تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

«هواللطیف»

 

شعرانه:

باد مي دود

بهار مي دود

رود بي قرار مي دود

ابر مي دود

درخت مي دود

کوه استوار مي دود

هرچه ساده هرچه سخت مي دود

کرم خاکي از ميان خاک

بي صدا مي دود

پيچکي شکسته با عصا

مي دود

سنگريزه اي بدون دست و پا

مي دود

مي دود ولي چرا ؟

مي دود ولي به مقصد کجا ؟

غنچه هاي نوجوان

 درخت هاي پير

آسمان سرفراز و خاک سربه زير

روزهاي زود و سالهاي دير

هرچه بود و هرچه مي شود

هرچه رفت و هرچه مي رود

مي دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟

مي دود به پاي جستجو

مي دود به هاي و مي دود به هو

مي دود فقط به سوي او!

 

«عرفان نظرآهاری»


سلاااااااااااااااااااااااام! خوبین؟ منم عالیم!

اصلا تعجب نداره! من برگشتم! شما با یک پست طولانی طرفید! حوصله ی خوندن ندارید، همین حالا پیشنهاد می کنم بی خیال شید و بعد به من نگید چرا پستت طولانی بود. بعد از یه ماه و اندی برگشتم! می خوام واسه خودم هم که شده بترکونم!

حالا یه متن نوشتم که به نظر خودم یه جاهاییش خوب بود. اما یه جاهاییش اون چیزی نشد که خودم می خواستم. هر کاری هم کردم درست نشد. نمی دونم چرا! شما هم بگید خوب شده یا نه...

 

«گل قلب»

آن روز که خدا قلب ها را تقسیم می کرد، قلبی که به من رسید، چیزی شبیه یک گل سرخ بود. فرشتگان می گفتند:«خدا در این قلب ها دمیده است. مواظب روح خداییتان باشید.» قلب های دیگران را که می دیدم، شکل های دیگری داشتند و از جنس های مختلف بودند. حتی قلب هایی به شکل سنگ هم دیدم.

وقتی خواستم قلبم را در سینه بگذارم، دیدم دیگر گل نیست. یک دانه ی کوچک است در کف دستم! ترسیدم که نکند کار بدی کرده ام که قلبم به دانه تبدیل شده است. از هر فرشته ای سوال کردم، جوابش سکوت بود و سکوت! به سراغ خدا رفتم. خدا آرام گفت:«فرشته ی کوچک من! این قلب، حالا دانه است. مواظبش باش و بدان که بازگشت به سوی ماست. هنگامی که باز می گردی، باید شکل دیگری داشته باشد.»

حرف های خدا، هم آرامم کرد و هم دلهره ای در دلم انداخت. متوجه منظور خدا نشدم که می گفت هنگام بازگشت باید شکل دیگری داشته باشد. روی یکی از ابرها نشستم و به دانه ی روی دستم نگاه کردم. دانه... بی فایده بود! شاید روی زمین می فهمیدم که با این دانه چه باید بکنم. به زمین که فرستاده شدم، روزهای اول کارم گریه بود و گریه. دوری از آن جای زیبا دلم را می سوزاند. اما خدا گفته بود:«یک فرشته همیشه دنبالت هست!» احساسش می کردم. هنگامی که گریه می کردم، دستی آرامم می کرد. شاید او همان فرشته ی خدا بود.

گذشت و گذشت و من بزرگ تر شدم. فرشته ای که آرامم می کرد، مادرم بود.

روزی فرشته ام را در حال کاری دیدم. او داشت آرام و با حوصله دانه ای را در دل خاک می کاشت. با دیدن دانه، دلم پر شد از یک احساس ناآشنا! غریبه بودنش آزارم می داد. چند روز بعد دانه سر از خاک برآورد. هنوزهم دلم از آن احساس غریب می لرزید. چیزهایی در ذهنم می گذشت. دانه... دانه! من هم دانه ای داشتم. اما این که آن دانه را کجا گذاشته بودم، یادم نبود. بیش تر به دانه ی مادرم نگاه کردم و یادم آمد که فرشتگان آن دانه را به من داده بودند. من هم جایی برای نگهداری اش نداشتم. پس باید آن را در قلبم می گذاشتم. حالا من یک دانه در دلم داشتم.

دانه ی کوچک مادرم سبزتر می شد. دلم می خواست دانه ی قلب من هم سبز شود.

روی زمین هر روزچیزهای بیش تری یاد می گرفتم. حس می کردم چیزی درون دلم سبز می شود. این همان دانه بود که درون سینه ام رشد می یافت. گاهی که یاد خدا از دلم پاک می شد، قلبم هم می پژمرد و هر گاه خدا در دلم خانه می کرد، دانه ی قلبم سبزتر می شد.

علت این که آن گل به دانه تبدیل شده بود، این بود که قرار بود خودم آن را بپرورانم تا باز به آن گل زیبای اولیه تبدیل شود. و حال جمله ی خدا در دلم زنده شد:«بازگشت به سوی ماست


توضیح: این پست و پست قبلی باید یه پست می بودند. منتها بلاگفا گیر می داد که نباید حجمش از 80 کیلوبایت بیش تر باشه. مجبور شدم دو تاش کنم. شما پشت سر هم بخونید و برید. البته اگه حال دارید. به دلیل همین گیرهای بلاگفا عکس هم نتونستم بذارم...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:26 توسط دختر باباش| |

پ.ن 1: علت این که بعد از 13م آپ نکردم، این بود که ما قرار بود 21م امتحان ریاضی داشته باشیم. و ما تا 18م در هول این امتحان به سر می بردیم. ولی حدودا 70 نفری ریختیم سر معلممون و مجبورش کردیم امتحانو لغو کنه و اونم امتحانو لغو کرد. علت این که این امتحان اضافه شده بود، این بود که قرار بود به خاطر این که امتحان تیزهوشانمون لغو شده و ما همین طوری مفتی میریم دبیرستان، امتحان ریاضیمون از سمپاد بیاد که یه کم حال بیایم! معلم ریاضیمون هم به همین دلیل گفت من ازتون امتحان می گیرم که یه کم آماده شید. اما بعدا تصمیم اون بالاییا عوض شد و گفتن شما هم مثه بقیه امتحان وزارتی بدین. در نتیجه معلم ریاضیمون حاضر شد امتحانو لغو کنه! بعدشم ما 23م امتحان ادبیات ترم داشتیم. 24م هم امتحان کامپیوتر(برنامه نویسی) ترم! خلاصه که دیر شد!

پ.ن 2: شاید باورتون نشه ولی جمعه ی هفته ی پیش، من پاشدم رفتم نمایشگاه کتاب تهران.  و بازم شاید باورتون نشه ولی کل رفت و آمد و دیدن نمایشگاه ما شد 22 ساعت! تازه با اتوبوس هم رفتیم. رفت و آمدش هم 13 ساعت طول کشید!

پ.ن مربوط به پ.ن 2: این یکی رو دیگه عمرا باورتون شه! من محبوبه رو دیییییییییییییییییییییییییییدم! نمی دونید دو تامون از خوش حالی چه شکلی شده بودیم!

پ.ن 3: چهارشنبه ی هفته ی پیش رفتیم اردو باغبادران. بسیار جای زیبایی بود و خیلی هم کیف داد! جاتون خالی آخر دست یه نم بارون هم زد. فک کنید! یه جای سبز سبز، با بوی نم بارون! وااااااااااای خدا! خیلی خوشگل بود.

پ.ن 4: شنبه روز آخره! هیچ کدوممون اصلا متوجه نیستیم. یادمه سومیای پارسال اون روزای آخر خودشونو می کشتند! ما بی بخارا هیچ خبریمون نیست. من خودم هیچ وقت این قد بی احساس نبودم. نمی دونم چی شده...

پ.ن 5: شنبه قراره مثه پارسال با دوستان دخل یه هندونه رو بیاریم! نمی دوونید پارسال سر این هندونه خوردن ما چی کار کردیم! دیگه تهش به مرحله ی منفجر شدن رسیده بودیم!

پ.ن 6: رفتم تو سایت نظرآهاری و هر چی داستان و شعر گذاشته بود رو سایتش دزدیدم! خیلی کیف داد.

پ.ن 7: 31م امتحانامون شروع میشه و تا 20م ادامه داره. احتمالا تا 20م نمی تونم آپ کنم!

پ.ن 8: نت خیلی خلوت شده! چرا واقعا؟

پ.ن 9: امسال هم تزیینات جنگ زبان مدرسه با ما بود. خیلی خوشگل شد. هر چند خیلی سرش ضدحال خوردیم...

پ.ن 10: یه روز تلافی می کنم، هر چی بدی کردی به من! (یه وقت هم دیدی خدا تلافی کرد، هر چی بدی کردی به من!)

پ.ن 11: خدا نکنه چیزی چشم آدما رو کور کنه. و خدا نکنه آدما احساس بزرگی کنن! چون دیگه جاییو نمی بینن و خیلی راحت از اون پله ای که ازش رفتن بالا، میفتن پایین!

پ.ن 12: خدا جونم، خیلی مهربونی. یه دنیا ازت ممنونم!


دوستانه ها

محبوبه! هنوزم خوش حالم که دیدمت. خیلی خوش حالم! بازم مثه همیشه: ممنون که دوستمی!

محمد، داداش عزیزم! مرسی که این چند وقت تنهام نگذاشتی. خیلی گلی!

و آقا ابراهیم بی معرفت! یه وقتایی یه یادی هم از فقیر فقرا بکن!  


کتابانه

من هشتمین آن هفت نفرم/ عرفان نظرآهاری/ نشر صابرین (کتاب های دانه) از سری داستان های کوتاه خانم نظرآهاریه که داستان های مذهبی رو با یه دید دیگه نوشته. (مثلا اسم کتاب، اسم یکی از داستان هاست که در مورد سگ اصحاب کهفه.) کتاب واقعا قشنگیه و اگه نخونید، از دستتون رفته واقعا! تصویرگری معرکه ی کتاب هم کمک شایانی به لذت بردن بیش تر از کتاب می کنه.  


همتونو دوس دارم یه هوا! دلم براتون تنگ میشه...

خدانگهدارتون...



اضافات:

قالبو عوض کردم به دلیل این که نایت اسکین مشکل پیدا کرده بود. اگه به نظرتون خوب نیست و به وبلاگم نمیاد بگید عوضش کنم!


در ضمن:

ONLY-------------------------> MIR HOSSEIN MOUSAVI>-----------------------------ONLY

شاید باورتون نشه ولی بیش تر بچه های ما رفتن عضو ستاد انتخاباتی شدن و دستبند سبز بستن! اون روز که من دستبند بسته بودم، فقط سه نفر بودن! الان خیلی خیلی خیلی زیادتر شدن!

/*]]--> /*]]-->
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:21 توسط دختر باباش|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت