مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
بهنام خداي عدالت... سلام. حالم اصلا خوب نيست. اميدوارم شما بهتر از من باشيد. نميخواستم بنويسم، ولي ديگه طاقت نياوردم. يعني به همدردي احتياج داشتم و فكر ميكنم شما دوستاي خوبم بتونيد كمكم كنيد. ميخواستم داستان اتفاق امروز رو واستون تعريف كنم، هر چند گفتنش خيلي واسم خوشايند نيست. به همدرديهاتون احتياج داشتم به شدت.... امروز صبح از همون اول كه ميخواستم برم مدرسه يه دلهرهاي توي دلم بود، به حدي كه توي سرويسمون داشت اشكم درميومد. حالا به خاطر امتحان يا هر چيز ديگهاي... رسيدم گفتم بچهها الان سرحالن، با هم شاد ميشيم. خودم هم تصميم گرفتم تا ميتونم شاد باشم و انرژي مثبت بدم... رسيدم ديدم همه از من بدترن. تنها كسي كه يه كم خوشحال بود، شميم بود. سميرا هم كه شب پيشش حالش به هم خوردهبود و سرم وصل كردهبود. امروز هم خيلي حوصله نداشت. به فاطي (يعني تنها كسي كه بين ما گوشيش رو آوردهبود) گفتم اين گوشيت رو بده يه ذره حوصلمون بياد سر جا... گرفتم و دنبال يه آهنگ گشتم. آهنگ Be with you انريكه رو پيدا كردم. در اوج لذت بودم كه سميرا با يه حالت بيحالي گفت: نرگس و يه نگاهي به بالا انداخت... ديدم يكي داره ميزنه رو شونم. برگشتم فهميدم از بچههاي مدرسه نيست. لحظهي اول چهرهاش رو نديدم. سرم رو گرفتم بالا ديدم مديرمونه. بلند شدم وايسادم. گفت اينو خاموشش كن بده به من و بعد بيا كارت دارم. گفتم: خانم خيليها ميارن. گفت: همه غلط ميكنن مثل شما... گفتم: گوشي مال من نيست. مال يكي از بچههاست. (نميخواستم بگم مال فاطيه.) گفت: بعد به اون فرد بگو بياد من كارش دارم. وقتي كه رفت، دستم رو به شيدا نشون دادم. داشتم عينهو بيد ميلرزيدم. شيدا گفت بيا بريم آب بخوريم... رفتيم آب خورديم و رفتيم سر جلسه. وقتي هنوز برگهها رو ندادهبودن، اشكم دراومد. شيدا اومد گفت: چته بابا؟ اتفاقي نيفتاده كه... بعد ديدم مديرمون دم در وايساده. گفتم: شيدا پاشو برو سر جات... بعد ديدم معاونمون هم اومده. دارن با مديرمون حرف ميزنن. يه چيزايي شنيدم كه داشت ميگفت: گوشي كه آورده هيچي داشت آهنگ گوش ميداد. تقريبا جز اولين نفراتي بودم كه برگهام رو دادم و اومدم پايين. نشستم تا بقيه هم اومدن، ديگه اشكم دراومد. ميگفتم: خدا يعني من اينقدر بدشانسم؟ توي اين جمعيتي كه روزانه توي مدرسه گوشي ميارن و هزار كثافتكاري ميكنن، فقط ما پيداييم؟ بعد سه تا اسم صدا زدن كه منم جزوشون بودم. چون مديرمون منو نميشناخته، گفته اين سه نفر بيان تا ببينم كدومشون بودن. من رسيدم اونجا. مديرمون رو ديدم. معانمون گفت: كي گوشي آوردهبود. گفتم: من بودم. بعد رفتم جلو و سرم رو گرفتم اون طرف كه نبينمشون و شروع كردم حرف زدن كه گوشي مال من نيست. مديرمون گفت: بيا تو... همينطوري كه داشت ميرفت تا برسه به ميزش. ميگفت: اين چهطرز برخورد با بزرگترته؟ بچهي بي تربيت(!)... من گفتم: خانوم مگه من چي گفتم؟ از اون ور هم معاونمون داره ميگه: نرگس اصلا بلد نيستي درست برخورد كني. رسيدم پاي ميز مدير. ميگه: به جاي اينكه وايسي با ندامت با من حرف بزني، سرت رو گرفتي اون طرف و با صداي خيلي بلندي كه براي من قابل تحمل نبود، گفت برو بيرون. از جزييات بگذريم. من رسيدم پيش بچهها و گفتم: به خدا اين روانيه. و شروع كردم به توضيح. بعد بچهها يه كم فكر كردن كه فاطي بره اون جا يا نه؟ بعد فكر كرديم فاطي بره و از اون جا با مامانش صحبت كنه بهتره و يكي رو هم دنبالش فرستاديم. يه مدت تقريبا طولاني معطل بوديم. بعد فاطمه با اشك برگشته پيش ما و شروع كرده حرف زدن. ميگفت: مامانم داشت التماسشو ميكرد،اون از مريضيهاش حرف ميزد بعد هم كه داشته يه ريز حرف ميزده، اصلا فرصت نداده و گوشي رو گذاشته. و به فاطي گفت: هفت جد آبادت هم بيان، گوشيت رو بهت نميدم. ما مونديم كه آيا اين اجازه رو دارن كه گوشي 200 تومني رو بهش ندن؟!! بعدش نهايت سعيمون رو كرديم كه شاد باشيم. تا حدودي هم موفق شديم. فقط دلم ميخواست اون روز اون سه چهار تا گروهي رو كه اون روز داشتن آهنگ گوش ميدادن و بلوتوثبازي ميكردن رو نشونشون بدم...بگم پس اينا چين؟!! تو راه ديگه نتونستم خودمون كنترل كنم با اشك رسيدم خونه و ماجرا رو واسه مامانم تعريف كردم. در حالي كه انتظار اينو داشتم كه مامانم ازم حمايت كنه، ديدم كه نه، طبق معمول دارم سرزنشم ميشم. رفتم تو رختخوابم و به گريه كردنم ادامه دادم. نيم ساعت فقط داشتم گريه ميكردم. خواهرم هم كه فقط مسخرهام ميكرد... آدم از اين دلش ميسوزه كه هيچكس حتي مادرش هم حمايتش نكنه. الان هم هر وقت يادش ميفتم اشكم درمياد. يكي از دوستام زنگ زدهبود حالم رو بپرسه، دوباره گريهام بالا گرفت... و حالا هم اصلا تمركز براي درس خوندن ندارم. از يه چيزي نگرانم. اينكه من سال ديگه تيزهوشان دبيرستان قبول ميشم يا نه؟ كسايي كه تيزهوشان راهنمايي قبول شدن، دبيرستان رو حتما قبول ميشن. مگر اينكه مورد انضباطي داشته باشن... و من به احتمال 80 درصد سال ديگه از كسايي هستم كه تيزهوشان قبول نميشن. فقط به خاطر مورد انضباطي. در اين مورد ديگه اشكم داره درمياد... نميتونم تحمل كنم از دوستام جدا بشم... خدا خيلي بزرگي.... به اندازهي دنيا دوست دارم. تو كه ميدوني من تحمل هر چيزي رو دارم جز اهانت، تو كه ميدوني من اينقدر مغرورم، چرا اينطور اذيتم ميكني؟ خدا باشه، قبولت دارم... من هم نهايت سعيم رو ميكنم كه تحمل كنم. خدا فشار درسا واسم بسه، فشار اونچيزي كه خودت خبر داري برام كافيه، پس تو رو به پيغمبرت اينطوري نكن با من... بچهها حالا فقط دلم به شماها و اون 7 نفر خوشه... هيچ كس حاضر نيست حمايتم كنه... شايد باورتون نشه، اما من هدفايي توي زندگيم دارم كه فقط با درس خوندن برآورده ميشه، برا همين به خدا قول دادم تا آخر عمرم هر مدرسهاي و هر جايي كه باشم، نهايت سعيم رو بكنم كه به اون هدفا برسم. شايد مسخره باشه... ولي هدفايي دارم كه شايد شما حتي فكرشم نكنيد كه من چنين هدفايي دارم. من از هوش خودم مطمئنم، از اعصابم مطمئن نيستم.... اينم خودم نوشتم، ميدونم مسخره است. اما خودم از موضوعش خوشم اومد....: كمي به آسمان نگاه كن... آبي است! اما من رنگهاي ديگري هم درونش ميبينم. ميبيني؟! آن گوشه از آسمان سبز است! رنگ خدا... و آن گوشه، كه شايد نتواني بيش از چند پانيه نگاهت را به آن بدوزي، سفيد است... خورسيد آن را ساخته! حالا سرت را پايين بياور و زمين را نگاه كن... آنجا چه رنگي دارد؟ ميگويي: رنگرنگ است، مثل رنگين كمان... اما من جز سياهي چيزي نميبينم. بار ديگر بنگر! پ.ن1: تو رو خدا كمكم كنيد و اگه نخونديد برگرديد بخونيد.... پ.ن2: روزگاري انسان جايزالخطا بود، اما حالا يه انسان نميتونه اينو بفهمه كه همنوع خودش ميتونه اشتباه كنه.... پ.ن3: از همهي كسايي كه واسه اين آپ خبرشون نكردم، معذرت ميخوام... واقعا وقتش رو ندارم. پ.ن4: از 25 صبح ساعت هشت ربع كم كلاس زبان شروع ميشه. روز 25 امتحان جغرافي دارم... پ.ن5: امسال تابستون خيلي سرم شلوغ ميشه. دعا كنيد بتونم از پس كارهام بربيام.... پ.ن6: يه تشكر جانانه از شاپرك جونم و از بقيه به خاطر نظراي خوشگلشون.... پ.ن7: محبوبه جونم منو به يه بازي دعوت كرده... توي ادامه مطلبه. دوس داشتيد بريد ببينيد... با آروزي موفقيت براي همتون... خداـ نگهدار.... به نام آرامشبخش دلها.... سلام. بر خلاف چيزي كه بايد ميبودم خوب نيستم. درسته، شايد به خاطر امتحانا و شايد به خاطر هر چيز ديگه... مهم نيست. خدا بزرگه.... جديدا خيلي فكر كردم ببينم بزرگترين درد آدما چيه. بعد ديدم خب بالاخره هر كسي يه دردي داره، آدم بيدرد كه آدم نيست. والا! يكي درد روحي داره، يكي درد جسمي... يكي پاش درد ميكنه، يكي شكست عشقي خورده، يكي داغ عزيزش رو ديده... ايشالا كه اين چيزا نباشه، اما اين جمله يه كم دور از عقله. بالاخره هست ديگه... خدا دنيا رو اينجوري آفريده. بعد يه كم فكر كردم ببينم خب چي كار ميشه كرد كه اين دردا تسكين پيدا كنن. راه حل خيلي خوبي پيدا نكردم. ولي فهميدم كه آدما اين طورين كه وقتي يه دردي دارن، يه جوري به درد خودشون اضافه ميكنن. يعني دردشون بزرگ و بزرگتر ميشه بدون اينكه بفهمن. بعد ديدم كه آقا بيشتر مردم عادت دارن نيمهي خالي ليوان رو ببينن. يعني چي؟ ميگن: واي چرا اينطوري شد و ميشينن به آه و گريه و ناله. بعد گفتم خب آقا يا خانمي كه داري اين حرف رو ميزني، يه بار، فقط يه بار بگو:«خدايا شكرت، بدتر از اين هم ميشد اتفاق بيفته.» درسته كه از اون بهتر هم ميشد بشه، ولي حالا كه بدتر نشده خدا رو شكر كن... نميدونم چرا ما آدما بايد اينطوري باشيم؟ هميشه يه مدينهي فاضلهاي تو ذهنمون هست كه فكر ميكنيم اگه جهان اطرافمون اون طوري بشه، محشر ميشه. ديگه هيچي كم نيست. اما يه كم اگه حواسمون رو جمع كنيم، ميبينيم اون چيزي كه توي ذهنمون داريم، حتي با خودمون مطابقت نداره. يعني تو انتظار داري دنيا اينقدر خوب بشه و يه سري خوبيهايي توش به وجود بياد كه خودت نداريشون و حتي سعي هم نميكني به دستشون بياري اون وقت چهطوري ميخواي بقيه اون چيزي بشن كه تو دلت ميخواد؟!!! هميشه گفتن براي درست كردن اجتماع بايد از خودت شروع كني. پس: «پروا مكن بشتاب، همت چارهساز است...» اين شعر رو هم داشتهباشيد. ولي بدونيد بي دليل نيست كه نوشتمش: «اي عشق زمين و آسمان آيهي توست بنياد ستون بي ستون پايهي توست چون رهگذري خسته كه ميآسايد آسايش آفتاب در سايهي توست» قيصر امينپور پ.ن1: امروز يكي از ما 8 نفر خربزه آوردهبود! بعد امتحان نشستيم خورديم. جاي همهتون خالي بود. ديوونهاي كه آوردهبود برداشته بود با خودكار روي خربزه رو 8 قسمت كردهبود و اسم هر نفر رو توش نوشتهبود! هر كسي هم قسمت خودش رو ميبريد. خيلي كيف داد. پ.ن2: فكر ميكنم فقط امتحان قرآنم توي كارنامه 20 باشه اونم با احتمال 50 درصد! پ.ن3: به شدت به هم ريختهام. كمك... پ.ن4: خدا ببخشم به خاطر حرفايي كه بياختيار در موردت زدم.... پ.ن5: دور تا دور اون قلبي كه روي ديوار كشيدهبودم يه شعر از قيصر نوشتم. اونجايي كه وارونه ميشد، جونم رو درآورد! 5 تا انار خشك هم از گوشهي قلب با ترتيب آويزونه. دوستشون دارم. تازه چند تا از كفشدوزكهاي جنگ رو هم دزديدم از سقف آويزون كردم! مهدكودك درست كردم واسه خودم! پ.ن6: روز را خورشيد ميسازد، روزگار را ما... پ.ن7: دعا كنيد از اين حال بيام بيرون، دارم ديوونه ميشم. پ.ن8: يه چيز مسخره، اگه توي يه ليوان آب چند تا تيكه يخ بندازيد و شروع كنيد به هم زدنش، آنچنان آرامشي بهتون ميده كه خودتون نفهميد از كجا اومده. يه حس خنكي توأم با حل همهي مشكلات! پ.ن9: ياد گرفتم با كلمات بازي كنم. هر كدوم يه حسي رو به آدم منتقل ميكنن، يه كم فكر ميخواد، فقط يه كم! براي همينه كه نصف اين پست رنگي رنگيه! ممنون از همگي هم به خاطر نظرات و هم به خاطر دوستيتون. نبوديد، من هيچي نداشتم. خدا- حافظ همگي.... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه قالب به وبم نمياد، بگيد. ولي من تمام نايت اسكين رو زير و رو كردم تا اينو انتخاب كردم.... بهتر از اين پيدا نكردم. البته بهترين براي وب خودم....![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


