مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
به نام خالق پروانهها... يادگاري: اون روزا ما دلي داشتيم/ واسه بردن، جوني داشتيم/ واسه مردن، كسي بوديم/ كاري داشتيم، پاييز و بهاري داشتيم/ تو سرا، ما سري داشتيم/ عشقي و دلبري داشتيم... كسي آمد كه حرف عشقُ با ما زد/ دل ترسوي ما هم دل به دريا زد/ به يك درياي طوفاني، دل ما رفته مهماني/ چه دوره ساحلش، از دور پيدا نيست/ يه عمري راهه و در قدرت ما نيست/ بايد پارو نزد، وا داد/ بايد دل رو به دريا داد/ خودش ميبردت هر جا دلش خواست/ به هر جا برد، بدون ساحل همونجاست/ به اميدي كه ساحل داره اين دريا/ به اميدي كه آروم ميشه تا فردا/ به اميدي كه اين دريا فقط شاماهي داره/ به عشقي كه نميبيني شباشو بيستاره/ دل ما رفته مهماني، به يك درياي طوفاني/ بايد پارو نزد، وا داد/ بايد دل رو به دريا داد/ خودش ميبردت هر جا دلش خواست/ به هر جا برد، بدون ساحل همونجاست... سلام، سلام. خوبي؟ خوبم. خوبي؟ خوبم. چونكه خوبي، خوبم! (ديالوگ شخصيت مورد علاقهي من در برنامهي خردسالان!) باورتون نميشه اصلا اين چند وقت نتونستم آپ كنم... بهقدري سرم شلوغ بود و نوشتنم نميومد كه خدا ميدونه. از اول هفته قصد داشتم آپ نمايم! نشد كه نشد... ببخشيد. در مورد يادگاري بگم كه يكي از شعرهاي قميشي بود و در مورد گذشتهي من هم صدق ميكرد. حالا تو خماريش بمونين! يه هفتهاس دارم فكر ميكنم متن جديد چي بنويسم. هي تو اسم كتابا دنبال اسم خوب ميگردم تا در موردش بنويسم، آخرش هم هيچي پيدا نكردم و به زورررررررررر، يه مطلب نوشتم كه مثل قبليهاست. (واسه همينه خوب نشده) ولي اين مال آشنايي اوليهاست! اون مال سالهايي بود كه با هم بوديم. حالا اون شخص مجهول كيه، منم نميدونم! بازم ميگم فكر بد نكن! راستي اولش ميترسيدم اين متنه رو بذارم. آخه خداييش هيچ محتوايي نداره. زوري نوشتمش! اگه واقعا خيلي بد شده، بهم بگيد. خيلي دوست ندارم كه تعارفي بگيد خوب شده. هر جوري ميبيندش، واقعا نظرتون رو بگيد. خوشحال ميشم. «بيتو، با تو*» بي تو: سالهسات كه غم تنهايي روي دوشم سنگيني ميكند. هيچ كس نيست كه مرا همراهي كند. با يك حساب سرانگشتي ميبينم چند سال است كه رنگ لبخند كسي را نديدهام. و چند هفتهاست كه در آينه به خودم نگاهي نينداختهام. خسته ام، خسته از تنهايي. خسته از اينكه نميتوانم حضور هيچ كس را در كنارم حس كنم. تنها همدم تنهاييام فقط خدا بود و خدا. خدا هميشه وقتم را پر ميكرد. با لبخندش! اما من به كسي نياز داشتم كه بتوانم ببينمش، لمسش كنم. چشم در چشمانش بدوزم. سالها همينطور گذشت. با تو: صداي قدمهاي كسي را شنيدم. بعد از اين همه سال تنهايي... بالاخره كسي حاضر شدهبود ساعات تنهايي مرا پر كند. صداي قدمها نزديكتر ميشد. رنگ لبخندش دلم را به آسمان پر داد. جواب لبخندش را با رنگ، رنگ شدن صورتم دادم. جلوتر آمد و دستش را به نشانهي دوستي جلويم گرفت. دستم را دراز كردم و با هم پيمان دوستي را بستيم. او شاد بود و من هم با شادياش شاد ميشدم. تنهايي مرا رها كرد. خدا بزرگترين نعمت دنيا را به من داد: تو! دوستي! و حالاست كه بعد از سالها من و تو هنوز با هميم. و باز تو ميخندي و من رنگ رنگ ميشوم. اما چه خوش است اين لبخندها و رنگ رنگشدنها! * واضحه كه اسم مطلب، اسم آلبوم جديد گروه آريان بود! اينا كه ميبينين نمكدون و فلفلدون (!) هستن. يه دونه سفيد و گلبهيش رو داريم. اينقده بلائن. وقتي از هم جداشون ميكني، اينقدر بامزه ميشن. يه جوري انگار التماس ميكنن برن تو بغل اون يكي... پ.ن 1: شاپرك جونم عزيز دلم زيارتت قبول خانومم. ببخشيد تاخير داشتم! پ.ن 2-1: چهارشنبه، پنجشنبه و جمعهي هفتهي پيش كارسوق بود. معركه بود. خيلي خوش گذشت. 2-2 شايد باورتون نشه ولي هر سه روز نهار كباب خورد ما دادن. روز آخر خودمون هم شبيه كباب شدهبوديم... 2-3 روز دوم بردنمون ميدون امام براي كلاس هندسه توي عالي قاپو و مسجد شيخ لطفالله. يعني اول دو نفر از معلما در مورد تاريخ اون مكان ميگفتن، بعدش هم يكي ديگه در مورد هندسهي نقشهاي توي مسجد و عمارت ميگفت. اون روز از كمردرد مرديم. چون از مدرسه تا ميدون رو پياده رفتيم. بالا رفتن از پلههاي 10 متري عاليقاپو اونم با كيف، پدرمون رو در آورد. 2-4 روز اول بعد از نهار پلاستيك فريزر دادن دستمون گفتن برين هم ديگه رو خيس كنيد. نميدونيد چه افتضاحي بود. زنگ بعدش من شخصا فقط داشتم ميلرزيدم. خود معلما هم اومدنها! (قابل توجه معلما يا دبيرستاني هستن يا دانشجو) براي خشك شدن بنده مجبور شدم روي زمين داغ داغ داغ دراز بكشم. به عبارتي هم سوختم، هم يه مقدار خشك شدم. پ.ن 2: زبان ترم بعد رو نوشتم. از 2 تا 25 شهريور هر روز 8 تا 10 ربع كم. خوبه؟ تازه نمرهي اين ترم رو هم 100 شدم! پ.ن 3: رفتيم «هميشه پاي يك زن در ميان است» رو ديديم. با بليط مفتي! گول نخوريد. فيلم اونقدرها هم ارزشش رو نداشت. نسبت به كارهاي ديگهي كمال تبريزي. پ.ن 4: نيمه شعبان مبارك! روز جوان هم مبارك! پ.ن 5: پرنده لب تنگ ماهي نشستهبود... و به ماهي نگاه ميكرد و ميگفت: «سقف قفست شكسته، چرا پرواز نميكني؟» پ.ن 6: عزيز دلم، ريحانه جونم منو به يه بازي دعوت كرده. ازش ممنونم. توي ادامه مطلب بازيش رو انجام دادم. خنگولانه (!): دوباره سر كلاس زبان آيكيو تركوندم. روز امتحان 45 دقيقه دير رسيدم! چون روز آخر كلاس نبودم، روز امتحان بچهها به من گفتن 5 ربع كم اونجا باش كه من فكر كردم منظورشون همون 5 و نيم هميشه است! (گاهي اوقات وقتي معلم جايي كار داشت ميگفت يه ربع زودتر بيايد يعني 5 و نيم) شانسم گفت معلم لطف كرد و دوباره listening رو واسم گذاشت. وگرنه كلي از نمرهام ميكشيد پايين... طبق معمول زياد حرف زدم. اما بالاخره بايد جبران ميكردم اين چند روز غيبت رو. از كسايي كه جواب نظراشون رو دير دادم، عذرخواهي ميكنم، ببخشيد! نميدونم دقيقا چه بلايي سر چشمام اومده كه وقتي يه كم پاي كامپيوتر ميشينم، تا شيش ساعت درد ميگيرن. واسه همينه خيلي نميتونم بيام پاي كامپيوتر. ممنون كه همراهم بودي. خدانگهدار... بهنام خدايي كه محمد(ص) رو آفريد... سلام. خوبم! يادگاري: مثل هميشه قبل از اينكه بخوام مطلب رو پست كنم، ميرم سر كمد و سه تا كتاب قيصر رو در ميارم، ميذارم كنارم. هر سه تا كتاب رو همين طوري باز ميكنم و بيت اولش رو ميخونم. اگه اون چيزي بود كه ميخواستم، اول پستم مينويسمش و اگر پيدا نكردم، مديا پلير رو باز ميكنم و ميرم توي قسمت قميشي و به عنوانهاي 16 تا آلبومي كه از قميشي دارم، نگاه ميكنم. از اسم هر آهنگي كه خوشم اومد، پلي ميكنم، ببينم كدوم جملهاش به درد پستم ميخوره. اونجا حتما يه چيزي پيدا ميكنم. اين دفعه هم قميشي جواب داد! بعد از توي مديا پلير ميرم توي قسمت ياني يا ونجليس. پلي ميكنم و شروع ميكنم به نوشتن! عاشق اين مواقع هستم. وقتايي كه ميدونم بعد از اينكه اين مطلب رو پست كردم و به چند نفرتون خبر دادم، مياين و يه دنيا خوشحالم ميكنين... پس مينويسم و هستم. با شما بود كه هدفاي خاصي توي ذهنم شكل گرفت. به چيزهاي بزرگي فكر كردم كه بدون وجود شما كه هميشه داريد تحسينم ميكنيد، هيچ وقت حتي خوابش رو هم نميديدم! نميدونم چرا اينا رو نوشتم... شايد ميخواستم بدونيد كه همگيتون رو عاشقانه و از ته دل دوست دارم... حالا يه شعر فوقالعاده از قيصر داشته باشين و بعد هم مطلبي رو كه خودم نوشتم (ميدونم موضوعش واقعا كليشهايه و حتي متنش هم ممكنه براي يه سري تكراري باشه). راستي رو شعر قيصر يه كم فكر كنين، چيزاي جالبي از توش در مياد! «مغالطهي درست» آري اگر در باز بود و باز پرنده پس در پرنده است و همچنين اگر در بسته بود و بسته پرنده پس باز در پرنده است اما دري كه باز نباشد ديگر نه در، كه ديوار... اما پرنده بسته اگر باشد ديگر پرنده نيست، كه مردار... «زندهياد قيصر امينپور» «رابطههاي رنگی» من ـ تو، يك پيوند! ميشود: ما، دوستي! ما، دوستي، يك جدايي! ميشود: من ـ تو! در اين رابطهها گاه تو مرا دوست داري و گاه من تو را! اما كم پيش ميآيد كه هر دو با هم يكديگر را دوست داشتهباشيم! همهاش در يك لبخند و يا يك شكلات رنگي خلاصه ميشود! لبخند ميشود واسطهي دوستي من ـ تو... تو لبخند ميزني، من لبخند ميزنم! و من و تو «ما» ميشويم. گاه من اخم ميكنم. تو صبوري ميكني! من باز اخم ميكنم و اين بار تو هم اخم ميكني. آن وقت است كه هر دو فكر ميكنيم كه براي هميشه تمام شد، همهچيز! هنوز چند دقيقه نگذشته. تو هنوز در همين افكاري! اما من زودتر از فكر كردن دست برداشتهام. حالا من روبروي توام با دو شكلات در دستانم! متوجه آمدنم نميشوي. غرق در همان افكار سياهي و داري سفيديها را به خاطر ميآوري... اما وقتي با دستم شكلات را جلوي تو ميگذارم، متوجهم ميشوي و يك اخم كوچك تحويلم ميدهي! من اما لبخند ميزنم. چون ميدانم كه اين اخم معناي لبخند را ميدهد. شكلات را برميداري! اميدوارتر ميشوم. و اكنون جواب لبخندم را ميدهي! لبخندي ميزني شيرينتر از آن شكلات كه در دستان ماست! طعم شكلاتي كه با هم ميخوريم، هرگز از خاطرمان نميرود... چون زير دندانمان شيرينتر از هميشه بود... همهچيز تمام شد! هر دو فكر ميكرديم همهچيز تمام ميشود! اين تمام شدن اما صورت ديگري داشت. جدايي چند دقيقهايمان تمام شد، نه دوستي چند سالهمان! حالا براي چند لحظه هر دو با هم يكديگر را دوست داريم... و دوباره من و تو دست در دست هم به دنياي «ما» بودن ميرويم! و دوباره گاه من تو را دوست دارم و گاه تو مرا... ديدي؟ همهچيز يك لبخند و يك شكلات بود؟ حالا بخند و طعم آن شكلاتهاي رنگي را كه با هم خورديم، به ياد آور! ميتواني رنگهايش را بشماري؟ از دوازده رنگ جعبهي مداد رنگيمان رنگيتر بود... پس رابطهمان هنوز هم رنگ دارد، نه؟ بخند كه لبخندت هر روز رنگيتر از ديروز ميشود و اين رنگ مرا هم گرفتار ميكند! و باعث ميشود كه من هم بخندم... و اين رابطههاي رنگي ادامه دارند تا آنجايي كه ديگر رنگي در دنيا نماند! *اسم مطلب برگرفته از اسم يه كتاب روانشناختي بود. پ.ن 1: فكر بد نكن! مطلب رو در مورد هيچ شخص خاصي ننوشته بودم. از اسم اين كتابه خوشم اومد، گفتم يه چيزي در موردش بنويسم! ببخشيد كه خيلي تكراري بود... پ.ن 2: ميدترمم رو شدم 19.5!!!!!!! تركوندمها! همه نمرهها رو زير 18 و بالاي 14 بود... پ.ن 3: زيارت قبول پسر گل! (خودش ميدونه!) پ.ن 4: بيخيال گوشماهياي ساحل، دريا بازم روي خودش پا ميگذاشت! پ.ن 5: خداوند همهچيز را در يك روز نيافريد، پس چهچيز باعث شد كه من بيانديشم میتوانم همهچيز را در يك روز بهدست بياورم. پ.ن 6: مبعث حضرت رسول مبارك... كلا عيدتون مبارك. پ.ن 7: ترم ديگه كلاس زبان ميفته توي ماه رمضون. برم يا نرم؟!!! رفت و برگشتش هم 40 دقيقه پيادهروي داره. هر روزي هم هست... خنگولانه(!!!!): دوشنبه يكي از بهترين روزهاي زندگي من بود. (بيدليل!) اما تو همين روز آنچنان سوتياي دادم و آيكيويي تركوندم كه تو تاريخ مينويسنش! دوشنبه من از صبح تنها بودم و بعدازظهر ساعت يه ربع شيش كلاس زبان داشتم. صبح تا ظهر هم مدرسه بودم. بعد از كلاس اومدم خونه و كارهام رو انجام دادم و ساعت رو كوك كردم روي چهار ربع كم و سه و نيم خوابيدم. ساعت زنگ زد و من بيدار شدم. ديدم يه ذره زوده دستم رو گذاشتم رو ساعت و خوابيدم، از خواب بيدار شدم ديدم عقربه بزرگهي ساعت رو 12 هست. گفتم چه به موقع بيدار شدم. (به عقربه كوچيكه نگاه نكردم.) رفتم نماز خوندم و كارهام رو كردم و اون موقعي كه عقربه بزرگه روي 6 بوده از خونه زدم بيرون. انتظار داشتم يه دو دقيقه دير برسم. دم آموزشگاه ديدم هيچ كس اونجا نيست. اصولا توي اون ساعت اونجا خيلي شلوغ بود. رفتم دم كلاس در زدم و گفتم ببخشيد و رفتم بشينم سر جام كه ديدم بچهها هي دارن نگاه ميكنن و يكيشون خندهاش گرفته بود. گفتم چي شده؟ يكي گفت ساعت هفته!!!!!! گفتم: چند؟ گفت: 7... كلاس رفت رو هوا! معلممون هم خندهاش گرفته بود. گفتم من خونه تنها بودم خوابيدم ديدم عقربه رو نيم هست از خونه زدم بيرون. ديگه به اون يكي نگاه نكردم! از خنده در حال منفجر شدن بودم. آخه در كمال حماقت اومدم برم سر جام بشينم. معلممون ميگفت متوجه شدم كه نفهميدي اينقدر دير كردي كه اينقدر fresh اومدي تو!!!!! من هم نيم ساعت نشستم سر كلاس و رفتم خونه... فقط نشستم خنديدم! اينم از تيزهوش مملكت! خيلي حرف زدم، ميدونم!!!!!! ميسي همگي... خدانگهدار...![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


