تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

به نام او که حسین را آفرید....

سلام. يه عالمه سلام. طبق معمول نه خوبم نه بدم. شما خوب باشيد براي من بسه. اين چند وقته يه عالمه حرف تو دلم گير كرده دلم مي‌خواسته بنويسم، نمي‌شده. اين چند وقت يه چيزهايي ديدم كه شايد برام تازگي داشت. يه حس‌هايي بهم دست داده بود كه اون‌ها هم تازه بودن. احساس مي‌كنم زندگي قشنگي دارم. بعضي‌ها رو كه مي‌بينم اين احساسم عوض مي‌شه. با ديدن زندگي و لذت‌هاي بعضي‌ها به اين نتيجه مي‌سرم كه زندگي‌ام اون‌قدرها هم كه فكر مي‌كردم قشنگ نيست. اما يه وقتايي يه زندگي‌هايي مي‌ديدم كه به خودم مي‌گفتم من بهترين زندگي دنيا رو دارم. راستي چرا آدما اين طورين؟

چند روز پيش داشتم درمورد اينكه من درس خوندن و نخوندنم خيلي فرقي نداره با سومي‌ها صحبت مي‌كردم و تهش گفتم: ولي من ترجيح مي‌دم بخونم. يكي از اين سومي‌هاي ... گفت: من اگه جاي تو بودم مي‌رفتم پي سرخوشي‌ام. با شنيدن اين حرفش يه لحظه دلم مي‌خواست هم اونا رو بكشم هم خودم رو... يعني تو، خانم سومي كه اينقدر ادعا داري، شعورت حتي به تلاش و نتيجه و وجدان و ... اين حرف‌ها نمي‌رسه. واقعا كه... از آدم‌هاي كوته فكر دور و برم حالم به هم مي‌خوره. دلم مي‌خواد يه طناب بندازم گل گردن همشون،  بگيرم طناب رو بكشم. هم خودم راحت ميشم هم اونا. نمي‌دونم چرا اين‌ها رو دارم ميگم ولي مي‌دونم كه اين‌ها همون احساس‌هاي عجيبن.

توي اين چند وقت احساس مي‌كنم خدا خيلي بزرگ‌تر شده. خيلي خيلي.... بزرگي خدا براي من داره به اوج مي‌رسه. البته بزرگي خدا حد و حساب نداره. ولي من احساس مي‌كنم خيلي بزرگ‌تر شده. اين هم از همون احساس‌هاي عجيبه. راستي چرا خدا اين‌قدر به بنده‌هاش مي‌رسه؟ مگه بنده‌هاش چي كار كردن؟ خدا همه‌جور بنده‌اي داره. هم يه بزرگواري مثل پيامبر داره هم يه آدم‌هايي مثل شمر و يزيد. راستي خدا كدوم دسته رو بيش‌تر دوست داره؟ ميگن خدا همه‌ي بنده‌هاش رو به يه اندازه دوست داره ولي مگه ميشه خدا شمر و يزيد رو به اندازه‌ي معصومين دوست داشته باشه؟ البته تو قرآن گفته خداوند ستمكاران را هدايت نمي‌كند. ولي اين با گفته‌ي قبلي تناقض داره. البته خدا گفته «بنده»، ولي ما نمي‌دونيم خدا اونا رو به عنوان بنده قبول داشته يا نه. ممكنه بگيم نه. ولي من به يه چيزي رسيدم كه نبايد هيچ چيز و هيچ كس رو دست كم گرفت. نمي‌دونم دارم تو حرف‌هاي خودم گم مي‌شم. يه مطلبي هست به اسم آدم و خدا. تو ادامه مطلب گذاشتمش. حتما حتما بريد بخونيدش. واقعا قشنگه. من يه بار خوندم اشكم رو درآورد. واقعا خيلي قشنگه. يه سوال ديگه: چرا آدم يه همچين موجوديه؟!

منم در كل آدم خيلي خوبي نيستم. اين حرف از سر تواضع نيست. مهم اينه كه خودم از خودم راضي نيستم، چه برسه خدا. نفسم رو گم كردم. نمي‌دونم كدوم نفسمه، كدوم خودمم. ديديد كه آدم يه وقتايي يه حرف‌هايي مي‌زنه بعد خودش جواب خودش رو ميده؟ مثلا من آدم خيلي خيلي حسودي هستم! جدي ميگم. چشم ندارم ببينم يكي ازم جلو مي‌زنه و خيلي وقتا باعث عوض شدن رفتارم با اون شخص ميشه و اين خيلي خيلي بده. يه كسايي هستن كه من خيلي دوسشون داشتم ولي به‌خاطر اين‌كه از من دارن جلو مي‌زنن، حالم ازشون به هم مي‌خوره. به طوري كه حتي دلم نمي‌خواد باهاشون حرف بزنم. مخصوصا اينكه به رخ بكشن. اون وقته كه آدم آتيش مي‌گيره. حالا اينا رو گفتم به خاطر اينكه بگم من خيلي دلم مي‌خواد كه اين‌طوري نباشم. يعني وقتي مثلا احساس مي‌كنم يكي داره ازم جلو مي‌زنه، به خودم ميگم خوب تو هم سعي كن از اون جلو بزني. يه وقت دلت نخواد اون رو كنار بزني‌ها.... ولي نمي‌دونم كه دارم خودم رو گول مي‌زنم يا واقعا اين‌طوريه. مي‌گم كه خودم رو گم كردم.

من آدمي هستم كه دوستام رو خيلي دوست دارم. اما يه وقتايي يه كارهايي مي‌كنم كه هم اونا رو ناراحت مي‌كنم هم خودم رو... خيلي عجيبه. يا رفتار من بده، يا رفتار اونا. البته بيش‌تر وقت‌ها تقصير منه. ولي يه وقتايي هم پيش مياد كه سر يه چيزي كه ارزش بحث و جدل نداره يه ناراحتي و دلخوري بزرگ پيش مياد. خب چي ميشد كه اونا يه كاري مي‌كردن كه اون بحث با خنده تموم شه. نه با ناراحتي من و خودشون. من وقتي يه كاري مي‌كنم كه كسي از دستم ناراحت ميشه، اعصابم تا چند روز خورده. شايد باورتون نشه كه چقدر بهش فكر مي‌كنم. اون قدري كه ديگه مخم سوت مي‌كشه. شايد اونا با اين كار من يه كم ناراحت بشن و بعد براشون بگذره.(البته فكر نمي‌كنم اين طوري باشه.) ولي واسه من اين‌طوري نيست. حتي وقتي كه يك نفر ديگه من رو اذيت مي‌كنه. اين هم يكي از اون احساس‌هاي خيلي خيلي عجيبه. تازه اين چند وقت دوستام رو خيلي اذيت كردم. چند روز پيش از يه چيزي ناراحت شدم. البته از دست كسي نبود، از يه چيزي بود. خيلي اعصابم خورد شد. ولي من هميشه وقتي خيلي ناراحت مي‌شم سعي مي‌كنم بروز ندم ولي آخرش به يه جايي مي‌رسه كه من، دختر هميشه شاد تبديل مي‌شم به يه آدم غمباد گرفته. (سميرايي جونم فكر نكني اون موقع تا حالا من با تو بودم‌هااااا... يه سري كه خودت مي‌دوني رو گفتم. براي اين هم گفتم كه خالي شم. همين...)

چند روز پيش داشتيم سر يه چيزي بحث مي‌كرديم. تا به يه جايي رسيد كه من گفتم: اعصاب من خورده، به شماها كه كاري ندارم. همون موقع سميرا برگشت گفت: آره، اما وقتي اعصابت خورده، اعصاب بقيه رو هم خورد مي‌كني. من يه لحظه موندم. فقط تونستم بگم: وااا.... اگه اين طوري باشه كه با ناراحتي من دوستام هم ناراحت بشن، من خوشبخت‌ترين آدم روي زمين هستم. نيستم؟ البته هيچ وقت هيچ وقت دلم نخواسته هيچ كدوم از دوستام رو ناراحت كنم و هيچ وقت هيچ وقت هم فكر نمي‌كردم دوستاي به اين خوبي داشته باشم، مطمئن بودم!

برا اينكه دلم نمي‌خواست اين پستم رو بدون شعرهاي قيصر امين‌پور تموم كنم يه شعر خوشگلش رو براتون مي‌ذارم:

همزاد عاشقان جهان

«... اما

اعجاز ما همين است:

ما عشق را به مردسه برديم

در امتداد راهرويي كوتاه

در آن كتابخانه‌ي كوچك

تا باز اين كتاب قديمي را

كه از كتابخانه امانت گرفته‌ايم

-يعني همين كتاب اشارات راـ

با هم يكي دو لحظه بخوانيم

×××

ما بي صدا مطالعه مي‌كرديم

اما كتاب را كه ورق مي‌زديم

تنها

گاهي به هم نگاهي

ناگاه

انگشت‌هاي «هيس»

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغاي چشم‌هاي من و تو

سكوت را

در آن كتابخانه رعايت نكرده بود!»

پ.ن 1: اگه تا اين‌جا با من اومدي و خوندي كه به اندازه‌ي يه دنيا ازت ممنونم. اگه نخوندي و فقط نگاهت به اين‌جا افتاده، برگرد عقب يه كم بخون. شايد از اين به بعد مخاطب مطالبم بشي. وببخشید که پستم مناسبتی نبود. حالم خیلی خراب بود. مجبور شدم.

پ.ن 2: اصفهان دو روز به علت برف و سرما تعطيل بود. شنبه و دوشنبه. كه هر دو روزش رو امتحان داشتيم. اون هم زيست و تاريخ. نمي‌دونيد چه كيفي به من داد. چون هيچي بلد نبودم. فرداش يكشنبه هم رفتم مدرسه جاي همتون رو خالي كردم! رنگ صورت همه عينهو گوجه شده بود.

پ.ن 3: نگار جون من رو به يه بازي دعوت كردن. بازي اين طوريه كه خصوصيات معلم‌ها يا استادتون رو مي‌نويسيد. من هم دعوتش رو قبول كردم. البته تو ادامه مطلب. من هم شما رو به بازي دعوت مي‌كنم. البته اگه دوست داريد انجامش بديد.

پ.ن ۴: شهادت امام حسین و یارانشون رو خیلی خیلی تسلیت می گم. ایشالا تو این شبا بتونیم نوکری مون رو به ایشون ثابت کنیم.

در ضمن مرگ آیدین ستاره ی بستکتبال ایران رو هم تسلیت می گم. البته با تاخیر....

پ. ن ۵: خيلي طولاني شد؟

پ.ن ۶: ممنون... يه عالمه. باي....

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:46 توسط دختر باباش| |

به نام خداي زيبايي‌ها...

سلام. خوبين؟ خوشين؟ اميدوارم بهتون خوش گذشته باشه و بگذره.(بلا نسبت اون آقايي كه خودش مي‌دونه كيه.) نمي‌دونم خوش‌حالم يا نه. نمي‌دونم الان اومدم شاد بنويسم يا غمگين. فقط ديدم وقت آپ كردنمه. البته دلم هم مي‌خواست يه چيزهايي رو بگم، اما مثل هميشه چيز خاصي تو ذهنم نيست.

دفعه‌ي پيش كه گفتم شيطان وجود نداره يه تعدادي از دوستان قانع نشدن و شايد هم منظور من رو نفهميدن. حالا من يه طور ديگه براتون اثبات مي‌كنم. (البته من نمي‌گم شيطان نيست خدا هم گفته هست. ولي مي‌گم تو كارهات رو تقصير خودت بذار. نگو شيطان اغفالم كرد.) مي‌گي وقتي مي‌خواي يه كار خوب بكني اون شيطانه كه مياد و شرايط بد كردن رو واسه تو فراهم مي‌كنه، درسته؟ خب، ببين ما هر كار بدي كه مي‌كنيم مي‌ذاريم تقصير شيطون (كه اصلا وجود نداره) در صورتي كه اون خودمونيم كه اون شرايط بد رو انتخاب مي‌كنيم. شرايطي كه نفس ما ليست كرده و جلومون گذاشته. خدا به ما قدرت انتخاب داده. پس بين اين هزاران شرايطي كه نفس جلوي ما مي‌ذاره، حتما يكيش خوبه. اين رو اصل حساب كن. يه اصل اثبات شده كه همه‌جا هم جواب درست داده. اگه يكيش خوبه، پس اين از نفهمي (البته ببخشيد اين‌طوري مي‌گم‌ها) ما آدماست كه بدها رو انتخاب مي‌كنيم. من دارم به تو مي‌گم بجنگ. حتي اگه شده تا صد سال هم اين انتخاب طول بكشه بگرد پيداش كن. البته هيچ وقت انتخاب مورد خوب صد سال طول نكشيده. چون خدا روش رو با ماركر قرمز رنگ كرده كه تو چشم بزنه. پس ببين شيطان وجود نداره. حتي براي يه آدم بد. پس به شيطان فكر نكن. اگه بگي وجود داره كارهات رو تقصير شيطون مي‌ذاري و اعتنايي نمي‌كني. اما اگه فكر كني همش كارهاي خودت و مغزته، اون وقته كه هر روز و هر لحظه از خدا مي‌خواي ببخشتت. اين‌طوري بهتر نيست؟

مدير مدرسه‌ي ما آدم فوق‌العاده‌ايه. چند وقت پيش هم حالشون بد شد و دو هفته نيومدن مدرسه. اما خدا رو شكر الان حالشون خوبه. ايشون يه حرفي مي‌زنند كه هم من دوست دارم هم سميرا. مي‌گن خدا يعني به خود آ. حالا من مي‌خوام دنباله‌ي حرف ايشون رو بگيرم. اگه خدا به اين معني باشه، يعني تو اگه بخواي خدا رو بشناسي، بايد به خودت رجوع كني. ببيني خودت چي هستي، زندگيت چيه. تو از زندگي چي مي‌خواي.... يا به عبارت بهتر: اول خودت رو بشناس تا بتوني خدا رو بشناسي. مي‌گن خدا وقتي آدم رو آفريد از روح خودش در اون دميد. پس توي وجود هر كدوم از ما روح خدايي هست. مي‌گن نبايد تو آسمونا دنبال خدا بگردي. اتفاقا من مي‌گم چرا. خدا تو آسمون‌هاست. اما تو آسمون دلت. قبلا هم گفتم اگه مي‌خواي به آسمون نگاه كني سرت رو بالا نگير. آسمون دل توئه. پس خدا هم تو آسمون دل توئه. بگرد، پيداش مي‌كني. ديگه كسي نبايد بگه: گشتم نبود، نگرد نيست. هست. حتما هست. خدا تو دل بدترين آدم‌ها هم هست. تازه خودمون هم جزء اون بدترين‌ها هستيم. حواسمون نيست. كارمون تو زندگي شده اين كه ببينيم كي از ما بهتره كي بدتر. خدا ميگه:«تو نمي‌توني باطن آدم‌ها رو درك كني مگر اين‌كه من بخوام.» پس يه آدم معمولي (كه ما باشيم و نمي‌دونيم تو باطن بقيه‌ي آدما چه خبره) چه‌طوري اين اجازه رو به خودمون مي‌ديم كه بگيم كي خوبه كي بد؟ بابا تو به خودت برس. تو اگه خودت رو درست كني، بقيه هم درست مي‌شن. البته اين اتفاق برا كسايي ميفته كه همه چيز رو زيبا ببينن. اگه تو به يكي خوبي كني، اون نمياد با تو دشمني كنه كه. هميشه با هم خوب هستين. پس با بقيه خوب رفتار كن تا بقيه هم با تو خوب رفتار كنن. اگه تو همه‌ي اين خصوصيات رو داشته باشي، خدا رو پيدا مي‌كني. نه بيرون از خودت بلكه توي وجود خودت و رسيدن به اين جا خيلي لياقت مي‌خواد. اين جاست كه شعري از علامه جعفري حال همه‌مون رو جا مياره:

به خود بازگرد!

بيرون ظلمات است.

به خود بازگرد!

آن‌جا همه‌چيز را خواهي يافت.

به خود بازگرد!

اصلا حواسم نبود كه امروز عيده... حالا كه حواسم هست، پس عيد همتون مبارك. يه شعر عربي هم هست كه منسوب به حضرت علي هست. به جز اون هيچ چيز ديگه‌اي نمي‌تونم بنويسم.(كوچيك‌تر از اين حرف‌هام.)

دوائك فيك و لم تشعر

ودائك عنك و لم تبصر

أتز عم انك جرم صغير؟

... و فيك انطوي العالم الاكبر...

چند وقت پيش داشتم به مقام انسان فكر مي‌كردم. يادم اومد كه خدا گفته: انسان اشرف مخلوقات و وزير من روي زمين. گفتم من تا حالا تونستم از بقيه‌ي مخلوقات بالاتر باشم؟ مني كه اسم خودم رو گذاشتم انسان... اون چيزي كه خدا به عنوان يه انسان آفريد خيلي با اين انسان‌هايي كه من و شما مي‌بينيم (و خودمون هستيم) فرق داشت. اصلا بايد بگم ما خيلي پررو هستيم كه اسم  خودمون رو گذاشتيم انسان. خيلي.... يه ذره به مقام انسان فكر كنيد. بعد با خودتون بسنجيدش. ببينيد اوني هستيد كه خدا از شما انتظار داره. اگه نيستيد، سعي كنيد باشه. ميگن سخته، ولي ممكنه.

پ.ن 1: نمي‌دونيد الان من چه حسي دارم. واقعا خوش‌حالم. از اون‌جايي كه من خيلي خودپسندم، خيلي از حرف‌هاي خودم خوشم اومد. اصلا من اينا رو براي خودم ميگم. ميگم ولي دوست دارم بقيه هم بشنون. هممون رياكاريم. قبول داريد؟ خواهي نخواهي اين‌طوريه.

پ.ن 2: پيشنهاد مي‌كنم صفحه‌ي اول خطبه1 نهج‌البلاغه رو بخونيد. يكي از دوستام اين پيشنهاد رو به من داد. شما هم بخونيد اگه چيزي نفهميديد بهم بگيد يه كم براتون توضيح بدم. چون من هم خودم نفهميدم. همون دوست برام توضيح داد.

پ.ن 3: چند روز پيش بارون اومد. من هم دلم مي‌خواد يه شعر خوشگل از شاعر محبوبم بنويسم:

باران! باران! دوباره باران! باران!

باران! باران! ستاره باران! باران!

اي كاش تمام حرف‌ها حرف تو بود:

باران! باران! بهار! باران! باران!

پ.ن 4: ديروز تو مدرسه جشن بود. اما يه سري اشك مي‌ريختن.(مثل خودم) اشك دلتنگي بود. ولي من باز هم دلم اشك مي‌خواست. خيلي ها اون وقت داشتن گريه مي‌كردن ولي من نتونستم. يه لحظه به همشون غبطه خوردم. گفتم خدايا من خيلي منت مي‌ذارم. به خاطر اينكه اين همه براي امامم خوش‌حالي كردم از تو اشك مي‌خوام. شده يه قطره، بايد بدي خدا. و همون موقع بود كه خدا دقيقا يه قطره اشك بهم هديه كرد....

پ.ن 5: تا آخر امتحانا نيستم.

پ.ن 6: من هنوز جريان دزده رو نفهميدم ولي مثل اينكه تموم شد رفت. تو همشهري جوان اين هفته درباره‌اش نوشتن.

پ.ن 7: بابا پينوشت...

باي باي....

نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:3 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت