تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

به نام بي‌نيازي كه دواي درد همه‌ي نيازمندهاست.....

سلام.... خوبيد؟ من هم خوبم. چون همه‌چيز عاليه به جز خيلي چيزا كه در برابر خوبي‌ها اصلا به چشم نمياد! اميدوارم شما هم مثل من باشيد، عالي عالي.... خب، اومدم همين‌طوري يه چيزي گفته باشم همه بدونن من هم هستم!

اين دو هفته هيچ اتفاق خاصي نيفتاده. اما امروز معلم قرآن (!) داشت سوال‌هاي مبهم ما رو جواب مي‌داد كه دوباره به يه بحث جالب برخورديم. اينكه اگه خدا بد و خوب ما رو مي‌دونه، چرا همه رو از همون اول نمي‌فرسته جهنم و بهشت. يا اين‌كه چرا خدا همه رو خوب نيافريده. مي‌گفت كه خدا فطرت همه‌ي آدم‌ها رو پاك پاك آفريد. به هيچ كس هم نگفت تو خوب باش، تو بد؛ حتي شمر و يزيد. به پيامبر هم نگفت تو خوب باش. اين خود آدما هستند كه اين بلاها رو سر خودشون ميارن. درسته كه خدا همه‌چيز رو مي‌دونه. مي‌دونه كه تو سر فلان كار خوب رو انتخاب مي‌كني يا بد رو. اما دونستن خدا دليل اين نيست كه ما قدرت انتخاب نداشته باشيم، خدا فقط مي‌دونه كه تو مي‌خواي چي كار كني. مي‌دونه كه تو براي انجام فلان كار دو بار تصميمت عوض ميشه و دست آخر چي رو انتخاب مي‌كني.

ببين تو نبايد بعد از يه كار بدي كه مي‌كني بگي كه خب، چون خدا مي‌خواسته اين طوري شد. نه، اين يه فكر كاملا اشتباهه. تو خودت انتخاب كردي. خدا وقتي ميگه من به تو قدرت انتخاب دادم، يعني تو مي‌توني هر كاري كه دلت خواست بكني. اما تو اين هر كارا يه دوراهي وجود داره: يكي خوب، يكي بد. كه خدا، مي‌دونه تو تا آخر كدوم راه رو ميري.

بعد ميگي كه خب، پس اگه خدا دقيقا مي‌دونه كه چه اتفاقي ميفته، پس اين همه دم و دستگاه و فلان و بهمان براي چيه؟ خب، از اول همه‌ي خوب‌ها برن تو بهشت، بقيه هم برن تو جهنم. ميگن كه خب، اگه تو رو از همون اول بفرستنت بهشت كه هيچي به قولي: خير و بركته! اما اگه بري جهنم جلوي خدا زبون‌درازي مي‌كني. ميگي خدا تو از كجا مي‌دوني كه من جهنمي هستم؟ اگه من رو مي‌فرستادي تو دنيا اون وقت من ميرفتم تو بهشت! بينيد تو رو خدا عقل ما آدما چه‌قدر ميكشه...! خداييش اگه اين طور بود ما اين حرف رو نمي‌زديم؟ نگو نه كه... مثل اينه كه معلم بدون اين‌كه از ما امتحان بگيره تو كارنامه‌ي ما بذاره 8! ما هم ماشالا پررو مي‌ريم سر فحش رو مي‌كشيم به معلمه كه تو اگه ازم امتحان مي‌گرفتي من بهتر مي‌شدم. اما معلمه ميگه من هزار بار ديگه هم كه از تو امتحان بگيرم، تو همين نمره رو مي‌گيري! خدا هم ميگه: من اگه هزار بار ديگه هم تو رو ببرمت تو دنيا تو باز هم جهنمي ميشي. پس همه‌ي اينا به خاطر اينه كه تو روز قيامت بهونه‌اي نداشته باشي.

پس ببين اين‌جايي كه ساخته‌ي خداست، همه‌ چيزش حساب داره. به قول يكي از دوستان: پلك كه مي‌زنم پوست سرم هم تكون مي‌خوره. اين جا همه چيز حساب داره. الكي كه به اون كسي كه بالا سرمونه نمي‌گن خدا كه... لابد بوده كه بهش گفتن خدا!

راستي يه چيز ديگه: اين‌كه يه سري آدم‌ها فقط يه مدت ميرن توي جهنم و بعد ميرن تو بهشت. يعني فقط به اندازه‌ي كاراي بدشون عذاب مي‌بينن. اما يه سري هستن كه تا ابد همين‌طوري تو جهنم مي‌مونن، يكي كافر و اون يكي هم مشرك. خدا كنه هيچ وقت از اين فكرها به سرمون نزنه!

«با اين همه»

اما

 با اين همه

تقصير من نبود

 كه با اين همه...

با اين همه اميد قبولي

در امتحان ساده‌ي تو رد شدم

اصلا نه تو، نه من!

تقصير هيچ كس نيست

از خوبي تو بود

  كه من

   بد شدم!

«قيصر امين‌پور»

 

پ.ن 1: آپم رو دوست نداشتم. اما آخه هيچي نداشتم بگم. (بگو دختر مجبوري؟!)

پ.ن 2: قراره اين يك ماه آخر سال خيلي خوب باشه. شما هم دعا كنيد.

پ.ن 3: نگار جون باز هم ما رو به يه بازي دعوت كردن. بيش‌تر براي شناسايي افراده. من هم تو ادامه مطلب انجامش دادم.

پ.ن 4: ممنون از اين همه كامنت‌هاي خوشگلي كه برام مي‌ذاريد. اما يه خواهش دارم. خصوصي نگذاريد لطفا!

پ.ن 5: پيروزي انقلاب رو هم تبريك مي‌گم. اميد كه بتونيم حق شهدا رو ادا كنيم. (كه البته خيلي‌هامون نمي‌تونيم.)

پ.ن 6: ديروز از يك‌نواختي اتاقم خسته شدم. گفتم خب، چي كار كنم يه ذره تنوع باشه؟ رفتم و اسپري نقره‌اي رو برداشتم و فيس..... يه قلب خوش‌گل كشيدم رو ديوار! توش هم همزاد عاشقان جهان قيصر رو نوشتم. خيلي پرروام، نه؟

پ.ن 7: ولنتاين همه مبارك!

فداي همه....باي باي/


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 15:10 توسط دختر باباش| |

به نام خدای خوبی ها.....

سلام! الان دارم سعي مي‌كنم يه حس خوب رو وارد خودم كنم. با تزريق.... آخه تو مدرسه زنگ آخر يه ضدحال افتضاح خوردم، يه نفر رو هم از دست خودم رنجوندم كه الان دارم به خاطر همين ديوونه ميشم. ولي خب، تصميم گرفتم الان رو خوش‌حال باشم!!!

تو اين مدت اين‌قدر تو حس درس بودم كه خدا رو يادم رفت. واي... همين هم يه حس ديوانه كننده است. اصلا ديگه روم نميشه با خدا حرف بزنم. يه لحظه فكر كردم ديدم تو اين يه ماه اين‌قدر بد شده‌ بودم كه خدا مي‌دونه. همش حسادت.... همش غيبت.... اه اه، چي بگم؟ داره حالم از خودم به هم مي‌خوره. چيه اين زندگي نكبت‌بار ولي پر از خوش‌بختي؟!!!! آدم به حرف كدومش گوش كنه. وقتي بدي‌هاش رو مي‌بيني، احساس مي‌كني بودنت فقط يه جا توي دنيا رو تنگ كرده. ولي وقتي به خوبي‌هاش فكر مي‌كني، آرزو داري هميشه همين‌جا بموني. آدم چي كار مي‌تونه بكنه؟

خداي من... احساس مي‌كنم گمت كردم. واقعا اين طوريه؟ ولي نبايد باشه. خدايي اگه گمت كرده باشم چي؟.... دفعه‌ي قبلي خيلي طول كشيد تا بتونم پيدات كنم؟ مي‌دونم خدا... اين دفعه بيش‌تر كمكم مي‌كني. خدايي قول ميدم بهتر بشم. قول ميدم هر چي كثافته از خودم دور كنم. ولي آخه چه‌طوري؟ مگه ميشه؟ خدايي من! اين كثيفي‌ها اين‌قدر زياد شدن كه دارن رسوب مي‌كنن، خدا يه آب... يه آبي كه بتونه روي اين‌ها تأثيربگذاره و نابودشون كنه. خدا اين آب چي مي‌تونه باشه؟ خوب بودنه؟ نزديك شدن به توئه؟ ولي تو كه ميگي من از رگ گردن بهت نزديك ترم، خدا.... نكنه بري... واي نه...! اين چه حرفيه دارم مي‌زنم؟ مسخره است. تبديل شدم به يه آدم مسخره... 5 حرف! م- س- خ- ر- ه... خدايا... من محدودتر از اين حرف‌ها بودم. ببينم خدا... من اصلا هستم؟ اگه هستم چرا كسي احساسم نمي‌كنه؟ چرا خودم، خودم رو نمي‌فهمم؟ چرا دارم اين حرف‌ها رو مي‌زنم؟ خدايي چرا دورم؟ چرا دارم پرت مي‌شم؟ چرا دستت رو ول كردم؟ چرا خودم رو حس نمي‌كنم؟

چند روز پيش داشتم برا خودم مي‌نوشتم: «شايد اين نيست معناي زندگي....» خيلي وقت‌ها اين حرف رو به خودم زدم. احتمالا بايد اين‌قدر بگردم تا شايد يه معني براي زندگي پيدا كنم. اين قدر اين جمله رو تو جاهاي مختلف به‌كار ببندم تا معناش رو پيدا كنم... اصلا شايد همين معناي زندگي باشه! همين هيچي.... اين طور نيست؟ خيلي‌هامون يادمون رفته كه اين دنيا پوچه پوچه... شايد از بين همين پوچي‌ها يه «پري» هم پيدا بشه. به قول شاعر: از تهي سرشار و از خالي پرم.... زيباترين پارادوكس.... شايد... زندگي‌ام شده همين سوال‌هاي مبهم، كسي جواب من رو ميده؟!!!!!!!!!

امروز سر كلاس قرآن (همون معلمي كه من ازش خوشم نمياد.) يه بحثي پيش اومد. اين‌كه خدا چه‌طوري به‌وجود اومده. جواب‌هاي جالبي شنيدم. ولي هيچ كدوم سوال آدم رو جواب نميدن. مي‌دونيد، اون جواب‌هايي كه آدم مي‌شنوه از حوزه‌ي فهمش خارجه. يعني خيلي سخته كه تو فكر كني اون موقع زمان و مكان وجود نداشته. خيلي سخته كه فكر كني حركتي وجود نداشته باشه، چون زمان از حركت ساخته ميشه. خيلي سخته كه فكر كني ماده‌اي وجود نداشته، رنگي نبوده، هيچي هيچي.... مثل اينه كه تو بخواي يه حرف به حروف الفبا اضافه كني. تا حالا سعي كردي يه همچين كاري رو انجام بدي؟ يه حرفي كه از محدوده‌ي زبان تو خارجه رو بخواي بسازي.... خب اين وحشتناكه. چون تو همش داري سعي مي‌كني از اون چيزهايي كه داري يه چيز ديگه بسازي كه در اين صورت اون چيز، چيز جديدي نيست. يعني تو نمي‌توني چيزي رو كه نديدي رو تصور كني. يه مورد ديگه كه اگه آدم بهش فكر كنه ديوانه ميشه، اينه كه وقتي قيامت شد و همه رفتن تو بهشت و جهنم، ديگه تموم نميشه.... خدا بهمون رحم كنه. اگه تو جهنم باشيم كه ديگه هيچي.... خيلي سخته. همين رو مي‌تونم بگم. خيلي هم آزاردهنده است.

«نشانه ي پرسش»

چرا هميشه همين است آسمان و زمين؟

زمان هماره همان و زمين هميشه همين؟

اگر چه پرسش بي پاسخي است، مي‌پرسم:

چرا هميشه چنان و چرا هميشه چنين؟

چرا زمين و زمان بي امان و بي‌مهرند؟

زمان زمانه‌ي قهر و زمين زمينه‌ي كين؟

حديث آدمي و چرخ آسياب زمين

حديث جام بلور است و صخره‌ي سنگين

هزار شايد و آيا به جاي يك بايد

گمان كنم، به گمانم نشسته به‌جاي يقين

اگر كه چون و چرا با خدا خطاست، چرا

چرا سوال و جواب است روز بازپسين؟

چرا در آخر هر جمله اي كه مي‌گويم

تو اي نشانه‌ي پرسش نشسته‌اي به كمين؟

 

شعر از قيصر امين‌پور بود. قشنگه و پرمعني، نه؟

 

پ.ن 1: ممنون كه تا اين‌جا باهام اومدي.

پ.ن 2: برام دعا كنيد.

پ.ن 3: يه ذره انرژي مثبت بهم بديد.

پ. ن 4: به وبلاگ دادشي گلم هم سر بزنيد:

www.abdi.tempfa.com

 

پ.ن ۵: کارنامه ی درخشانم رو گرفتم. معدل: ۱۹.۷۵ 

فقط از ریاضی و علوم و جغرافی کم آوردم.

پ.ن ۶: همين....

همتون رو دوست دارم. باي باي.....

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:53 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت