مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
يادگاري: دوباره نميخوام چشاي خيسمو كسي ببينه/ يه عمره حال و روز من همينه/ كسي به پاي گريههام نميشينه... بازم دلم گرفت و گريه كردم/ بازم به گريههام ميخندن/ بازم صداي گريهمو شنيدن/ همه به گريههام ميخندن/ دوباره يه گوشه/ ميشينم و واسه دلم ميخونم/ هنوز تو حسرت يه همزبونم/ ولي نميشه و اينو ميدونم/ دوباره نميخوام/ چشاي خيسمو كسي ببينه/ يه عمره حال و روز من همينه/ كسي به پاي گريههام نميشينه... بازم دوباره/ دلم گرفته/ دوباره شعرهام/ بوي غم گرفته/ كسي نفهميد/ غمم چي بوده/ دليل يك عمر ماتمم چي بوده/ بازم دوباره/ دلم گرفته/ دوباره شعرهام/ بوي غم گرفته/ كسي نفهميد/ غمم چي بوده/ دليل يك عمر ماتمم چي بوده... سلام همگي! مرسي، شما خوبيد؟!!! به سلامتي و دل خوش... جديدا فهميدم ديوانهوار عاشق صداي محسن يگانهم! شعر بالا هم مال آلبوم آخرشه (نفسهاي بي هدف)... خيلي شعراش جيگره! اينو هم بي مناسبت ننوشتم. ديروز اينقده گريه كردم! با بيوفايي دوستان ميسوزيم و ميسازيم... من ميخواستم روز اول دي ماه آپ كنم. دلم نيومد! دلم آپ ميخواست. حالا شما مثلا فكر كنيد الان اول دي ماهه. اول دي چي ميچسبه؟ آفرين! شعر «زمستان» اخوان ثالث! «زمستان» سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است. کسی سر برنیارد پاسخ گفتن ودیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید، نتواند، که ره تاریک و لغزان است. و گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان است. نفس، كز گرمگاه سينه ميآيد برون، ابري شود تاريك چو ديوار ايستد در پيش چشمانت. نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك؟ مسيحاي جوانمرد من! اي ترسان پير پيرهن چركين! هوا بس نا جوانمردانه سرد است... آي... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي! منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم. منم من، سنگ تيپاخوردهي رنجور. منم، دشنام پست آفرينش، نغمهي ناجور. نه از رومم، نه از زنگم، همان بي رنگ بي رنگم. بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم. حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد. تگرگي نيست، مرگي نيست. صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگزارم. حسابت را كنار جام بگذارم. چه ميگويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست. حريفا! گوش سرما بردهاست اين، يادگار سيلي سرد زمستان است. و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده. به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است. حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است. سلامت را نميخواهند پاسخ گفت. هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبا، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته و غمگين، درختان اسكلتهاي بلور آجين. زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه، غبارآلود مهر و ماه، زمستان است.
«مهدي اخوان ثالث (م. اميد)» واي كه اين شعر چهقدر قشنگه... پ.ن 1: عيد همگي به شدت مبارك. پ.ن 2: هنوزم زمستون به يادت بهاره... تو قلبم كسي جز تو جايي نداره (با اين يه تيكه من خيلي گريه كردم. به خاطر همين هم اسم پستمه و هم تو پينوشتام نوشتمش!) پ.ن 3: فهميدم كه صداي عبدالمالكي رو دوس ندارم ولي شعراش رو چرا! پ.ن 4: فهميدم كه شدم يه ديوونهي تمام عيار كه متاسفانه اطرافيانم دارن بيشتر ديوونهم ميكنن! پ.ن 5: فهميدم كه مثه هميشه، همه رو دوس ندارم... پ.ن 6: خدااااااااااااااااا! امتحاناي ترم اول پارسال رو يادم نميره... چه روزايي بود. خدا ممنون كه پارسال زمستون اينقدر ويجه (همون ويژهي خودمون!) بود... مرسي... از تو هم كه اين روزاي ويژه رو برام ساختي ممنونم... پ.ن 7: ديگه بارون نميباره... توي جاده پر برفه! به خداي آسمونا... عشقت از يادم نرفته! پ.ن مربوط به پ.ن 7 (!): ديروز اينجا مقدار كمي برف اومد... پ.ن 8: نظرا شله! پ.ن مربوط به پ.ن 8 (!): ممنون از كسايي كه نظر ميدن! پ.ن 9: محبووووووووووووووووبه! يادم رفته چه جوري زندگي ميكردم. روزهام جدا سياه شدن! پ.ن 10: چرا مردم نميتونند ببينن يكي تغيير كرده؟ اينقدر عجيبه؟ پ.ن 11: جمعهي هفتهي پيش كارسوق داشتيم. به شدت بيخود بود! هر سال 6 تا سوال بود امسال 20 تا! بدتر از اون اينكه چهار گزينهاي بود. بدتر از اون اينكه نمره منفي داشت. بدتر از اون اينكه يه سري از سوالا فرمولي بود... اه... پ.ن 12: حوصلهي آدماي اطرافم رو ندارم. از تنهايي هم ميترسم... (كي ميگه تنهايي سخت نيست؟ به خدا تنهايي سخته!) پ.ن 13: يلدا خوش بگذره... ما كه هيچ وقت طعم يلدا رو نچشيديم! پ.ن 14: روزاي خوبمون انگار... همه از ياد تو رفته... (با دوستان محترم بيرون از نت بودم!) پ.ن 15: ركورد زدم تو پي نوشت نوشتن! دوستانهها: مهدي، دوباره كه وبلاگت حذف شده... چي شد؟ من كه ميدونم تو برميگردي... شكلات شورم، چي شده؟ چرا دوباره نيستي؟ چرا حرف از رفتن ميزني؟ پارميداااااااااااااااااااااااااااااااا... دلم واست يه ذره شده. كجايي؟ نگرانتم. (واي واي واي پارميداي من كوش؟!) كتابانه: اين بخش رو خيلي وقت بود يادم رفته بود. قلعه حيوانات/ جورج اورول/ ترجمه: امير اميرشاهي به احتمال زياد اين كتاب رو خونديد. بسي قشنگه! انقلاب كبير فرانسه رو توي يه مزرعهي پر از حيوون به تصوير كشيده. خوش بگذره... التماس دعا.... خدانگهدار... به نام
تقديركنندهي بزرگ... يادگاري: گذاشتي
عاشقت بشم/ بعد بري تنهام بذاري/ خوب كه خراب تو شدم/ بگي كه دوسم نداري/ سرم تو
كارم بود و بس/ سرزده از راه اومدي/ گفتم ستاره نميخوام/ گفتي كه از ماه
اومدي! سلام
همگي! خوبين؟ خوشين؟ سلامتين؟ خب الحمدلله... يادگاري
شعر رضا صادقي بود. فقط يه تيكش... هر چي گشتم اون آهنگي رو كه ميخواستم پيدا
نكردم. مجبور شدم اينو بنويسم. ولي اينم يادگاريه! از اين
به بعد يه كم آپام فرق داره (ممكنه اصلا فرقي نداشته باشه. واسه خودم فرق داره!) ...
چون پارسال اين موقع با هميشه فرق داشت! و سه ماه زندگي من از اين رو به اون رو
شد! اولش ميخواستم يه داستان دنبالهدار بنويسم. بعد بي خيال شدم! گفتم فكر ميكنن
سرنوشت خودمه. و به يه سري دلايل ديگه! در نتيجه همين طوري مثه هميشه داستان مثلا
كوتاه مينويسم. (همهي عكساي اين دفعه رو خودم گرفتم! اين حياط خونه مادربزرگمه كه
هزار تا قصه داره (!) به علاوهي يه گربه كه ما هر وقت ناهار ميخوريم بايد ايشون
رو هم مستفيض كنيم.) «و خداوند آدم را
آفريد!» روزگاري
دنيا سياه بود. يك صفحهي سيهفام! خدا
سياهي را دوست نداشت. پس شروع به ساختن كرد! خدا ساخت
و ساخت. ساختهاش شكلهاي مختلفي داشت! اما خدا هيچ كدام را نپسنديد. او
آفريدهاش را نگاه كرد. گرد شدهبود! بزرگ بود. اما در برابر عظمت او هيچ نبود... خدا باز
هم ساخت! كرههايي از جنسهاي مختلف... خدا توپهايش
را با نظم در اين سياهي چيد و گفت: بچرخيد! توپها
آرام شروع به چرخيدن كردند. خدا خوشحال شد. اما اين
توپهاي گردان چه فايدهاي داشتند؟ خدا باز
هم دست به كار شد. بازم هم ساخت. اين بار
ساختهاش نه گرد بود، نه مكعب! خدا چيزي
را آفريد كه شبيه انسان امروزي بود! اسم اين
جسم بي جان را آدم گذاشت. خدا آدمك
بي جانش را روي يكي از توپهاي گردانش – زمين- گذاشت. زمين ميچرخيد
و آدمك بي حركت ايستادهبود. دل خدا
گرفت! آفريدهي بي جانش نقش يك مجسمه را بازي ميكرد. خدا در
آفريدهاش دميد! آدمكش «آدم»
شد! روح گرفت و بيدار شد. خدا
خنديد و گفت: «تبارك الله احسن الخالقين...» خدا آدمك
را غمگين يافت. دردش را فهميد. خدا
تنهايي را دوست نداشت. اما موجودي كه آفريدهبود، تنها بود! پس
دوباره شروع به ساختن كرد. موجودي ساخت شبيه آدم. در او دميد و نامش را «حوا» نهاد... او را به
زمين فرستاد. اما نه كنار آدم... دقيقا نقطهي مقابل آدم، روي كرهي زمين! خدا به
آدم گفت: «دنبال گمشدهات بگرد. او را در زمين خواهي يافت.» آدم از
خوشحالي خنديد و به دنبال نيمهي گمشدهاش رفت. بعد از
مدتها او را در آن سوي زمين يافت، در حالي كه تنها نشستهبود. حوا
ترسيد. او جز خدا كسي را نديدهبود. پس عقب
رفت. از ترس دويد. دويد و از آدم دور شد... آدم جا
خورد و از غصه همانجا نشست. حوا همچنان ميدويد. حوا دويد
تا به همان نقطهي قبلي رسيد! از كار خودش خندهاش گرفت! آدم با
صداي خندهي حوا سرش را بالا آورد. او هم خنديد! و در يك نقطه
از زمين مهرشان بر دل يكديگر افتاد. و انسان
امروزي سالهاست به دنبال نقطهاي ميگردد كه آدم و حوا به هم رسيدند. تا شايد
او هم به نيمهي گمشدهاش برسد... (اين هم يه سيمه كه از پشت كمد زدهبود بيرون و با سايهاش روي كمد
شكل يه قلب شدهبود!) پ.ن 1: ميدونم
خودم! آخرش رو خوب تموم نكردم. بذاريد به حساب ناشي بودنم. اين يه مورد... يه مورد
ديگه هم اينكه اگه من حرف از آدم و حوا زدم دليل نميشه كه واقعا اين طوري بوده
باشه... اينم يه جور شروعه... شايد بعدا ادامهاش بدم تا تموم بشه!
يه چيز ديگه هم اينكه اگه جايي به خدا صفت انساني دادم به هيچ وجه نميخواستم كفر
بگم. به خاطر داستان مجبور بودم. پ.ن 2: عاشقي داره كلاسي... نيست درخور هر آس و پاسي! پ.ن 3: نبودن
اين چند وقتم رو ببخشيد. واقعا وقت نميكردم. اگه تو جواب دادن نظري هم كوتاهي
كردم عذر ميخوام. فقط تو رو خدا تنهام نذاريد... اعتماد به نفسم رو از دست ميدم. پ.ن 4: با اين
كه اين دفعه در مورد شروع گفتم اما ميگم: زود رفتي
گلم/ رفتي داغت موند رو دلم/ حيف بودي گلم/ رفتي دردامو به كي بگم؟ پ.ن 5: اي كسي
كه از اون بالا بالاها داري نگام ميكني خيلي دوست دارم. اي كسي كه منو نميبيني، تو رو هم .... پ.ن 6: اين پي نوشت به دليل برداشتهاي اشتباه خوانندگان عزيز حذف شد! (بدون
اينكه بنويسم پاكش كردم!) پ.ن 7: برام
دعاااااااااااااااا كنيد يه عالمه. هر چي بگم بازم كمه. واسهي مريضها هم دعا
كنيد خيلي زياد. نياز دارن... پ.ن 8: يكشنبهي
هفتهي پيش يه بارون خفن اومد. منم جرات به خرج دادم و براي مدت يه ربع پنجره رو
باز كردم و صورتم رو گرفتم بالا! قطرههاي بارون صورتم رو ميسوزوندن از بس سرد
بودن! اينقدر وايسادم تا جلوي پالتوم به كل خيس شد! آخرش بود... (اينم قطرههاي بارون اون روزه رو توري پنجره! ضعف عكس رو هم خودم
ميدونم. نور افتاده توش!) دوستون
دارم. تنهام نذاريد... خدانگهدار...

![]()
يادته پارسال اين موقع بهم چي گفتي؟
«كاشكي ديوارا كم ميشدن/ آدما اندازه هم ميشدن...»
الان ميفهمم چي ميگفتي...![]()



![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


