تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

سلام. برعكس خيلي وقت‌ها الان اصلا خوب نيستم. اصلا اصلا..... نمي‌دونم گفته بودم يا نه، ولي قرار بود اسفندماه امسال بهترين ماه باشه، يعني من قصد داشتم تبديل به بهترين ماه بكنمش. اما چي شد؟ توي همين اسفند همه چيز به هم ريخت. از اولش با نحسي و شومي شروع شد. دقيقا از روز دومش.....

روز دومش بود كه با سميرا حرفم شد و با اين‌كه الان آشتي كرديم، اما هنوزم كه هنوزه من اعصابم به هم ريخته است.

سر يكي از پست‌ها به خاطر يه نظر با يكي از دوستام (نگار) دعوام شد. هر چقدر ازش معذرت‌خواهي كردم، برنگشت و باز هم اين مسئله اعصابم رو خورد كرد. براي اين‌كه خيلي دوسش داشتم.

يه خبر از بهترين دوست دوران دبستان و راهنمايي‌ام بهم رسيد كه اعصابم رو به هم ريخت. عزيز من داره خودش رو نابود مي‌كنه. (نه اين‌كه خداي نكرده براش اتفاقي افتاده باشه‌ها، نه. هر روز دارم مي‌بينمش. از يه لحاظ ديگه داره نابود ميشه.)

كل‌كل‌هام با ابراهيم كم شد و من بيكار شدم. (چرا؟ شروع كن پسر.... من آماده‌ام ها!)

اسفندماهي.... اسفندماهي عزيزم. نيستش. خيلي وقته نيستش. صفحه‌ي نظراتش هم بسته است و من فوق‌العاده براش نگرانم. اما هر جا هست، دعا مي‌كنم سالم باشه. فقط اميدوارم براي تولدش آپ كنه. 25 اسفند...

با يكي از عزيزترين كس‌هام (توي نت) حرفم شد و باهام به هم زد.

باز هم با يكي توي نت حرفم شد كه البته اون مهم نيست. ولي به نحسي اين ماه اضافه مي‌كنه.

چند تا چيز گم شدن كه ارزش زيادي نداشتن و خوش‌بختانه بعدا پيدا شدن. اما باز هم اعصاب من رو به هم ريختن.

نمره‌ي امتحان ادبياتم آن چنان پايين شده بود كه خودم مونده بودم توش.... در صورتي كه بيش‌تر از همه‌ي امتحاناي ادبياتم براش خونده بودم. كم‌ترين نمره‌ام هم 18 و نيم بود. اما اين يكي پايين تر شد. البته بماند كه امتحان‌هاي معلممون واقعا سختن.

از همه‌ي اينا گذشته نظراتم كم شده و اين بيش‌تر از همه‌چيز اعصابم رو خورد مي‌كنه. به خاطر اين‌كه احساس مي‌كنم ديگه كسي خيلي دلش نمي‌خواد با من باشه.

اين‌جا چه خبر شده؟ بيش‌تر بچه‌ها دارن توي نت خداحافظي مي‌كنن و ميرن. بقيه هم كه هنوز نرفتن، به دلايلي نيستن.... نمونه‌اش همين‌كه من از اين همه لينكي كه اون گوشه مي‌بينيد، فقط 40 تا لينك فعال دارم. يعني از حدود 70 تا وبلاگي كه من لينك كردم، فقط 40 نفر هستن كه به وبلاگاشون سر مي‌زنن.

معلوم نيست دنيا چش شده. دلم مي‌خواد بشينم زار زار گريه كنم. از بس اين چند وقت گريه كردم، چشم‌هام درد گرفتن. مثل امروز صبح كه سر كلاس نشسته بودم، همين طوري يهو شروع كردم به گريه كردن. يا همين الان، اشك تو چشام جمع شده. چرا بايد يهو همه‌چيز اين طوري بشه؟ چند روز پيش با يه اتفاق كوچولو (گم شدن يه چيزي) اين‌قدر گريه كردم كه خدا مي‌دونه. يه لحظه واقعا احساس بدبختي كردم. احساس مي‌كنم يه سحر (جادو) افتاده تو زندگي‌ام. (جدي نگيريد. چرت و پرته.)

چند روز پيش يه مطلب در مورد مادر توي وبلاگ يكي از دوستان خوندم. خدا مي‌دونه كه چه‌قدر گريه كردم. با اجازه‌ي صاحب وبلاگwww.talatom.blogfa.com  گذاشتمش تو ادامه مطلب.

«.... وشايد زندگي اين است،

يك فريب ساده و كوچك!

آن هم از دست عزيزي

كه تو زندگي را جز با او و جز براي او نمي‌خواهي.

من كه باور كرده‌ام، آري!

زندگي بايد همين باشد!»

پ.ن 1: به يه استراحت طولاني نياز دارم. اميدوارم شنبه مجبور نباشم برم مدرسه. كلي هم تكليف براي عيد ريختن رو سرمون. حدود 400 تا تست با راه حل از درس هندسه و رياضي و فيزيك. در صورتي كه من فقط اين يه هفته‌ي بعد رو مي‌تونم كار كنم. هفته‌ي اول كه ديد و بازديده، هفته‌ي دوم هم مسافرت.

پ.ن 2: جمعه كارسوق دارم. دعا كنيد قبول بشم كه خيلي به خودم اميدوار مي‌شم.

پ.ن 3: روز عيد آپ مي‌كنم. ساعت 9 صبح.....

پ.ن 4: كمك.....

پ.ن 5: عزيزم، اسفندماهي نازم دوباره اومد.....! (اضافه‌شده در جمعه 24 اسفند.)

دوستون دارم. باي باي.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:1 توسط دختر باباش| |

سلام. دنيا دنيا سلام. خوبم، خيلي خيلي خوب. هيچ كي نمي‌دونه امروز چه خبره؟ تو كه مي‌دوني فدات بشم. آدم هر چيزي رو كه يادش بره تولدش رو يادش نمي ره كه.... دختركم، مشرقي من.... تولدت مبارك!

مي‌دوني يه ساله كه من عينهو كنه چسبيدم بهت؟ يه ساله كه دارم هر هفته روي صفحه صفحه‌ي تو مي‌نويسم. چه‌قدر وضع عوض شد از وقتي كه تو اومدي.... دعواهاي سر كارت خريدن، معتاد شدن من به تو بعد از دو روز!، دلتنگي‌هام براي تو، تصميم قتل تو توسط خودم!.... چه‌قدر زود گذشتن. نه، ديروز نبود! يك سال پيش بود. ولي چرا احساس نكردم؟ از اون وقتي كه تو اومدي شدي يكي از بزرگ‌ترين عوامل شادي‌ها و غم‌هاي من.... شادي وقتي كه كسايي رو مي‌ديدم كه براي من (كه در حقيقت تو بودي) كامنت مي‌ذاشتن و حرفاشون من رو تبديل به يه دنياي اميد و شوق زندگي مي‌كرد. و غم... اون وقتي كه كسي سراغم نميومد! چون خودم سراغ كسي نمي‌رفتم.

خب، احتمالا فهميدين چه خبره ديگه. تولد اينه! هميني كه تو داري از توش خزعبلات من رو مي‌خوني! حالا من بر همين اساس يه سري چرت و پرت سر هم كردم كه سرگذشت اين ني ني من رو توي يك سال به شما ميگه!

فلسفه بافي‌ها:

فلسفه‌ي دختر باباش: روزي روزگاري دختري به اسم سارا خاطره‌اي در دفتر دوستي به اسم سميرا نوشته و زير آن نوشت: از طرف دختر باباش! سپس دختري به اسم نرگس پس از خواندن اين اسم كلي كيفور شد و اين‌گونه بود كه تصميم گرفت «دختر باباش» باشد.

فلسفه‌ي دل من (نام سابق اين دفتر): از درد بي اسمي نامش را «دل من» گذارديم. در صورتي كه درون آن فقط جك و شعر طنز نوشته مي‌شد!

فلسفه‌ي دختر مشرقي: فلسفه ي خاصي در آن وجود نداشت، جز اين شعر جفنگ كه مي‌فرمايد: مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر!

حالا زندگي‌نامه‌ي اين بيچاره رو مرور مي‌كنيم:

قبل از به دنيا آمدن: مرجان هر روز با حرف‌زدن در مورد وبلاگ و وبلاگ‌نويسي منو اغفال مي كرد و اين طوري بود كه كسي مثل من تصميم گرفت دختر باباش باشه كه اول در ميهن بلاگ به دنيا آمد و بعد نقل مكان كرده و به بلاگفا رفت!

يك ماهه اول: واي ني ني خوشگلمون به دنيا اومده. حالا هي من زور مي‌زنم قالبمو عوض و هر روز، روزي سه بار آپديت ميكنم. روزي ده بار هم صفحه‌ي نظرات رو ريفرش مي‌كنم و هر دفعه كلي پوزم كش مياد! و به خودم مي‌گم: اگه اين پست نظرام بالاي 10 تا بره، خيلي خوش‌حال ميشم! در ضمن با اسفندماهي گلم آشنا ميشم كه زندگي منه.

يك ماهه دوم: به راهنمايي مرجان گوش ميدم و اين‌قدر زود زود آپ نمي‌كنم. از مسافرت عيد كه بر مي‌گردم با 43 نظر رو به رو مي‌شم و كلي حال مي‌كنم.

ماه سوم: آه... واي... هي برنامه‌هاي امتحاني‌ام رو آپ مي‌كنم و آه و ناله مي‌زنم. خوش‌حال هم هستم چون نظراتم بالاي 90 تا ميره! و براي هيچ كس هم نمي‌تونم نظر بدم: برا اين‌كه مي‌نويسه: امكان درج نظر جديد وجود ندارد و من ضدحال مي‌خورم.

ماه چهارم: امتحانات خرداد و درگيري من و خانواده سر اين‌كه چرا اين‌قدر پاي كامپيوتر ميشينم و قبض تلفن كه نيش من رو تا بناگوش باز مي‌كنه و ميگم: من نبود خوف! و كلي با خواهر و بردار بيچاره دعوا مي‌كنم. و هم‌چنين آشنا شدن با موجود عجيبي به اسم ابراهيم كه سرنوشت من رو تا حالا به كلي تغيير داد و من رو هم مثل خودش عجيب كرد!

ماه پنجم: يك هفته ميرم خونه‌ي عمه‌ام و تهش به اين نتيجه مي‌رسم كه اين يك هفته نبودن در نت باعث ميشه كه نظرات من از 100 به 17 برسه و آن‌چنان عصباني ميشم كه با اغفال‌هاي خواهرم تصميم قتل اين ني ني كوچولوي پنج ماهه رو مي‌گيرم!

ماه ششم: نه... من و قتل؟!!! نه نه.... خيلي خطرناكه حسن! پررو ميشم و يه وبلاگ ديگر هم براي خودم در بدترين موقع راه مي‌ندازم كه ناكام مي‌مونه وبعدا حذف ميشه!

ماه هفتم: تصميم مي‌گيرم يه مدت نيام نت.... به همه هم اعلام مي‌كنم. اما من و نت نيومدن؟!!! هر روز روزي يك ساعت چت مي‌كردم و روزي 100 بار نظرات رو ريفرش مي‌كردم.

ماه هشتم: برمي‌گردم. اما با يه سري مطلب جديد كه به قول خودم عشق‌بازي‌هاي من و خداست.

ماه نهم: به امتحاناتم به خاطر نگه داشتن اين ني ني و ونگه زدنش در شبانه‌روز حتي 5 صبح لطمه مي‌خورد و من تبديل به يه آدم غصه مي‌شم.

ماه دهم: اتفاق خاصي نميفته. من فقط كارت اينترنت قورت مي‌دم.

ماه يازدهم: من معتاد اينترنت ميشم خفن .

ماه دوازدهم: از ذوق و شوق آپ كردن براي اين ني ني يك ساله چهارشنبه مطلب رو مي‌نويسم و در روز تولدش يعني يكشنبه پستش مي‌كنم!!!!

خب، چطور بود؟ راستي من دلم مي‌خواد اولين نظرم رو كه اسفند ماهي برام داده بود رو بنويسم كه هنوز هم تو خماري‌ام كه چه‌جوري وبلاگ منو پيدا كرده بود. الهي فدات بشم عزيزم. مي‌دوني كه زندگي مني اسفندك خوشگلم؟

نويسنده: قطره کوچولو شنبه 12 اسفند1385 ساعت: 13:43

 

دختر بابات: سلااااام
خوبی؟
بابا خوبه؟
بابا وبلاگ قشنگ....
بابا شعر طنز......

وبلاگت خیلی باحال می شه ...من مطمئنم
یادت باشه ها من اول به دختر بابا نظر دادم هااااااا

آپ کردی خبرم كن....

خدا- نگهدارت

 

پ.ن 1: اول يه تشكر از همه ي كسايي كه تو اين يه سال همه‌جوره با من بودند. ممنون و بعد هم تشكر ويژه دارم از:

دخترك اسفند ماهي كه هميشه من رو شبيه دنياي اميد مي‌كنه، داش ابرام كه با كل‌كل‌هاش عشق مي‌كنم، و نگار جون که با این که خیلی اذیتش کردم باز هم به دل نگرفتن. بقيه هم به بزرگي خودشون ببخشن كه اسم ازشون نبرده‌ام.

پ.ن: به پيغام قالب‌ساز توجه نكنيد. مهم نيست....

خب ديگه الان منو مي‌زنيد. باشه رفتم....

فداي همه. باي باي.....

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:43 توسط دختر باباش| |

به‌نام خداي عاشقانه‌هاي من


سلام!

خانوما، آقايون...

مشكل حل شد!

اتفاقي بود. اگه كسي نمي‌دونه چي شده مهم نيست. فقط بدونيد من خيلي خوش‌بختم. شايد همين اتفاق يه چيز‌هاي خيلي با ارزشي رو به من ياد داد. دليل اون مشكل هم اين بود كه دوستم دلش تنوع مي‌خواست نه تكرار!

حالا سميرا خانوم:

«هيچ كس لياقت اشك‌هاي تو رو نداره و اون كسي كه چنين ارزشي داره باعث اشك ‌ريختنت نميشه.»

پ. ن1: آپ بعدي 12 اسفند.

پ. ن 2: متن آهنگ some body,s me انريكو رو گذاشتم. البته با اجازه‌ي آقاي ميم بنام... اميدوارم كه راضي باشن. اين هم آدرس وبشون: http://www.phili.blogfa.com

متن آهنگ به حال و روز من خيلي شبيهه. و انريكو هم مثل بقيه‌ي كاراش اونو فوق‌العاده خونده.

فداي همه‌تون. باي باي....

× ويرايش شده در روز شنبه ساعت 3....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:34 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت