تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

سلام، سلام. چطوليد؟ خوش مي‌گذره؟ انشاا... هر جا كه هستيد خوش باشيد. و اميدوارم اگه اعتكاف رفتيد من رو يادتون نرفته باشه! (حال مي‌كني چه قدر پرروام!) باز هم هيچي ندارم بگم! ديديد دفعه قبلي كه هيچي نداشتم، چه‌قدر كم حرف زدم؟!!! فقط همون متن قبليه كه من دوباره نوشتمش! به خاطر اين‌كه با حرفاي بچه‌ها ديدم خيلي ضعف داره... اما الان يه ضعف بهش اضافه شده كه ديگه متن كوتاه نيست! شد يه متن بلند بالا. شرمنده مي‌خواستم يه چيزي بنويسم كه جديد باشه اما خب نشد. اما واسه اين‌كه مطلب خيلي هم تكراري نباشه، يه شعر از قيصر هم گذاشتم روش!

«دنياي من»

«در دنيايي كه من زندگي مي‌كردم، من بودم، آسمان بود و زمين. انسان‌هاي زيادي روي زمين بودند و نفس مي‌كشيدند، اما اين نفس‌ها كاذب بود. بهتر بگويم:«همه مرده ‌بودند.» زندگي مرده‌بود، هيچ چيز روح نداشت. همه‌چيز بود، اما هيچ نبود! انسان‌هاي مرده در فهميدن هر چيزي ناتوان بودند. عشق، بي‌معني بود و برايشان رنگي نداشت. همان عشقي كه روزگاري همه‌چيز مردم بود، رنگين كمان زندگيشان بود، حالا هيچ شده‌بود. مردم محتاج يك نور بودند. نوري كه روح اين اجسام مرده را احيا كند. سياهي همه‌جا را فرا گرفته‌بود. طوري‌كه چشم، چشم را نمي‌ديد. اما هيچ‌كس نمي‌دانست كه عامل اين سياهي ديواري است كه خودش به دور خودش كشيده‌است، ديواري آهنين. اين ديوار راحت به‌وجود آمده‌بود، اما به سختي خراب مي‌شد. مردم بايد غرور خود را كنار مي‌گذاشتند. غروري كه مانع ديدن دنياي ماوراء آن‌ها مي‌شد. اين جسم‌هاي بي‌روح فقط خود را مي‌ديدند. كسي نمي‌دانست كه در يك متري چهارديواري خودش كس ديگري نفس مي‌كشد.

آسمان شاكي شده‌بود. دلش مي‌خواست زمين را ببيند. او زمين را در بغل گرفته بود، اما از ديدنش عاجز بود. چون مردم با اين ديوارهاي بلند و سقف‌هاي سياهي كه بالاي سرشان كشيده‌بودند، زمين را يك‌پارچه سياه كرده‌بودند. آسمان فكر كرد. فكر كرد چه‌طور مي‌تواند زمينش را ببيند. صدايي شنيد. اين صدا برايش آشنا بود. زمين بود كه ناله مي‌كرد و از آسمان كمك مي‌خواست. آسمان دلش لرزيد. ياد روزهايي افتاد كه خورشيدش آفتاب را به زمين هديه مي‌كرد. اما حالا..؟! آن‌قدر دلش براي زمين تنگ شده‌بود كه ديگر طاقتش تمام شد و شروع به گريستن كرد. گريست و گريست تا سقف‌هاي زمين را ذوب كرد و ناگهان جهان را نور برد!

مردم مات و مبهوت به آسمان خيره شده‌بودند. صداي انسان‌ها جهان را پر كرد. صدا آن‌قدر زياد شد كه تمام ديوارهاي آهني دنيا شكستند. دوباره همه‌جا ساكت شد. هيچ كس حتي فكرش را هم نمي‌كرد كه كسي جز خودش وجود داشته‌باشد. اما حالا هر كدام از آن‌ها ده‌ها انسان ديگر را در كنار خود مي‌ديدند.

و زمين خنديد. آسمان كه دلتنگ خنده‌ي زمين بود، دوباره شروع به گريستن كرد. اما اين‌بار اشك‌ها از سر شوق بود. مردم هم با گريه‌ي آسمان گريه كردند! منظره‌ي زيبايي بود. اما وقتي خدا هم خنديد، دنيا زيباتر شد. و زندگي در همين خلاصه مي‌شود: خنده‌ي خدا و گريه‌ي آسمان دل‌نازك!

خوب بيـــــــــــــــــد؟!!!

«همه‌ حرف دلم»

حرف‌ها دارم اما... بزنم يا نزنم؟

با توام، با تو! خدا را! بزنم يا نزنم؟

همه‌ي حرف دلم با تو همين است كه «دوست...»

چه كنم؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم؟

عهد كردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زير قول دلم اما بزنم يا نزنم؟

گفته‌بودم كه به دريا نزنم دل اما

كو دلي تا كه به دريا بزنم يا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است:

دست بر ميوه‌ي حوا بزنم يا نزنم؟

به گناهي كه تماشاي گل روي تو بود

خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در اين ترديدم:

بزنم يا نزنم؟ ها؟ بزنم يا نزنم؟

«زنده‌ياد قيصر امين‌پور»

 

پ.ن1: يكي ديگه هم رفت... درگذشت «خسرو شكيبايي» رو تسليت ميگم.

پ.ن2: باورتون ميشه ديشب اين‌جا بارون اومد؟ چند دقيقه هم زيرش بودم. چه لذتي داشت صداي چك چك بارون‌هاي پر از دود كه به برگ درختا مي‌خوردند. تازه اونم بعد از اين همه دل‌گرفتگي آسمون. از بعدازظهر آسمون ابري بود، دل من هم!

پ.ن3: ديروز عجيب دلم گرفته‌بود. حتي حال نداشتم نفس بكشم. الان خوبم!

پ.ن4: زبانم رو شدم 95. تاپ شدم خوشبختانه. فقط هم از ميدترم و فاينال كم آوردم. به خاطر اين‌كه تستي بود. ميدترم: 18 از 20. فاينال: 37 از 20. بقيه‌اش رو كامل شدم.

پ.ن5: عكس‌هاي در و ديوار اتاقم رو توي ادامه مطلب گذاشتم. مي‌تونيد بريد ببينيد چه گندي زدم! توضيح هم داره! ببخشيد اگه كيفيت عكسا پايينه.

پ.ن6: يه سريتون گفتين چه‌قدر دير به دير آپ مي‌كني. چشم، از اين به بعد تا جايي كه مي‌تونم زودتر آپ مي‌كنم. اما جواب دادن اين همه نظر واقعا كار سختيه. اما مطمئن باشيد همتون جواب مي‌گيريد.

قررررررررررررربون همتون... ديدين چه‌قدر كم حرف زدم!

خوش بگذره! خدانگهدارتون باشه...


اضافات: نمي‌دونم دقيقا مشكل صفحه نظرات چيه. اما لطف كنيد وقتي مي‌خوايد نظر بديد، نظرتون رو يه جايي كپي كنيد و بعد صفحه رو ريلود كنيد. بعد نظر رو پيست كنين، به احتمال زياد ثبت ميشه. اگر هم نشد تو پست‌هاي پاييني بديد، شرمنده‌ي همگي....



:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 7:52 توسط دختر باباش| |

به نام خداي صداقت...

سلام، سلام... خوبم! شما خوبيد؟

با عرض شرمندگي من اين دفعه هيچي ندارم بگم. جز يه متن كوچلو (!) كه خودم نوشتم و هيچي هم ازش نفهميدم. يعني مي‌دونيد؟ مي‌خواستم يه چيزي از توش در بيارم كه نشد! يعني جمله‌ها رو نتونستم خيلي خوب سر هم كنم. قصد داشتم تهش يه اتفاق ناگهاني بيفته اما مجبور شدم بعدش توضيح بدم. ريتمش هم بايد تند مي‌بود كه نمي‌دونم تونستم تندش كنم يا نه...راستي اگه مي‌بينيد هي رفتم خط پايين يه وقت فكر نكنين به قصد شعر اين‌طوريش كردم. واي نه! همين‌طوري مي‌خواستم قشنگ باشه! اميدوارم كه با نظرات شما بتونم از اين به بعد چيزهاي بهتري بنويسم...

«دنياي من»

«در دنيايي كه من زندگي مي‌كردم، من بودم، آسمان بود و زمين.

انسان‌هاي زيادي روي زمين بودند و نفس مي‌كشيدند،

اما اين نفس‌ها كاذب بود.

بهتر بگويم:«همه مرده ‌بودند.»

زندگي مرده‌بود، هيچ چيز روح نداشت.

همه‌چيز بود، اما هيچ نبود!

انسان‌هاي مرده در فهميدن هر چيزي ناتوان بودند.

عشق، بي‌معني بود و برايشان رنگي نداشت.

همان عشقي كه روزگاري همه‌چيز مردم بود، رنگين كمان زندگيشان بود، حالا هيچ شده‌بود.

مردم محتاج يك نور بودند.

نوري كه روح اين اجسام مرده را احيا كند.

... و ناگهان جهان را نور برد!

مردم بالاخره موفق به شكستن ديواري شده‌بودند كه جلوي رسيدن نور به آنان را مي‌گرفت.

در حقيقت اين نور خود انسان‌ها بودند!

 وقتي توانستند يكديگر را ببينند، نور را ديدند و زنده‌شدند...»

    

پ.ن 1: نخنديد خب، تازه كارم!

پ.ن 2: [...] خورد به تابستونم! يعني مدرسه [...] زد بهش! قرار بود هفته‌اي يك روز رياضي و هفته‌اي يك روز فيزيك داشته‌باشيم و معلمان و معاونان محترم براي رفاه حال خودشون كه با ماشين ميان و با ماشين ميرن‌(!)‌ برداشتن كردنش هفته‌اي دو روز رياضي و هفته‌اي دو روز فيزيك. يعني چي؟ يعني من دوشنبه و چهارشنبه از ساعت 8 تا 12 بايد مدرسه باشم!!! ما هم در تايين ساعت كلاس‌ها نقش بزغاله رو بازي مي‌كنيم! برا خودشون مي‌برن و مي‌دوزن. ساعت يك كه مي‌رسم خونه تا حد مرگ مي‌رم از گرما...

پ.ن 3: دليل ديگه اين‌كه من اين هفته صبح بايد برم IC-1 و بعدازظهر IC-2!!!! مسخره‌است، نه؟ مجبور شدم... اين طوري 15 روز هم جلو ميفتم. دليلش هم اينه كه اگه صبح مي‌رفتم، مجبور بودم 7، 8 جلسه به خاطر كلاس‌هاي مدرسه غايب كنم... حيفه خب، پول دادم!

پ.ن 4: گفتم كه هيچي ندارم بگم!!!!!!!!!!!

پ.ن 5: دست گل همگي درد نكنه بابت نظرات. اسم نمي‌برم چون يه وقت يه تعدادي ناراحت مي‌شن...

پ.ن 6: شنيده‌بودم «پ.ن» نوشتن اعتياد مياره. فكر نمي‌كردم راست باشه!

خدانگهدار همگي...

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5:51 توسط دختر باباش| |

به نام خداي مهربوني....

سلاااااااااااااااااام... عاليم! باور كنيد من موجي نيستم! فقط خيلي خيلي خوش‌حالم... اصلا باورم نميشد... معدلم رو ميگم. از اون چيزي كه فكر مي‌كردم، بالاتر شدم به شدت... خيلي هم خوب نيست‌ها ولي خوبه! 19،77.... باورم نميشد رياضيم رو شده‌باشم 18،5! چيه؟ صفت خنگول به من نسبت داديد؟ اگه اون امتحان رياضي رو از اول دبيرستاني مدارس معمولي مي‌گيرفتي، تجديد مي‌شد... به خودم اميدوار شدم، زيستم رو شدم 20! اما فيزيك رو شدم 19! (شاگرد اول كلاس هم 19 شد.) عقده‌ي جغرافي هم به دلم موند... نشد ما يه بار امتحان جغرافي بديم و نمره خوب بگيريم... شدم 19! هميشه پرسش كلاسي‌هاش رو 20 مي‌شدم، امتحان‌هاش رو خراب مي‌كردم، امتحان هم سخت بود خداييش... يعني هر چي فحشه به اين معلم زبان نكبت بي‌شعور دادم.... با اين همه پادويي كه من واسه جنگ زبان كردم، زبان منو 19 رد كرده... همون‌جا دعا كردم خدا نبخشتش... برا اين‌كه دوستم امتحان ميان‌ترمش رو شد 16 من لطف كردم شدم 17، امتحان ترمش رو ميشد 17 من مي‌شدم 18،25... دوستم رو داده 19،5 و من رو داده 19... خدا ازش نگذره... فقط از همينا كه گفتم كم آوردم....

بگذريم... گفتم اين‌دفعه اون انشام كه رتبه آورد رو بذارم، خوبه، نه؟ شرمنده، طولانيه!

«معبود من، تو را مي‌ستايم...»

«معبود من؛ اي آفريننده‌ي جهان هستي، اي خالق تمام مخلوقات و اي مالك ملك زمين، تو را مي‌ستايم.

پروردگارا؛ تو را مي‌ستايم چرا كه زيبا هستي و زيبايي را از هيچ كس دريغ نكردي.

پروردگار من؛ تو را مي‌پرستم زيرا تويي كه خوش‌بختي را آفريدي و راه‌هايي براي رسيدن به آن قرار دادي.

خدايا؛ فقط در برابر تو سر به سجده مي‌گذارم، چرا كه تو قدرت مطلق هستي.

خداوندا؛ فقط به اميد تو دست‌هايم را رو به آسمان بالا مي‌برم چرا كه مي‌دانم تنها تويي كه خواسته‌هايم را برآورده مي‌كني.

خداي من؛ به آسمان آبيت نگاه مي‌كنم و پرنده‌هايي را مي‌بينم كه در آسمان اوج گرفته‌اند و به حال خود حسرت مي‌خورم. چرا كه من، روي زمين و آن پرنده‌ي كوچك در افلاك پر مي‌زند. آيا اين پرنده هم مثل من روزي انساني بوده‌است كه حالا به‌خاطر حس آسماني‌اش توانسته در آسمان پر بگيرد؟

خداي من؛ وقتي به قطرات باران مي‌نگرم، شفافيت را در تك‌تك قطره‌هايش حس مي‌كنم. آيا اين قطره‌ها هم روزي انساني بوده‌اند كه حالا به خاطر شفافيت و سادگي به‌شكل قطره‌اي از آسمان پايين مي‌آيند؟ يا اين‌ها قطرات اشكي است كه انسان‌هاي صادق براي تو ريخته‌اند و حالا تو براي پاداش دادن به آن‌ها به باران تبديلشان كرده‌اي؟

خداي بزرگ؛ اين جا روي زمين تو قيمت مي‌گذارند. براي هر تكه‌اي از اين خاك صاحبي تعيين كرده‌اند. خدا؛ مگر صاحب اين خاك تو نيستي؟ پس چرا آدم‌ها فكر مي‌كنند صاحب اين خاكند؟

خدايا؛ اين‌جا لذت پرواز را از شاپرك‌هاي بي‌گناه كه بيش‌تر از دو روز عمر نمي‌كنند، مي‌گيرند و قيمت‌هاي سرسام‌آور روي آن شاپرك ساده و بي‌گناه مي‌گذارند. خدا، اين‌ آدم‌ها وحشتناكند. مگر اين شاپرك چه گناهي كرده‌بود جز اين‌كه زيبا بود؟ خدا اگر زيبايي جرم است، چرا زيبايي را آفريدي؟

خدا؛ تو گل‌ها را هم زيبا آفريدي. اين‌ها، همين آدم‌هاي زميني، لذت شكفتن را از گل‌هاي زيبا مي‌گيرند. هر گلي كه بوي خوش بدهد، خيلي زود به دست همين‌ آدم‌ها چيده مي‌شود و زير دست انسان‌ها برچسب قيمت مي‌خورد. آي آدم‌ها، اين گل از آسمان آمده، مثل خودتان. شايد همه‌ي شما فراموش كرده‌ايد كه روزي در آسمان بوده‌ايد!

خدايا؛ انسان‌هاي اين خاك به چه چيز خود مي‌نازند وقتي كه تو را در اوج عظمت مي‌بينند؟ خدا ما در برابر تو هيچيم. پس اين انسان‌ها چرا غرور را آفريدند؟ شايد آن‌هايي كه تو را نمي‌ديدند، چيزي به اسم غرور ساختند و انسان‌هايي هم كه تو را مي‌ديدند را به اين بيماري مبتلا كردند. خدايا؛ آيا همين انسان‌ها كه غرور را آفريدند قدرت ساخت داروي ضد اين بيماري را هم دارند؟ اصلا شايد كسي به اين فكر نكند كه غرور يك بيماري است و بايد براي آن هم دارويي پيدا كرد.

پروردگار من؛ اي كسي كه همه‌چيز و همه‌كس را در مي‌يابي، چرا بعضي را خاكي و بعضي را افلاكي آفريدي؟ چرا انسان‌هاي خاكي تو را نمي فهمند؟ يعني واقعاً چشمانشان كور شده و اين همه زيبايي را نمي‌بينند؟ يا مي‌بينند و نمي‌خواهند قبول كنند كه خدايي هم هست؟

خدا؛ تويي كه از كوچك‌ترين و بزرگ‌ترين رازهاي آفرينش خبردار هستي. پس من چگونه مي‌توانم سرم را در برابر تو بالا بگيرم وقتي كه حتي از كوچك‌ترين و ساده‌ترين راز اين دنيا خبر ندارم؟

خدايا چرا اين انسان‌ها خيال دارند كه مي‌توانند هر كاري را كه اراده كنند، انجام دهند؟ آيا واقعا اين‌گونه است؟ آيا كسي مي‌تواند آب حيات بسازد تا از مرگ او جلوگيري كند؟ نه، اين با قوانين آفرينش جور در نمي‌آيد. پس اين تلاش‌هاي واهي براي چيست؟

خدا، اين‌جا انسان‌ها چه‌كارها كه نمي‌كنند. من كه باورم نمي‌شود. اين‌جا چيزهايي را كه تو آفريدي، شبيه‌سازي مي‌كنند و اسم آن را «پيشرفت علم» مي‌گذارند. خدايا تو قدرت مطلق هستي. تو علم هستي. تو اولين معلم هستي. پس چرا به آدم‌ها اين اجازه را مي‌دهي كه چنين كاري انجام دهند. خدا مي‌دانم كه تو صفت‌هاي انساني نداري، اما از گفته‌ي ما انسان‌ها فقط آن چيزي برمي‌آيد كه مي‌دانيم. پس شايد اين‌كه چنين اجازه اي را به ما دادي، از سر تواضع توست. يا شايد كوچك‌ترين كاري كه تو مي‌كني آفريدن موجودات است و ما از اين‌كه توانسته‌ايم اين كار را با داشتن الگو انجام دهيم، احساس غرور مي‌كنيم.

خدا مي‌گويند هفت آسمان تو بزرگ‌تر از آن چيزي است كه ما فكر مي‌كنيم. شنيده‌ام نسبت آسمان اول به دوم مثل نسبت حلقه‌ايست به يك بيابان بزرگ و آسمان دوم به سوم هم همين‌طور و الي آخر. خدايا مگر چنين چيزي ممكن است؟ خدا چرا قدرت درك انسان‌ها را اين‌قدر كم آفريدي كه در برابر بزرگ‌ترين آفريده‌هاي تو احساس حقارت نكنند؟ چرا ما وقتي اين آفريده‌ها را مي‌بينيم، كمي رام نمي‌شويم؟ شايد اگر انسان‌ها كمي بيش‌تر از اين مي‌فهميدند، اين اجازه را به‌خود نمي‌دادند كه در صدد فهميدن راز آفرينش برآيند و شايد هم بيش‌تر از حالا طغيان مي‌كردند.... كسي چه مي‌داند؟

خدا تو آدم را افلاكي آفريدي اما او خاكي بودن را ترجيح داد و همه‌ي ما را به جرم انسانيت خاكي كرد. انسانيتي كه تا قبل از اين وجود داشت، ولي حالا نه انساني هست و نه انسانيتي. شايد آدم از روي وسوسه اين‌كار را نكرده و با علم پيغمبري خود مي‌دانسته كه روزي كساني به اين دنيا مي‌آيند كه لياقت باغي كه او در آن زندگي مي‌كرده را ندارند. پس چرا ما انسان‌ها هر كاري مي‌كنيم مي‌گوييم اگر آدم آن روز آن ميوه را نچيده بود، حالا ما در بهشت بوديم؟ چرا مردم نمي‌دانند كه بودن آن‌ها در دنيا صد برابر به نفعشان است؟ چرا نمي‌فهمند اين‌جا قرار است چيزهايي را ياد بگيرند تا آمادگي رفتن به بهشت را پيدا كنند. آن كسي كه توانست بهشت را درك كند و از همان اول در آن‌جا متولد شد، پيغمبر خدا بود، نه كسي مثل من و اين آدم‌هايي كه هر روز هزاران نفر از آن‌ها را در خيابان‌ها مي‌بينيم.

خدا، وقتي پلك مي‌زنم پوست سرم تكان مي‌خورد. اين‌جا همه‌چيز حساب دارد. همه‌ي كارهاي تو از روي حساب و حكمت خدايي توست. پس به ما بياموز كه به هر چيزي كه از تو مي‌بينيم مثل خاندان بني‌اسرائيل ايراد نگيريم. به ما بياموز كه تو در همه‌ي كارهايت حكمت داري. اين‌ها همه نشانه از تو و وجود توست. پس خداي من تو را مي‌ستايم كه هيچ چيز را بي حكمت به وجود نياوردي....»

پ.ن1: خيلي زياد بود، مي‌دونم!

پ.ن2: قرار بود ما 8 نفر امروز با هم باشيم، كه فقط 4 نفرمون متحد شده‌بوديم... دلم مي‌خواست فحش رو بكشم به اون 4 نفر...

پ.ن3: كارسوق قبول شدممممممممممممممممممممم....

پ.ن4: كلاس تابستون، هر روز زبان، دو روز در هفته هم تو مدرسه رياضي و فيزيك دارم...! گرمه هوا....!

پ.ن5: من دارم مي‌رم سوم! فقط يه سال ديگه مونده از اين مدرسه‌ي آشغالي بيام بيرون! و امتحان تيزهوشان!

پ.ن6: مي‌خواستم در مورد اتفاقات بعد از اون جريان توضيح بدم كه بي‌خيالش شدم.... اعصابم رو مي‌ريزه به هم... ولي خب موبايل رو پس دادن، فاطي هم پررو، فرداش دوباره ورداشت آورد! (روز آخر خيلي خوب بود، بغل مادي بدون آب!)

پ.ن7: زندگي زيباست اي زيباپسند.... زيبه‌انديشان به زيبايي رسند...

پ.ن8: من «سلام بهار» مي‌خوام! (تازه بعدازظهرها شبكه 5 اصفهان داره يانگوم مي‌ذاره... آخ جووووووووون!)

پ.ن9: كامپيوترمون درست شد...

پ.ن10: روز مامان جوني مبارك! توي ادامه مطلب در مورد مادر يه داستان گذاشتم....

محبوبه جونم، عزيزم، واست دعا مي‌كنم كنكور يه رتبه‌ي عالي بياري... مطمئنم مياري، مطمئنم!

بابت نظرهاتون ممنون... دوستون دارم... خدا نگهدار همگي....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:35 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت