تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

به نام سازنده ی روزهای ویران!

 

شعرانه

من از جایی سخن گویم که آرامش در آن حکم طلا دارد

سپیدی با سیاهی فرق چندانی میان مردمان آن ندارد

در این جا صحبت از علم و مدرنیته زیاد است

ولی افسوس! پشت این همه فریاد، تحجرها نهان است

محلی که از آن سادگی، آسودگی پر زد

تمام حرف ها را یک معلم با مداد قرمزش خط زد!

زمینی که صدای دسته ی صدها کلاغ، با یک مترسک می شود محکوم

طنین بی کسی ها می رسد تنها به یک بوم

مکانی که در آن حرف از نفس، یک قفس دارد به همراه

میان آسمان آبی روشن، هزاران ناله با هم می شود یک راه

راه، خالی از دم ظلم و ستم می شود راهی به سوی نور

نور را هم نابحقان می کنندش همچو گور!

نرگسی

3/7/1388

 

سلام! خوبید؟ خوبم! چون که خوبید، خوبم!

خیلی وقته نبودم! می دونم. الانم نمی تونم خیلی باشم! یعنی زیاد نمی تونم کامنت جواب بدم و بیشتر شرمنده تون میشم. درسا زیاده و وقت کم. همین که آپ می کنم هم به خواهش یکی از عزیزترین ها بود.

تو این مدت که نبودم،  قصد داشتم یه مدت وبلاگو غیرفعال کنم. یعنی نه آپ کنم و نه کامنت جواب بدم اما فقط تا اسفند. اما یه نفر باعث شد تصمیمم عوض بشه: "محبوبه"!! بالاخره چند روز پیش باهاش صحبت کردم. برام همه چیزو توضیح داد و ازم خواست که وبلاگمو زود به زود آپ کنم و تنها دلیل این که وبلاگو غیرفعال نکردم خواهش اون بود. اگر چند نفر دیگه هم نبودن، کلا وبلاگو بی خیال می شدم. اما عزیزای دیگه ای هم برام هستن. از شمایی هم که تنهام نمی ذارید ممنونم. خیلی زیاد!

رنگ شعر (یا هر چیزی که اسمشو می ذارید) بالا معلوم بود که سبزه! اون وقتی که گفتم، زیرش نوشتم: تقدیم به ایران سبز... و حالا میگم تقدیم به کسایی که امروز قراره ایرانو یکپارچه سبز کنن.

متن جدید ننوشتم و اگه نوشته بودم هم نمی ذاشتم! چون 8م این ماه سالگرد قیصر بود و جا داره که حتما یه متن از اون بذارم.

 

«خدا در همسایگی ما»

چرا همه ی نقشه های جغرافیای جهان دو قسمت دارند؟

چرا همه چیز به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم می شود؟

چرا رنگ آسمان در شمال شهر های جهان آبی و در جنوب شهر خاکستری است؟

چرا پرندگان جنوب شهری با بال های وصله دار پرواز می کنند؟

چرا بهار در جنوب شهرهای جهان زرد است؟

چرا برف در جنوب شهرهای جهان سیاه است؟

چرا مگس های شمال شهر زباله های بهداشتی و بسته بندی شده می خورند؟

چرا پشه های شمال شهر اگر به زباله های جنوب شهر دست بزنند مسموم می شوند؟

چرا گربه های شمال شهر شیر پاستوریزه می خورند؟

چرا بچه های شمال شهر وقتی فوتبال بازی می کنند، گل های تازه و رنگارنگ به یکدیگر می زنند؟

چرا دنیای بچه های جنوب شهر جهان سیاه و سفید است؟

چرا دنیای بچه های شمال شهر جهان رنگی است: سفره های رنگین، خواب های رنگین، لباس های رنگی، فیلم های رنگی؟

مگر خون آن ها رنگین تر است؟

چرا بعضی ها در شمال جهان به دنیا می آیند؟ در شمال گهواره می خوابند؟ در شمال میز می نشینند؟ شمال غذا را می خورند؟ قطب شمالی میوه را گاز می زنند و قطب جنوبی آن را دور می ریزند؟

در شمال جهان زندگی می کنند؟ و وصیت می کنند که آن ها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند؟

اگر شمال بهتر است، چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟

چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب جهان ساخته است؟

من به سمت جنوب نماز می خوانم.

خدا در همسایگی ماست.

خدا در همه جا هست! خدا باید در همه جا باشد!

خوبی هم در همه جا هست؛ هم در شمال، هم در جنوب! و خوب است که خوبی در همه جا هم خوب باشد، خوب خوب! چه در شمال، چه در جنوب!

من این نقشه ها را قبول ندارم. من این خط و خط کشی ها را قبول ندارم.

اصلا کدام شهر؟ کدام شمال؟ کدام جنوب؟

آیا اگر ما از جای دیگری نگاه کنیم، جایی بالاتر، بالاتر از مرزها و جهت های جغرافیا، همه چیز جا به جا نمی شود؟

چه کسی این نقشه ها را برای ما کشیده است؟

وقتی که باران بهاری ببارد، همه ی نقشه های کاغذی را خراب می کند و همه ی این نقشه ها را نقش بر آب می کند. می گویید: نه؟ ببینید! این خط و این هم نشان!

از کتاب بی بال پریدن – زنده یاد قیصر امین پور

 

 

پ.ن 1: روحش شاد و یادش گرامی!

پ.ن 2: عیدتون با تأخیر مبارک. من هنوز در کف این تصادف تاریخ با هشتمین امامم! برام خیلی عجیبه!

پ.ن 3: یک هفته ی تمام کل مدرسه مون تعطیل شد. از خوش حالی ترکیدیم! البته اینا قصد اصلیشون این بود که 13 آبان مدرسه رو تعطیل کنن. چون بچه ها تمام در و دیوارو تیک سبز زده بودن و کلی چیز نوشته بودن که مسئولا به زور پاکشون کردن!

پ.ن 4: هنوز هیچی نشده تقریبا تمام معلما یا امتحان گرفتن یا قصد امتحان گرفتن دارن. حالشون خوب نیس!

پ.ن 5: میشه هیچ چیزو ندید/ فقط نگاه کرد/ روزای مقدس و خوب فدا کرد/ اما عشق فریاد یک درد عمیقه/ دوای عشقو نمیشه بی صدا کرد... حق داری عزیز دلم! حق داری...

پ.ن مربوط به پ.ن 5: منظور از "عزیز دلم" محبوبه س! نه کس دیگه ای!

پ.ن 6: مدرسه به آدم وقت خوندن یه جلد کتابو هم نمیده. آدم سر مجله ی هفتگیشم می مونه! تازه جالبه که کتابخونه ی وزین مدرسه ی ما رمان و کتاب داستان نداره!!!! یه وقت بچه ها به چیز دیگه ای به جز درس فک نکنن!

پ.ن 7: حرف بزن، حرف بزن سال هاست/ تشنه ی یک صحبت طولانی ام... (با یاد صدای بی نظیر مرحوم ناصر عبداللهی)

پ.ن 8: هوای اصفهان یه هفته ای حالی به حالی بود. دائم گرفته بود! اما دیروز از صبح تا شب داشت بارون میومد! خیلی خوشگل بود...

پ.ن 9: مسئولان محترم زحمت کشیدن حالا که دیگه زمین کشاورزا نابود شد آب زاینده رودو باز کردن. وای نمی دونین این چند وقتی که آب نداشت، چه قد بد بود... آدم از بغلش که رد می شد، می خواست بشینه زار زار گریه کنه...

پ.ن 10: به آدمای اطرافت که کمتر توجه کنی، کمتر حرص می خوری! کشف جدید من بود!

پ.ن 11: کشف جدیدترم این بود که هر چی به دکل ایرانسل نزدیک تر باشی، کم تر خط میده! چون دکل ایرانسل سر کوچمونه دارم میگم!

 

کتابانه

 

دستور زبان عشق/ قیصر امین پور/ انتشارات مروارید

آخرین کتاب مرحوم قیصر. به احتمال زیاد بیشترتون خوندینش. شعرهای محشرش منو همیشه می برد به یه دنیای دیگه...

 

خوش باشید. خوش بگذرونید. آنفولانزا نگیرید!

خدانگهدار...


قالب نو مبارک؟ از قالبای این سایته خوشم اومد! گفتم محض تنوع یکیشو بذارم!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:58 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت