مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
بهنام
بزرگآفرينندهي جهان... يادگاري: براي
روز ميلاد تن خود/ من آشفته رو تنها نذاري/ براي ديدن باغ نگاهت/ ميون پيكر شبها
نذاري/ همه تنهاييا با من رفيقن/ منو در حسرت عشقت نذاري/ براي روز ميلاد تن خود/
منو دور از دل و ديدت نذاري... دلم دلتنگه
و مهرت رو ميخواد/ دلم رو در پي غمها نذاري/ ميام تنها توي قلبت ميشينم/ منو
قلبت رو جايي جا نذاري/ عزيزم جشن ميلادت مبارك/ منو اون سوي جشن دل نذاري/ عزيزم
جشن ميلادت مبارك/ منو اون سوي جشن دل نذاري... سلام!
دوس دارم اين دفعه كمتر بگم. يعني دوست دارم هيچي نگم! فقط به خاطر اينكه زيادي
بي محتوا نشه يه داستان از نظرآهاري داشته باشيد.... خدا فرشتههاي اميد را
فرستاد قلب دختر
از عشق بود. پاهايش از استواري و دستهايش از دعا. اما شيطان از عشق و استواري و
دعا متنفر بود. پس كيسههاي
شرارتش را گشود و محكمترين ريسمانش را بيرون كشيد؛ ريسمان نااميدي را. نااميدي را
دور زندگي دختر پيچيد. دور قلب و استواري و دعاهايش. نااميدي پيلهاي شد و دختر كرم
كوچك ناتواني. خدا
فرشتههاي اميد را فرستاد تا كلاف نااميدي را باز كنند، اما دختر به فرشتهها كمك
نميكرد. دختر پيلهي گره در گرهاش را چسبيدهبود و ميگفت: «نه، باز نميشود.
هيچوقت باز نميشود.» شيطان ميخنديد
و دور كلاف نااميدي ميچرخيد. شيطان بود كه ميگفت: «نه، باز نميشود. هيچوقت باز
نميشود.» خدا
پروانهاي را فرستاد تا پيامي را به دختر برساند. پروانه
بر شانههاي رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد كه اين پروانه نيز زماني كرم
كوچكي بود گرفتار در پيلهاي. اما اگر كرمي ميتواند از پيلهاش به درآيد، پس
انسان نيز ميتواند. خدا
گفت:«نخستين گره را تو باز كن تا فرشتهها گرههاي ديگر را.» دختر
نخستين گره را باز كرد... و ديري
نگذشت كه ديگر نه گرهاي بود و نه پيله و نه كلافي. هنگامي
كه دختر از پيلههاي نااميدي به درآمد، شيطان مدتها بود كه گريختهبود. پ.ن 1: گاهي پ.ن 2: بايد پ.ن 3: سكوت پ.ن 4: كرد! از كسايي
كه جواب نظرشون رو ندادم واقعا معذرت ميخوام. اول اينكه خب يه كم تصميم دارم كمتر
بشينم پاي اين كامپيوتر يكي هم اينكه نميتونستم نظر بدم. يعني هنوز هم بستگي به
شانس داره. ممكنه بشه، ممكنه نشه! و از همهي
كسايي كه تنهام نذاشتن يه عالمه ممنونم. دوستون دارم... واسم دعا كنيد. خدانگهدارتون... به نام اوني كه آخرشه! و سلام به تويي كه مال اوني. عشق اوني،
دوستت داره و خيلي خاطرت رو ميخواد. يادگاري: ميشه خدا رو حس كرد/ تو لحظههاي ساده/ تو حس راه عشقُ/
گناه بياراده/ بي عشق عمر آدم/ بي اعتقاد
ميره/ هفتاد سال عبادت/ يك شب به باد ميره/ وقتي كه عشق
آخر/ تصميمشو بگيره/ كاري نداره زوده/ يا حتي خيلي ديره/ ترسيده بودم از عشق/ عاشقتر از هميشه/ هر چي محال ميشد/ با عشق داره ميشه/ انگار داره ميشه... عاشق
نباشه آدم/ حتي خدا غريبهاست/ از لحظههاي حوا/ هوا ميمونه و بس/ نترس اگه دل تو/
از خواب كهنه پا شه/ شايد خدا قصهتو/ از نو نوشتهباشه/ از نو نوشتهباشه/ وقتي
كه عشق آخر/ تصميمشو بگيره/ كاري نداره زوده/
يا حتي خيلي ديره/ ترسيدهبودم از عشق/ عاشقتر
از هميشه/ هر چي محال ميشد/ با عشق داره
ميشه/ انگار داره ميشه... يه بار ديگه سلام! اون نوع سلام كردن
عليخاني رو خيلي دوست دارم. واسه همين اون بالا نوشتمش. خوبيد؟ منم خوبم. نماز
روزههاتون حسابي قبول! چند روز پيش اتفاقي يه تيكه از آهنگ ميوه
ممنوعه رو شنيدم. بعد ديدم واي صداي خواجه اميري چهقدر خوشگله. خيلي وقت بود سراغ
آهنگهاش نرفتهبودم. آهنگ رو از تو كامپيوتر باز كردم و نوشتمش. خيلي خوشگله.
تازه دليل هم داره! اين دفعه بعد از يه مدت طولاني يه متن هم
نوشتم! اگه خيلي خوب نشده بذاريد به حساب اينكه چند وقته خيلي كار نكردم. آهنگ زندگي «از دور صدايي به گوش ميرسد... بايد صداي قدمهاي
زندگي باشد. خوب گوش ميكنم. قدمها استوارتر به پيش ميآيند.
صدا بلندتر ميشود. بايد صداي قدمهاي زندگي باشد. درون صداي قدمها آهنگي شنيده ميشود،
آهنگي دلنشين. يعني زندگي با خود چه همراه دارد كه چنين آهنگ زيبايي از آن به گوش
ميرسد؟ آهنگ به مانند صداي لبخند است. زيباست... انسان از شنيدنش لذت ميبرد. به
سمتش ميدوم. اما صدا دورتر ميشود! باز هم ميدوم. صدا زيباتر ميشود. اما كمرنگ
ميشود. هر چه ميدوم، كمتر ميرسم! حس ميكنم اين آهنگ همهي خوشيهاي دنيا را
با خود دارد. اما چه فايده؟ هر چه ميروم نميرسم. به اميد اينكه جاي ديگر بايد
به آن برسم، رهايش ميكنم و به سراغي ديگر ميروم. اينجا هم صداي قدمهاي زندگي را ميشنوم. درون
صدا آهنگي شنيده ميشود، آهنگي گوشخراش. تازه ميفهمم زندگي بديهايي هم دارد كه
انسان با شنيدن آنها دلش به لرزه ميافتد. صدا نزديكتر ميشود؛ من اما عقبتر ميروم!
دروغ چرا؟ ترسيدهام. از اين صداي گوشخراش كه دائماً به من نزديك و نزديكتر ميشود،
ترسيدهام. من جا ميزنم! عقب ميروم! صدا اما همچنان به پيش ميآيد. از ترسم نميتوانم
بفهمم صداي چيست. صداي مرگ؟ غم؟ شكست؟ جدايي؟ لحظهاي به خود ميآيم. «تو چرا جا
زدهاي؟» صبر ميكنم. ديگر عقب نميروم. صدا نزديك ميشود. وحشت تمام وجودم را فرا
ميگيرد. اما همچنان پايدار بر سر جايم ايستادهام. ميخواهم ببينم اين صداي گوشخراش
چه به دنبال دارد. صدا آنقدر نزديك ميشود كه در روبهرويم احساسش ميكنم.
براندازش ميكنم. همهي آن چيزهايي را كه فكر ميكردم، همراه داشت! جا خوردم، ولي
جا نزدم! ... و همين گستاخي بود كه مرا رشد داد، بزرگ
كرد، ارزش داد... و من جنگيدم، و رشد كردم، بزرگ شدم و ارزش پيدا كردم!» پ.ن 1: عيدتون مبارك هوار
تا... اميدوارم تونستهباشيم از اين ماه استفاده كنيم. و اميدوارم كه تو اين ماه
يه ذره واسه من دعا كردهباشيد. (ببخشيد تأخير داشتم!) پ.ن
2: معلم رياضي امسالمون يكي از
بهترين معلمهاست. خيلي خوشحالم. امسال از لحاظ معلم واسمون سنگ تموم گذاشتن.
كاري كه كمتر پيش ميومد واسمون بكنن! در ضمن ياد گرفتن پول پارو كنن! گفتن اون
روزايي كه تا ساعت 3 هستيد فوق برنامهي اجباريه! و بابتش پول گرفتن! پ.ن
3: جمع 8 تاييمون شد 9 تا! يه
دختر خوب هم اومد تو جمعمون. تا سال دوم رو تو مدرسهي خودمون بوده ولي بعدش يه
مشكلي پيش اومده كه يه سال عقب افتاده و الان با ماست. به اين نتيجه رسيدم كه ما 8
تا واقعا ديوانهايم! روز اول كه بساط واليبالمون جور بود. (همه هم ماشالا ناشي!)
روزاي بعدش هم كه همش تولد بوده. ما هم كه خوشحال! پ.ن
4: زبان رو نشد ثبت نام كنمL
آخه ساعت 6 تا 8 شب بود. بايد هم خودم ميرفتم. كسي هم نميتونست ببره بيارتم. در
نتيجه بابايي نذاشت برم. پ.ن 5:
آسمون به دريا گفت: اين بالا خيلي خوبه. ميشه همه جا رو ديد. دريا گفت: اين پايين
از اون بالا خيلي بهتره! چون فقط تو رو ميشه ديد. پ.ن 6: «ازبه» رو خوندم. خيلي خيلي جالب بود. هر چند آدم
خيلي از اصطلاحاتش سر در نميورد. الان هم «من او» (بازم از اميرخاني) رو گرفتم كه
بخونمش. يه كم زياده! پ.ن 7:
چهارشنبه رفتيم باغ پرندگان و كلي پرندهي خوشگل خوشگل ديديم. يه عالمه هم عكس
گرفتيم. يه تعداديشون رو گذاشتم تو ادامه مطلب. (من هر چي عكس ميذارم كار
خواهرمه! اون قاصدك پست قبل و اون گل اون بالا هم همينطور، اينم همين طور!) كتابانه (!): تصميم گرفتم اين قسمت رو بذارم و واسهي هم
سن و سالاي خودم يه سري از رمانهايي رو كه خوندم و خوشم اومده رو معرفي كنم.
تاكيد ميكنم براي هم سن و سالاي خودم. اصولا از اين رمانهاي نوجوان... گاهي بينش
هم از كتاباي ديگه اسم ميبرم. از به/ رضا اميرخاني/ كتاب نيستان سلسله نامههايي كه يه سري آدم كه يه جورايي
با هم نسبت دوستي و از اين جور چيزا دارن، واسه هم ميفرستن. داستان حول شخصيتي به
اسم مرتضي (سرهنگ خلبان جانباز) ميگرده كه پرواز رو براش ممنوع كردن. الان اين كه گفتم خلاصه بود يعني! خودم هم
نفهميدم چي گفتم. مرسي تا اينجا اومديد. قربون همگي....
خدانگهدار... بهنام آموزندهي
دانستنيهاي من... يادگاري: ميدونم
برات عجيبه/ اين همه اصرار و خواهش/ اين همه خواستن دستت/ بدون
حتي نوازش/ واسه
تو گريه
و دردم/
ميگذري از من و ميري/ اما باز من، بر ميگردم/ ميدونم برات عجيبه/ من با
اون همه غرورم/ پيش
همهي بديهام/ چهجوري بازم صبورم/ ميدونم واست سؤاله/ كه چرا پيشت حقيرم/ دور
ميشي منو نبيني/ باز سراغتو ميگيرم... ميدوني
چرا هميشه/
من بدهكار
تو ميشم/
وقتي نيستي هم يه جوري/ با خيالت راضي ميشم/ ميدوني واسه چي از تو/ بد ميبينم
و ميخندم/ تا نبيني گريههامو/ هر دو
چشمامو ميبندم/ چارهاي جز اين ندارم/خون شدي
تو رگهام/
ميميرم اگه نباشي/ بيتو من، بدجوري تنهام/ ميدونم يه روز ميفهمي/ روزي كه دنيا رو گشتي/ من چه
جوري تو رو خواستم/ تو چهجور ازم گذشتي... سلام!
خوبيد؟ نماز، روزههاتون قبول. اين چند
وقته نميدونم چرا رفتم تو mood رضا صادقي! شعر بالاييه رو هم خيلي دوست دارم. علت هم داره كه
گذاشتمش! بعدش اينكه يه تبريك جانانه بگم بابت باز شدن مدرسهها كه واقعا دل ما
را خوش كرد (جون من جدي نگيريد)! ايندفعه
اومدم يه ذره خودم حرف بزنم (نيست دفعههاي قبلي ننم ميومد حرف ميزد!) نه جدي. يه
ذره دلم تنگه... ممكنه از حرفام هيچي نفهميد. شرمنده... اما چون در اين صورت آپم
زيادي بي محتوا ميشه، اول يه داستان معركه از نظرآهاري ميذارم. با اين داستان تنم
لرزيد... «عكس خدا در اشك عاشق است» قطره، دلش
دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفتهبود. هر بار خدا ميگفت:
«از قطره
تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.» قطره عبور
كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره تا روزي
كه خدا
گفت: «امروز روز توست. روز دريا شدن.» خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم
دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... روزي قطره به خدا گفت:
«از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟» خدا گفت:
«هست.» قطره گفت:
«پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.» *** خدا قطره را
برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: «اينجا بينهايت است.» آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن
بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همهي عشقش را توي يك قطره
ريخت. قطره
از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از
چشم عاشق چكيد، خدا گفت: «حالا تو بينهايتي.
زيرا كه عكس من در اشك عاشق است.» «آخي...
يه تابستون پر از خاطرهي ديگه هم رفت. اين دومين تابستون خاطرهانگيز من بود.
تابستون پارسال كه يه جورايي يه زهر شيرين بود! خيلي خوب بود، اما خيلي بد بود!
چون من هيچ كاري نتونستم بكنم... وجود يه چيزي آرامش رو كلاً از من صلب (درست
نوشتم؟) كردهبود. اما از اون طرف اين بيآرامشي رو دوست داشتم (خر بودم به
عبارتي!). اما
تابستون امسال... فوقالعاده بود، معركه... هيچي كم نداشت (البته به جز يه
چيزايي!). نه! از مسافرت و اينا خبري نبود. از زندگي كردنم لذت بردم. يه جورايي
پربارترين تابستون من بود. هيچ تابستوني نشدهبود كه من اينقدر كه حالا درس
خوندم، درس بخونم. سه ترم زبان رفتم. كلاس رياضي و فيزيك رفتم. حتي گاهي اوقات سر
خود (بدون اجبار) مينشستم رياضي حل ميكردم. اين در مورد من عجيبترين مسئله است!
بيشتر دوستام رو چند بار توي تابستون ديدم. (اين اتفاق كم پيش ميومد.) اما اين
وسط جاي يه چيزي (يا بهتر بگم يه كسي) خالي بود. اصلا
بذاريد يه جور ديگه بگم: اين دومين تابستون خوب و پر از دلتنگي من بود! اگه توي
زندگي من همهچيز هم روبهراه باشه، باز من يه دغدغهاي دارم كه واسش غصه بخورم.
البته يه جملهاي هست كه ميگه: «براي زندگي فكر كن ولي غصه نخور» ولي واسه اين
يكي خيلي فكر كردم. هيچ راهي نيست. شايد هم باشه. تو زندگيم يه بار با دل و جون
سراغ حافظ رفتم، اونم واسه اين مورد. شعرش اميدبخش بود. يعني ممكنه؟ خسته شدم
از بس سربسته حرف زدم. خسته شدم از بس تظاهر كردم. توي خونه يه دختر شاد و شنگولم
كه مجبوره حتي وقتي بزرگترين غمهاي دنيا رو شونهشن بازم بخنده و هيچي بروز نده.
توي دوستام من جزء شادترينهام! همش هم در حال چرت و پرت گفتنم. اما ته دلم...؟
واقعا همينه؟ توي فاميل يه دختر خيلي مؤدب و با شخصيت. البته به جز با دخترهاي
فاميل كه گاهي اوقات ميشينيم چرت و پرت ميگيم. تنها جايي كه واسم ميمونه همين
دنياي مجازيه. كه اونم به خاطر وجود بعضي از دوستان و آشنايان آره من
همينم! من يه دختر شاد و شنگولم. هيچي هم نميتونه منو ناراحت كنه (البته به جز
اون چيزي كه واسه هميشه منو ناراحت كرده...). من يه دختر شاد و شنگولم. اينقدر
تكرار ميكنم تا بشم همين. هميني كه بودم و بايد بمونم. پ.ن 1: امسال 4
روز در هفته تا ساعت 3 مدرسهايم. اشتباه نشه! بنده هنوز راهنماييم. تو كف مسئولاي
مدرسهي ما بمونيد. ازتون ميخوام واسم دعا كنيد. دعا كنيد امسال سال پردردسري
نداشتهباشم و مثه سال اول و دوم كه دو تا از بزرگترين تهمتها رو بهم زدن،
نباشه... من
اسمم بد در رفته. كمك.... پ.ن 2: روز
امتحان اورالم خونهي مهشاد اينا بودم. در نتيجه امتحان ندادم. در نتيجه نمرهام
از 80 شروع ميشه! نظرتون چيه؟ راستي ترم بعد رو هم ثبت نام ميكنم... نميدونم ميخوام
چه بلايي سر خودم بيارم! خير سرم يعني امتحان تيزهوشان هم دارم. بقيه كه بهم گفتن
قبول ميشي و از اون جايي كه خودم خيلي پرروام ميگم خب آره، قبول ميشم! پ.ن 3: شايد يه
لحظهاي ديگه/ فرصت عاشقي بشه/ دوباره يك شانس
ديگه/ شانس شقايقي باشه/ شايد يه جايي فرصتي/
لحظه مجالمون بده/ گفتني رو بايد بگم/ گريه اگه امون بده... پ.ن 4: عشق هديهي خداوند است كه به نشاني همه ميفرستد... پ.ن 5: ماه
محبوب با عليخاني قشنگ شد، خيلي... اما مثه ماه عسل پارسال نشد. پ.ن 6: فهميديد
كه فقط يه هفته ديگه از ماه رمضون مونده؟ خدا يعني تونستم؟ پ.ن 7: جيغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!
(بي دليل!) پ.ن 8: خدا
گاهي اوقات تو مهربونيت ميمونم! پ.ن 9: روي ماه
خداوند را ببوس رو خوندم. در عرض يك روز... عاشقش شدم. محشر بود. كلي هم باهاش
گريه كردم. قلعه حيوانات (جورج اورول) رو هم خوندم. يه كتاب كوچيك به اسم حنانه
هم خوندم. دارم «ازبه» رضا اميرخاني رو هم ميخونم. پ.ن 10: بازم ريحانه جونم منو دعوت كرده بازي. تو ادامه مطلبه... دوستانهها: ديفوونه،
تفلدت مبارك. (نميگم منظورم كيه!) => ساراي خل من <= (دوست مدرسهايم رو ميگم)
رفته يه وبلاگ زده واسه اون چيزي كه خيلي دوست داره: فوتبال (اووووووق!) بچهمون
عقدهاي شد ديگه. رفت وبلاگ زد. دوست داشتيد بريد پيشش. البته هنوز خيلي راهش
ننداخته. ولي ميندازه كم كم... يه تشكر
جانانه از كسايي كه واسه پست قبل نظر دادن. همشون هم شرمنده كردن گفتن نميخواد
واسه جبران بياي... منم خودم تنم ميخاريد همه رو جبران كردم! اما از اين به بعد
ديگه نميتونم. حتي ممكنه فقط يه تعداد كمي رو خبر كنم. به بزرگي خودتون ببخشيد. التماس
دعا خيلي زياد. مخصوصا تو اين شباي باقيمونده. امشب، آخرين شب قدر، منو يادتون
نره. واقعا محتاجم. خدانگهدار
همگي...

![]()
واسه نظر دادن هم تشريف ببريد پست پايين. ممنون....
![]()

:ادامه مطلب:![]()

ميترسم
همه چيز رو بگم. اما مهم نيست. من خدا رو دارم. هر وقت بخوام ميتونم هر چي دلم
خواست بهش بگم. اونم قربونش برم به هيچ كس نميگه. اجباره.»
برم
ديگه! اين دفعه آپ خيلي طولاني شد. فكر كنم نخونديدش. اما خب ويجه (همون ويژه) بود
ديگه!
:ادامه مطلب:![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


