تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

به‌نام خداي باد و بارون...

يادگاري: صداي خش خش برگاي خزوني/ توي گوشم ناله مي‌كرد/ آسمون بغضشو تو پرده‌ي ابراي سياهش پاره مي‌كرد/ رعد و برق نگاه شهرو/ با صداش خوابزده مي‌كرد/ زمين از اين همه سنگيني باد/ به روي شونه‌ش گله مي‌كرد/ هم‌چنان پاي پياده/ فارغ از صداي خشم آسموني/ بي خيال از ناله‌ها و گله‌هاي برگاي زرد خزوني/ جاده‌هاي بي كسي رو/ گم مي‌كردم آروم آروم/ تن غربت رو مي‌شستم/ زير قطره‌هاي بارون...

من به ياد عطر بارون‌زده‌ي گلاي پونه/ مي‌كشيدم پاي خسته‌مو تو جاده/ به هواي بوي خونه/ وقتي كه صداي خونه/ منو تا آخر جاده مي‌كشونه/ اين سراب توي جاده/ كه چشامو مي‌پوشونه...

 

سلااااااااااااااااااااااااااام! خوفين؟ منم خوبم! عاليم! يه عالمه وقته آپ نكردم، الان ذوق زده‌ام كه نمي‌دونم چي بنويسم!

يادگاري شعر قميشي بود. خيلي دوست دارم...

صبر كنيد! تا يادم نرفته! يه تشكر جانانه از يه نفر! از اون‌كه اون بالاست... يه تشكر از هموني كه تو يه لحظه به حرف ميليون‌ها نفر گوش مي‌كنه. براش پير و جوون، فقير و غني هم فرق ندارن. ازش ممنونم كه به حرفام گوش مي‌كنه. ازش ممنونم كه يه عالمه هوامو داره. ازش ممنونم كه كلي شرمنده‌م كرده... خدايي من! ازت ممنونم. به اندازه‌ي تمام بارونايي كه واسمون مي‌فرستي...

اين‌ دفعه هي اومدم شعر بگم ديدم نميشه، بي خيال شدم! واقعا از اين استعدادا ندارم! چرا واقعا؟ متن هم ندارم به خدا! حس نوشتن هم ندارم. پس چي كار مي‌كنم؟ به نظرآهاري متوسل ميشم و يه داستان خوشگل ازش مي‌نويسم. بخونيد و لذت ببريد!


«پرنده‌اي به رسالت مبعوث شد»

خداوند گفت: «ديگر پيامبري نخواهم‌فرستاد، از آن‌گونه كه شما انتظار داريد؛ اما جهان هرگز بدون پيامبر نخواهد ماند.»

و آن‌گاه پرنده‌اي را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمه‌اش خدا بود. عده‌اي به او گرويدند و ايمان آوردند.

و خدا گفت: «اگر بدانيد، حتي با آواز پرنده‌اي مي‌توان رستگار شد.»

خداوند رسولي از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همين كه باران، باريدن گرفت، آنان كه اشك را مي‌شناختند، رسالت او را دريافتند، پس بي‌درنگ توبه كردند و روحشان را زير باران بي‌دريغ خدا شستند.

خدا گفت: «اگر بدانيد، با رسول باران هم مي‌توان به پاكي رسيد.»

خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي بيم دهد و روزي بشارت. پس باد روزي توفان شد و روزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند، روزي در خوف و روزي در رجا زيستند.

خدا گفت: «آن‌كه خبر باد را مي‌فهمد، قلبش در بيم و اميد مي‌لرزد و قلب مؤمن اين‌چنين است.»

خدا گلي را از خاك برانگيخت تا معاد را معني كند.

و گل چنان از رستخيز گفت كه از آن پس، هر مؤمني كه گلي را ديد، رستاخيز را به‌ياد آورد.

خدا گفت: «اگر بفهميد، تنها با گلي قيامت خواهدشد.»

خداوند يكي از هزار نامش را به دريا گفت. دريا بي‌درنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند. مردم تماشا مي‌كردند، عده‌اي پيام دريا را دانستند، پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند كه هيچ از آن‌ها باقي نماند.

خدا گفت: «آن‌كه به پيغمبر آب‌ها اقتدا كند، به بهشت خواهد رفت.»

و به ياد دارم كه فرشته‌اي به من گفت: «جهان آكنده از فرستاده و و پيغمبر و مرسل است. اما هميشه كافري هست كه باران را انكار كند و با گل بجنگد، تا پرنده را دروغ‌گو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر. اما هم امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده‌ي باد براي ايمان آوردن تو كافي است...»

عرفان نظرآهاري


پ.ن 1: داستان فوق‌العاده بود!

پ.ن 2: به مردان با ايمان بگو ديده فرو نهند، و پاكدامني ورزند، اين براي آنان پاكيزه‌تر است، زيرا خدا به آن‌چه انجام مي‌دهند، آگاه است. و به زنان با ايمان بگو ديده فرو نهند و پاكدامني ورزند و زيورهاي خود را آشكار نكنند مگر آن‌چه نمايان است. (سوره‌ي نور آيات 30 و 31)

اين آيه خودش گوياي همه چيز هست. بد نيست يه كم حواسمون رو جمع كنيم ببينيم داريم چي كار مي‌كنيم.

پ.ن 3: واقعا از همگي ممنونم! دوستان لطف كرديد و توي نظرسنجي بلاگفا به بنده سه تا راي دادين!!!!!!!!! 3 تا! مي‌دونين چه‌قدر زياده؟ (از همين‌جا از كسايي كه راي دادن ممنونم. خصوصا محبوبه كه خودش اعلام كرد راي داده!)

پ.ن 4: زندگي زيباست اي زيبا پسند/ زيبه انديشان به زيبايي رسند/ آن‌قدر زيباست اين بي‌بازگشت/ كز برايش مي‌توان از جان گذشت... (خيلي اين شعرو دوست دارم.)

پ.ن 5: عكس اصلي بازيگر نقش يوسف رو ديدين؟ پيشنهاد ميدم برين ببينين!

پ.ن 6: آسمون ابريه ولي بارون نمياد!

پ.ن 7: واسه اين آپ كسي رو خبر نمي‌كنم به جز تعداد معدودي! شايد هم اصلا هيچ كس رو خبر نكنم... چون هفته‌اي سه يا نهايتا چهار بار ميام سر كامپيوتر.

دوستون دارم! مي‌دونم نسبت به هميشه كم حرف زدم اما خب هيچي نداشتم بگم!(واقعا واضحه!) ممنون از همگي...

خدانگهدار...



نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:0 توسط دختر باباش| |

به نام اول و آخر...

يادگاري:

قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

و من چه‌قدر ساده‌ام

كه سال‌هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته استاده‌ام

و همچنان

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

تكيه داده‌ام!!!

 

سلام! خوبين؟ مرسي، منم خوبم. يه هوا دلم واستون تنگ شده‌بود.

خيلي زياد دلم مي‌خواست چهارشنبه آپ كنم (اما نشد). به خاطر قيصر... آره! يه سال گذشت. يك سال از رفتن قيصر گذشت. واي! واقعا زود گذشت... يادمه تا وقتي زنده بود دست به شعراش نزده‌بودم. وقتي رفت، وقتي شعراش رو تو تلويزيون و اين ور و اون ور شنيدم و خوندم، فهميدم كه چه معجزه‌اي تو كلامش بوده... يه روزايي با شعرهاي قيصر زندگي كردم. پارسال سه شنبه بود كه رفت... قطعا شعر سه شنبه‌اش رو خونديد. من واقعا به اون شعر اعتقاد داشتم.

«سه شنبه چرا تلخ و بي حوصله

سه شنبه چرا اين همه فاصله؟

سه شنبه چه سنگين، چه سرسخت

فرسخ به فرسخ

سه‌ شنبه خدا كوه را آفريد...»

واي كه چقدر اين شعرو دوست دارم. آخه اصولا سه شنبه‌ها رو خيلي نحس مي‌دونم. بيش‌تر اتفاقاي بد زندگيم سه شنبه افتاده...

وقتي رفت، شعر خودش در مورد خودش صدق مي‌كرد:

«از رفتنت دهان همه باز...

انگار گفته‌بودند:

پرواز!

پر واز!»

و شعر آيينه‌هاي ناگهان! كه به اندازه‌ي دنيا دوسش دارم. محشره... فوق‌العاده‌اس...

«خسته‌ام از اين كوير، اين كوير كور و پير

اين هبوط بي‌دليل، اين سقوط ناگزير

آسمان بي‌هدف، بادهاي بي‌طرف

بادهاي سر به راه، بيدهاي سر به زير

اي نظاره‌ي شگفت، اي نگاه ناگهان

اي هماره در نظر، اي هنوز بي‌نظير

آيه‌ آيه‌ات صريح، سوره سوره‌ات فصيح

مثل خطي از هبوط، مثل سطري از كوير

مثل شعر ناگهان، مثل گريه بي‌امان

مثل لحظه‌هاي وحي، اجتناب ناپذير

اي مسافر غريب، در ديار خويشتن

باتو آشنا شدم، با تو در همين مسير

در كوير سوت و كور، تا صدا زدي مرا

ديدمت ولي چه‌ دور، ديدمت ولي چه دير

اين تويي در آن طرف، پشت ميله‌ها رها

اين منم در اين طرف، پشت ميله‌ها اسير

دست خسته‌ي مرا، مثل كودكي بگير

با خودت مرا ببر، خسته‌ام از اين كوير»

اگه مي‌شد، دلم مي‌خواست همه‌ي شعرهاش رو بنويسم. با همه‌اش خاطره‌ دارم! «همزاد عاشقان جهان» كه من و محبوبه عاشقانه دوسش داشتيم و داريم. «ترانه‌ي آبي اسفند» كه واسه تولد محبوبه واسش نوشتم. «ترانه‌ي باراني» كه هر وقت بارون ميومد يادش ميفتادم. «شعر ناگفته» كه پارسال وقتي واقعا احساس ناكامي ‌كردم، خوندمش. «آرماني» كه يه جورايي شد الگوي اميدواري من واسه زندگي و...

در وصف قيصر همين بس كه ديگه مثل اون پيدا نميشه... كاش زودتر فهميده‌بودمش...


حالا به خاطر اين‌كه آپ قبلي از خودم چيزي ننوشته‌بودم، يكي از انشاهام رو مي‌ذارم. موضوعمون «پنجره‌اي رو به دريا» بود، ولي من در مورد يه آدم كلافه‌ي امروزي نوشتم! به هر حال خودم خوشم اومد! من وقتي چيزي مي‌نويسم، اولش خودم كلي كيف مي‌كنم!

«تنها شده‌اي! دلت صدايي مي‌خواهد كه از گوش دادن به آن خسته نشوي. با حالتي عصبي مي‌نشيني. صداي موسيقي را بلند مي‌كني؛ بلكه بتواني از هياهوي دنياي بيرون خارج شوي. اما همين موسيقي هياهويي ديگر برايت برپا مي‌كند و دلت آشوب مي‌شود. با عصبانيت دستت را روي دكمه‌ي stop مي‌گذاري و خسته‌تر مي‌شوي.

دراز مي‌كشي. در اتاق كوچكت چندين بار دور مي‌زني تا اين‌كه سرگيجه تو را از اين كار بازمي‌دارد. باز مي‌نشيني. دست‌هايت را ستون پيشاني‌ات مي‌كني و سعي داري به هيچ چيز فكر نكني، حتي ذره‌اي... ناخودآگاه فكري به سرت هجوم مي‌آورد. صدايي در ذهنت مي‌گويد: « بيرون... بيرون از اين چهارديواري هم جايي هست...» بهت‌زده به اطرافت نگاه مي‌كني. انگار از اين سخنان به‌شدت متعجب شده‌اي. البته، حق داري. فراموش كرده‌بودي كه همه‌چيز همين چهارديواري و اين شهر شلوغ نيست و مي‌فهمي كه كوله‌بارت قصد هجرت دارد!

كوله‌بار سفر مي‌بندي و به‌راه مي‌افتي. مي‌روي به سبزترين و پست‌ترين نقطه‌ي كشورت؛ شمال! به آن‌جا كه مي‌رسي، خستگي راه هنوز در تنت مانده‌است. پس آرام دراز مي‌كسي و وقتي به خود مي‌آيي، مي‌بيني ساعت‌ها را در خواب به سر برده‌بودي. تعجب مي‌كني. اين چند وقت، خواب به اين راحتي نرفته‌بودي.

باز دوباره به ياد هياهوي شهر خودت مي‌افتي. زيرلبي ناسزايي نثارش مي‌كني و با لحني گله‌دار مي‌گويي: « لعنتي، اين‌جا هم مرا رها نمي‌كند.» عصباني هستي كه باز همان صدا چيزي را به تو گوشزد مي كند: «بيرون... بيرون از اين چهارديواري هم جايي هست.» از دست صدا عصباني مي‌شوي و با پرخاش مي‌گويي: «بيرون‌تر؟ ديگر كجا؟» سرت به طرف پنجره‌ي اتاق كج شده‌است. فقط نگاه مي‌كني، ولي توجهت به جاي خاصي نيست.

ناگهان متوجه آبي درخشاني مي‌شوي كه بيرون از پنجره به تو چشمك مي‌زند. چند لحظه‌اي خيره مي‌ماني. آبي بي‌كراني روبه‌روي توست. بي‌اختيار به سمت پنجره هجوم برمي‌داري و دستت ناخودآگاه به سمت پنجره مي‌رود. با خود مي‌گويي: «چه‌ قدرت جذبي!!!»

و با باز شدن پنجره از خود بي‌خود مي‌شوي. صداي برخورد آب به سنگ‌هاي درون دريا واقعا آرامش‌بخش است. احساس آرامشي ابدي به تو دست مي‌دهد تا اين‌كه چشمت به تلألؤ نور خورشيد درون آب‌هاي آبي مي‌افتد. با تمام وجود از اين همه عظمت احساس حيرت مي‌كني و آن‌گاه است كه يكي از قطره‌هاي اين آبي بي‌كران رو به رويت از گوشه‌ي چشمت پايين مي‌آيد و گونه‌ات را قلقلك مي‌دهد.

 «تو دريا را با خود داشتي.»


(اشتباه! اينو ديگه خواهرم نگرفته. اين مال مسافرت عيد پارساله. كه همسفرمون با دوربين 10 مگ گرفته! تازه درياي جنوب هم هست.)

پ.ن 1: نزنيد! دلم آپ طولاني مي‌خواست!

پ.ن 2: امروز تولد يكي از بچه‌هاي اكيپمون بود. باباش زحمت كشيده‌بودن يه كيك خريده‌بودن. فكر مي‌كنيد اين كيك توسط چند نفر خورده‌شد؟ 9 نفري دخلش رو آورديم. به هيچ كس هم تعارف نزديم! اين‌قدر كيف داد. بعدش هم آن‌چنان دل‌دردي گرفتم كه با 40 تا حمد هم خوب نشد و جونم رو درآورد!

پ.ن 3: واااااااااااااااااااي امروز صبح بارون ميومد تا ظهر... نمي‌دونيد چه‌قدر قشنگ بود. يعني ساعت 5 بلند شده‌بودم درس بخونم. صداي بارون ميومد. منم طاقت نمياوردم مي‌نشستم بيرون رو نگاه مي‌كردم! محبوبه! كلي به يادت بودم!

پ.ن 4: جالبه! بعد از 7 ماه كه امضا جمع كردن واسه درست كردن اسم خليج فارس شروع شده، هنوز 50 هزارتا امضاي ديگه مونده! مي‌بينيد؟ ما ايراني‌ها خيلي جالبيم. واسه برنامه‌هاي تلويزيوني تو يه ساعت 1 ميليون اس ام اس مي‌فرستيم. اون وقت بعد از 7 ماه نتونستيم يه ميليون امضا واسه پايدار موندن هويتمون جمع كنيم.

من خودم يه بار امضا دادم. ولي الان هر چي مي‌گردم آدرسش رو پيدا نمي‌كنم. تو رو خدا هر كس آدرسش رو داره به من بده. لطفا توي آپ‌هاتون يه پي نوشت رو هم به اين اختصاص بديد. آدرس رو بذاريد تا هر كس راي نداده بره بده... به خدا زشته... ما ادعا مي‌كنيم جدمون آريايي بوده. ببينيم با اين وضع بازم اين ادعا درسته؟

پ.ن 5: بارونُ دوست دارم هنوز، چون تو رو يادم مياره***** بارونُ دوست داشتي يه روز، تو خلوت پياده رو....

پ.ن 6: روز دختر مبااااااااااااااااااااااااااارك هوارتا!

پ.ن 7: واي! گلشيفته... خانم فراهاني... دختر بهزاد فراهاني.... نمي‌دوني چقدر دوست داشتم... با اين‌ كاري كه كردي همه رو از خودت بيزار كردي. چند روز پيش براي بار دوم يا سوم داشتم اثر جاودان ملاقلي پور رو نگاه مي‌كردم. (روحش شاد.) از اول تا آخر فيلم داشتم گريه مي‌كردم. واقعا ارزش تو اين‌قدر كم بود كه با يه پيشنهاد اين طوري خودت رو ببازي؟ واقعا تو همون كسي هستي كه به اين قشنگي تونسته‌بود نقش مادر رو بازي كنه؟ در حالي كه خودت مادر نبودي... آره دختر خوب! بهت تبريك مي‌گم. الان زبون‌زد خاص و عام شدي. فقط ديگه همه اسمت رو با نفرت ميارن... به خودت فكر نمي‌كني به طرفدارات تو ايران فكر كن... واي بر تو...واي!

عكس‌هاي گلشيفته[...] تو ادامه مطلب....

پ.ن 8: ريحانه جونم منو دعوت كرده بازي! تشريف ببريد ادامه مطلب. با اين‌كه كوتاه بود، ولي ديگه گفتم اين‌جا ننويسمش.

بسه! زياد حرف زدم! خيلي زياد حرف زدم. ولي نمي‌دونم چرا حس مي‌كنم كم حرف زدم!!!!

شوخي كردم...

يه عالمه خوش باشين... خدانگهدار...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:51 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت