكر كردن رو ازم گرفته يا شايد هم خودم گذاشتمش كنار. نمي‌دونم چي كار كنم. من از اون دسته آدم‌هايي بودم كه اعتماد به نفسم اگه 100 نبود 99 رو بود. الان شده 30 يا شايد هم 20. فكرش هم واسم ديوانه كننده‌است. دارم واقعا ديوانه ميشم.

ميگم كه اين دفعه رو كه خيلي از خدا نگفتم، بذاريد بقيه‌ش رو هم از خودم بگم بلكه يه ذره هم كه شده خالي شم. و از شما هم مي‌خوام كمكم كنيد. هفته‌ي ديگه دوباره امتحان رياضي دارم. از همين حالا دارم عزا مي‌گيرم. نمي‌دونم بايد چي كار كنم؟ امسال با يه روحيه‌اي سال تحصيلي رو شروع كردم كه نگو. خودم هم باورم نمي‌شد. آماده‌ي آماده بودم. به خودم قول دادم كه دردسر واسه خودم درست نكنم. گفتم حسابي درس مي‌خونم كه بهترين نمرات رو بگيرم. هنوز هم تو درس‌هاي حفظي خوب كار مي‌كنم. ولي درس‌هاي مفهمومي رو به صفر رسيدم. تو كلاس پنجم كه داشتيم واسه تيزهوشان مي‌خونديم تنها كسي كه از فرمول بدش ميومد، من بودم. هميشه راه حل‌هاي مفهمومي رو با كمك خواهرم ارائه مي‌دادم ولي همه بازم از راه فرمول مي‌رفتند. تا همين چند ماه پيش فكر مي‌كردم تو درس‌هاي حفظي صفر و تو درس‌هاي مفهمومي خيلي خوبم. الان عكس اين قضيه ثابت شده. چي كار بايد بكنم؟ تو رو خدا كمكم كنيد. نمي‌دونم بايد چي كار كنم؟

يكي از دوستام كه خيلي خداييه و تقريبا مثل خودمه، ميگه اين يه استثناست كه تو نمره‌ات كم شده. ولي يه لحظه فكر كنين، من بهش گفتم: من قبول دارم استثناست، تو قبول داري. اون كسي كه تو دفتر مدرسه يا تو اداره نشسته براش فرقي نمي كنه كه من چند شدم. اون استثنايي رو نمي‌فهمه. چه‌قدر خوش‌حالم كه معلم رياضي‌مون دركش بالاست و داره كمكم مي‌كنه. اگه اون هم مي‌خواست رو دنده‌ي لج بيفته كه ديگه هيچي. من تا حالا ديوانه شده‌بودم.

يه روز سر كلاس قرآن نشسته بودم، معلمه همه رو 20 رد كرده بود جز من و چهار پنج نفر. مني كه قرآنم هميشه تو كلاس 20 بوده بايد مي‌شدم 19.75. زور نيست؟ خاك تو سرش پارسال سر امتحان قرائت ترم هم به زور يه غلط اضافي ازم گرفت. منم اصابم خورد بود، نشستم شعر قيصر رو كه اول كتابم نوشته بودم دوباره رو يه كاغذ نوشتم. صاف همون لحظه خانم تشرف آوردن: داري چي كار مي‌كني اون زير؟ گفتم دارم شعر از قيصر امين‌پور مي‌نويسم. آن‌چنان نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداختن كه حالا انگار سر بريدم. گفتم برو گمشو.... زنيكه پررو. (تو دلم البته‌ها!) دخترش تا كلاس چهارم بلد نبوده نماز بخونه اون وقت اومده اين‌جا برا ما بساط موعظه راه انداخته. از اين موجوداتي هم هست كه ففكر مي‌كنه خيلي مذهبيه. فقط هم چرت و پرت ميگه. اون وقت پارسال ما يك معلم ديني ماه داشتيم كه خدا مي دونه به يقين رسيده بود. چي شد؟ الان انداختنش بيرون. تو رو خدا مي‌بيني زندگي رو؟ راستي اون شعر قيصر اين بود: باري من و تو بي‌گناهيم/ او نيز تقصيري ندارد./ پس بي‌گمان اين كار/ كار چهارم شخص مجهول است. خدا مي‌دونه اون موقع چه‌قدر بهم آرامش داد كه اين احمق زد تو حالم. نمي‌دونم چي بگم. اينا رو نوشتم بلكه شما بتونين يه كمي كمكم كنيد.قربون همتون برم. اين شعر از قيصر هم ضميمه‌ي اين پستم. اميدوارم خوشتون بياد:

هزار خواهش و آيا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چراي بي زيرا

هزار بود و نبود

هزار شايد و بايد

هزار باد و مباد

هزار كار نكرده

هزار كاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار بوك و مگر

هزار بار هميشه

هزار بار هنوز...

مگر تو اي همه ‌هرگز

مگر تو اي همه هيچ

مگر تو نقطه‌ي پايان

بر اين هزار خط ناتمام بگذاري

مگر تو اي دم آخر

در اين ميانه تو

سنگ تمام بگذاري

اسم شعر «حرف آخر» بود. خيلي قشنگ. همه‌ي بدبختي هاي من رو گفته. خدا بيامرزتشون. از همتون ممنون. دفعه‌ي قبلي تركونديد. مرسي. باي.... 

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:5 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت