مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
به نام سازنده ی روزهای ویران! شعرانه من از جایی سخن گویم که آرامش در آن حکم طلا دارد سپیدی با سیاهی فرق چندانی میان مردمان آن ندارد در این جا صحبت از علم و مدرنیته زیاد است ولی افسوس! پشت این همه فریاد، تحجرها نهان است محلی که از آن سادگی، آسودگی پر زد تمام حرف ها را یک معلم با مداد قرمزش خط زد! زمینی که صدای دسته ی صدها کلاغ، با یک مترسک می شود محکوم طنین بی کسی ها می رسد تنها به یک بوم مکانی که در آن حرف از نفس، یک قفس دارد به همراه میان آسمان آبی روشن، هزاران ناله با هم می شود یک راه راه، خالی از دم ظلم و ستم می شود راهی به سوی نور نور را هم نابحقان می کنندش همچو گور!
نرگسی 3/7/1388 سلام! خوبید؟ خوبم! چون که خوبید، خوبم! خیلی وقته نبودم! می دونم. الانم نمی تونم خیلی باشم! یعنی زیاد نمی تونم کامنت جواب بدم و بیشتر شرمنده تون میشم. درسا زیاده و وقت کم. همین که آپ می کنم هم به خواهش یکی از عزیزترین ها بود. تو این مدت که نبودم، قصد داشتم یه مدت وبلاگو غیرفعال کنم. یعنی نه آپ کنم و نه کامنت جواب بدم اما فقط تا اسفند. اما یه نفر باعث شد تصمیمم عوض بشه: "محبوبه"!! بالاخره چند روز پیش باهاش صحبت کردم. برام همه چیزو توضیح داد و ازم خواست که وبلاگمو زود به زود آپ کنم و تنها دلیل این که وبلاگو غیرفعال نکردم خواهش اون بود. اگر چند نفر دیگه هم نبودن، کلا وبلاگو بی خیال می شدم. اما عزیزای دیگه ای هم برام هستن. از شمایی هم که تنهام نمی ذارید ممنونم. خیلی زیاد! رنگ شعر (یا هر چیزی که اسمشو می ذارید) بالا معلوم بود که سبزه! اون وقتی که گفتم، زیرش نوشتم: تقدیم به ایران سبز... و حالا میگم تقدیم به کسایی که امروز قراره ایرانو یکپارچه سبز کنن. متن جدید ننوشتم و اگه نوشته بودم هم نمی ذاشتم! چون 8م این ماه سالگرد قیصر بود و جا داره که حتما یه متن از اون بذارم. «خدا در همسایگی ما» چرا همه ی نقشه های جغرافیای جهان دو قسمت دارند؟ چرا همه چیز به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم می شود؟ چرا رنگ آسمان در شمال شهر های جهان آبی و در جنوب شهر خاکستری است؟ چرا پرندگان جنوب شهری با بال های وصله دار پرواز می کنند؟ چرا بهار در جنوب شهرهای جهان زرد است؟ چرا برف در جنوب شهرهای جهان سیاه است؟ چرا مگس های شمال شهر زباله های بهداشتی و بسته بندی شده می خورند؟ چرا پشه های شمال شهر اگر به زباله های جنوب شهر دست بزنند مسموم می شوند؟ چرا گربه های شمال شهر شیر پاستوریزه می خورند؟ چرا بچه های شمال شهر وقتی فوتبال بازی می کنند، گل های تازه و رنگارنگ به یکدیگر می زنند؟ چرا دنیای بچه های جنوب شهر جهان سیاه و سفید است؟ چرا دنیای بچه های شمال شهر جهان رنگی است: سفره های رنگین، خواب های رنگین، لباس های رنگی، فیلم های رنگی؟ مگر خون آن ها رنگین تر است؟ چرا بعضی ها در شمال جهان به دنیا می آیند؟ در شمال گهواره می خوابند؟ در شمال میز می نشینند؟ شمال غذا را می خورند؟ قطب شمالی میوه را گاز می زنند و قطب جنوبی آن را دور می ریزند؟ در شمال جهان زندگی می کنند؟ و وصیت می کنند که آن ها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند؟ اگر شمال بهتر است، چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟ چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب جهان ساخته است؟ من به سمت جنوب نماز می خوانم. خدا در همسایگی ماست. خدا در همه جا هست! خدا باید در همه جا باشد! خوبی هم در همه جا هست؛ هم در شمال، هم در جنوب! و خوب است که خوبی در همه جا هم خوب باشد، خوب خوب! چه در شمال، چه در جنوب! من این نقشه ها را قبول ندارم. من این خط و خط کشی ها را قبول ندارم. اصلا کدام شهر؟ کدام شمال؟ کدام جنوب؟ آیا اگر ما از جای دیگری نگاه کنیم، جایی بالاتر، بالاتر از مرزها و جهت های جغرافیا، همه چیز جا به جا نمی شود؟ چه کسی این نقشه ها را برای ما کشیده است؟ وقتی که باران بهاری ببارد، همه ی نقشه های کاغذی را خراب می کند و همه ی این نقشه ها را نقش بر آب می کند. می گویید: نه؟ ببینید! این خط و این هم نشان! از کتاب بی بال پریدن – زنده یاد قیصر امین پور پ.ن 1: روحش شاد و یادش گرامی! پ.ن 2: عیدتون با تأخیر مبارک. من هنوز در کف این تصادف تاریخ با هشتمین امامم! برام خیلی عجیبه! پ.ن 3: یک هفته ی تمام کل مدرسه مون تعطیل شد. از خوش حالی ترکیدیم! البته اینا قصد اصلیشون این بود که 13 آبان مدرسه رو تعطیل کنن. چون بچه ها تمام در و دیوارو تیک سبز زده بودن و کلی چیز نوشته بودن که مسئولا به زور پاکشون کردن! پ.ن 4: هنوز هیچی نشده تقریبا تمام معلما یا امتحان گرفتن یا قصد امتحان گرفتن دارن. حالشون خوب نیس! پ.ن 5: میشه هیچ چیزو ندید/ فقط نگاه کرد/ روزای مقدس و خوب فدا کرد/ اما عشق فریاد یک درد عمیقه/ دوای عشقو نمیشه بی صدا کرد... حق داری عزیز دلم! حق داری... پ.ن مربوط به پ.ن 5: منظور از "عزیز دلم" محبوبه س! نه کس دیگه ای! پ.ن 6: مدرسه به آدم وقت خوندن یه جلد کتابو هم نمیده. آدم سر مجله ی هفتگیشم می مونه! تازه جالبه که کتابخونه ی وزین مدرسه ی ما رمان و کتاب داستان نداره!!!! یه وقت بچه ها به چیز دیگه ای به جز درس فک نکنن! پ.ن 7: حرف بزن، حرف بزن سال هاست/ تشنه ی یک صحبت طولانی ام... (با یاد صدای بی نظیر مرحوم ناصر عبداللهی) پ.ن 8: هوای اصفهان یه هفته ای حالی به حالی بود. دائم گرفته بود! اما دیروز از صبح تا شب داشت بارون میومد! خیلی خوشگل بود... پ.ن 9: مسئولان محترم زحمت کشیدن حالا که دیگه زمین کشاورزا نابود شد آب زاینده رودو باز کردن. وای نمی دونین این چند وقتی که آب نداشت، چه قد بد بود... آدم از بغلش که رد می شد، می خواست بشینه زار زار گریه کنه... پ.ن 10: به آدمای اطرافت که کمتر توجه کنی، کمتر حرص می خوری! کشف جدید من بود! پ.ن 11: کشف جدیدترم این بود که هر چی به دکل ایرانسل نزدیک تر باشی، کم تر خط میده! چون دکل ایرانسل سر کوچمونه دارم میگم! کتابانه دستور زبان عشق/ قیصر امین پور/ انتشارات مروارید آخرین کتاب مرحوم قیصر. به احتمال زیاد بیشترتون خوندینش. شعرهای محشرش منو همیشه می برد به یه دنیای دیگه... خوش باشید. خوش بگذرونید. آنفولانزا نگیرید! خدانگهدار... به نام او که وجودش عید است... شعرانه: بیا تا پیدا شم تو باش تا من باشم هنوز می شینم به هوای دیدن تو تو با این دل کندن کجا رفتی بی من بگو نزدیکم به شب رسیدن تو *** بیا که رها شم از این همه درد که صدا شم از این شب سرد که تموم بشه فاصله ها بیا که من از تو خسته ترم که من از من بی خبرم به هوای خونه بیا تا پیدا شم نذار تنها وا شم هنوز می شینم به هوای دیدن تو تو شب رسیدن تو... تیتراژ ماه عسل امسال با صدای مهدی یراحی سلاااااااااااااام! نماز و روزه و طاعات و خلاصه همه چی قبول! خوبید؟ خوبم! کلا همه چی خوبه. داره خوش می گذره! متن زیر رو بعد از سه ماه دست به قلم نشدن، نوشتم. انتظار زیادی ازش نداشته باشید! قاصدک آرام بود و در دلش هیاهوی رفتن موج می زد. آن قدر دلش هوای رفتن داشت که با بادی کوچک مسافتی طولانی می پیمود. تا چشمت به او می افتاد، برق شادی چشمانت را روشن می کرد. لبخندی نامحسوس روی لبت می نشست و می دویدی به سویش... آرام به طرفش می رفتی که نکند با حرکت تو از زمین برخیزد و ذوق سرشار تو را کور کند. دستت را آرام روی سرش می گذاشتی. دست دیگرت به کمک می آمد و دو دستت با هم بلندش می کردند. دستانت آرام او را احاطه کرده بودند که روح لطیفش را خدشه دار نکنند. نرم نرمک لای دستانت را باز می کردی و با شادی نگاهت را به او می دوختی... قاصدک اما هوای رفتن داشت! با دمی از دستت بیرون می جست و تو به دنبالش می رفتی و می خندیدی. تو می دویدی و قاصدک می دوید. تو می دویدی و قاصدک می رسید! می رسید به آسمان... و اشک تمام حجم چشمانت را پر می کرد. قاصدکت رفت و تو ماندی... این بار هم قاصدک بازی را برد. ولی تو امید داشتی... شاید باری دیگر... کودکی بود و بازی با قاصدک... کودکی بود و زمین خوردن... کودکی بود و امید... کودکی بود و سادگی! «نرگسی» حرف دل "خدایا! هر چی میدی شکرت؛ هر چی می گیری شکرت!"* مهربونم؛ یه روزی «محبوبه» رو یه جورایی از آسمون برام فرستادی... شده بودم یه عاشق تمام عیار به خاطر وجودش! تو هر موضوعی یه جمله از حرفاش میومد و قاطی حرفام می شد. شعر سهراب گوشه ی وبلاگش یادم نمیره... هنوزم که هنوزه گوشه ی کتابام جا می گیره:«ساده باشیم، ساده باشیم/ چه در باجه ی بانک/ چه در زیر درخت...» به خاطر وجودش و عشق دیدنش (کنار دو تا دلیل دیگه) پدر بیچاره مو مجبور کردم. مجبورش کردم بکوبیم بریم تهران تا ببینمش. صبح برسیم تهران و ظهر هم راه بیفتیم... اگه می دونستم، اگه می دونستم دو روز قبل از دیدارم باهاش نیمه ی گمشده شو پیدا کرده و داره «عاشق» میشه، حداقل یه خدافظی دل چسب ازش می کردم. اگه می دونستم اول تیر آخرین مکالمه مو باهاش دارم، یه کم بیشتر باهاش حرف می زدم. گور پدر قبض گوشی! اگه می دونستم یه ماه بعدش میاد و داستان عاشقی دو ماهه شو برام تعریف می کنه و میگه قصد ازدواج دارم، بیش تر از بودن باهاش لذت می بردم. اگه می دونستم یه کتاب شازده کوچولو و یه کارت تبریک واسه روز تولدم، اولین و آخرین چیزیه که ازش می گیرم، بیش تر ازش تشکر می کردم. محبوبه خانوم! محبوبه خانومی که دیگه به خاطر وجود جنس مذکر نت نمیای، امشب شب عیده. عید فطر... تو داری با عشقت شبتو زیر بارون جشن می گیری و من این جا به خاطر نبودنت اشک می ریزم. اشک می ریزم و بغض داره خفه م می کنه... کی بود که اول شازده کوچولو واسم نوشته بود: "هزار بار ممنون از دوستیت"؟!! کی بود که همیشه می گفت "ممنون دوستمی!"؟! کی بود می گفت "همیشه دوستم بمون"؟!! تو بودی؟ تو بودی محبوبه خانوم؟ تو بودی عروس آینده؟ تو بودی که دلت غش می رفت واسه بارون تند که دستتو سفت بکنی ته جیبت و فقط و فقط از صدا و عطر بارون نهایت لذتو ببری؟ تو بودی که می مردی واسه موش آب کشیده شدن؟ فک نکنم اینا دیگه با خصوصیات الآنت جور در بیاد. خانوم شدی! داری عروس میشی! این کارا افت داره واسه شما... زنگ زدن به دوست نتی 14 ساله ت واست افت داره... خدا می دونه چه شبایی که اشک ریختم و گفتم فردا زنگ می زنم و اون روی سگمو بهت نشون میدم... نشون میدم نرگس همیشه اون خوب خوبه ای که فک می کنی نیس. وقتی جوش بیاره نه خودشو می شناسه، نه طرفشو! صبح که شد، دلم نیومد... گفتم بذا همون خاطره های خوش (اگه چیزی برات باقی مونده) تو ذهنش باشه... بذا دست کاریش نکنم! اون موقعی که اومدی تو زندگیم 16 سالت بود. تازه داشتی می رفتی تو 17 سال. یادته؟ نمایشنامه ی "دخترک اسفندماهی" رو یادته؟ "قطره کوچولو" رو یادته که تو بودی؟ الان تو 19 سالی... اون موقع وبلاگت 1 سال و نیمه بود. چی می شد می موندی و 4 سالگی وبلاگتو جشن می گرفتی؟ چی می شد تا آبان صبر می کردی؟ صبر می کردی که "تا بی نهایت"ت اگه رنگ بی نهایتو ندید، 4 سالگی رو ببینه... اون روزی که برام تعریف کردی که جریان چیه، یه روزو فقط گریه کردم. همه بهم می خندیدن! مهشاد می گفت: "خب حالا مگه می خواد از نت بره؟!!! ازدواج می کنه یه عروسیم میفتیم!" هیشکی نمی دونست بدون تو نمی تونم! هیشکی نمی دونست خاطرات خوب بین من و تو رو... چی میشد اون روز اون 18 تا نظرو نمی دادی؟!!! نمی دادی که فک نکنم اعجوبه ای! فک نکنم از آسمون افتادی! وقتی از روی ندید بدید بودنم با اولین نظرت یه جورایی دعوا راه انداختم، چی میشد مثه بقیه رفتار می کردی و می گفتی "به جهنم! دیگه نمیام!" اگه این کارو می کردی کم تر ازت ناراحت می شدم. چرا محبوبه؟ چرا "منو گذاشتی رفتی/ توی روزگار وحشی"؟ چرا گذاشتی تنها شم؟ چرا گذاشتی هزاران فکر ناجور به سرم بزنه؟ چرا نامهربون بودی؟ چرا نیمه راه بودی؟ دیگه... دوست... ندارم... این روزا بیشتر از هر چیزی دلم برای "تو" تنگه! «از خویش می روم که تو با خود بیاری ام!*» بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره حس می کنم پیش منی وقتی که بارون می باره بارونو دوس دارم هنوز بدون چتر و سرپناه وقتی که حرفای دلم جا می گیرن توی یه آه... * 1: دیالوگ پدر ارمیا در کتاب "ارمیا" از رضا امیرخانی * 2: زنده یاد قیصر امین پور... پ.ن 1: عید فطرتون مبارک زیادتا! پ.ن 2: پیش پیش باز شدن مدارس هم مبارک و یا تسلیت (میل خودتونه)! انشاا... که سال تحصیلی خوبی رو شروع کنیم و یه عالمه 20 بگیریم! پ.ن مربوط به پ.ن 2: کلاس بندیامون اومد. ای کاش نمیومد. به بدترین شکل ممکن تیکه پاره کردن گروهمونو! یه روزو هممون عزا گرفته بودیم. البته خدا رو شکر کسی رو تک ننداختن، ولی خب... رفیق فابریکا رو تقریبا از هم جدا کردن! مثه من و سمیرا. یا سارا و شمیم... پ.ن 3: شب های احیا امسال خیلی خوب بود. خیلی... انصافا اسم خیلیاتونم به زبون آوردم. انشاا... که شمام دعا کرده باشید. پ.ن 4: خیلی خوب شد که تونستیم سه تا ختم رو کامل کنیم. البته جا داره از آقا مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) تشکر کنم. چون یه تعداد زیادی از جزئا رو ایشون برداشتن و به کامل شدن ختم خیلی کمک کردن. اجر همه تون با خدا... پ.ن 5: این تابستون حدود 20 عنوان رمان و کتاب خوندم. در کنار مجله ی هفتگیم "همشهری جوان"! خیلی خوب بود. پ.ن 6: تابستون خوبی بود! خدا یه عالمه چیز ازم گرفت. کلی حرص خوردم! عوضش کلی چیز بهم داد. آدم شدم! پ.ن 7: زبان ترم بعد سه روز در هفته ثبت نام کردم! زدم به سیم آخر! آخه همه میرن. گفتم مگه من یه وریم که نرم؟! پ.ن 8: با آخر "پنجمین خورشید" حال کردم و دلم شدیدا جیلیز ویلیز کرد! شما چی؟! پ.ن 9: تلافی کلاس بندیای افتضمون، سه شنبه بعد از برنامه ی مدرسه واسه سال اولیا می خوایم بریم سینما و به قولی صفاسیتی! فقط هنوز نمی دونیم چه فیلمی. کسی تجربه ای داره که بتونه راهنمایی کنه؟!! پ.ن 10: با ماه عسل امسال حال کردم شدیدا! خیلی خوب بود. علیخانی، مهمونای ماه عسل و همه و همه رو دوس دارم... پ.ن 11: مهربون! فقط مثه پارسال کمک کن. توکل به خودت... کتابانه حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه / مصطفی مستور/ نشر چشمه یه مجموعه داستان کوتاه که تقریبا مرتبط با همن از لحاظ موضوع. بیشتر هم روی عشق متمرکز شدن. آخرین داستانش این قدر به دل من نشست که عینهو دیوونه ها نشستم تایپش کردم! تو ادامه مطلب می ذارمش. من که خیلی باهاش حال کردم! خوش باشید... یا علی...
الان فهمیدم محبوبه وبلاگشو هم پاک کرده. این یه موردو دیگه واقعا نمی تونم باور کنم. مگه میشه؟ به نام آرام جان... شعرانه: دنگ دنگ آي بيا پهلوان، وارد ميدان بشو نوبتت آخر رسيد... معرکه کشتي تو با خداست اين طرف گود منم يک تنه، آن طرف گود خدا با همه زور خدا از همه کس بيشتر زور من از مورچه هم کمتر است آخرش او مي برد او که خودش داور است بازوي من را گرفت برد هوا، زد زمين خرد شدم اين چنين... آخر بازي ولي، گفت: بيا جايزه بازي و بازندگي يک دل محکم تر است يک زره آهني پاشو تنت کن ولي، باز نبينم که زود زير غمم بشکني...! عرفان نظر آهاري سلااااااااااااام! اومدم تار عنکبوت های دور وبلاگو جمع کنم! خوبید؟ این چند وقت دلم به پست گذاشتن نمی رفت. یعنی اصلا دلم به نوشتن نمی رفت (هنوزم نمیره). واسه همین این دفعه هیچی از خودم نگذاشتم. شعر بالا که مال نظرآهاری بود و متن پایین هم از قیصر امین پور. اما متن رو بی دلیل نگذاشتم. از اون جایی که شدم خوره ی کتاب و همین طور روز تا شب دارم کتاب می جوم، گفتم یه متنی بذارم که به کتاب هم ربط داشته باشه! خیلی متن جالبیه. باید روش فک کنی تا بفهمی چیو می خواد بفهمونه. «آدم ها مثل کتاب ها هستند» بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک. بعضی سیمی و فنری هستند. بعضی اصلا جلد ندارند. بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی. بعضی از آدم ها ترجمه شده اند. بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی یا رونوشت آدم های دیگرند. بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی داند. بعضی از آدم ها عنوان و تیتر دارند. فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است. بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند. بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت، بعضی از آدم ها جیبی هستند و می شود آن ها را توی جیب گذاشت، بعضی از آدم ها را می توان در کیف مدرسه گذاشت. بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند. بعضی از آدم ها فقط جدول سرگرمی و معما دارند و بعضی از آدم ها فقط معلومات عمومی هستند. بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند. بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی! از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت. و با بعضی آدم ها هیچ وقت تکلیف ما روشن نیست. بعضی از آدم ها را باید چندین بار بخوانیم تا معنی آن ها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت. بعضی از آدم ها قصه هایی هستند که مخصوص نوجوانان نوشته می شوند و بعضی مخصوص بزرگسالان. بعضی از آدم هایی که مخصوص نوجوانان نوشته می شوند خیلی کودکانه و سطحی هستند. این جور آدم ها وقتی با بچه ها حرف می زنند، هی دهنشان را غنچه می کنند، هی زور می زنند و کلمات را کج و کوله می کنند. آن ها به جای این که مثل «بچه ی آدم» حرف بزنند، بچگانه حرف می زنند و ادای بچه ها را در می آورند. از کتاب بی بال پریدن از زنده یاد قیصر امین پور پ.ن 1: این قد جذب کتاب خوندن شدم که همشهری جوانو هم ول کردم. از اول هفته حتی یه صفحه شو هم نخوندم! منی که هیچ چیزی رو به همشهری جوان ترجیح نمی دادم. تازه کلی کتاب دیگه هم ردیف کردم که بخونم! فک کنم کل این تابستونو من فقط کتاب بخونم! پ.ن 2: با دوستان رفتیم خروس جنگی دیدیم. فیلم خوبی بود به نظر من. طنز لطیف و بامزه ای داشت و با خط قرمزا هم بازی نکرده بود. موضوعش هم کلیشه ای نبود. خلاصه خیلی خندیدیم. پ.ن مربوط به پ.ن 2: چند وقت قبلش هم رفتیم درباره الی دیدیم. من نمی دونم این فیلمو چرا همه میگن قشنگه؟!!! هر چی فک کردم، نتونستم متوجه شم. یه فیلم دو ساعته ی اعصاب خوردکن که تهش هم هیچی ازش نمی فهمی! اصلا الی کی بود و واسه چی تهش همچی شد! قبول می کنم! کارگردانی خوبی داشت. بازی ها هم واقعا معرکه بودن. اما آخه...! پ.ن 3: نمی تونم بنویسم! هیچ سوژه ای تو ذهنم نیست. هیچی نمی بینم انگار... دنیای من پر از معجزه بود که هر کدومش کلی حرف واسه نوشتن داشت. من عوض شدم یا دنیام؟ چه خبره؟ پ.ن 4: جریان این گرد و غبارا چیه؟ برا چی از عراق اومده این ور؟ من پریروز کل اتاقو گردگیری کردم! دوباره روش یه لایه خاک نشسته. بابا تنفسو بی خیال! اینا چرا فکر ما رو نمی کنن؟ من حال ندارم دوباره یک ساعت علاف اتاق شم. همین تنفس آدمو میگیره باور کنین! پ.ن 5: خطاب به دوست: من سرگردون ساده/ تو رو صادق می دونستم/ این برام شکسته اما/ تو رو عاشق می دونستم! پ.ن 6: این چند وقته هی دارم آهنگای قمیشی رو کشف می کنم! نمی دونم چرا این قد معرکه است و هیچ کدوم از آهنگاش کلیشه نیست! دمش گرم و سرش خوش باد. پ.ن 7: تبدیل به یک بی کاره شدم! صبح خروس خون میرم کلاس زبان. میام خونه پای کامپیوتر. می شینم کتاب می خونم. تا شب این دو مورد آخر هی تکرار میشه. همش همینه! پ.ن 8: از دست خودم ناراحتم. من قرار بود این تابستون بنویسم. کلاس نویسندگی هم می خواستم برم که نشد. من چرا هیچ کاری نمی کنم؟ (خطاب به خودم: کتاب خوندن کار نیست؟!!) پ.ن 9: دوستان لطف کنید زیر متن ها و شعرها رو بخونید که نویسنده شون کیه. اگه از خودم باشه زیرش می نویسم. از کس دیگه ای هم باشه حتما منبع می نویسم. پ.ن 10: تو کتاب دیوانه وار کریستیان بوبن خوندم: خدایا! ما را از آزمون کسانی که امتحانمان می کنند، حفظ فرما! پ.ن 11: ببخشید! این دفعه واقعا زیاد چرت و پرت گفتم. با عرض معذرت... کتابانه: من او/ رضا امیرخانی/ انتشارات علم کتاب فوق العاده ای از زندگی یه پسر مرفه مسلمون دوران شاه که در کنار بیان زندگی اون هدف کتاب که سیر و سلوکه رو دنبال می کنه. کتاب واقعا معرکه ایه. خیلی خیلی خیلی قشنگ تموم میشه. البته ممکنه اولش که می خونید تمام ذهنتون بشه علامت سوال که این فصل های «من» و «او» چیه؟!!! یه ذره جلو برید می فهمید. خلاصه که حتما حتما بخونید. دوستانه: محبوبه! با همین دستای خودم خفت می کنم!!! حالا دیگه منو می ذاری تو خماری و صفحه نظراتو هم می بندی؟ آره؟ مهدی جان! خیلی خیلی خوش حالم که دوباره امیدتو به دست آوردی و از نو شروع کردی. شکلات من! مرسی که هوامو داری! شاپرک خانوم! قرار نیست هی بری و بیایا! دلم واسه اون شاپرک قبلیه که هر روز یه عالمه حرف داشت واسه گفتن تنگ شده... یعنی دل همه تنگ شده. پارمیدا جونم! دلم واست خیلی تنگ شده. کاش زودتر بیای... خوش باشید... خدانگهدار... توجه! توجه! دوستان خیلی خیلی گل و مهربون... با عذر معذرت به علت ابری شدن هوای خودم تا اطلاع ثانوی هیچ کامنتی رو نمی تونم جواب بدم. واقعا عذر می خوام... به
نام پیروزکننده ی حق بر باطل... شعرانه 1: نام
جاوید ای وطن صبح
امید ای وطن جلوه
کن در آسمان همچو
مهر جاودان وطن
ای هستی من شور
و سرمستی من جلوه
کن در آسمان همچو
مهر جاودان بشنو
سوز سخنم که
همآواز تو منم همه
در جان و تنم وطنم،
وطنم، وطنم، وطنم بشنو
سوز سخنم که
نوا گر این چمنم همه
جان و تنم وطنم،
وطنم، وطنم، وطنم همه
با یک نام و نشان به
تفاوت هر رنگ و زبان همه
با یک نام و نشان به
تفاوت هر رنگ و زبان همه
شاد و خوش و نغمه زنان ز
صلابت ایران جوان سرود وطن با صدای سالار عقیلی شعرانه 2: ایرونی
ساقه و برگ و ریشه ساقه
از ریشه جدا نمیشه روزگارمون
پاییز میشه اما
هیچ وقت زمستون نیمشه ایرونی
برقراره همیشه هیشکی
مثل ایرونی نمیشه با
تمام تلاشی که میشه ساقه
از یشه جدا نمیشه برگای
سبزمون زرد میشه بهارمون
زمستون نمیشه آهنگ ایرونی از سیاوش قمیشی
به
نام ایران؛ سلام. به
نام ایران متن زیر رو نوشتم:
روزگاری
همه برای جمهوری اسلامی خون می دادند. برای
انسان چیزی باارزش تر از جانش وجود دارد؟ حالا
که جمهوری
هست، مردم
در آن جایی ندارند و به نام جمهوریت هر کس به ساز خود می رقصد. خدا
را شکر به نام آزادی
هم دهان هر معترضی را می بندند و می گویند: «هیس! ساکت! هر چی بالاییا بگن!» مانده
ام! در کشوری که من زندگی می کنم، چرا حقی برای حرف زدن ندارم؟ چرا وقتی من و
میلیون ها نفر از امثال من از وضع موجود راضی نیستند، باز هم می گویند: «خودتان
گفته اید.» من اما
چرا؟ به راستی چرا کاری می کنید که دهان مردم از شعبده بازی بی سابقه تان
باز بماند؟ فکر نمی کنید مغز این مردم گنجایش این شعبده بازی شگفت انگیز و
بی سابقه را ندارد؟ مانده
ام اگر راست می گویید، این سانسورهای اجتماعی مثل بسته شدن خط پیامک ها، تعطیل شدن
ستادها و دانشگاه ها، پلمپ شدن سایت ها و روزنامه ها به چه دلیل است؟ باور
کنید این ها همان مردمانی هستند که با تدبیر و تأمل انقلاب کرده اند. از آن
روزگار تا به حال هم پشت گوش هایشان مخملی نشده است. همین
چند قرن پیش بود که فردوسی گفت: «دریغ است ایران
که ویران شود، کنام پلنگان و شیران شود». همین
چند ماه پیش بود که سرودی از تلویزیون ایران به طور مکرر پخش می شد که می گفت: « ایران خاک دلیران، ایران
کنام شیران»!!!!!!!! این
جا ایران
است و مردمانش خواهان حق هستند. این
جا ایران
است و مردمانش حداقل نام مسلمان را به دنبال خود می کشند و از رسم مسلمانی
چیزهایی به گوششان خورده است. این
جا ایران
است و مردم نمی توانند همانندسازی یک شخصیت به مالک اشتر، امیر برگزیده ی امام
علی (ع) را ببینند؛ بی آن که هیچ شباهتی بین این دو شخصیت باشد. این
جا ایران
است و مردم نمی توانند ببینند که انقلابیونشان که هنوز هم در خط امام هستند،
به این
جا ایران
است و مردم نمی توانند تحمل کنند که صفت این
جا ایران
است و ایران
یعنی: استقلال، یکپارچگی، راستی، آزادی
و نیرومندی... و
خدا برای این زمان پیام داد: واعتصموا بحبل
الله جمیعا و لا تفرقوا... «نرگسی» پ.ن 1: امتحان هامون تموم شدن! پ.ن 2: کارنامه هامونم دادن! کف مرتب! برا اولین
بار تو دوران راهنمایی 20 شدم!!! پ.ن 3: خاتمی اومده بود اصفهان. تجمع مردم دیدنی
بود. اون قد زیاد بود که شخصا حتی خاتمی رو ندیدم! پ.ن 4: دوران تبلیغات انتخابات امسال به شدت به
من خوش گذشت. فک نمی کردم اینا این جوری خرابش کنن. پ.ن 5: دروغ تا چه حد؟ پ.ن 6: الان هر چی به جز موسوی بگم حال نمیده!
موسوی دوست داریم! پ.ن 7: میرحسین حالا که این دفعه حقمونو خوردن،
طرفدارات دارن نهایت سعیشونو میکنن که این حق برگردونده بشه. اما اگه نشد، دفعه ی
بعدی رییس جمهور ما مشخصه (تازه اونایی هم که نمی تونستن این دفعه رای بدن (مثه
خودم!)، رای می دن!): میرحسین موسوی! پ.ن 8: سبز مقدسه و خوش حالم که موسوی این رنگو
انتخاب کرده. اما مردم و اونایی که طرفدارید، لطف کنید پارچه ی سبز رو به سگ
نجستون نبندید! پ.ن 9: موسوی، موسوی، حمایتت می کنیم... پ.ن 10: حیف که صلاح نیست هیچ دختری تو این روزا
بره بیرون (اگر هم صلاح بود مامان من نمی ذاشت!) وگرنه می رفتم!
کتابانه جاناتان،
مرغ دریایی/ نوشته ی ریچارد باخ (برای
توضیح مقدمه ی روی جلد کتاب رو می نویسم):ریچارد باخ جانات را در سال 1970 نوشت.
داستان مرغ دریایی ای که نمی خواهد مثل بقیه ی مرغان زندگی کند، می خواهد تندتر و
بالاتر پرواز کند. اما هم نوعانش تغییر را دسوت ندارند و او را از خود می رانند.
اما به راستی، جاناتان تنها مانده است یا مرغانی که او را رانده اند؟ کتاب
فوق العادیه. اگه نخونید، واقعا از دست دادید... دوستون
دارم. همیشه سبز باشید... «هواللطیف» شعرانه: باد مي
دود بهار مي دود رود بي قرار مي دود ابر مي
دود درخت مي دود کوه
استوار مي دود هرچه
ساده هرچه سخت مي دود کرم خاکي از ميان خاک بي
صدا مي دود پيچکي شکسته با عصا مي
دود سنگريزه
اي بدون دست و پا مي دود مي
دود ولي چرا ؟ مي
دود ولي به مقصد کجا ؟ غنچه
هاي نوجوان درخت هاي پير آسمان
سرفراز و خاک سربه زير روزهاي
زود و سالهاي دير هرچه
بود و هرچه مي شود هرچه
رفت و هرچه مي رود مي
دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟ مي
دود به پاي جستجو مي
دود به هاي و مي دود به هو مي
دود فقط به سوي او! «عرفان نظرآهاری» سلاااااااااااااااااااااااام!
خوبین؟ منم عالیم! اصلا
تعجب نداره! من برگشتم! شما با یک پست طولانی طرفید! حوصله ی خوندن ندارید، همین
حالا پیشنهاد می کنم بی خیال شید و بعد به من نگید چرا پستت طولانی بود. بعد از یه
ماه و اندی برگشتم! می خوام واسه خودم هم که شده بترکونم! حالا
یه متن نوشتم که به نظر خودم یه جاهاییش خوب بود. اما یه جاهاییش اون چیزی نشد که
خودم می خواستم. هر کاری هم کردم درست نشد. نمی دونم چرا! شما هم بگید خوب شده یا
نه... «گل قلب» آن
روز که خدا قلب ها را تقسیم می کرد، قلبی که به من رسید، چیزی شبیه یک گل سرخ بود. فرشتگان می گفتند:«خدا در این قلب ها
دمیده است. مواظب روح خداییتان باشید.» قلب های دیگران را که می دیدم، شکل های
دیگری داشتند و از جنس های مختلف بودند. حتی قلب هایی به شکل سنگ هم دیدم. وقتی
خواستم قلبم را در سینه بگذارم، دیدم دیگر گل نیست. یک دانه ی کوچک است در کف
دستم! ترسیدم که نکند کار بدی کرده ام که قلبم به دانه تبدیل شده است. از هر فرشته
ای سوال کردم، جوابش سکوت بود و سکوت! به سراغ خدا رفتم. خدا آرام گفت:«فرشته ی
کوچک من! این قلب، حالا دانه است. مواظبش باش و بدان که بازگشت به سوی ماست.
هنگامی که باز می گردی، باید شکل دیگری داشته باشد.» حرف
های خدا، هم آرامم کرد و هم دلهره ای در دلم انداخت. متوجه منظور خدا نشدم که می
گفت هنگام بازگشت باید شکل دیگری داشته باشد. روی یکی از ابرها نشستم و به دانه ی
روی دستم نگاه کردم. دانه... بی فایده بود! شاید روی زمین می فهمیدم که با این
دانه چه باید بکنم. به زمین که فرستاده شدم، روزهای اول کارم گریه بود و گریه.
دوری از آن جای زیبا دلم را می سوزاند. اما خدا گفته بود:«یک فرشته همیشه دنبالت
هست!» احساسش می کردم. هنگامی که گریه می کردم، دستی آرامم می کرد. شاید او همان فرشته
ی خدا بود. گذشت
و گذشت و من بزرگ تر شدم. فرشته ای که آرامم می کرد، مادرم
بود. روزی
فرشته ام را در حال کاری دیدم. او داشت آرام و با حوصله دانه ای را در دل خاک می
کاشت. با دیدن دانه، دلم پر شد از یک احساس ناآشنا! غریبه بودنش آزارم می داد. چند
روز بعد دانه سر از خاک برآورد. هنوزهم دلم از آن احساس غریب می لرزید. چیزهایی در
ذهنم می گذشت. دانه... دانه! من هم دانه ای داشتم. اما این که آن دانه را کجا
گذاشته بودم، یادم نبود. بیش تر به دانه ی مادرم نگاه کردم و یادم آمد که فرشتگان
آن دانه را به من داده بودند. من هم جایی برای نگهداری اش نداشتم. پس باید آن را
در قلبم می گذاشتم. حالا من یک دانه در دلم داشتم. دانه
ی کوچک مادرم سبزتر می شد. دلم می خواست دانه ی قلب من هم سبز شود. روی
زمین هر روزچیزهای بیش تری یاد می گرفتم. حس می کردم چیزی درون دلم سبز می شود.
این همان دانه بود که درون سینه ام رشد می یافت. گاهی که یاد خدا از دلم پاک می
شد، قلبم هم می پژمرد و هر گاه خدا در دلم خانه می کرد، دانه ی قلبم سبزتر می شد. علت
این که آن گل به دانه تبدیل شده بود، این بود که قرار بود خودم آن را بپرورانم تا
باز به آن گل زیبای اولیه تبدیل شود. و حال جمله ی خدا در دلم زنده شد:«بازگشت به سوی
ماست!» توضیح: این پست و پست قبلی باید یه پست می بودند. منتها بلاگفا گیر می داد که نباید حجمش از 80 کیلوبایت بیش تر باشه. مجبور شدم دو تاش کنم. شما پشت سر هم بخونید و برید. البته اگه حال دارید. به دلیل همین گیرهای بلاگفا عکس هم نتونستم بذارم... پ.ن
1: علت این که بعد از 13م آپ نکردم، این بود که ما قرار بود 21م امتحان ریاضی
داشته باشیم. و ما تا 18م در هول این امتحان به سر می بردیم. ولی حدودا 70 نفری
ریختیم سر معلممون و مجبورش کردیم امتحانو لغو کنه و اونم امتحانو لغو کرد. علت
این که این امتحان اضافه شده بود، این بود که قرار بود به خاطر این که امتحان
تیزهوشانمون لغو شده و ما همین طوری مفتی میریم دبیرستان، امتحان ریاضیمون از
سمپاد بیاد که یه کم حال بیایم! معلم ریاضیمون هم به همین دلیل گفت من ازتون
امتحان می گیرم که یه کم آماده شید. اما بعدا تصمیم اون بالاییا عوض شد و گفتن شما
هم مثه بقیه امتحان وزارتی بدین. در نتیجه معلم ریاضیمون حاضر شد امتحانو لغو کنه!
بعدشم ما 23م امتحان ادبیات ترم داشتیم. 24م هم امتحان کامپیوتر(برنامه نویسی)
ترم! خلاصه که دیر شد! پ.ن
2: شاید باورتون نشه ولی جمعه ی هفته ی پیش، من پاشدم رفتم نمایشگاه کتاب
تهران. و بازم شاید باورتون نشه ولی کل
رفت و آمد و دیدن نمایشگاه ما شد 22 ساعت! تازه با اتوبوس هم رفتیم. رفت و آمدش هم
13 ساعت طول کشید! پ.ن
مربوط به پ.ن 2: این یکی رو دیگه عمرا باورتون شه! من محبوبه رو
دیییییییییییییییییییییییییییدم! نمی دونید دو تامون از خوش حالی چه شکلی شده
بودیم! پ.ن
3: چهارشنبه ی هفته ی پیش رفتیم اردو باغبادران. بسیار جای زیبایی بود و خیلی هم
کیف داد! جاتون خالی آخر دست یه نم بارون هم زد. فک کنید! یه جای سبز سبز، با بوی
نم بارون! وااااااااااای خدا! خیلی خوشگل بود. پ.ن
4: شنبه روز آخره! هیچ کدوممون اصلا متوجه نیستیم. یادمه سومیای پارسال اون روزای
آخر خودشونو می کشتند! ما بی بخارا هیچ خبریمون نیست. من خودم هیچ وقت این قد بی
احساس نبودم. نمی دونم چی شده... پ.ن
5: شنبه قراره مثه پارسال با دوستان دخل یه هندونه رو بیاریم! نمی دوونید پارسال
سر این هندونه خوردن ما چی کار کردیم! دیگه تهش به مرحله ی منفجر شدن رسیده بودیم! پ.ن
6: رفتم تو سایت نظرآهاری و هر چی داستان و شعر گذاشته بود رو سایتش دزدیدم! خیلی
کیف داد. پ.ن
7: 31م امتحانامون شروع میشه و تا 20م ادامه داره. احتمالا تا 20م نمی تونم آپ
کنم! پ.ن
8: نت خیلی خلوت شده! چرا واقعا؟ پ.ن
9: امسال هم تزیینات جنگ زبان مدرسه با ما بود. خیلی خوشگل شد. هر چند خیلی سرش
ضدحال خوردیم... پ.ن
10: یه روز تلافی می کنم، هر چی بدی کردی به من! (یه وقت هم دیدی خدا تلافی کرد،
هر چی بدی کردی به من!) پ.ن
11: خدا نکنه چیزی چشم آدما رو کور کنه. و خدا نکنه آدما احساس بزرگی کنن! چون
دیگه جاییو نمی بینن و خیلی راحت از اون پله ای که ازش رفتن بالا، میفتن پایین! پ.ن
12: خدا جونم، خیلی مهربونی. یه دنیا ازت ممنونم!
دوستانه ها محبوبه!
هنوزم خوش حالم که دیدمت. خیلی خوش حالم! بازم مثه همیشه: ممنون که دوستمی! محمد،
داداش عزیزم! مرسی که این چند وقت تنهام نگذاشتی. خیلی گلی! و
آقا ابراهیم بی معرفت! یه وقتایی یه یادی هم از فقیر فقرا بکن!
کتابانه من
هشتمین آن هفت نفرم/ عرفان نظرآهاری/ نشر صابرین (کتاب های دانه)
از
سری داستان های کوتاه خانم نظرآهاریه که داستان های مذهبی رو با یه دید دیگه
نوشته. (مثلا اسم کتاب، اسم یکی از داستان هاست که در مورد سگ اصحاب کهفه.) کتاب واقعا
قشنگیه و اگه نخونید، از دستتون رفته واقعا! تصویرگری معرکه ی کتاب هم کمک شایانی
به لذت بردن بیش تر از کتاب می کنه.
همتونو
دوس دارم یه هوا! دلم براتون تنگ میشه... خدانگهدارتون... اضافات: قالبو عوض کردم به دلیل این که نایت اسکین مشکل پیدا کرده بود. اگه به نظرتون خوب نیست و به وبلاگم نمیاد بگید عوضش کنم! در ضمن: ONLY-------------------------> MIR HOSSEIN MOUSAVI>-----------------------------ONLY شاید باورتون نشه ولی بیش تر بچه های ما رفتن عضو ستاد انتخاباتی شدن و دستبند سبز بستن! اون روز که من دستبند بسته بودم، فقط سه نفر بودن! الان خیلی خیلی خیلی زیادتر شدن! بهنام احياكنندهي زمين! شعرانه: چه شد؟ خاك از خواب بيدار شد به خود گفت: انگار من زندهام! دوباره شكفته است گل از گلم ببين بوي گل ميدهد خندهام نوشتند چون حرف ناگفتهاي گل لاله را بر لب جويبار چه شد؟ باز انگار آتش گرفت همه گل به گل دامن سبزهزار چنين گفت در گوش گل، غنچهاي: نسيمي مرا قلقلك ميدهد زمين زير پايم نفس ميكشد هوا بوي باد خنك ميدهد صداي نفسهاي نرم نسيم به بازيگري گفت: اينك منم! كه با دستهاي نوازشگرم گلي بر سر شاخهها ميزنم! از اين سورهي سبز و آيات سرخ كتاب زمين پر علامت شده زمين گفت: شايد بهشت است اين! زمان گفت: گويا قيامت شده! زمين فكر كرد: آسماني شده! كبوتر گمان كرد: آبي شده! دل سنگ حس كرد: جاري شده! گل احساس كرد: آفتابي شده! به چشم زمين: برفها آب شد! به فكر كوير: آبشار آمده! به ذهن كلاغان: زمستان گذشت! به قول پرستو: بهار آمده! زندهياد قيصر امينپور (از كتاب به قول پرستو) (این عکس و عکس بعدی از شکوفه ها کار خواهرمه) سلاااااااااااااااام (with a lot of energy)! انشاا... كه خوبيد! منم عاليم! سال نو مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــارك! صد سال به اينسالا! انشاا... كه سال خوبي رو تموم كردهباشين و در حال شروع يه سال خوب باشيد. سايهي حق، سلام عشق، سعادت روح، سلامت تن، سرمستي بهار، سكوت دعا، سرور جاودانه... اين است هفتسين آريايي، پيشكش شما! نوروز مبــــــــــــــــــــــــــــــــارك! توجه شما را به متني از خودمان جلب ميكنيم! «صداي پاي بهار» - زود اومدي بهار! صداي ننه سرما بود كه داشت بار سفر ميبست و آمادهي رفتن ميشد. بهار اما زودتر از هميشه آمدهبود. ننه هنوز وسايلش را جمعنكردهبود. و بهار پشت در منتظر بود... در راه كه ميآمد؛ دلش نيامد درختان را بهاري نكند. چند تايي از درختان را به رنگ خود درآورد... - باز كه سر راهت شيطوني كردي! هنوز كه نوبت تو نشدهبود. من ميخواستم يه دم نفس عميق بكشم و برم. حالا با اين كارايي كه تو كردي، ديگه دلم نمياد! - ببخش ننه! نتونستم! هر كاري كردم، دلم نيومد درختا رو بيرنگ ببينم. شما هم كه سفيدشون نكردهبودي... - ننه امسال ديگه حال برام نموندهبود. سالهاي قبلي حسابي خستهشدهبودم. تو هم كه زود اومدي! نشد ننه. سال ديگه انشاا... . اواخر اسفند بود و ننه ديگه كم كم بايد ميرفت. ننه هم اين روزها را دوست داشت، هم دلش ميگرفت. ديدار با بهار را خيلي دوست داشت. بهار دل پيرش را زنده ميكرد! صدايش كه ميآمد، انگار گوش ننه سرما را نوازش ميداد. با شادي بچههايي كه براي آمدن بهار ذوق ميكردند، شاد ميشد. اما دلش ميگرفت. بالاخره رفتن هميشه سخت است. براي ننه سرما هم همينطور بود. بايد ميرفت و خود را براي نه ماه ديگر آماده ميكرد. هميشه دلش ميخواست زمستان سال بعد، سفيدترين زمستانش باشد... - ننه ديگه خيلي وقتي نيست. مردم منتظر من هستن... ننه سرما آرام بهار را بوسيد و رفت. همين بوسه باعث شد دل بهار از رفتن ننه سرما بگيرد و ابرهايش را وادار به گريستن كند...
پ.ن 1: بازم تولد عید شما مبارک! سالي پر از خوبي و خوشي رو براتون آرزو ميكنم. لحظهي سال تحويل ما رو يادتون نره... پ.ن 2: اينجا بهار خيلي زودتر اومد. واسه همين اين متنو نوشتم! پ.ن 3: اگه مسافرت ميريد خوش بگذره. ما كه امسال به علت داشتن كنكور تيزهوشان (!!!) خونهنشين شديم! پ.ن 4: ما شنبه پا شديم رفتيم مدرسه بشينيم حرف بزنيم، ديگه نميذاشتن بريم! پ.ن 5: شاپرك جونم نوشتهبود امسال تولد امام رضا (ع) مصادف با هشتمين روز از هشتمين ماهه! جالبه! پ.ن 6: يه لطفي بكنيم (هممون!) اگه كينهاي از كسي داريم، سر سال تحويل بريزيمش دور! به خدا اينقد راحت ميشيم! پ.ن 7: دارم مينويسم! داستان خدا رو! اما ميترسم... علتش هم بماند... دعا كنيد بتونم. پ.ن 8: كسايي رو كه تا همين امسال بينمون بودن و الان ديگه نيستن رو يادمون نره... مثه زندهياد خسرو شكيبايي و خيلياي ديگه... پ.ن 9: از همهي كسايي كه لطف دارن و نظر ميدن نهايت تشكر رو دارم. اگه كوتاهي كردم ببخشيد... پ.ن 10: كماكان داداشم قراره واسه من قالب جديده رو درست كنه! فك نكنين همينطوري رو هوا پروندم! پ.ن 11: تعداد لينكها از 150 تا بالا زدهبود. مجبور شدم يه تعداد زياديشون رو كلا پاك كنم. چون خيلي شلوغ شدهبود. اگه كسي خواست، دوباره لينك بده. شرمنده واقعا...
دوستانه ها: * ابراهيم عزيزم، مرگ پدربزرگت رو بهت تسليت ميگم. منو هم در غم خودت شريك بدون. اللهم صل علي محمد و آل محمد... تقديم به روحشون... * محبوبهي نازنينم، تولدت رو بهت تبريك مخصوووووووووص ميگم! دوستون دارم. خوش باشيد... خدانگهدار... اضافات: تعداد پستای صفحه ی اول رو رسوندم به سه تا. خواهشا نگید کم ترش کن... به نام مهربون زندگي من... شعرانه: این منم در آینه یا تویی برابرم؟ ای ضمیر مشترک، ای خود فراترم! در من این غریبه کیست باورم نمی شود خوب می شناسمت در خودم که بنگرم این تویی، خود تویی، در پس نقاب من این مسیح مهربان، زیرنام قیصرم قوم و خویش من هم از قبیله غمند عشق خواهر من است، درد هم برادرم سال ها دویده ام از پی خودم ولی تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف گم شدم چو کودکی در هوای مادرم راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم! سلااااااااااااااااااااااااااااام! من عاليم! اميدوارم شما هم عالي باشين! اي جان دلم! نازنينم! سلام عزيزكم! كوچولوي من! راه افتادي! آره نفس من! 2 سال شد! تو شدي 2 سال از عمر من! تو شدي همدم درداي من! اون وقتي كه من نبودم، تو بودي! دختر مشرقي نازم! عزيزكم... اميدوارم بفهمي چهقد دوست دارم كه الان به خاطر تولد دو سالگيت اشكم داره در مياد. عزيزم! مهربون من! تو بودي! تو بودي كه منو زنده كردي... منو بيدار كردي. با كسايي آشنام كردي كه طرز زندگي كردنو بهم ياد دادن. هر چند مجازي هستي، اما براي من واقعيتر از دنياي بيروني... تو سرنوشت دو سال منو رقم زدي... بديها، خوبيا! آره! خودت ميدوني... روزايي چيزايي رو روي صفحههات مينوشتم كه نميتونستم جاي ديگه بگم. تمام زندگيم رو روي تو خالي كردم. تو گذشته و حال مني! منو ببخش اگه گاهي از بودنت خسته ميشم. منو ببخش اگه گاهي حرمت صفحههاتو نگه نميدارم و هر چي شد روش مينويسم. منو ببخش كه گاهي فراموشت ميكنم... اگه تو نبودي... اگه آدمايي كه اومدن سراغم (يا سراغت!) نبودن، منم الان نبودم! اگه تو نبودي كه حرفامو روت بنويسم، واي نه! اينقد برات –براي وجودت- خوشحالم كه نميدونم چي بايد بنويسم. گفتنيها رو توي اين دو سال گفتم! و توي دوسالانههاي ديگه هم (اگه خدا بخواد) خواهم گفت... تو هميشه با مني! وجودت براي من دنياس! از خدا ممنونم كه منو آفريد و اين فكر آني رو به سرم انداخت كه تو رو بسازم تا تو منو بسازي! من با تو باشم و تو با من بموني! خدايي ازت ممنونم. اين بلاگ و آدماي همراهش، بهترين هديهاي بود كه ميتونستي بهم بدي... كوچولوي من! اميدوارم خدا بهم فرصت بده و بتونم سالهاي بعدي وجودت رو جشن بگيرم... برقرار باشي و سبز! پ.ن 1: تولدش مبارك! الهي فداش شم! پ.ن 2: فكر كنم بايد به خاطرش دوستامو مهمون كنم! هر چند هيچ كدومشون خبر ندارن! پ.ن 3: قربونت برم خدا/ چهقد غريبي رو زمين! ديروز رفتم خريد. از دنياي خودم سير شدم. اينجا زمينه! اين موجودات دور و بر من مثلا خليفةالله هستن! متاسفم كه هيچ كدوممون حق خليفةاللهي رو به جا نمياريم... (حالا چه ربطي به خريد داشت؟ آدماي اطرافم ديگه شبيه آدم نيستن! قيافههايي كه واسه خودشون درست ميكنن، هيچ فرقي با حيوون نداره! بعد هم ادعا ميكنن كه شيعهي علي(ع) هستن!) پ.ن 4: من و تو گم شديم انگار/ تو اين دنياي وارونه! پ.ن 5: آلبوم «فصل تازه» از احسان خواجهاميري اومد. منم بايد بگردم يه جوري مفتي گيرش بيارم! پ.ن 6: وااااااااااااااااي خدايي من! شنبه! از شب شنبه تا فردا صبح حدود ساعت 10 و 11 فقط داشت بارون ميومد شرشر! نميدونين چه نفسي بود! تازه امروز هم يه نمه برف اومد. كلي ذوق كرديم! پ.ن 7: من سلام بهار ميخوام! دلم يه عالمه براشون تنگ شده... (سلام بهار يه برنامهي مخصوصوص (!) نوجوونا بود كه بهار امسال ميذاشت. با اجراي محسن افشاني و كيوان ساكت اف... جيگر!) پ.ن 8: بهار بهار، چه اسم آشنايي/ صدات مياد اما خودت كجايي! پ.ن 9: قرار بود به خاطر دو سالگي بلاگم يه سورپرايز واسه خودم داشته باشم! داداشم داشت واسم يه قالب اختصاصي درست ميكرد كه به خاطر ضيق وقت و رفتن به سربازي نتونست تا امروز واسم آمادهش كنه. اما شايد جمعهي اين هفته يا هفتهي بعد درست بشه! پ.ن 10: هر كي رو ميبيني يه جوري شاكيه/ دنيا رو بيخيال بابا كي به كيه! يه سوتياي دادم، دومي نداشت! يعني خيلي بد بود! نميتونم بگم! ربطش هم به شعر بالا اين بود كه من كماكان با وجود اين سوتي، بازم خوشحال و خندان به زندگي ادامه ميدم! پ.ن 11: ريحانه جونم منو به يه بازي دعوت كرده. تو ادامه مطلبه! (اين عكس بالا از شعر خوشگل قيصره. دست خط خودمه! دارم واسهي 9 تا از دوستام مينويسمش.) دوستانهها: محبوبـــــــــــــــــــــــــــــــه! همراه هميشگي من! به قول خودت ممنون كه دوستمي! ممنون كه از روز اول تا حالا باهام بودي! از همهي همهي دوستاي گل كه توي اين دوسال (هر چند كم) باهام بودن ممنونم. اگه بخوام اسم ببرم، نميشه... موجب دلخوري و اينا! (اصفهاني ديدهبودين اينقد خرج كنه يه همچين كيكي بخره؟ حالا ببينين! اينم شيريني دو ساله شدن اين كوچولو!) نظرخواهيانه! اين قسمت بسيار مهمه! اين دو سال من توي نوشتنم تغييرات زيادي دادم و اين جوري كه الان مينويسم رو بيشتر از همه ميپسندم. ميخوام ببينم نظر شما در مورد اين طرز نوشتن (اول شعر، بعد سلام عليك، بعد داستان و آخر هم پي نوشت) چيه. جاي كدوما بايد عوض بشه. كدوما رو اصلا بايد حذف كنم. چه بخشي رو اضافه كنم. و خلاصه اينكه هر عيب و ايرادي كه به نظرتون مياد بگيد. به جز قالب كه گفتم زود عوض ميشه. اگه در اين مورد نظر نديد....... هيچ اتفاقي نميفته! دوستون دارم خيلي زياد. خوش بگذره... خدانگهدار... به نام خداي عاشقانههاي من! شعرانه (!): ديگر دلم طاقت ندارد! دگر جاني براي ديدن غمها ندارد! آن يكي با سرخوشي از كارت پايانْخدمت و پوتين خاكخورده ميگويد! اين يكي با چشمهاي خيس كه هيچ نميگويد! دلم ميگيرد از ظلم زمانه از اين اشكهاي بيبهانه دلم ميگيرد از هواي خانه گاهي ميشوم سير از اين روز و زمانه! چه كنم با اين در و ديوار بيروح؟ دلم خواهد زنم رنگي بر آن رنگي پر از روح! آرام ميگويم: "هواي صورتي بودن، دلم دارد!" كه رنگ عشقهاي فانتزي گونه در اين روزهاي بيرنگ است! نه! هرگز! دلم نپْسندد اين صورتيهاي فانتزي را! دلم هرگز نخواهد هياهوي عاشقي را! دلم، تنها بي رنگ بودن را نميخواهد كمكي هواي صورتي گونهشدن دارد! من هم هر چه لباس صورتي بود، تنم كردم! دلم اما ز من باهوشتر بود و اين رنگ بيرگ را نپْسنديد! به كه گويم؟ به كه گويم من، نيمي از قلبم نيست! جايي آن را - نميدانم كجا - اما پنهانش كردم! بعد هم به رسم نسيان فراموشش كردم! شايد همين است كه از دوخت لباسي صورتي رنگ براي دِلك بهانهگيرم عاجزم! گر كسي يافت آن تكهي مجهول قلبم را آرام - جوري كه كس نفهمد - خبري از آن به من دهد! مژدگاني محفوظ! شايد آن تكهي پيداشده را به جاي مژدگاني به او دادم! «نرگسي!!!» سلااااااااااااااااااااااااام! خوبين؟ منم عاليم! از طرز سلام كردنم پيدا بود! داشتين؟ جاي يادگاري رو با چي پر كردم؟ با يه [مثلا] شعر! شعري كه نه قافيه داره، نه وزن و نه قالبش معلومه! همين طوري يه روز درد تنهايي زد به سرم در حالي كه مقداري اشك ريختم، اين شعرو گفتم! ميدونم شعر نيست! ولي واسه اول كار بدك نيست! به شدت به نظرتون در موردش احتياج دارم. اگه بده خواهشا بگيد! Happy Valentine's Day!!! بله! ميدونم. بايد سپندارمذگان رو جشن بگيرم! اما از اون جايي كه ولنتاين رو هم دوست دارم، بين اين دو تا روز آپ كردم. باشد كه شما حساب كنيد من سپندارمذگان رو جشن گرفتم! پارسال اين قده ولنتاين خوشمزه بود! مزه توفترنگي (همون توت فرنگي) ميداد! حالا واسه تنوع (!) يه داستان از نظرآهاري! توجه كنيد ميبينيد بيمناسبت نيست! بهشت برپا شد! ماهي كوچك دچار آبي بيكران بود. آرزويش همه اين بود كه به روزي به دريا برسد. و هزار و يك گرهي آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همهجا دنبال دريا ميگشت، اما پيدايش نميكرد. هر روز و هر شب ميرفت، اما به دريا نميرسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشدهي پنهان كه هر چه بيشتر ميگشت، گمتر ميشد و هر چه كه ميرفت، دورتر. ماهي مدام ميگريست، از دوري و از دلتنگي. و در اشك و دلتنگياش غوطه ميخورد.هميشه با خود مي گفت:«اينجا سرزمين اشكهاست. اشك عاشقاني كه پيش از من گريستهاند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر ميكرد شايد جايي دور از اين قطرههاي شور حزنانگيز دريا منتظر است.» ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد، اما هيچوقت نفهميد كه دريا همان بود كه در آن غوطه ميخورد. *** قصه كه به اينجا رسيد،آدم گفت:«ماهي در آب بود و نميدانست. شايد آدمي هم با خداست و نميداند. و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.» آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و هماندم بهشت برپا شد! پ.ن 1: Happy valentine's day! پ.ن 2: سپندارمذگان مباركتر! پ.ن 3: I was strong and I learned to say:"I L0VE you!" You can say this. It's not difficult. Just want some LOVE in your heart! پ.ن 4: اين چيزا چيه من مينويسم؟ حالم بد شد! ميخواستم بگم كه اين دفعه و دفعهي قبلي، اسم پست از آهنگ مشترك آريان و كريس دي برگ بود. پ.ن 5: تئاتر مدرسهمون رو ديديم. فوقالعاده بود! واقعا معركه بود... در مورد آدما و برزخ فقط تو قالب كودكانه. همهي آدما يه قلب بودن. هر كدوم يه رنگ... كه هر رنگي يه معني داشت! خيلي ناز بود. پ.ن 6: كلي نشستم انشا نماز نوشتم، فهميدم مهلتش تموم شده! پ.ن 7: جييييييييييييييييغ، سوت، دست! اسممو تو همشهري جوان چاپ كردن! نميدونين چه قده خوشال شدم! يه بار پيشنهادمو چاپ كردن (كه الان نميگم پيشنهادم چي بود!). يه بار هم تو قسمت كسايي كه نامهشون رو خوندن! هوراااااااا! پ.ن 8: زندگي آرومه آروم! همه چي سر جاي خودش! همه چي شااااااااااااد! Fantastic! بهتر از اين نميشه! پ.ن 9: از كسايي كه تنهام نميذارن ممنونم. از كسايي كه جواب نظرشون رو نميدم عذر ميخوام! پ.ن 10: اربعين حسيني رو تسليت ميگم. دوستانهها: يه تشكر شكلاتي از عزيز دلم، شكلات شورم! به خاطر اين همه مهربونياش! متينه (همكلاسيم) يه =>بلاگ <= زده كه توش نوشتههاي نظرآهاري رو ميذاره. طرفداراي نظرآهاري بدون! هر كس نره ببينه، واقعا از دستش رفته! پارميداي عزيزم، نميدوني از ديدن نظرت چهقد خوشحال شدم. كاش دوباره برميگشتي... خوش بگذره... دوستون دارم... خدانگهدار...
بهنام خداي فراموشي! شلاااااااااااااام! خوبين؟ خوبم! اين دفعه واقعا خوبم! نيست! يادگاري نيست! گفتم ممكنه ادامه بدم! اما اين امكان به واقعيت نپيوست و من ادامه ندادم! به نفعمه! بايد يه چيزايي رو فراموش كنم كه خب اگه انسان باشم كار سختي نيست. چون ماهيت اسم انسان از نسيانه كه به معني فراموشيه. اما از اونجايي كه من حافظهي بلندمدتم در يه سري مواقع فقط كار ميكنه و از اول تا آخرش پر شده از خاطره، يه كم فراموشي سخته! اما به قول دوست (!) اسفل السافلين! شد كه شد! من كه زندهم! وااااااااي! تو رو خدا ببخشيد. دارم دوباره چرت و پرت گفتنو شروع ميكنم. تازه يه چيزايي هم ميگم كه فقط خودم بفهمم! ببخشيد! بايد يه برنامهي جديد بريزم واسه آپهاي جديد. واسه اينكه بتونم مثه قبل مرتب بنويسم و دوباره قروقاطي نشه. به جاي يادگاري يه چيزي رو جايگزين ميكنم. متن و شعر هم كه جاي خود داره. معرفي كتاب هم كماكان سالي يه بار اجرا ميشه! د آخه وقت نميكنم كتاب بخونم كه! حالا اين شعره رو داشته باشيد تا بعد. خيلي خوشگله.... (اين سيمهاي برق و درخت گردوي همسايه و هرازگاهي يه پرنده، سوژهي خوبيه! هم واسه عكس گرفتن، هم واسه نوشتن!) زير گنبد كبود زير گنبد كبود جز من و خدا كسي نبود روزگار رو به راه بود هيچ چيز نه سفيد و نه سياه بود با وجود اين مثل اينكه چيزي اشتباه بود * زير گنبد كبود بازي خدا نيمهكاره ماندهبود واژهاي نبود و هيچ كس شعري از خدا نخواندهبود * تا كه او مرا براي بازي خودش انتخاب كرد توي گوش من يواش گفت: «تو دعاي كوچك مني» بعد هم مرا مستجاب كرد * پردهها كنار رفت خود به خود با شروع بازي خدا عشق افتتاح شد سالهاست اسم بازي من و خدا زندگيست هيچچيز مثل بازي ما عجيب نيست بازيي كه ساده است و سخت مثل بازي بهار با درخت * با خدا طرف شدن كار مشكليست زندگي بازي خدا و يك عروسك گليست «عرفان نظرآهاري» متن پايين رو نميدونم از كيه. هر چي هست قشنگه. اگه كسي نويسندهش رو ميدونه بگه تا بنويسم. «يادم باشد...» یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد... نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را. یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست. یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد زندگی را خیلی دوست دارم . یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت؛ در چشمان حیوان بی زبانی که بسوی قربانگاه می رود، زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم . یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد. یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم. یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم. یادم باشد؛ یادم باشد... (اين همون شاخه زيتونيه كه يه بار عكسش رو گذاشتهبودم. اين بار روش يه كم برف نشسته! ديدم زيتون هم از اين قاعده مستثنا نيست! خم ميشه!) پ.ن 1: خودم هم بذار يه چيزي اضافه كنم كه يه جايي شنيدم: ياد من باشد فردا كاري نكنم كه به قانون زمين بربخورد. پ.ن 2: ووووووووووووي خدا! تو چي جوري اينقده بزرگي؟ خدايي فكرشم نميكردم! فكرشم نميكردم اينقدر راحت بتونم باهاش كنار بيام. ممنون! ممنون كه اين همه كمكم ميكني! پ.ن 3: پنج شنبهي هفتهي پيش با تعدادي از دوستان پاشديم رفتيم سينما چارچنگولي ديديم! قشنگ بود. خنديديم. جاي شما هم خالي بود زيادتا! پ.ن 4: پنج شنبهي اين هفته رفتيم گلزار شهدا از ظرف مدرسه. من و سميرا بودیم! خوب بود. فقط يه نفر رفت بالا منبر شروع كرد خاطره تعريف كردن ديگه پايين نيومد!!! به همين دليل حدود 20 يا 30 نفر از مدرسهي ما از سرويسشون جا موندن!!! پ.ن 5: «برقرار باشي و سبز/ گل من تازه بمون**** موندني باشي هميشه/ لب پاييزو نبوسي/ نشه پرپر شي عزيزم/ مهربون گلم نپوسي!» ببين دوست قديمي! دقيقا با خود توام كه الان تو خيالت داري فكر ميكني كه با يكي ديگهم! آره دختر خانوم! برات خيلي نگرانم! خيلي... كاش ميفهميدي و كاش متوجه ميشدي... اصلا هيچي! غلط كردم. شاعر ميگه بالاخره يه روز سرت به سنگ ميخوره ميفهمي امثال من بهت چي ميگفتن! الآن ما هر حرفي بزنيم دشمن محسوب ميشيم! پ.ن 6: يكي از بچههاي اكيپمون داداشدار (!) شد! وووووووووووووي! هممون از خوشحالي منفجر شديم وقتي خانوم خانوما به صورت غيرمنتظره تشريف آوردن گفتن ديروز داداشم به دنيا اومد! باورتون ميشه تو اين چند ماه جيكش در نيومدهبود كه قراره يه عضو ديگه به خانوادهشون اضافه بشه؟!!! حالا اينا مهم نيست! شنبه قراره بريم سور بهمون بده!!! ما هم قراره برا نينيشون جغجغه بخريم! پ.ن 7: قميشــــــــــــــــــــــــــــــي! صدات خيلي خوشگله. هنوزم مثه همون آلبومهاي قبلي ميگي: «فرقي نداره!» و من كلي ذوق ميكنم! چه خوبه كه هنوز خيلي خودت رو نااميد نكردي و با شعرات آدم رو نااميد نميكني! ممنون! پ.ن 8: پريروز داشتم دو تا از كتابهاي نظرآهاري رو ميخوندم كه تا حالا نخوندهبودم! من اصلا دهنم باز موندهبود كه ايشون اينا رو چهطوري مينويسن؟!!! سوژههاشون ماشالله هزار ماشالله تموم نميشه! هميشه يه چيز ميگه ولي هر دفعه به يه شكلي! خدايا! چه قدر ذوق ميكنم وقتي حتي جلد كتابا و اسم روشون رو ميبينم! پ.ن 9: ببخشيد! مغزتون رو خوردم! پ.ن 10: نظرا شله! كماكان از كسايي كه هنوز تنهام نذاشتن و نظر ميدن به شدت ممنونم! پ.ن 11: پيروزي مقاومت با تاخير مبارك. هر چند دوباره دارن يه كارايي ميكنن... پ.ن ۱۲: معدلم رو يادم رفت بگم! ۱۹ و ۹۱!!!! پكوندم از بس خر زدم. از رياضي و زبان طبق معمول كم آوردم. رياضي يه نمره و زبان نيم نمره! فكر كن! آدم IC-2 بشه ۱۰۰! اون وقت زبان کمبریج رو بشه ۱۹ و نیم! خوش باشيد! خوش بگذرونيد! به قول شاعر: عاشق زندگي باش/ زندگي شغل و پول نيست/ تو امتحان بودن/ بردهبودن قبول نيست! خدانگهدار! يادگاري: دوباره نميخوام چشاي خيسمو كسي ببينه/ يه عمره حال و روز من همينه/ كسي به پاي گريههام نميشينه... بازم دلم گرفت و گريه كردم/ بازم به گريههام ميخندن/ بازم صداي گريهمو شنيدن/ همه به گريههام ميخندن/ دوباره يه گوشه/ ميشينم و واسه دلم ميخونم/ هنوز تو حسرت يه همزبونم/ ولي نميشه و اينو ميدونم/ دوباره نميخوام/ چشاي خيسمو كسي ببينه/ يه عمره حال و روز من همينه/ كسي به پاي گريههام نميشينه... بازم دوباره/ دلم گرفته/ دوباره شعرهام/ بوي غم گرفته/ كسي نفهميد/ غمم چي بوده/ دليل يك عمر ماتمم چي بوده/ بازم دوباره/ دلم گرفته/ دوباره شعرهام/ بوي غم گرفته/ كسي نفهميد/ غمم چي بوده/ دليل يك عمر ماتمم چي بوده... سلام همگي! مرسي، شما خوبيد؟!!! به سلامتي و دل خوش... جديدا فهميدم ديوانهوار عاشق صداي محسن يگانهم! شعر بالا هم مال آلبوم آخرشه (نفسهاي بي هدف)... خيلي شعراش جيگره! اينو هم بي مناسبت ننوشتم. ديروز اينقده گريه كردم! با بيوفايي دوستان ميسوزيم و ميسازيم... من ميخواستم روز اول دي ماه آپ كنم. دلم نيومد! دلم آپ ميخواست. حالا شما مثلا فكر كنيد الان اول دي ماهه. اول دي چي ميچسبه؟ آفرين! شعر «زمستان» اخوان ثالث! «زمستان» سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است. کسی سر برنیارد پاسخ گفتن ودیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید، نتواند، که ره تاریک و لغزان است. و گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان است. نفس، كز گرمگاه سينه ميآيد برون، ابري شود تاريك چو ديوار ايستد در پيش چشمانت. نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك؟ مسيحاي جوانمرد من! اي ترسان پير پيرهن چركين! هوا بس نا جوانمردانه سرد است... آي... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي! منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم. منم من، سنگ تيپاخوردهي رنجور. منم، دشنام پست آفرينش، نغمهي ناجور. نه از رومم، نه از زنگم، همان بي رنگ بي رنگم. بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم. حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد. تگرگي نيست، مرگي نيست. صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگزارم. حسابت را كنار جام بگذارم. چه ميگويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست. حريفا! گوش سرما بردهاست اين، يادگار سيلي سرد زمستان است. و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده. به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است. حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است. سلامت را نميخواهند پاسخ گفت. هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبا، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته و غمگين، درختان اسكلتهاي بلور آجين. زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه، غبارآلود مهر و ماه، زمستان است.
«مهدي اخوان ثالث (م. اميد)» واي كه اين شعر چهقدر قشنگه... پ.ن 1: عيد همگي به شدت مبارك. پ.ن 2: هنوزم زمستون به يادت بهاره... تو قلبم كسي جز تو جايي نداره (با اين يه تيكه من خيلي گريه كردم. به خاطر همين هم اسم پستمه و هم تو پينوشتام نوشتمش!) پ.ن 3: فهميدم كه صداي عبدالمالكي رو دوس ندارم ولي شعراش رو چرا! پ.ن 4: فهميدم كه شدم يه ديوونهي تمام عيار كه متاسفانه اطرافيانم دارن بيشتر ديوونهم ميكنن! پ.ن 5: فهميدم كه مثه هميشه، همه رو دوس ندارم... پ.ن 6: خدااااااااااااااااا! امتحاناي ترم اول پارسال رو يادم نميره... چه روزايي بود. خدا ممنون كه پارسال زمستون اينقدر ويجه (همون ويژهي خودمون!) بود... مرسي... از تو هم كه اين روزاي ويژه رو برام ساختي ممنونم... پ.ن 7: ديگه بارون نميباره... توي جاده پر برفه! به خداي آسمونا... عشقت از يادم نرفته! پ.ن مربوط به پ.ن 7 (!): ديروز اينجا مقدار كمي برف اومد... پ.ن 8: نظرا شله! پ.ن مربوط به پ.ن 8 (!): ممنون از كسايي كه نظر ميدن! پ.ن 9: محبووووووووووووووووبه! يادم رفته چه جوري زندگي ميكردم. روزهام جدا سياه شدن! پ.ن 10: چرا مردم نميتونند ببينن يكي تغيير كرده؟ اينقدر عجيبه؟ پ.ن 11: جمعهي هفتهي پيش كارسوق داشتيم. به شدت بيخود بود! هر سال 6 تا سوال بود امسال 20 تا! بدتر از اون اينكه چهار گزينهاي بود. بدتر از اون اينكه نمره منفي داشت. بدتر از اون اينكه يه سري از سوالا فرمولي بود... اه... پ.ن 12: حوصلهي آدماي اطرافم رو ندارم. از تنهايي هم ميترسم... (كي ميگه تنهايي سخت نيست؟ به خدا تنهايي سخته!) پ.ن 13: يلدا خوش بگذره... ما كه هيچ وقت طعم يلدا رو نچشيديم! پ.ن 14: روزاي خوبمون انگار... همه از ياد تو رفته... (با دوستان محترم بيرون از نت بودم!) پ.ن 15: ركورد زدم تو پي نوشت نوشتن! دوستانهها: مهدي، دوباره كه وبلاگت حذف شده... چي شد؟ من كه ميدونم تو برميگردي... شكلات شورم، چي شده؟ چرا دوباره نيستي؟ چرا حرف از رفتن ميزني؟ پارميداااااااااااااااااااااااااااااااا... دلم واست يه ذره شده. كجايي؟ نگرانتم. (واي واي واي پارميداي من كوش؟!) كتابانه: اين بخش رو خيلي وقت بود يادم رفته بود. قلعه حيوانات/ جورج اورول/ ترجمه: امير اميرشاهي به احتمال زياد اين كتاب رو خونديد. بسي قشنگه! انقلاب كبير فرانسه رو توي يه مزرعهي پر از حيوون به تصوير كشيده. خوش بگذره... التماس دعا.... خدانگهدار... به نام
تقديركنندهي بزرگ... يادگاري: گذاشتي
عاشقت بشم/ بعد بري تنهام بذاري/ خوب كه خراب تو شدم/ بگي كه دوسم نداري/ سرم تو
كارم بود و بس/ سرزده از راه اومدي/ گفتم ستاره نميخوام/ گفتي كه از ماه
اومدي! سلام
همگي! خوبين؟ خوشين؟ سلامتين؟ خب الحمدلله... يادگاري
شعر رضا صادقي بود. فقط يه تيكش... هر چي گشتم اون آهنگي رو كه ميخواستم پيدا
نكردم. مجبور شدم اينو بنويسم. ولي اينم يادگاريه! از اين
به بعد يه كم آپام فرق داره (ممكنه اصلا فرقي نداشته باشه. واسه خودم فرق داره!) ...
چون پارسال اين موقع با هميشه فرق داشت! و سه ماه زندگي من از اين رو به اون رو
شد! اولش ميخواستم يه داستان دنبالهدار بنويسم. بعد بي خيال شدم! گفتم فكر ميكنن
سرنوشت خودمه. و به يه سري دلايل ديگه! در نتيجه همين طوري مثه هميشه داستان مثلا
كوتاه مينويسم. (همهي عكساي اين دفعه رو خودم گرفتم! اين حياط خونه مادربزرگمه كه
هزار تا قصه داره (!) به علاوهي يه گربه كه ما هر وقت ناهار ميخوريم بايد ايشون
رو هم مستفيض كنيم.) «و خداوند آدم را
آفريد!» روزگاري
دنيا سياه بود. يك صفحهي سيهفام! خدا
سياهي را دوست نداشت. پس شروع به ساختن كرد! خدا ساخت
و ساخت. ساختهاش شكلهاي مختلفي داشت! اما خدا هيچ كدام را نپسنديد. او
آفريدهاش را نگاه كرد. گرد شدهبود! بزرگ بود. اما در برابر عظمت او هيچ نبود... خدا باز
هم ساخت! كرههايي از جنسهاي مختلف... خدا توپهايش
را با نظم در اين سياهي چيد و گفت: بچرخيد! توپها
آرام شروع به چرخيدن كردند. خدا خوشحال شد. اما اين
توپهاي گردان چه فايدهاي داشتند؟ خدا باز
هم دست به كار شد. بازم هم ساخت. اين بار
ساختهاش نه گرد بود، نه مكعب! خدا چيزي
را آفريد كه شبيه انسان امروزي بود! اسم اين
جسم بي جان را آدم گذاشت. خدا آدمك
بي جانش را روي يكي از توپهاي گردانش – زمين- گذاشت. زمين ميچرخيد
و آدمك بي حركت ايستادهبود. دل خدا
گرفت! آفريدهي بي جانش نقش يك مجسمه را بازي ميكرد. خدا در
آفريدهاش دميد! آدمكش «آدم»
شد! روح گرفت و بيدار شد. خدا
خنديد و گفت: «تبارك الله احسن الخالقين...» خدا آدمك
را غمگين يافت. دردش را فهميد. خدا
تنهايي را دوست نداشت. اما موجودي كه آفريدهبود، تنها بود! پس
دوباره شروع به ساختن كرد. موجودي ساخت شبيه آدم. در او دميد و نامش را «حوا» نهاد... او را به
زمين فرستاد. اما نه كنار آدم... دقيقا نقطهي مقابل آدم، روي كرهي زمين! خدا به
آدم گفت: «دنبال گمشدهات بگرد. او را در زمين خواهي يافت.» آدم از
خوشحالي خنديد و به دنبال نيمهي گمشدهاش رفت. بعد از
مدتها او را در آن سوي زمين يافت، در حالي كه تنها نشستهبود. حوا
ترسيد. او جز خدا كسي را نديدهبود. پس عقب
رفت. از ترس دويد. دويد و از آدم دور شد... آدم جا
خورد و از غصه همانجا نشست. حوا همچنان ميدويد. حوا دويد
تا به همان نقطهي قبلي رسيد! از كار خودش خندهاش گرفت! آدم با
صداي خندهي حوا سرش را بالا آورد. او هم خنديد! و در يك نقطه
از زمين مهرشان بر دل يكديگر افتاد. و انسان
امروزي سالهاست به دنبال نقطهاي ميگردد كه آدم و حوا به هم رسيدند. تا شايد
او هم به نيمهي گمشدهاش برسد... (اين هم يه سيمه كه از پشت كمد زدهبود بيرون و با سايهاش روي كمد
شكل يه قلب شدهبود!) پ.ن 1: ميدونم
خودم! آخرش رو خوب تموم نكردم. بذاريد به حساب ناشي بودنم. اين يه مورد... يه مورد
ديگه هم اينكه اگه من حرف از آدم و حوا زدم دليل نميشه كه واقعا اين طوري بوده
باشه... اينم يه جور شروعه... شايد بعدا ادامهاش بدم تا تموم بشه!
يه چيز ديگه هم اينكه اگه جايي به خدا صفت انساني دادم به هيچ وجه نميخواستم كفر
بگم. به خاطر داستان مجبور بودم. پ.ن 2: عاشقي داره كلاسي... نيست درخور هر آس و پاسي! پ.ن 3: نبودن
اين چند وقتم رو ببخشيد. واقعا وقت نميكردم. اگه تو جواب دادن نظري هم كوتاهي
كردم عذر ميخوام. فقط تو رو خدا تنهام نذاريد... اعتماد به نفسم رو از دست ميدم. پ.ن 4: با اين
كه اين دفعه در مورد شروع گفتم اما ميگم: زود رفتي
گلم/ رفتي داغت موند رو دلم/ حيف بودي گلم/ رفتي دردامو به كي بگم؟ پ.ن 5: اي كسي
كه از اون بالا بالاها داري نگام ميكني خيلي دوست دارم. اي كسي كه منو نميبيني، تو رو هم .... پ.ن 6: اين پي نوشت به دليل برداشتهاي اشتباه خوانندگان عزيز حذف شد! (بدون
اينكه بنويسم پاكش كردم!) پ.ن 7: برام
دعاااااااااااااااا كنيد يه عالمه. هر چي بگم بازم كمه. واسهي مريضها هم دعا
كنيد خيلي زياد. نياز دارن... پ.ن 8: يكشنبهي
هفتهي پيش يه بارون خفن اومد. منم جرات به خرج دادم و براي مدت يه ربع پنجره رو
باز كردم و صورتم رو گرفتم بالا! قطرههاي بارون صورتم رو ميسوزوندن از بس سرد
بودن! اينقدر وايسادم تا جلوي پالتوم به كل خيس شد! آخرش بود... (اينم قطرههاي بارون اون روزه رو توري پنجره! ضعف عكس رو هم خودم
ميدونم. نور افتاده توش!) دوستون
دارم. تنهام نذاريد... خدانگهدار... به نام
اول و آخر... يادگاري: قطار ميرود تو ميروي تمام ايستگاه ميرود و من چهقدر سادهام كه سالهاي سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته استادهام و همچنان به نردههاي ايستگاه رفته تكيه دادهام!!! سلام!
خوبين؟ مرسي، منم خوبم. يه هوا دلم واستون تنگ شدهبود. خيلي
زياد دلم ميخواست چهارشنبه آپ كنم (اما نشد). به خاطر قيصر... آره! يه سال گذشت.
يك سال از رفتن قيصر گذشت. واي! واقعا زود گذشت... يادمه تا وقتي زنده بود دست به
شعراش نزدهبودم. وقتي رفت، وقتي شعراش رو تو تلويزيون و اين ور و اون ور شنيدم و
خوندم، فهميدم كه چه معجزهاي تو كلامش بوده... يه روزايي با شعرهاي قيصر زندگي
كردم. پارسال سه شنبه بود كه رفت... قطعا شعر سه شنبهاش رو خونديد. من واقعا به
اون شعر اعتقاد داشتم. «سه شنبه
چرا تلخ و بي حوصله سه شنبه
چرا اين همه فاصله؟ سه شنبه
چه سنگين، چه سرسخت فرسخ به
فرسخ سه شنبه
خدا كوه را آفريد...» واي كه
چقدر اين شعرو دوست دارم. آخه اصولا سه شنبهها رو خيلي نحس ميدونم. بيشتر
اتفاقاي بد زندگيم سه شنبه افتاده... وقتي
رفت، شعر خودش در مورد خودش صدق ميكرد: «از رفتنت
دهان همه باز... انگار
گفتهبودند: پرواز! پر واز!» و شعر
آيينههاي ناگهان! كه به اندازهي دنيا دوسش دارم. محشره... فوقالعادهاس... «خستهام
از اين كوير، اين كوير
كور و پير اين هبوط بيدليل،
اين سقوط
ناگزير آسمان بيهدف،
بادهاي
بيطرف بادهاي
سر به راه، بيدهاي سر به زير اي نظارهي
شگفت، اي نگاه ناگهان اي هماره
در نظر، اي هنوز بينظير آيه آيهات
صريح، سوره
سورهات فصيح مثل خطي
از هبوط،
مثل سطري از كوير مثل شعر
ناگهان، مثل گريه
بيامان مثل لحظههاي
وحي،
اجتناب ناپذير اي مسافر
غريب، در ديار خويشتن باتو
آشنا شدم، با تو در همين مسير در كوير سوت و كور، تا صدا زدي مرا ديدمت
ولي چه دور، ديدمت ولي چه دير اين تويي
در آن طرف، پشت ميلهها رها اين منم
در اين طرف، پشت ميلهها اسير دست خستهي
مرا، مثل كودكي بگير با خودت
مرا ببر، خستهام
از اين كوير» اگه ميشد،
دلم ميخواست همهي شعرهاش رو بنويسم. با همهاش خاطره دارم! «همزاد عاشقان جهان»
كه من و محبوبه عاشقانه دوسش داشتيم و داريم. «ترانهي آبي اسفند» كه واسه تولد
محبوبه واسش نوشتم. «ترانهي باراني» كه هر وقت بارون ميومد يادش ميفتادم. «شعر
ناگفته» كه پارسال وقتي واقعا احساس ناكامي كردم، خوندمش. «آرماني» كه يه جورايي
شد الگوي اميدواري من واسه زندگي و... در وصف
قيصر همين بس كه ديگه مثل اون پيدا نميشه... كاش زودتر فهميدهبودمش... حالا به
خاطر اينكه آپ قبلي از خودم چيزي ننوشتهبودم، يكي از انشاهام رو ميذارم.
موضوعمون «پنجرهاي رو به دريا» بود، ولي من در مورد يه آدم كلافهي امروزي نوشتم!
به هر حال خودم خوشم اومد! من وقتي چيزي مينويسم، اولش خودم كلي كيف ميكنم! «تنها
شدهاي! دلت صدايي ميخواهد كه از گوش دادن به آن خسته نشوي. با حالتي عصبي مينشيني.
صداي موسيقي را بلند ميكني؛ بلكه بتواني از هياهوي دنياي بيرون خارج شوي. اما
همين موسيقي هياهويي ديگر برايت برپا ميكند و دلت آشوب ميشود. با عصبانيت دستت
را روي دكمهي stop ميگذاري و خستهتر ميشوي. دراز ميكشي.
در اتاق كوچكت چندين بار دور ميزني تا اينكه سرگيجه تو را از اين كار بازميدارد.
باز مينشيني. دستهايت را ستون پيشانيات ميكني و سعي داري به هيچ چيز فكر نكني،
حتي ذرهاي... ناخودآگاه فكري به سرت هجوم ميآورد. صدايي در ذهنت ميگويد: «
بيرون... بيرون از اين چهارديواري هم جايي هست...» بهتزده به اطرافت نگاه ميكني.
انگار از اين سخنان بهشدت متعجب شدهاي. البته، حق داري. فراموش كردهبودي كه همهچيز
همين چهارديواري و اين شهر شلوغ نيست و ميفهمي كه كولهبارت قصد هجرت دارد! كولهبار
سفر ميبندي و بهراه ميافتي. ميروي به سبزترين و پستترين نقطهي كشورت؛ شمال!
به آنجا كه ميرسي، خستگي راه هنوز در تنت ماندهاست. پس آرام دراز ميكسي و وقتي
به خود ميآيي، ميبيني ساعتها را در خواب به سر بردهبودي. تعجب ميكني. اين چند
وقت، خواب به اين راحتي نرفتهبودي. باز
دوباره به ياد هياهوي شهر خودت ميافتي. زيرلبي ناسزايي نثارش ميكني و با لحني
گلهدار ميگويي: « لعنتي، اينجا هم مرا رها نميكند.» عصباني هستي كه باز همان
صدا چيزي را به تو گوشزد مي كند: «بيرون... بيرون از اين چهارديواري هم جايي هست.»
از دست صدا عصباني ميشوي و با پرخاش ميگويي: «بيرونتر؟ ديگر كجا؟» سرت به طرف
پنجرهي اتاق كج شدهاست. فقط نگاه ميكني، ولي توجهت به جاي خاصي نيست. ناگهان
متوجه آبي درخشاني ميشوي كه بيرون از پنجره به تو چشمك ميزند. چند لحظهاي خيره
ميماني. آبي بيكراني روبهروي توست. بياختيار به سمت پنجره هجوم برميداري و
دستت ناخودآگاه به سمت پنجره ميرود. با خود ميگويي: «چه قدرت جذبي!!!» و با باز
شدن پنجره از خود بيخود ميشوي. صداي برخورد آب به سنگهاي درون دريا واقعا آرامشبخش
است. احساس آرامشي ابدي به تو دست ميدهد تا اينكه چشمت به تلألؤ نور خورشيد درون
آبهاي آبي ميافتد. با تمام وجود از اين همه عظمت احساس حيرت ميكني و آنگاه است
كه يكي از قطرههاي اين آبي بيكران رو به رويت از گوشهي چشمت پايين ميآيد و
گونهات را قلقلك ميدهد. «تو دريا را با خود
داشتي.» (اشتباه! اينو ديگه خواهرم نگرفته. اين مال مسافرت عيد پارساله. كه
همسفرمون با دوربين 10 مگ گرفته! تازه درياي جنوب هم هست.) پ.ن 1: نزنيد!
دلم آپ طولاني ميخواست! پ.ن 2: امروز
تولد يكي از بچههاي اكيپمون بود. باباش زحمت كشيدهبودن يه كيك خريدهبودن. فكر
ميكنيد اين كيك توسط چند نفر خوردهشد؟ 9 نفري دخلش رو آورديم. به هيچ كس هم
تعارف نزديم! اينقدر كيف داد. بعدش هم آنچنان دلدردي گرفتم كه با 40 تا حمد هم
خوب نشد و جونم رو درآورد! پ.ن 3:
واااااااااااااااااااي امروز صبح بارون ميومد تا ظهر... نميدونيد چهقدر قشنگ
بود. يعني ساعت 5 بلند شدهبودم درس بخونم. صداي بارون ميومد. منم طاقت نمياوردم
مينشستم بيرون رو نگاه ميكردم! محبوبه! كلي به يادت بودم! پ.ن 4: جالبه!
بعد از 7 ماه كه امضا جمع كردن واسه درست كردن اسم خليج فارس شروع شده، هنوز 50
هزارتا امضاي ديگه مونده! ميبينيد؟ ما ايرانيها خيلي جالبيم. واسه برنامههاي
تلويزيوني تو يه ساعت 1 ميليون اس ام اس ميفرستيم. اون وقت بعد از 7 ماه نتونستيم
يه ميليون امضا واسه پايدار موندن هويتمون جمع كنيم. من خودم
يه بار امضا دادم. ولي الان هر چي ميگردم آدرسش رو پيدا نميكنم. تو رو خدا هر كس
آدرسش رو داره به من بده. لطفا توي آپهاتون يه پي نوشت رو هم به اين اختصاص بديد.
آدرس رو بذاريد تا هر كس راي نداده بره بده... به خدا زشته... ما ادعا ميكنيم
جدمون آريايي بوده. ببينيم با اين وضع بازم اين ادعا درسته؟ پ.ن 5: بارونُ
دوست دارم هنوز، چون تو رو يادم مياره***** بارونُ دوست داشتي يه روز، تو خلوت پياده
رو.... پ.ن 6: روز دختر مبااااااااااااااااااااااااااارك هوارتا! پ.ن 7: واي! گلشيفته... خانم فراهاني... دختر بهزاد فراهاني.... نميدوني چقدر دوست داشتم... با اين كاري كه كردي همه رو از خودت بيزار كردي. چند روز پيش براي بار دوم يا سوم داشتم اثر جاودان ملاقلي پور رو نگاه ميكردم. (روحش شاد.) از اول تا آخر فيلم داشتم گريه ميكردم. واقعا ارزش تو اينقدر كم بود كه با يه پيشنهاد اين طوري خودت رو ببازي؟ واقعا تو همون كسي هستي كه به اين قشنگي تونستهبود نقش مادر رو بازي كنه؟ در حالي كه خودت مادر نبودي... آره دختر خوب! بهت تبريك ميگم. الان زبونزد خاص و عام شدي. فقط ديگه همه اسمت رو با نفرت ميارن... به خودت فكر نميكني به طرفدارات تو ايران فكر كن... واي بر تو...واي! عكسهاي گلشيفته[...] تو ادامه مطلب.... پ.ن 8: ريحانه جونم منو دعوت كرده بازي! تشريف ببريد ادامه مطلب. با اينكه كوتاه بود، ولي ديگه گفتم اينجا ننويسمش. بسه!
زياد حرف زدم! خيلي زياد حرف زدم. ولي نميدونم چرا حس ميكنم كم حرف زدم!!!! شوخي
كردم... يه عالمه
خوش باشين... خدانگهدار... بهنام
بزرگآفرينندهي جهان... يادگاري: براي
روز ميلاد تن خود/ من آشفته رو تنها نذاري/ براي ديدن باغ نگاهت/ ميون پيكر شبها
نذاري/ همه تنهاييا با من رفيقن/ منو در حسرت عشقت نذاري/ براي روز ميلاد تن خود/
منو دور از دل و ديدت نذاري... دلم دلتنگه
و مهرت رو ميخواد/ دلم رو در پي غمها نذاري/ ميام تنها توي قلبت ميشينم/ منو
قلبت رو جايي جا نذاري/ عزيزم جشن ميلادت مبارك/ منو اون سوي جشن دل نذاري/ عزيزم
جشن ميلادت مبارك/ منو اون سوي جشن دل نذاري... سلام!
دوس دارم اين دفعه كمتر بگم. يعني دوست دارم هيچي نگم! فقط به خاطر اينكه زيادي
بي محتوا نشه يه داستان از نظرآهاري داشته باشيد.... خدا فرشتههاي اميد را
فرستاد قلب دختر
از عشق بود. پاهايش از استواري و دستهايش از دعا. اما شيطان از عشق و استواري و
دعا متنفر بود. پس كيسههاي
شرارتش را گشود و محكمترين ريسمانش را بيرون كشيد؛ ريسمان نااميدي را. نااميدي را
دور زندگي دختر پيچيد. دور قلب و استواري و دعاهايش. نااميدي پيلهاي شد و دختر كرم
كوچك ناتواني. خدا
فرشتههاي اميد را فرستاد تا كلاف نااميدي را باز كنند، اما دختر به فرشتهها كمك
نميكرد. دختر پيلهي گره در گرهاش را چسبيدهبود و ميگفت: «نه، باز نميشود.
هيچوقت باز نميشود.» شيطان ميخنديد
و دور كلاف نااميدي ميچرخيد. شيطان بود كه ميگفت: «نه، باز نميشود. هيچوقت باز
نميشود.» خدا
پروانهاي را فرستاد تا پيامي را به دختر برساند. پروانه
بر شانههاي رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد كه اين پروانه نيز زماني كرم
كوچكي بود گرفتار در پيلهاي. اما اگر كرمي ميتواند از پيلهاش به درآيد، پس
انسان نيز ميتواند. خدا
گفت:«نخستين گره را تو باز كن تا فرشتهها گرههاي ديگر را.» دختر
نخستين گره را باز كرد... و ديري
نگذشت كه ديگر نه گرهاي بود و نه پيله و نه كلافي. هنگامي
كه دختر از پيلههاي نااميدي به درآمد، شيطان مدتها بود كه گريختهبود. پ.ن 1: گاهي پ.ن 2: بايد پ.ن 3: سكوت پ.ن 4: كرد! از كسايي
كه جواب نظرشون رو ندادم واقعا معذرت ميخوام. اول اينكه خب يه كم تصميم دارم كمتر
بشينم پاي اين كامپيوتر يكي هم اينكه نميتونستم نظر بدم. يعني هنوز هم بستگي به
شانس داره. ممكنه بشه، ممكنه نشه! و از همهي
كسايي كه تنهام نذاشتن يه عالمه ممنونم. دوستون دارم... واسم دعا كنيد. خدانگهدارتون... به نام اوني كه آخرشه! و سلام به تويي كه مال اوني. عشق اوني،
دوستت داره و خيلي خاطرت رو ميخواد. يادگاري: ميشه خدا رو حس كرد/ تو لحظههاي ساده/ تو حس راه عشقُ/
گناه بياراده/ بي عشق عمر آدم/ بي اعتقاد
ميره/ هفتاد سال عبادت/ يك شب به باد ميره/ وقتي كه عشق
آخر/ تصميمشو بگيره/ كاري نداره زوده/ يا حتي خيلي ديره/ ترسيده بودم از عشق/ عاشقتر از هميشه/ هر چي محال ميشد/ با عشق داره ميشه/ انگار داره ميشه... عاشق
نباشه آدم/ حتي خدا غريبهاست/ از لحظههاي حوا/ هوا ميمونه و بس/ نترس اگه دل تو/
از خواب كهنه پا شه/ شايد خدا قصهتو/ از نو نوشتهباشه/ از نو نوشتهباشه/ وقتي
كه عشق آخر/ تصميمشو بگيره/ كاري نداره زوده/
يا حتي خيلي ديره/ ترسيدهبودم از عشق/ عاشقتر
از هميشه/ هر چي محال ميشد/ با عشق داره
ميشه/ انگار داره ميشه... يه بار ديگه سلام! اون نوع سلام كردن
عليخاني رو خيلي دوست دارم. واسه همين اون بالا نوشتمش. خوبيد؟ منم خوبم. نماز
روزههاتون حسابي قبول! چند روز پيش اتفاقي يه تيكه از آهنگ ميوه
ممنوعه رو شنيدم. بعد ديدم واي صداي خواجه اميري چهقدر خوشگله. خيلي وقت بود سراغ
آهنگهاش نرفتهبودم. آهنگ رو از تو كامپيوتر باز كردم و نوشتمش. خيلي خوشگله.
تازه دليل هم داره! اين دفعه بعد از يه مدت طولاني يه متن هم
نوشتم! اگه خيلي خوب نشده بذاريد به حساب اينكه چند وقته خيلي كار نكردم. آهنگ زندگي «از دور صدايي به گوش ميرسد... بايد صداي قدمهاي
زندگي باشد. خوب گوش ميكنم. قدمها استوارتر به پيش ميآيند.
صدا بلندتر ميشود. بايد صداي قدمهاي زندگي باشد. درون صداي قدمها آهنگي شنيده ميشود،
آهنگي دلنشين. يعني زندگي با خود چه همراه دارد كه چنين آهنگ زيبايي از آن به گوش
ميرسد؟ آهنگ به مانند صداي لبخند است. زيباست... انسان از شنيدنش لذت ميبرد. به
سمتش ميدوم. اما صدا دورتر ميشود! باز هم ميدوم. صدا زيباتر ميشود. اما كمرنگ
ميشود. هر چه ميدوم، كمتر ميرسم! حس ميكنم اين آهنگ همهي خوشيهاي دنيا را
با خود دارد. اما چه فايده؟ هر چه ميروم نميرسم. به اميد اينكه جاي ديگر بايد
به آن برسم، رهايش ميكنم و به سراغي ديگر ميروم. اينجا هم صداي قدمهاي زندگي را ميشنوم. درون
صدا آهنگي شنيده ميشود، آهنگي گوشخراش. تازه ميفهمم زندگي بديهايي هم دارد كه
انسان با شنيدن آنها دلش به لرزه ميافتد. صدا نزديكتر ميشود؛ من اما عقبتر ميروم!
دروغ چرا؟ ترسيدهام. از اين صداي گوشخراش كه دائماً به من نزديك و نزديكتر ميشود،
ترسيدهام. من جا ميزنم! عقب ميروم! صدا اما همچنان به پيش ميآيد. از ترسم نميتوانم
بفهمم صداي چيست. صداي مرگ؟ غم؟ شكست؟ جدايي؟ لحظهاي به خود ميآيم. «تو چرا جا
زدهاي؟» صبر ميكنم. ديگر عقب نميروم. صدا نزديك ميشود. وحشت تمام وجودم را فرا
ميگيرد. اما همچنان پايدار بر سر جايم ايستادهام. ميخواهم ببينم اين صداي گوشخراش
چه به دنبال دارد. صدا آنقدر نزديك ميشود كه در روبهرويم احساسش ميكنم.
براندازش ميكنم. همهي آن چيزهايي را كه فكر ميكردم، همراه داشت! جا خوردم، ولي
جا نزدم! ... و همين گستاخي بود كه مرا رشد داد، بزرگ
كرد، ارزش داد... و من جنگيدم، و رشد كردم، بزرگ شدم و ارزش پيدا كردم!» پ.ن 1: عيدتون مبارك هوار
تا... اميدوارم تونستهباشيم از اين ماه استفاده كنيم. و اميدوارم كه تو اين ماه
يه ذره واسه من دعا كردهباشيد. (ببخشيد تأخير داشتم!) پ.ن
2: معلم رياضي امسالمون يكي از
بهترين معلمهاست. خيلي خوشحالم. امسال از لحاظ معلم واسمون سنگ تموم گذاشتن.
كاري كه كمتر پيش ميومد واسمون بكنن! در ضمن ياد گرفتن پول پارو كنن! گفتن اون
روزايي كه تا ساعت 3 هستيد فوق برنامهي اجباريه! و بابتش پول گرفتن! پ.ن
3: جمع 8 تاييمون شد 9 تا! يه
دختر خوب هم اومد تو جمعمون. تا سال دوم رو تو مدرسهي خودمون بوده ولي بعدش يه
مشكلي پيش اومده كه يه سال عقب افتاده و الان با ماست. به اين نتيجه رسيدم كه ما 8
تا واقعا ديوانهايم! روز اول كه بساط واليبالمون جور بود. (همه هم ماشالا ناشي!)
روزاي بعدش هم كه همش تولد بوده. ما هم كه خوشحال! پ.ن
4: زبان رو نشد ثبت نام كنمL
آخه ساعت 6 تا 8 شب بود. بايد هم خودم ميرفتم. كسي هم نميتونست ببره بيارتم. در
نتيجه بابايي نذاشت برم. پ.ن 5:
آسمون به دريا گفت: اين بالا خيلي خوبه. ميشه همه جا رو ديد. دريا گفت: اين پايين
از اون بالا خيلي بهتره! چون فقط تو رو ميشه ديد. پ.ن 6: «ازبه» رو خوندم. خيلي خيلي جالب بود. هر چند آدم
خيلي از اصطلاحاتش سر در نميورد. الان هم «من او» (بازم از اميرخاني) رو گرفتم كه
بخونمش. يه كم زياده! پ.ن 7:
چهارشنبه رفتيم باغ پرندگان و كلي پرندهي خوشگل خوشگل ديديم. يه عالمه هم عكس
گرفتيم. يه تعداديشون رو گذاشتم تو ادامه مطلب. (من هر چي عكس ميذارم كار
خواهرمه! اون قاصدك پست قبل و اون گل اون بالا هم همينطور، اينم همين طور!) كتابانه (!): تصميم گرفتم اين قسمت رو بذارم و واسهي هم
سن و سالاي خودم يه سري از رمانهايي رو كه خوندم و خوشم اومده رو معرفي كنم.
تاكيد ميكنم براي هم سن و سالاي خودم. اصولا از اين رمانهاي نوجوان... گاهي بينش
هم از كتاباي ديگه اسم ميبرم. از به/ رضا اميرخاني/ كتاب نيستان سلسله نامههايي كه يه سري آدم كه يه جورايي
با هم نسبت دوستي و از اين جور چيزا دارن، واسه هم ميفرستن. داستان حول شخصيتي به
اسم مرتضي (سرهنگ خلبان جانباز) ميگرده كه پرواز رو براش ممنوع كردن. الان اين كه گفتم خلاصه بود يعني! خودم هم
نفهميدم چي گفتم. مرسي تا اينجا اومديد. قربون همگي....
خدانگهدار... به نام خداي تنهاييهاي من... يادگاري: يه دل ميگه نشم عاشق كس/ يه دل ميگه ميميرم بي نفس/ يه دل ميگه برم و يه دلم ميگه خو كن به قفس/ يه دل ميگه پر رنگ و رياست/ يه دل ميگه اينا روياي ماست/ يه دل ميگه بگم و يه دلم ميگه فردا با ماست/ يه دل ميگه پر از عشقم هنوز/ يه دل ميگه كه بساز و بسوز/ سر كن بيفروغ، خو كن به دروغ، اين عمر دو روز... يك بوم، دو هوا، خستم به خدا/ نميخوام و ميخوام بشم از تو جدا/ رؤياي عزيز، ترديد و گريز/ بي عشق نميتونم به خدا... سلطان قلبم، بي تو سرابم/ آلودهي فكر ناجور و ترديد/ برگرد و از من عشقي بنا كن/ كانون روحم به عشق تو لرزيد... سلام! خوبم، ممنون! (شايد اول در مورد يادگاري بگم كه خب شعرش رو كه رضا صادقي خونده و من عاشق اين شعرم. اون اولا وقتي اين شعرو ميشنيدم، موهاي تنم سيخ ميشدن! كلي هم جون كندم تا آلبومش رو مفتي به دستآوردم (البته پارسال)! اين شعر، در حال حاضر خود منه! تمام گذشته و حال منو نشون ميده! بسه ديگه، كم كم همهي زندگي منو ميفهمين! باز اين دفعه هم يه متن نوشتم كه به نظر خودم كامل نبود، ولي بالاخره يه چيزي بود!!! نتونستم منظورم رو كامل برسونم. كه انشالله با راهنماييهاي شما بهترش رو بنويسم. بازم ازتون خواهش ميكنم كه نظرتون رو بي رو درواسي بگيد. باور كنيد خوشحالتر ميشم وقتي نظر واقعيتون رو بدونم... از همگي ممنون... «درياي زندگي» زندگاني به مانند دريايي است كه گاه خروشان است و گاه آرام... روح انسانها در آن به سان كشتيهايي است كه در آب حركت ميكنند؛ گاه در جهت آن و گاه در خلاف جهت... كشتيها حركتي مداوم دارند. اما گاه كشتيهايي كه فرسوده شدهاند، كمكم در آب غرق ميشوند. اما هميشه كشتيهاي فرسوده و قديمي نيستند كه در آب فرو ميروند، گاهي جوانترها هم دوام نميآورند و جريان آب آنها را با خود به پايين ميكشد. تعدادي از كشتيها تنهايي را دوست ندارند! آنها همسفري براي خود انتخاب ميكنند. كشتيهاي همسفر هميشه و همهجا با هم هستند. وقتي ميخواهند خلاف جهت آب حركت كنند، با هم با جريانش ميجنگند. وقتي دريا آرام است، با هم از آن لذت ميبرند! وقتي يكي از آن دو در خطر باشد، ديگري به كمكش ميشتابد و او را بالا ميكشد... هدفهاي انسانها همانند ساحل است. هر كس ساحلي را براي خود انتخاب ميكند... كشتيهايي هستند كه ساحل آرامش را انتخاب ميكنند كه بعد از راهي طولاني و دشوار به آن ميرسند. و گاه در جريان اين سختيها و جزر و مدها دوام نميآورند و خود را به دست آب ميسپارند! كشتيهايي هم ساحل قدرت و مقام را انتخاب ميكنند. باز هم راه، طولاني و سخت است... اما كساني تا يك متري آن را آسان طي ميكنند... و بعد وقتي موج به زير كشتي ميزند و آنها را عقب ميبرد، نااميدي سراسر وجودشان را پر ميكند... و خود را به دست آب ميسپارند و در همين جريان از بين ميروند. و تبديل به كشتيهاي پهلوگرفتهاي ميشوند كه به ساحلي ميرسند و تعفن دور تا دورشان را فرا ميگيرد... و شايد زندگي با همسفر و انتخاب ساحل آرامش لذتبخشتر باشد تا زندگي بدون همراه و انتخاب ساحل مقام! (اين عكسي كه ميبينيد رو هم خواهرم گرفته، اما ايدهاش مال خودم بود! اين دست منه كه توي آبهاي باغمونه و يه مقداري هم آلبالو توشه. نصف آلبالوها فداي اسن عكس شدن و با آب رفتن!) پ.ن 1: من عوض شدم! نسبت به همين چند وقت پيش... پ.ن 2-1: ميبيني؟ داره تموم ميشه... دقيقا يه ماه ديگه... تازه از 12ام هم ماه رمضونه... پس از بقيهي تابستون خيلي چيزي نميفهمي! استفاده كن از همين چند وقتش... 2-2: آپ بعدي به احتمال زياد روز اول ماه رمضونه... شايد بعد از خوردن اولين سحري، آپديت كردم! پ.ن 3: چيزي هست كه بخوام تبريك بگم؟!!!! پ.ن 4: گذاشتي عاشقت بشم/ بعد بري تنهام بذاري/ خوب كه خراب تو شدم، بگي كه دوسم نداري!/ سرم تو كارم بود و بس/ سرزده از راه اومدي/ گفتم ستاره نميخوام، گفتي كه از ماه اومدي! (واقعيته...) پ.ن 5: باز هم ریحانه ی نازنینم منو به بازي دعوت كرده. اين دفعه دو تا بازي هست. بازم توي ادامه مطلبه. يه تعدادي عكس خيلي خوشگل هم هست توي ادامه مطلب. كار خواهرمه! همشون رو با دوربين 2meg موبايلش گرفته. توضيح در موردشون دادم... ممنون ميشم بريد ببينيد... باهوشانه(!): من و خواهرم معماي انيشتين رو حل كرديم!!! همون معمايي كه انيشتين گفتهبود فقط 2 درصد مردم ميتونن حلش كنن! اينم عكسش كه با چه امكاناتي حلش كرديم. (از اونجا كه نياز به نوشتن و پاك كردن بود و من هم وايت برد نداشتم، يه طلق بيخودي رو گذاشتم رو يه كاغذ آچار و به عنوان وايت برد ازش استفاده كردم!) دوستانهها: خبر فوري: عزيزترين دوستم، دوست دوران دبستان و راهنماييم، =>مهشاد جونم<= (كه ميميرم براش) بدون اطلاع به من (!) يه وبلاگ زده!!!!!!!! زود باشين برين. ميخوام حسابي هواشو داشتهباشيد. فكر كنيد اصلا خود منه! شكلات من، چي شده؟ به خدا نگرانم... شاپرك عزيز دلم، تبريك ميگم «خاله» شدنت رو... چرا كم شدي؟ چرا نيستي؟ (پيدا كنيد پرتقال فروش را! فقط به خودش ميگم!) بابت نظرهاي دفعهي پيش بهشدت (در حد مرگ) تشكر ميكنم از همه... ركورد زدم! تا حالا در عرض يه هفته نظرام به 300 تا نرسيدهبود... ممنونم. نميدونم چهطوري تشكر كنم. تعداد نظرات مجبورم كرد آپ كنم. بازم ممنون... ممنون باهام اومدين... خداي مهربون نگهدارتون... به نام خالق پروانهها... يادگاري: اون روزا ما دلي داشتيم/ واسه بردن، جوني داشتيم/ واسه مردن، كسي بوديم/ كاري داشتيم، پاييز و بهاري داشتيم/ تو سرا، ما سري داشتيم/ عشقي و دلبري داشتيم... كسي آمد كه حرف عشقُ با ما زد/ دل ترسوي ما هم دل به دريا زد/ به يك درياي طوفاني، دل ما رفته مهماني/ چه دوره ساحلش، از دور پيدا نيست/ يه عمري راهه و در قدرت ما نيست/ بايد پارو نزد، وا داد/ بايد دل رو به دريا داد/ خودش ميبردت هر جا دلش خواست/ به هر جا برد، بدون ساحل همونجاست/ به اميدي كه ساحل داره اين دريا/ به اميدي كه آروم ميشه تا فردا/ به اميدي كه اين دريا فقط شاماهي داره/ به عشقي كه نميبيني شباشو بيستاره/ دل ما رفته مهماني، به يك درياي طوفاني/ بايد پارو نزد، وا داد/ بايد دل رو به دريا داد/ خودش ميبردت هر جا دلش خواست/ به هر جا برد، بدون ساحل همونجاست... سلام، سلام. خوبي؟ خوبم. خوبي؟ خوبم. چونكه خوبي، خوبم! (ديالوگ شخصيت مورد علاقهي من در برنامهي خردسالان!) باورتون نميشه اصلا اين چند وقت نتونستم آپ كنم... بهقدري سرم شلوغ بود و نوشتنم نميومد كه خدا ميدونه. از اول هفته قصد داشتم آپ نمايم! نشد كه نشد... ببخشيد. در مورد يادگاري بگم كه يكي از شعرهاي قميشي بود و در مورد گذشتهي من هم صدق ميكرد. حالا تو خماريش بمونين! يه هفتهاس دارم فكر ميكنم متن جديد چي بنويسم. هي تو اسم كتابا دنبال اسم خوب ميگردم تا در موردش بنويسم، آخرش هم هيچي پيدا نكردم و به زورررررررررر، يه مطلب نوشتم كه مثل قبليهاست. (واسه همينه خوب نشده) ولي اين مال آشنايي اوليهاست! اون مال سالهايي بود كه با هم بوديم. حالا اون شخص مجهول كيه، منم نميدونم! بازم ميگم فكر بد نكن! راستي اولش ميترسيدم اين متنه رو بذارم. آخه خداييش هيچ محتوايي نداره. زوري نوشتمش! اگه واقعا خيلي بد شده، بهم بگيد. خيلي دوست ندارم كه تعارفي بگيد خوب شده. هر جوري ميبيندش، واقعا نظرتون رو بگيد. خوشحال ميشم. «بيتو، با تو*» بي تو: سالهسات كه غم تنهايي روي دوشم سنگيني ميكند. هيچ كس نيست كه مرا همراهي كند. با يك حساب سرانگشتي ميبينم چند سال است كه رنگ لبخند كسي را نديدهام. و چند هفتهاست كه در آينه به خودم نگاهي نينداختهام. خسته ام، خسته از تنهايي. خسته از اينكه نميتوانم حضور هيچ كس را در كنارم حس كنم. تنها همدم تنهاييام فقط خدا بود و خدا. خدا هميشه وقتم را پر ميكرد. با لبخندش! اما من به كسي نياز داشتم كه بتوانم ببينمش، لمسش كنم. چشم در چشمانش بدوزم. سالها همينطور گذشت. با تو: صداي قدمهاي كسي را شنيدم. بعد از اين همه سال تنهايي... بالاخره كسي حاضر شدهبود ساعات تنهايي مرا پر كند. صداي قدمها نزديكتر ميشد. رنگ لبخندش دلم را به آسمان پر داد. جواب لبخندش را با رنگ، رنگ شدن صورتم دادم. جلوتر آمد و دستش را به نشانهي دوستي جلويم گرفت. دستم را دراز كردم و با هم پيمان دوستي را بستيم. او شاد بود و من هم با شادياش شاد ميشدم. تنهايي مرا رها كرد. خدا بزرگترين نعمت دنيا را به من داد: تو! دوستي! و حالاست كه بعد از سالها من و تو هنوز با هميم. و باز تو ميخندي و من رنگ رنگ ميشوم. اما چه خوش است اين لبخندها و رنگ رنگشدنها! * واضحه كه اسم مطلب، اسم آلبوم جديد گروه آريان بود! اينا كه ميبينين نمكدون و فلفلدون (!) هستن. يه دونه سفيد و گلبهيش رو داريم. اينقده بلائن. وقتي از هم جداشون ميكني، اينقدر بامزه ميشن. يه جوري انگار التماس ميكنن برن تو بغل اون يكي... پ.ن 1: شاپرك جونم عزيز دلم زيارتت قبول خانومم. ببخشيد تاخير داشتم! پ.ن 2-1: چهارشنبه، پنجشنبه و جمعهي هفتهي پيش كارسوق بود. معركه بود. خيلي خوش گذشت. 2-2 شايد باورتون نشه ولي هر سه روز نهار كباب خورد ما دادن. روز آخر خودمون هم شبيه كباب شدهبوديم... 2-3 روز دوم بردنمون ميدون امام براي كلاس هندسه توي عالي قاپو و مسجد شيخ لطفالله. يعني اول دو نفر از معلما در مورد تاريخ اون مكان ميگفتن، بعدش هم يكي ديگه در مورد هندسهي نقشهاي توي مسجد و عمارت ميگفت. اون روز از كمردرد مرديم. چون از مدرسه تا ميدون رو پياده رفتيم. بالا رفتن از پلههاي 10 متري عاليقاپو اونم با كيف، پدرمون رو در آورد. 2-4 روز اول بعد از نهار پلاستيك فريزر دادن دستمون گفتن برين هم ديگه رو خيس كنيد. نميدونيد چه افتضاحي بود. زنگ بعدش من شخصا فقط داشتم ميلرزيدم. خود معلما هم اومدنها! (قابل توجه معلما يا دبيرستاني هستن يا دانشجو) براي خشك شدن بنده مجبور شدم روي زمين داغ داغ داغ دراز بكشم. به عبارتي هم سوختم، هم يه مقدار خشك شدم. پ.ن 2: زبان ترم بعد رو نوشتم. از 2 تا 25 شهريور هر روز 8 تا 10 ربع كم. خوبه؟ تازه نمرهي اين ترم رو هم 100 شدم! پ.ن 3: رفتيم «هميشه پاي يك زن در ميان است» رو ديديم. با بليط مفتي! گول نخوريد. فيلم اونقدرها هم ارزشش رو نداشت. نسبت به كارهاي ديگهي كمال تبريزي. پ.ن 4: نيمه شعبان مبارك! روز جوان هم مبارك! پ.ن 5: پرنده لب تنگ ماهي نشستهبود... و به ماهي نگاه ميكرد و ميگفت: «سقف قفست شكسته، چرا پرواز نميكني؟» پ.ن 6: عزيز دلم، ريحانه جونم منو به يه بازي دعوت كرده. ازش ممنونم. توي ادامه مطلب بازيش رو انجام دادم. خنگولانه (!): دوباره سر كلاس زبان آيكيو تركوندم. روز امتحان 45 دقيقه دير رسيدم! چون روز آخر كلاس نبودم، روز امتحان بچهها به من گفتن 5 ربع كم اونجا باش كه من فكر كردم منظورشون همون 5 و نيم هميشه است! (گاهي اوقات وقتي معلم جايي كار داشت ميگفت يه ربع زودتر بيايد يعني 5 و نيم) شانسم گفت معلم لطف كرد و دوباره listening رو واسم گذاشت. وگرنه كلي از نمرهام ميكشيد پايين... طبق معمول زياد حرف زدم. اما بالاخره بايد جبران ميكردم اين چند روز غيبت رو. از كسايي كه جواب نظراشون رو دير دادم، عذرخواهي ميكنم، ببخشيد! نميدونم دقيقا چه بلايي سر چشمام اومده كه وقتي يه كم پاي كامپيوتر ميشينم، تا شيش ساعت درد ميگيرن. واسه همينه خيلي نميتونم بيام پاي كامپيوتر. ممنون كه همراهم بودي. خدانگهدار... بهنام خدايي كه محمد(ص) رو آفريد... سلام. خوبم! يادگاري: مثل هميشه قبل از اينكه بخوام مطلب رو پست كنم، ميرم سر كمد و سه تا كتاب قيصر رو در ميارم، ميذارم كنارم. هر سه تا كتاب رو همين طوري باز ميكنم و بيت اولش رو ميخونم. اگه اون چيزي بود كه ميخواستم، اول پستم مينويسمش و اگر پيدا نكردم، مديا پلير رو باز ميكنم و ميرم توي قسمت قميشي و به عنوانهاي 16 تا آلبومي كه از قميشي دارم، نگاه ميكنم. از اسم هر آهنگي كه خوشم اومد، پلي ميكنم، ببينم كدوم جملهاش به درد پستم ميخوره. اونجا حتما يه چيزي پيدا ميكنم. اين دفعه هم قميشي جواب داد! بعد از توي مديا پلير ميرم توي قسمت ياني يا ونجليس. پلي ميكنم و شروع ميكنم به نوشتن! عاشق اين مواقع هستم. وقتايي كه ميدونم بعد از اينكه اين مطلب رو پست كردم و به چند نفرتون خبر دادم، مياين و يه دنيا خوشحالم ميكنين... پس مينويسم و هستم. با شما بود كه هدفاي خاصي توي ذهنم شكل گرفت. به چيزهاي بزرگي فكر كردم كه بدون وجود شما كه هميشه داريد تحسينم ميكنيد، هيچ وقت حتي خوابش رو هم نميديدم! نميدونم چرا اينا رو نوشتم... شايد ميخواستم بدونيد كه همگيتون رو عاشقانه و از ته دل دوست دارم... حالا يه شعر فوقالعاده از قيصر داشته باشين و بعد هم مطلبي رو كه خودم نوشتم (ميدونم موضوعش واقعا كليشهايه و حتي متنش هم ممكنه براي يه سري تكراري باشه). راستي رو شعر قيصر يه كم فكر كنين، چيزاي جالبي از توش در مياد! «مغالطهي درست» آري اگر در باز بود و باز پرنده پس در پرنده است و همچنين اگر در بسته بود و بسته پرنده پس باز در پرنده است اما دري كه باز نباشد ديگر نه در، كه ديوار... اما پرنده بسته اگر باشد ديگر پرنده نيست، كه مردار... «زندهياد قيصر امينپور» «رابطههاي رنگی» من ـ تو، يك پيوند! ميشود: ما، دوستي! ما، دوستي، يك جدايي! ميشود: من ـ تو! در اين رابطهها گاه تو مرا دوست داري و گاه من تو را! اما كم پيش ميآيد كه هر دو با هم يكديگر را دوست داشتهباشيم! همهاش در يك لبخند و يا يك شكلات رنگي خلاصه ميشود! لبخند ميشود واسطهي دوستي من ـ تو... تو لبخند ميزني، من لبخند ميزنم! و من و تو «ما» ميشويم. گاه من اخم ميكنم. تو صبوري ميكني! من باز اخم ميكنم و اين بار تو هم اخم ميكني. آن وقت است كه هر دو فكر ميكنيم كه براي هميشه تمام شد، همهچيز! هنوز چند دقيقه نگذشته. تو هنوز در همين افكاري! اما من زودتر از فكر كردن دست برداشتهام. حالا من روبروي توام با دو شكلات در دستانم! متوجه آمدنم نميشوي. غرق در همان افكار سياهي و داري سفيديها را به خاطر ميآوري... اما وقتي با دستم شكلات را جلوي تو ميگذارم، متوجهم ميشوي و يك اخم كوچك تحويلم ميدهي! من اما لبخند ميزنم. چون ميدانم كه اين اخم معناي لبخند را ميدهد. شكلات را برميداري! اميدوارتر ميشوم. و اكنون جواب لبخندم را ميدهي! لبخندي ميزني شيرينتر از آن شكلات كه در دستان ماست! طعم شكلاتي كه با هم ميخوريم، هرگز از خاطرمان نميرود... چون زير دندانمان شيرينتر از هميشه بود... همهچيز تمام شد! هر دو فكر ميكرديم همهچيز تمام ميشود! اين تمام شدن اما صورت ديگري داشت. جدايي چند دقيقهايمان تمام شد، نه دوستي چند سالهمان! حالا براي چند لحظه هر دو با هم يكديگر را دوست داريم... و دوباره من و تو دست در دست هم به دنياي «ما» بودن ميرويم! و دوباره گاه من تو را دوست دارم و گاه تو مرا... ديدي؟ همهچيز يك لبخند و يك شكلات بود؟ حالا بخند و طعم آن شكلاتهاي رنگي را كه با هم خورديم، به ياد آور! ميتواني رنگهايش را بشماري؟ از دوازده رنگ جعبهي مداد رنگيمان رنگيتر بود... پس رابطهمان هنوز هم رنگ دارد، نه؟ بخند كه لبخندت هر روز رنگيتر از ديروز ميشود و اين رنگ مرا هم گرفتار ميكند! و باعث ميشود كه من هم بخندم... و اين رابطههاي رنگي ادامه دارند تا آنجايي كه ديگر رنگي در دنيا نماند! *اسم مطلب برگرفته از اسم يه كتاب روانشناختي بود. پ.ن 1: فكر بد نكن! مطلب رو در مورد هيچ شخص خاصي ننوشته بودم. از اسم اين كتابه خوشم اومد، گفتم يه چيزي در موردش بنويسم! ببخشيد كه خيلي تكراري بود... پ.ن 2: ميدترمم رو شدم 19.5!!!!!!! تركوندمها! همه نمرهها رو زير 18 و بالاي 14 بود... پ.ن 3: زيارت قبول پسر گل! (خودش ميدونه!) پ.ن 4: بيخيال گوشماهياي ساحل، دريا بازم روي خودش پا ميگذاشت! پ.ن 5: خداوند همهچيز را در يك روز نيافريد، پس چهچيز باعث شد كه من بيانديشم میتوانم همهچيز را در يك روز بهدست بياورم. پ.ن 6: مبعث حضرت رسول مبارك... كلا عيدتون مبارك. پ.ن 7: ترم ديگه كلاس زبان ميفته توي ماه رمضون. برم يا نرم؟!!! رفت و برگشتش هم 40 دقيقه پيادهروي داره. هر روزي هم هست... خنگولانه(!!!!): دوشنبه يكي از بهترين روزهاي زندگي من بود. (بيدليل!) اما تو همين روز آنچنان سوتياي دادم و آيكيويي تركوندم كه تو تاريخ مينويسنش! دوشنبه من از صبح تنها بودم و بعدازظهر ساعت يه ربع شيش كلاس زبان داشتم. صبح تا ظهر هم مدرسه بودم. بعد از كلاس اومدم خونه و كارهام رو انجام دادم و ساعت رو كوك كردم روي چهار ربع كم و سه و نيم خوابيدم. ساعت زنگ زد و من بيدار شدم. ديدم يه ذره زوده دستم رو گذاشتم رو ساعت و خوابيدم، از خواب بيدار شدم ديدم عقربه بزرگهي ساعت رو 12 هست. گفتم چه به موقع بيدار شدم. (به عقربه كوچيكه نگاه نكردم.) رفتم نماز خوندم و كارهام رو كردم و اون موقعي كه عقربه بزرگه روي 6 بوده از خونه زدم بيرون. انتظار داشتم يه دو دقيقه دير برسم. دم آموزشگاه ديدم هيچ كس اونجا نيست. اصولا توي اون ساعت اونجا خيلي شلوغ بود. رفتم دم كلاس در زدم و گفتم ببخشيد و رفتم بشينم سر جام كه ديدم بچهها هي دارن نگاه ميكنن و يكيشون خندهاش گرفته بود. گفتم چي شده؟ يكي گفت ساعت هفته!!!!!! گفتم: چند؟ گفت: 7... كلاس رفت رو هوا! معلممون هم خندهاش گرفته بود. گفتم من خونه تنها بودم خوابيدم ديدم عقربه رو نيم هست از خونه زدم بيرون. ديگه به اون يكي نگاه نكردم! از خنده در حال منفجر شدن بودم. آخه در كمال حماقت اومدم برم سر جام بشينم. معلممون ميگفت متوجه شدم كه نفهميدي اينقدر دير كردي كه اينقدر fresh اومدي تو!!!!! من هم نيم ساعت نشستم سر كلاس و رفتم خونه... فقط نشستم خنديدم! اينم از تيزهوش مملكت! خيلي حرف زدم، ميدونم!!!!!! ميسي همگي... خدانگهدار... سلام، سلام. چطوليد؟ خوش ميگذره؟ انشاا... هر جا كه هستيد خوش باشيد. و اميدوارم اگه اعتكاف رفتيد من رو يادتون نرفته باشه! (حال ميكني چه قدر پرروام!) باز هم هيچي ندارم بگم! ديديد دفعه قبلي كه هيچي نداشتم، چهقدر كم حرف زدم؟!!! فقط همون متن قبليه كه من دوباره نوشتمش! به خاطر اينكه با حرفاي بچهها ديدم خيلي ضعف داره... اما الان يه ضعف بهش اضافه شده كه ديگه متن كوتاه نيست! شد يه متن بلند بالا. شرمنده ميخواستم يه چيزي بنويسم كه جديد باشه اما خب نشد. اما واسه اينكه مطلب خيلي هم تكراري نباشه، يه شعر از قيصر هم گذاشتم روش! «دنياي من» «در دنيايي كه من زندگي ميكردم، من بودم، آسمان بود و زمين. انسانهاي زيادي روي زمين بودند و نفس ميكشيدند، اما اين نفسها كاذب بود. بهتر بگويم:«همه مرده بودند.» زندگي مردهبود، هيچ چيز روح نداشت. همهچيز بود، اما هيچ نبود! انسانهاي مرده در فهميدن هر چيزي ناتوان بودند. عشق، بيمعني بود و برايشان رنگي نداشت. همان عشقي كه روزگاري همهچيز مردم بود، رنگين كمان زندگيشان بود، حالا هيچ شدهبود. مردم محتاج يك نور بودند. نوري كه روح اين اجسام مرده را احيا كند. سياهي همهجا را فرا گرفتهبود. طوريكه چشم، چشم را نميديد. اما هيچكس نميدانست كه عامل اين سياهي ديواري است كه خودش به دور خودش كشيدهاست، ديواري آهنين. اين ديوار راحت بهوجود آمدهبود، اما به سختي خراب ميشد. مردم بايد غرور خود را كنار ميگذاشتند. غروري كه مانع ديدن دنياي ماوراء آنها ميشد. اين جسمهاي بيروح فقط خود را ميديدند. كسي نميدانست كه در يك متري چهارديواري خودش كس ديگري نفس ميكشد. آسمان شاكي شدهبود. دلش ميخواست زمين را ببيند. او زمين را در بغل گرفته بود، اما از ديدنش عاجز بود. چون مردم با اين ديوارهاي بلند و سقفهاي سياهي كه بالاي سرشان كشيدهبودند، زمين را يكپارچه سياه كردهبودند. آسمان فكر كرد. فكر كرد چهطور ميتواند زمينش را ببيند. صدايي شنيد. اين صدا برايش آشنا بود. زمين بود كه ناله ميكرد و از آسمان كمك ميخواست. آسمان دلش لرزيد. ياد روزهايي افتاد كه خورشيدش آفتاب را به زمين هديه ميكرد. اما حالا..؟! آنقدر دلش براي زمين تنگ شدهبود كه ديگر طاقتش تمام شد و شروع به گريستن كرد. گريست و گريست تا سقفهاي زمين را ذوب كرد و ناگهان جهان را نور برد! مردم مات و مبهوت به آسمان خيره شدهبودند. صداي انسانها جهان را پر كرد. صدا آنقدر زياد شد كه تمام ديوارهاي آهني دنيا شكستند. دوباره همهجا ساكت شد. هيچ كس حتي فكرش را هم نميكرد كه كسي جز خودش وجود داشتهباشد. اما حالا هر كدام از آنها دهها انسان ديگر را در كنار خود ميديدند. و زمين خنديد. آسمان كه دلتنگ خندهي زمين بود، دوباره شروع به گريستن كرد. اما اينبار اشكها از سر شوق بود. مردم هم با گريهي آسمان گريه كردند! منظرهي زيبايي بود. اما وقتي خدا هم خنديد، دنيا زيباتر شد. و زندگي در همين خلاصه ميشود: خندهي خدا و گريهي آسمان دلنازك! خوب بيـــــــــــــــــد؟!!! «همه حرف دلم» حرفها دارم اما... بزنم يا نزنم؟ با توام، با تو! خدا را! بزنم يا نزنم؟ همهي حرف دلم با تو همين است كه «دوست...» چه كنم؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم؟ عهد كردم دگر از قول و غزل دم نزنم زير قول دلم اما بزنم يا نزنم؟ گفتهبودم كه به دريا نزنم دل اما كو دلي تا كه به دريا بزنم يا نزنم؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است: دست بر ميوهي حوا بزنم يا نزنم؟ به گناهي كه تماشاي گل روي تو بود خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم؟ دست بر دست همه عمر در اين ترديدم: بزنم يا نزنم؟ ها؟ بزنم يا نزنم؟ «زندهياد قيصر امينپور» پ.ن1: يكي ديگه هم رفت... درگذشت «خسرو شكيبايي» رو تسليت ميگم. پ.ن2: باورتون ميشه ديشب اينجا بارون اومد؟ چند دقيقه هم زيرش بودم. چه لذتي داشت صداي چك چك بارونهاي پر از دود كه به برگ درختا ميخوردند. تازه اونم بعد از اين همه دلگرفتگي آسمون. از بعدازظهر آسمون ابري بود، دل من هم! پ.ن3: ديروز عجيب دلم گرفتهبود. حتي حال نداشتم نفس بكشم. الان خوبم! پ.ن4: زبانم رو شدم 95. تاپ شدم خوشبختانه. فقط هم از ميدترم و فاينال كم آوردم. به خاطر اينكه تستي بود. ميدترم: 18 از 20. فاينال: 37 از 20. بقيهاش رو كامل شدم. پ.ن5: عكسهاي در و ديوار اتاقم رو توي ادامه مطلب گذاشتم. ميتونيد بريد ببينيد چه گندي زدم! توضيح هم داره! ببخشيد اگه كيفيت عكسا پايينه. پ.ن6: يه سريتون گفتين چهقدر دير به دير آپ ميكني. چشم، از اين به بعد تا جايي كه ميتونم زودتر آپ ميكنم. اما جواب دادن اين همه نظر واقعا كار سختيه. اما مطمئن باشيد همتون جواب ميگيريد. قررررررررررررربون همتون... ديدين چهقدر كم حرف زدم! خوش بگذره! خدانگهدارتون باشه... به نام خداي صداقت... سلام، سلام... خوبم! شما خوبيد؟ با عرض شرمندگي من اين دفعه هيچي ندارم بگم. جز يه متن كوچلو (!) كه خودم نوشتم و هيچي هم ازش نفهميدم. يعني ميدونيد؟ ميخواستم يه چيزي از توش در بيارم كه نشد! يعني جملهها رو نتونستم خيلي خوب سر هم كنم. قصد داشتم تهش يه اتفاق ناگهاني بيفته اما مجبور شدم بعدش توضيح بدم. ريتمش هم بايد تند ميبود كه نميدونم تونستم تندش كنم يا نه...راستي اگه ميبينيد هي رفتم خط پايين يه وقت فكر نكنين به قصد شعر اينطوريش كردم. واي نه! همينطوري ميخواستم قشنگ باشه! اميدوارم كه با نظرات شما بتونم از اين به بعد چيزهاي بهتري بنويسم... «دنياي من» «در دنيايي كه من زندگي ميكردم، من بودم، آسمان بود و زمين. انسانهاي زيادي روي زمين بودند و نفس ميكشيدند، اما اين نفسها كاذب بود. بهتر بگويم:«همه مرده بودند.» زندگي مردهبود، هيچ چيز روح نداشت. همهچيز بود، اما هيچ نبود! انسانهاي مرده در فهميدن هر چيزي ناتوان بودند. عشق، بيمعني بود و برايشان رنگي نداشت. همان عشقي كه روزگاري همهچيز مردم بود، رنگين كمان زندگيشان بود، حالا هيچ شدهبود. مردم محتاج يك نور بودند. نوري كه روح اين اجسام مرده را احيا كند. ... و ناگهان جهان را نور برد! مردم بالاخره موفق به شكستن ديواري شدهبودند كه جلوي رسيدن نور به آنان را ميگرفت. در حقيقت اين نور خود انسانها بودند! وقتي توانستند يكديگر را ببينند، نور را ديدند و زندهشدند...» پ.ن 1: نخنديد خب، تازه كارم! پ.ن 2: [...] خورد به تابستونم! يعني مدرسه [...] زد بهش! قرار بود هفتهاي يك روز رياضي و هفتهاي يك روز فيزيك داشتهباشيم و معلمان و معاونان محترم براي رفاه حال خودشون كه با ماشين ميان و با ماشين ميرن(!) برداشتن كردنش هفتهاي دو روز رياضي و هفتهاي دو روز فيزيك. يعني چي؟ يعني من دوشنبه و چهارشنبه از ساعت 8 تا 12 بايد مدرسه باشم!!! ما هم در تايين ساعت كلاسها نقش بزغاله رو بازي ميكنيم! برا خودشون ميبرن و ميدوزن. ساعت يك كه ميرسم خونه تا حد مرگ ميرم از گرما... پ.ن 3: دليل ديگه اينكه من اين هفته صبح بايد برم IC-1 و بعدازظهر IC-2!!!! مسخرهاست، نه؟ مجبور شدم... اين طوري 15 روز هم جلو ميفتم. دليلش هم اينه كه اگه صبح ميرفتم، مجبور بودم 7، 8 جلسه به خاطر كلاسهاي مدرسه غايب كنم... حيفه خب، پول دادم! پ.ن 4: گفتم كه هيچي ندارم بگم!!!!!!!!!!! پ.ن 5: دست گل همگي درد نكنه بابت نظرات. اسم نميبرم چون يه وقت يه تعدادي ناراحت ميشن... پ.ن 6: شنيدهبودم «پ.ن» نوشتن اعتياد مياره. فكر نميكردم راست باشه! خدانگهدار همگي... به نام خداي مهربوني.... سلاااااااااااااااااام... عاليم! باور كنيد من موجي نيستم! فقط خيلي خيلي خوشحالم... اصلا باورم نميشد... معدلم رو ميگم. از اون چيزي كه فكر ميكردم، بالاتر شدم به شدت... خيلي هم خوب نيستها ولي خوبه! 19،77.... باورم نميشد رياضيم رو شدهباشم 18،5! چيه؟ صفت خنگول به من نسبت داديد؟ اگه اون امتحان رياضي رو از اول دبيرستاني مدارس معمولي ميگيرفتي، تجديد ميشد... به خودم اميدوار شدم، زيستم رو شدم 20! اما فيزيك رو شدم 19! (شاگرد اول كلاس هم 19 شد.) عقدهي جغرافي هم به دلم موند... نشد ما يه بار امتحان جغرافي بديم و نمره خوب بگيريم... شدم 19! هميشه پرسش كلاسيهاش رو 20 ميشدم، امتحانهاش رو خراب ميكردم، امتحان هم سخت بود خداييش... يعني هر چي فحشه به اين معلم زبان نكبت بيشعور دادم.... با اين همه پادويي كه من واسه جنگ زبان كردم، زبان منو 19 رد كرده... همونجا دعا كردم خدا نبخشتش... برا اينكه دوستم امتحان ميانترمش رو شد 16 من لطف كردم شدم 17، امتحان ترمش رو ميشد 17 من ميشدم 18،25... دوستم رو داده 19،5 و من رو داده 19... خدا ازش نگذره... فقط از همينا كه گفتم كم آوردم.... بگذريم... گفتم ايندفعه اون انشام كه رتبه آورد رو بذارم، خوبه، نه؟ شرمنده، طولانيه! «معبود من، تو را ميستايم...» «معبود من؛ اي آفرينندهي جهان هستي، اي خالق تمام مخلوقات و اي مالك ملك زمين، تو را ميستايم. پروردگارا؛ تو را ميستايم چرا كه زيبا هستي و زيبايي را از هيچ كس دريغ نكردي. پروردگار من؛ تو را ميپرستم زيرا تويي كه خوشبختي را آفريدي و راههايي براي رسيدن به آن قرار دادي. خدايا؛ فقط در برابر تو سر به سجده ميگذارم، چرا كه تو قدرت مطلق هستي. خداوندا؛ فقط به اميد تو دستهايم را رو به آسمان بالا ميبرم چرا كه ميدانم تنها تويي كه خواستههايم را برآورده ميكني. خداي من؛ به آسمان آبيت نگاه ميكنم و پرندههايي را ميبينم كه در آسمان اوج گرفتهاند و به حال خود حسرت ميخورم. چرا كه من، روي زمين و آن پرندهي كوچك در افلاك پر ميزند. آيا اين پرنده هم مثل من روزي انساني بودهاست كه حالا بهخاطر حس آسمانياش توانسته در آسمان پر بگيرد؟ خداي من؛ وقتي به قطرات باران مينگرم، شفافيت را در تكتك قطرههايش حس ميكنم. آيا اين قطرهها هم روزي انساني بودهاند كه حالا به خاطر شفافيت و سادگي بهشكل قطرهاي از آسمان پايين ميآيند؟ يا اينها قطرات اشكي است كه انسانهاي صادق براي تو ريختهاند و حالا تو براي پاداش دادن به آنها به باران تبديلشان كردهاي؟ خداي بزرگ؛ اين جا روي زمين تو قيمت ميگذارند. براي هر تكهاي از اين خاك صاحبي تعيين كردهاند. خدا؛ مگر صاحب اين خاك تو نيستي؟ پس چرا آدمها فكر ميكنند صاحب اين خاكند؟ خدايا؛ اينجا لذت پرواز را از شاپركهاي بيگناه كه بيشتر از دو روز عمر نميكنند، ميگيرند و قيمتهاي سرسامآور روي آن شاپرك ساده و بيگناه ميگذارند. خدا، اين آدمها وحشتناكند. مگر اين شاپرك چه گناهي كردهبود جز اينكه زيبا بود؟ خدا اگر زيبايي جرم است، چرا زيبايي را آفريدي؟ خدا؛ تو گلها را هم زيبا آفريدي. اينها، همين آدمهاي زميني، لذت شكفتن را از گلهاي زيبا ميگيرند. هر گلي كه بوي خوش بدهد، خيلي زود به دست همين آدمها چيده ميشود و زير دست انسانها برچسب قيمت ميخورد. آي آدمها، اين گل از آسمان آمده، مثل خودتان. شايد همهي شما فراموش كردهايد كه روزي در آسمان بودهايد! خدايا؛ انسانهاي اين خاك به چه چيز خود مينازند وقتي كه تو را در اوج عظمت ميبينند؟ خدا ما در برابر تو هيچيم. پس اين انسانها چرا غرور را آفريدند؟ شايد آنهايي كه تو را نميديدند، چيزي به اسم غرور ساختند و انسانهايي هم كه تو را ميديدند را به اين بيماري مبتلا كردند. خدايا؛ آيا همين انسانها كه غرور را آفريدند قدرت ساخت داروي ضد اين بيماري را هم دارند؟ اصلا شايد كسي به اين فكر نكند كه غرور يك بيماري است و بايد براي آن هم دارويي پيدا كرد. پروردگار من؛ اي كسي كه همهچيز و همهكس را در مييابي، چرا بعضي را خاكي و بعضي را افلاكي آفريدي؟ چرا انسانهاي خاكي تو را نمي فهمند؟ يعني واقعاً چشمانشان كور شده و اين همه زيبايي را نميبينند؟ يا ميبينند و نميخواهند قبول كنند كه خدايي هم هست؟ خدا؛ تويي كه از كوچكترين و بزرگترين رازهاي آفرينش خبردار هستي. پس من چگونه ميتوانم سرم را در برابر تو بالا بگيرم وقتي كه حتي از كوچكترين و سادهترين راز اين دنيا خبر ندارم؟ خدايا چرا اين انسانها خيال دارند كه ميتوانند هر كاري را كه اراده كنند، انجام دهند؟ آيا واقعا اينگونه است؟ آيا كسي ميتواند آب حيات بسازد تا از مرگ او جلوگيري كند؟ نه، اين با قوانين آفرينش جور در نميآيد. پس اين تلاشهاي واهي براي چيست؟ خدا، اينجا انسانها چهكارها كه نميكنند. من كه باورم نميشود. اينجا چيزهايي را كه تو آفريدي، شبيهسازي ميكنند و اسم آن را «پيشرفت علم» ميگذارند. خدايا تو قدرت مطلق هستي. تو علم هستي. تو اولين معلم هستي. پس چرا به آدمها اين اجازه را ميدهي كه چنين كاري انجام دهند. خدا ميدانم كه تو صفتهاي انساني نداري، اما از گفتهي ما انسانها فقط آن چيزي برميآيد كه ميدانيم. پس شايد اينكه چنين اجازه اي را به ما دادي، از سر تواضع توست. يا شايد كوچكترين كاري كه تو ميكني آفريدن موجودات است و ما از اينكه توانستهايم اين كار را با داشتن الگو انجام دهيم، احساس غرور ميكنيم. خدا ميگويند هفت آسمان تو بزرگتر از آن چيزي است كه ما فكر ميكنيم. شنيدهام نسبت آسمان اول به دوم مثل نسبت حلقهايست به يك بيابان بزرگ و آسمان دوم به سوم هم همينطور و الي آخر. خدايا مگر چنين چيزي ممكن است؟ خدا چرا قدرت درك انسانها را اينقدر كم آفريدي كه در برابر بزرگترين آفريدههاي تو احساس حقارت نكنند؟ چرا ما وقتي اين آفريدهها را ميبينيم، كمي رام نميشويم؟ شايد اگر انسانها كمي بيشتر از اين ميفهميدند، اين اجازه را بهخود نميدادند كه در صدد فهميدن راز آفرينش برآيند و شايد هم بيشتر از حالا طغيان ميكردند.... كسي چه ميداند؟ خدا تو آدم را افلاكي آفريدي اما او خاكي بودن را ترجيح داد و همهي ما را به جرم انسانيت خاكي كرد. انسانيتي كه تا قبل از اين وجود داشت، ولي حالا نه انساني هست و نه انسانيتي. شايد آدم از روي وسوسه اينكار را نكرده و با علم پيغمبري خود ميدانسته كه روزي كساني به اين دنيا ميآيند كه لياقت باغي كه او در آن زندگي ميكرده را ندارند. پس چرا ما انسانها هر كاري ميكنيم ميگوييم اگر آدم آن روز آن ميوه را نچيده بود، حالا ما در بهشت بوديم؟ چرا مردم نميدانند كه بودن آنها در دنيا صد برابر به نفعشان است؟ چرا نميفهمند اينجا قرار است چيزهايي را ياد بگيرند تا آمادگي رفتن به بهشت را پيدا كنند. آن كسي كه توانست بهشت را درك كند و از همان اول در آنجا متولد شد، پيغمبر خدا بود، نه كسي مثل من و اين آدمهايي كه هر روز هزاران نفر از آنها را در خيابانها ميبينيم. خدا، وقتي پلك ميزنم پوست سرم تكان ميخورد. اينجا همهچيز حساب دارد. همهي كارهاي تو از روي حساب و حكمت خدايي توست. پس به ما بياموز كه به هر چيزي كه از تو ميبينيم مثل خاندان بنياسرائيل ايراد نگيريم. به ما بياموز كه تو در همهي كارهايت حكمت داري. اينها همه نشانه از تو و وجود توست. پس خداي من تو را ميستايم كه هيچ چيز را بي حكمت به وجود نياوردي....» پ.ن1: خيلي زياد بود، ميدونم! پ.ن2: قرار بود ما 8 نفر امروز با هم باشيم، كه فقط 4 نفرمون متحد شدهبوديم... دلم ميخواست فحش رو بكشم به اون 4 نفر... پ.ن3: كارسوق قبول شدممممممممممممممممممممم.... پ.ن4: كلاس تابستون، هر روز زبان، دو روز در هفته هم تو مدرسه رياضي و فيزيك دارم...! گرمه هوا....! پ.ن5: من دارم ميرم سوم! فقط يه سال ديگه مونده از اين مدرسهي آشغالي بيام بيرون! و امتحان تيزهوشان! پ.ن6: ميخواستم در مورد اتفاقات بعد از اون جريان توضيح بدم كه بيخيالش شدم.... اعصابم رو ميريزه به هم... ولي خب موبايل رو پس دادن، فاطي هم پررو، فرداش دوباره ورداشت آورد! (روز آخر خيلي خوب بود، بغل مادي بدون آب!) پ.ن7: زندگي زيباست اي زيباپسند.... زيبهانديشان به زيبايي رسند... پ.ن8: من «سلام بهار» ميخوام! (تازه بعدازظهرها شبكه 5 اصفهان داره يانگوم ميذاره... آخ جووووووووون!) پ.ن9: كامپيوترمون درست شد... پ.ن10: روز مامان جوني مبارك! توي ادامه مطلب در مورد مادر يه داستان گذاشتم.... محبوبه جونم، عزيزم، واست دعا ميكنم كنكور يه رتبهي عالي بياري... مطمئنم مياري، مطمئنم! بابت نظرهاتون ممنون... دوستون دارم... خدا نگهدار همگي.... به نام آرامشبخش دلها.... سلام. بر خلاف چيزي كه بايد ميبودم خوب نيستم. درسته، شايد به خاطر امتحانا و شايد به خاطر هر چيز ديگه... مهم نيست. خدا بزرگه.... جديدا خيلي فكر كردم ببينم بزرگترين درد آدما چيه. بعد ديدم خب بالاخره هر كسي يه دردي داره، آدم بيدرد كه آدم نيست. والا! يكي درد روحي داره، يكي درد جسمي... يكي پاش درد ميكنه، يكي شكست عشقي خورده، يكي داغ عزيزش رو ديده... ايشالا كه اين چيزا نباشه، اما اين جمله يه كم دور از عقله. بالاخره هست ديگه... خدا دنيا رو اينجوري آفريده. بعد يه كم فكر كردم ببينم خب چي كار ميشه كرد كه اين دردا تسكين پيدا كنن. راه حل خيلي خوبي پيدا نكردم. ولي فهميدم كه آدما اين طورين كه وقتي يه دردي دارن، يه جوري به درد خودشون اضافه ميكنن. يعني دردشون بزرگ و بزرگتر ميشه بدون اينكه بفهمن. بعد ديدم كه آقا بيشتر مردم عادت دارن نيمهي خالي ليوان رو ببينن. يعني چي؟ ميگن: واي چرا اينطوري شد و ميشينن به آه و گريه و ناله. بعد گفتم خب آقا يا خانمي كه داري اين حرف رو ميزني، يه بار، فقط يه بار بگو:«خدايا شكرت، بدتر از اين هم ميشد اتفاق بيفته.» درسته كه از اون بهتر هم ميشد بشه، ولي حالا كه بدتر نشده خدا رو شكر كن... نميدونم چرا ما آدما بايد اينطوري باشيم؟ هميشه يه مدينهي فاضلهاي تو ذهنمون هست كه فكر ميكنيم اگه جهان اطرافمون اون طوري بشه، محشر ميشه. ديگه هيچي كم نيست. اما يه كم اگه حواسمون رو جمع كنيم، ميبينيم اون چيزي كه توي ذهنمون داريم، حتي با خودمون مطابقت نداره. يعني تو انتظار داري دنيا اينقدر خوب بشه و يه سري خوبيهايي توش به وجود بياد كه خودت نداريشون و حتي سعي هم نميكني به دستشون بياري اون وقت چهطوري ميخواي بقيه اون چيزي بشن كه تو دلت ميخواد؟!!! هميشه گفتن براي درست كردن اجتماع بايد از خودت شروع كني. پس: «پروا مكن بشتاب، همت چارهساز است...» اين شعر رو هم داشتهباشيد. ولي بدونيد بي دليل نيست كه نوشتمش: «اي عشق زمين و آسمان آيهي توست بنياد ستون بي ستون پايهي توست چون رهگذري خسته كه ميآسايد آسايش آفتاب در سايهي توست» قيصر امينپور پ.ن1: امروز يكي از ما 8 نفر خربزه آوردهبود! بعد امتحان نشستيم خورديم. جاي همهتون خالي بود. ديوونهاي كه آوردهبود برداشته بود با خودكار روي خربزه رو 8 قسمت كردهبود و اسم هر نفر رو توش نوشتهبود! هر كسي هم قسمت خودش رو ميبريد. خيلي كيف داد. پ.ن2: فكر ميكنم فقط امتحان قرآنم توي كارنامه 20 باشه اونم با احتمال 50 درصد! پ.ن3: به شدت به هم ريختهام. كمك... پ.ن4: خدا ببخشم به خاطر حرفايي كه بياختيار در موردت زدم.... پ.ن5: دور تا دور اون قلبي كه روي ديوار كشيدهبودم يه شعر از قيصر نوشتم. اونجايي كه وارونه ميشد، جونم رو درآورد! 5 تا انار خشك هم از گوشهي قلب با ترتيب آويزونه. دوستشون دارم. تازه چند تا از كفشدوزكهاي جنگ رو هم دزديدم از سقف آويزون كردم! مهدكودك درست كردم واسه خودم! پ.ن6: روز را خورشيد ميسازد، روزگار را ما... پ.ن7: دعا كنيد از اين حال بيام بيرون، دارم ديوونه ميشم. پ.ن8: يه چيز مسخره، اگه توي يه ليوان آب چند تا تيكه يخ بندازيد و شروع كنيد به هم زدنش، آنچنان آرامشي بهتون ميده كه خودتون نفهميد از كجا اومده. يه حس خنكي توأم با حل همهي مشكلات! پ.ن9: ياد گرفتم با كلمات بازي كنم. هر كدوم يه حسي رو به آدم منتقل ميكنن، يه كم فكر ميخواد، فقط يه كم! براي همينه كه نصف اين پست رنگي رنگيه! ممنون از همگي هم به خاطر نظرات و هم به خاطر دوستيتون. نبوديد، من هيچي نداشتم. خدا- حافظ همگي.... به نام خداي احساس... سلام. خوبيد؟ خوبم. كمكي دير شد كه به علت امتحانات و قفل بودن مغز من بود... مهم نيست. حالا كه هستم.... كماكان هم مغزم قفله، چون با اينكه نهايت تلاشم رو واسه همهي امتحانام كردم، ولي نتيجهي خوبي نگرفتم....مشكلي نيست، جبران ميشه ايشالا. اين يكشنبه هم فكر كنم امتحاناي ميانترم تموم بشن. الهي شكر... هيچ چيز جديدي ندارم بگم، فقط يه چيزي رو ميگم كه شايد اونم خيلي جديد نباشه: خدا خيلي بزرگه، شايد يه وقتايي احساس كنيم كه خيلي بهمون كمك نميكنه، اما وقتي بزرگيش رو نشون ميده كه تو فكرش رو هم نمي توني بكني و من منتظر اون لحظهاي هستم كه حتي فكرش رو هم نميتونم بكنم....! مطمئنم بي جواب نميمونم، چون قبلا دقيقا تجربهاش كردم. و نميدونم چي شد كه تصميم گرفتم اين شعر قيصر رو بذارم، چهار صفحه بود... اما ميارزيد، وقتي داشتم مي نوشتمش كيفور شده بودم. واقعا فوقالعاده است. واقعا قشنگه... بخونيدش... شايد يه چيزيش شبيه من بوده كه تصميم گرفتم بذارمش. رفتار من عادي است رفتار من عادي است اما نميدانم چرا اين روزها از دوستان و آشنايان هر كس مرا ميبيند از دور ميگويد: اين روزها انگار حال و هواي ديگري داري! اما من مثل هر روزم با آن نشانيهاي ساده و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولي مثل هميشه ساكت و آرام اين روزها تنها حس ميكنم گاهي كمي گنگنم گاهي كمي گيجم حس ميكنم از روزهاي پيش قدري بيشتر اين روزها را دوست دارم گاهي از تو چه پنهان – با سنگها آواز ميخوانم و قدر بعضي لحظهها رو خوب ميدانم اين روزها گاهي از روز و ماه و سال، از تقويم از روزنامه بيخبر هستم حس ميكنم گاهي كمي كمتر گاهي شديدا بيشتر هستم حتي اگر ميشد بگويم اين روزها گاهي خدا را هم يك جور ديگر ميپرستم از جمله ديشب هم ديگرتر از شبهاي بيرحمانه ديگر بود: من كاملا تعطيل بودم اول نشستم خوب جورابهايم را اتو كردم تنها – حدود هفت فرسخ – در اتاقم راه رفتم با كفشهايم گفتگو كردم و بعد از آن هم رفتم تمام نامهها را زير و رو كردم و سطر سطر نامهها را دنبال آن افسانهي موهوم دنبال آن مجهول گشتم چيزي نديدم تنها يكي از نامههايم بوي غريب و مبهمي ميداد انگار از لابهلاي كاغذ تاخوردهي نامه بوي تمام ياسهاي آسماني احساس ميشد ديشب دوباره بيتاب در بين درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم در آسمان گشتم از پارههاي ابر پر كردم جاي شما خالي! يك لقمه از حجم سفيد ابرهاي ترد يك پاره از مهتاب خوردم ديشب پس از سي سال فهميدم كه رنگ چشمانم كمي ميشي است و بر خلاف سالهاي پيش رنگ بنفش و ارغواني را از رنگ آبي دوستتر دارم ديشب براي اولين بار ديدم كه نام كوچكم ديگر چندان بزرگ و هيبتآور نيست اين روزها ديگر تعداد موهاي سفيدم را نميدانم گاهي براي يادبود لحظهاي كوچك يك روز كامل جشن ميگيرم گاهي صد بار در يك روز ميميرم حتي يك شاخه از محبوبههاي شب يك غنچه مريم هم براي مردنم كافي است گاهي نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنايي ميكند گاهي دل بيدست و پا و سر به زيرم را آهنگ يك موسيقي غمگين هوايي ميكند اما غير از همين حسها كه گفتم و غير از اين رفتار معمولي و غير از اين حال و هواي ساده و عادي حال و هواي ديگري در دل ندارم رفتار من عادي است... پ.ن 1: دعا كنيد خيلي زياد.... پ.ن 2: يه جورايي هم دلم گرفته، هم خوشحالم. خيلي خيلي هم سر به هوا شدم، شايد دليل بد دادن امتحانام همين باشه. پ.ن 3: مرحله اول كارسوق قبوليدم. مرحله دوم نسبتا آسون بود. پ.ن 4: ممكنه يه اتفاق بد بيفته كه موجب كم شدن انضباط و همچنين بيشتر بدنام شدن من توي دفتر مدرسه بشه، دعا كنيد نشه. اخيرا بسيار بسيار شر شدم... پ.ن 5: خيلي خوشحالم. چون مدرسهها تا كمتر از دو ماه ديگه تعطيل ميشه. با وجود دوستاي خوبي كه داشتم، اما خيلي خيلي خسته شدم. امسال يه كم معني درس خوندن رو فهميدم.... پ.ن 6: ممنون از همتون به خاطر نظراي گلتون خيلي زياد... و معذرت به خاطر كوتاهي من در جواب دادن نظراتتون. سعي ميكنم جبران كنم. پ.ن 7: پريروز آسمون بغضش گرفته بود. اما نميتونست بغضش رو بشكنه... خيلي دلم براش سوخت، چون ميدونم چهقدر سخته آدم بغض داشته باشه و نتونه گريه كنه... راستي يه جملهي قشنگ: « نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد.» دوستون دارم. باي.... به نام خدايي كه خاك رو به «من» تبديل كرد... سلام، سلام، سلام...... من برگشتم. از كجا؟ مسافرت. ديشب رسيديم. 9 روز تمام مسافرت بوديم. فوقالعاده بود. خور، بيرجند، مشهد، شمال..... واي نميدونيد چهقدر خوب بود. مشهد به ياد همتون بودم. دروغ نميگم! توي شمال هم يه نم بارون زد كه خدا ميدونه چهقدر من رو سرحال آورد. تازه، دو روز هم از مدرسه دو در شد! خب، حالا بريم سر اصل مطلب... هر كي گفت امروز چه خبره؟ تفلدمه ديگه.... تفلدم مبارك.... ساعت 9 صبح 13 سال پيش بود كه ونگ ونگ من دراومد. اين اطلاعات كلي بود. بقيهاش يه مطلبه كه خودم نوشتم و چون به نظر خيليا قشنگ بود، گفتم اينجا بذارمش. (يكي منو تحويل بگيره!) البت، مطلب رو حالا نميذارم. به دليل اينكه پيش يكي از دوستامه. فردا، پس فردا ازش ميگيرم، بعد اضافه ميكنم. جون من بياين بخونينش. ايشالا تو آپ بعدي..... پ.ن1: عكسهاي سفر، توي ادامه مطلبه. پ.ن2: محبوبه خانوم، شما كجايي دوباره؟ ميخواي منو بكشي تهش، نه؟ پ.ن3: دفعه قبلي با نظراتتون حسابي خوشحالم كرديد. يعني تركونديد. پ.ن4: واقعا از همگي ممنون كه جواب سوالاي كارسوق رو داديد!!! بابا يه نفر پيدا نشد بياد اين سوالا رو جواب بده. نتايج مرحله اول هم همين روزا مياد. منتظر تبريكات شما دوستان عزيز هستم! همهتون رو دوست دارم. باي باي.... سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. ام..... يه صبح بهاري.... هواي خوبيه. يعني همهچيز عاليه. بهتر از اين نميشه! چيه؟ تعجب كردين؟ آره من همونم. هموني كه تو پست قبلي غمباد گرفتهبود. خدا اينقدر بزرگه كه نه من، نه شما و نه هيچ كس ديگهاي نميفهمين. باورتون نميشه چهطوري همهچيز درست شد. البته درست هم نشد. اما من وقتي فكر كردم ديدم اصلا ارزش ناراحتي رو ندارن. مخصوصا با حرفاي خوشگل شما كه ديگه من حسابي سرحال اومدم. ديدين وقتي آدم سرم وصل ميكنه چه طوريه؟ اول يه درد و بعد يه آب خنك تو رگهاش جريان پيدا ميكنه. الان وضعيت من شبيه سرم زدنه. يهو يه حس خوب توي بدنم جريان پيدا كرد، نميدونيد چهقدر كيف داشت. همين يه هفته استراحت برام كافي بود..... خيلي خوب بود. با اينكه اين يه هفته بيشترش رو كار كردم. نصفش رو هم پاي اين كامپيوتر لعنتي بود. ديروز هم فقط داشتيم به اين اتاق ور ميرفتيم. تازه 200 تا از تستهاي رياضيام رو هم زدم. كلي هم فيلم ديدم. عالي بود..... خدا......... خيلي بزرگي. خدايي خيلي دوست دارم. خدا چي بگم؟ گفتهبودم كه قرار بود اسفند خيلي خوب باشه و تو پست قبلي گفتم اصلا اينطوري نبود. الان حرفم رو پس ميگيرم! عالي بود...... توي همين چند تا اتفاق من درسهايي رو ياد گرفتم كه ممكن بود توي چندين سال نتونم به دستشون بيارم. خدا من خيلي خوشبختم. ميدونيد كي فهميدم كه يه اسفند فوقالعاده داشتم؟ اون وقتي كه توي وب اسفندماهي نازم نوشته بود: «من امسال تازه معني فوقالعاده رو فهميدم.» آره، من فكر ميكردم همهچيز خراب شده. اما عالي بوده. دقيقا همون چيزي كه من بهش نياز داشتم تا به خودم بيام. واي خيلي خوشحالم. خيلي..... خدااااااااااا دوست دارم. خدا خيلي بزرگي...... ديگه هيچي نميتونم بگم. فقط خوشحالم و خيلي خيلي ذوقزده. زنده باد ايران......... نوروز فقط مال ايرانه. پس براي همهي ايرانيها مبارك باشه. اميدوارم سر سفرهي هفت سين ما رو هم دعا كرده باشيد. من همتون رو دعا ميكنم. قول ميدم. هنوز يه دو سه ساعتي مونده. التماس دعا.... واقعا محتاجم. بهار... فصلي كه خيلي خيلي دوستش دارم، نه به خاطر اينكه توي اين فصل به دنيا اومدم. به خاطر بارونهاي خوشگلت كه دلم ميخواست هيچ وقت تموم نميشدن، شكوفههاي خوشگلت كه عمرشون خيلي كمه، اما آدم رو تا آخر سال شارژ ميكنن. به خاطر ارديبهشت خوشگلت كه همهجا رو سبز سبز ميكنه. به خاطر خردادي كه مدرسهها رو تعطيل ميكنه، حتي با وجود امتحاناي سختش. بهار خانوم، به خاطر همهچيزت دوست دارم. رنگ خدا رو توي اون بارونهاي قشنگت ميبينم. اصلا بهار اگه فقط بارون داشت و هيچ چيز ديگهاي نداشت دنياي نعمت بود. خدااااااااااااا.... بازم ازت ممنونم. باورم نميشه. امسال بهترين سال زندگي من بود.... همهچيز نو و تازه بود. واي خدااااااااااااااا.... فقط يه نكته كه بيشتر بر و بچ وبلاگنويس يادش بودن: اون كوچولوهايي رو يادمون نره كه روز عيد بايد گوشهي خيابونا بشينن. و اون كوچولوهايي كه يه كم اون ور تر كشورمون دارن روزهاشون با توپ و خمپاره سر ميكنن. شايد اونا عيدي به اسم نوروز نداشتهباشن، اما دعا كنين به بركت نوروز كشورشون آزاد بشه. خدا... فقط خودت ميدوني چرا اونا بايد تو اين سن كشته بشن. خدا.... ميدونم يه جاي ديگه اجرشون رو ميدي. خدا.... قربون عدالتت.... عيد همگي مبارك. سال خوبي رو براتون آرزو ميكنم. ياد همهي كسايي كه سال پيش عيدشون رو همينجا بودن و امسال ديگه پيشمون نيستند هم باشيد. به خصوص قيصر و آيدين (ستارهي بسكتبال ايران).... و به ياد ناصر عبداللهي عزيز: بهار بهار... صدا همون صدابود صداي شاخهها و ريشهها بود بهار، بهار چه اسم آشنايي صدات مياد اما خودت كجايي؟ وا بكنيم پنجرهها رو يا نه؟ تازه كنيم خاطرهها رو يا نه؟ وا بكنيم پنجرهها رو يا نه؟ تازه كنيم خاطرهها رو يا نه؟ بهار اومد لباس نو تنم كرد تازهتر از فصل شكفتن ام كرد بهار اومد با يه بغل جوونه عيدو آورد از تو كوچه تو خونه حياط ما يه غربي، باغچهي ما يه گلدون خونهي ما هميشه، منتظر يه مهمون بهار بهار، يه مهمون قديمي يه آشناي ساده و صميمي يه آشنا كه مثل قصهها بود خواب و خيال همه بچهها بود يادش بخير، بچگيا چه خوب بود حيف كه هنوز صبح نشده غروب بود آخ كه چه زود، قلك عيديهامون وقتي شكست، باهاش شكست دلامون بهار اومد برفا رو نقطهچين كرد خنده به دلمردگي زمين كرد چهقدر دلم فصل بهار رو دوست داشت وا شدن پنجرهها رو دوست داشت بهار اومد پنجرهها رو وا كرد منو با حسي ديگه آشنا كرد يه حرف، يه حرف، حرفاي من كتاب شد حيف كه همهاش سوال بيجواب شد دروغ نگم هنوز دلم جوون بود كه صبح تا شب دنبال آب و نون بود دروغ نگم هنوز دلم جوون بود كه صبح تا شب دنبال آب و نون بود ..... پ.ن1: يه بار ديگه: سال نو مبارك. پ.ن2: سوالات كارسوق رو توي ادامه مطلب گذاشتم. كسايي كه نميدونستن كارسوق چيه برن بخونن. من با مشقت و سختي نشستم تايپشون كردم. شده بريد يه نگاهي هم بندازيد، بريد. سوالات خيلي قشنگي هست. 4 ساعت وقت داشتيم و 6 تا سوال! اگه تونستيد حلشون كنيد، جوابتون رو برام كامنت كنيد. اگه هم توضيح بيشتر خواستيد، بگيد. پ.ن3: من توي اين دو هفته خيلي نت نميام. پس اگه يه وقتي نظراتون تا چند روز (تاكيد ميكنم: تا چند روز) بي جواب موند، دلخور نشيد. دو سه روز اول كه ما ميريم دهمون. بعدش هم مردم ميريزن سرمون تو خونه. بعد هم كه ايشالا اگه خدا بخواد ميريم مسافرت.... طرفاي كوير و مشهد و اينا.... ولي به محض اينكه برگرديم جواب همتون رو ميدم. پ.ن4: ممنون از نظراي خيلي خيلي خوشگلتون تو پست قبل. واقعا كه كولاك كرديد. دست همگي درد نكنه. پ.ن5: آپ بعدي يه كم ديره. 16 فروردين..... تعطيلات خوش بگذره. باي باي.....![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قالب نو مبارک؟ از قالبای این سایته خوشم اومد! گفتم محض تنوع یکیشو بذارم!
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()




![]()
![]()
کامنت ها جواب داده میشن!![]()


کودتا نمی خواهم! چرا که
کودتا در ایران از طرف خود مردمانش، یعنی تفرقه و تفرقه معنایی جز نابودی
نمی دهد. طلحه و زبیر کارشکن تشبیه می شوند.دزد به کسی نسبت داده
شود که آثار شکنجه های انقلاب هنوز روی صورت و بدنش جا مانده است.

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
(منتظر سورپرايزت هم هستم!)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ويژهي ويژه!![]()
![]()


![]()

![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()



![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()


![]()
يادته پارسال اين موقع بهم چي گفتي؟
«كاشكي ديوارا كم ميشدن/ آدما اندازه هم ميشدن...»
الان ميفهمم چي ميگفتي...![]()



![]()


:ادامه مطلب:![]()


![]()

:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
دروغ گفتهباشم!) اميدوارم شما هم خوب باشين...![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه قالب به وبم نمياد، بگيد. ولي من تمام نايت اسكين رو زير و رو كردم تا اينو انتخاب كردم.... بهتر از اين پيدا نكردم. البته بهترين براي وب خودم....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()

:ادامه مطلب:![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



