مثل تو نديدم هيچكجا مشرقي دختر...!
به نام خدای قرآن... سلام! پارسال فاطمه جون (دوست خوب نتیم) یه کاری کرد که حسابی به دل من نشست. امسال خودش گرفتاره و فک نکنم بتونه دوباره این کارو بکنه.
طرح ختم دسته جمعی قرآن کریم تو دنیای مجازی! طرح این جوریه که از اول تا آخر ماه رمضون هر کس یه جزء (یا بیشتر) از قرآن رو انتخاب می کنه و می خونه. لطفا هر کدومتون که می خواید شرکت کنید، جزء یا جزءایی رو که دوس دارید بخونید، توی صفحه ی نظرات بنویسید. منم سعی می کنم جزءای انتخاب شده رو زود به زود به پست اضافه کنم که یه جزء دو بار انتخاب نشه. ختم اول می خوام واسه دل خودتون و حاجاتتون باشه. اگه کمک کنید و بتونیم به دو تا ختم برسونیمش، تقدیمش می کنیم به آقا امام زمان (عج). می تونید هم بگید مثلا فلان جزء رو برای ختم اول و یکی دیگه رو برا ختم دوم انتخاب می کنم. لطف کنید حمایت کنید تا انشالله بتونیم یه کار خیلی خوبو با هم انجام بدیم. فقط خواهشا اگه کسی جزءی رو انتخاب می کنه، خودشو مسئول بدونه. هر جوری که شده تا آخر ماه رمضون بخونه. حالا یا خودش یا یکی از اعضای خانواده ش. ما فقط می خوایم ختم ناقص نشه. نظرات این پست تأییدیه. توی این پست فقط شماره ی جزء مورد نظرتون رو بنویسید که بعدا من با اسم خودتون توی پست اضافه می کنم. نظرات دیگه رو تو پست پایین بدید. یعنی نظراتی که جزء رو توش ننوشته باشید، تأیید نمیشن. ولی می تونین مثلا در مورد این طرح نظر بدید. بقیه ی نظرات خواهشا در پست پایین. خودم لطف کردم و از ختم اول جزء 29 و 30 رو انتخاب کردم! نخندید خب! سختمه! اگه از ختم دوم استقبال بشه، جزء یک رو برمی دارم. خواهشا حمایت کنید...
بعضی از دوستان بودن که جزءی رو انتخاب کرده بودن که قبلا انتخاب شده بود. تقصیری هم نداشتن. به خاطر تاییدی بودن نظرات و عدم نمایششون بود. حالا من به خودشون اطلاع میدم و اسم کسی رو که زودتر جزء رو انتخاب کرده می نویسم. راستی! ببخشید من اسماتونو بدون پیشوند می نویسم. شرمنده... ختم اول (برای حاجات): جزء اول: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 2: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 3: زهرا (وبلاگ تک سفر) جزء 4: ریحانه (وبلاگ کلبه نقاشی های ریحانه) جزء 5: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 6: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 7: سارا (دوستم) جزء 8: سمیرا (دوستم) جزء 9: سارا (دوستم) جزء 10: حمید (وبلاگ اشعار فاطمی) جزء 11: نیوشا (وبلاگ آواره واژه ها) جزء 12: مهدی (وبلاگ عشق صورتی) جزء 13: جزء 14: مهدی (وبلاگ عشق صورتی) جزء 15:
جزء 19: فاطی (دوستم) جزء 20: فاطی (دوستم) جزء 21: گلبهار (دوستم) جزء 22: سارا (وبلاگ پاتوق جوونی) جزء 23: ابر کبود (وبلاگ اشک های مکتوب) جزء 24: ابرکبود (وبلاگ اشک های مکتوب) جزء 25: نفس (وبلاگ ردی از نفس) جزء 26: امین گلاب (از وبلاگ شهر فرنگ) جزء 28: ابر کبود (وبلاگ اشک های مکتوب) جزء 29: خودم جزء 30: خودم ختم دوم (تقدیم به صاحب الزمان (عج)): جزء اول: خودم جزء 2: زهرا (وبلاگ تک سفر) جزء 3: مهدی (وبلاگ عشق صورتی) جزء 4: مهسا (دوستم) جزء 5: مهسا (دوستم) جزء 6: نیوشا (وبلاگ آواره واژه ها) جزء 7: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 8: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 9: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 10: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 11: جزء 12: مهدی (وبلاگ عشق صورتی) جزء 13: حسین ریحانی (وبلاگ در انتظار غروب) جزء 14: سارا (دوستم) جزء 15: نفس (وبلاگ ردی از نفس) جزء 16: فاطی (دوستم) جزء 17: فاطی (دوستم) جزء 18: سارا (دوستم) جزء 19: جزء 20: جزء 21: گلبهار (دوستم) جزء 22: سمیرا (دوستم) جزء 23: سمیرا (دوستم) جزء 24: سمیرا (دوستم) جزء 25: سمیرا (دوستم) جزء 26: امین گلاب (وبلاگ شهر فرنگ) جزء 27: امین گلاب (وبلاگ شهر فرنگ) جزء 28: استاد هاشمی زاده جزء 29: استاد هاشمی زاده جزء 30: استاد هاشمی زاده ختم سوم (تقدیم به امام حسین علیه السلام): جزء اول: شادی (وبلاگ خط خطی های من) جزء 2: شادی (وبلاگ خط خطی های من) جزء 3: رضا (دوست مهدی) جزء 4: رضا (دوست مهدی) جزء 5: فاطمه (دوستم) جزء 6: فاطمه (دوستم) جزء 7: نگار (وبلاگ زیر درخت آرزو) جزء 8: مهدی (وبلاگ عشق صورتی) جزء 9: فاطی (دوستم) جزء 10: فاطی (دوستم) جزء 11: مهدی (وبلاگ عشق صورتی) جزء 12: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 13: مهشاد (وبلاگ عشق گمشده ی من) جزء 14: مهشاد (وبلاگ عشق گمشده ی من) جزء 15: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 16: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 17: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 18: محیا (وبلاگ یه خونه مجازی) جزء 19: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 20: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 21: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 22: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 23: سمیرا (دوستم) جزء 24: سمیرا (دوستم) جزء 25: مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) جزء 26: ملی (وبلاگ چه غریبانه شکستم) جزء 27: ملی (وبلاگ چه غریبانه شکستم) جزء 28: خودم جزء 29: فرزانه (وبلاگ غروب آفتاب) جزء 30: فرزانه (وبلاگ غروب آفتاب) التماس دعا... خدانگهدار... ختم اول و دوم تکمیل شد. ممنون از همگی... ختم سوم رو به دلیل درخواستتون می ذارم. تقدیمش می کنیم به امام حسین علیه السلام. فقط حمایت کنید که رو هوا نمونه! ختم سوم هم تکمیل شد. خدا رو شکر... به نام خدای مهدی (عج)... شعرانه: با همهی لحن خوشآوائیم در بهدر کوچهی تنهاییام ای دو سه تا کوچه زما دورتر نغمهی تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایهی ما میشدی مایهی آسایهی ما میشدی هر که به دیدار تو نائل شود یکشبه حلّال مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینهی ما را عطشی دست نام تو بردم، لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامهی جان من است نامهی تو خطّ امان من است ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمتزده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعدهی دیدار ما… دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم تویی که نقطهی عطفی به اوج آیینم کدام گوشهی مشعر، کدام کنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشینم روا مباد که بر بندهات نظر نکنی روا مباد که ارباب جز تو بگزینم چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم مرحوم محمدرضا آغاسی سلااااااااااااام! خوب بیدین؟ خش بیدین؟! منم خوووووووووووووووووووووبم! حالم خوب بود این چند روز. منتها گذاشتم نیمه شعبان آپ کنم که متاسفانه یه روز عقب افتاد... شما فک کنین دیروزه! این چند وقته خیلیاتونو نگران کردم. واقعا ببخشید. اما خب... یه چیزایی پیش اومده بود که مخ منو وادار به سوت کشیدن کرده بود! هیچ راهی هم براشون پیدا نمی کردم. یعنی از دست من کاری ساخته نبود. این جوری شد که یه ذره زد به سرم! یه روز ظهر ساعت 1 خوابیدم تا 5 بعدازظهر! بعد بیدار شدم دیدم چه جالب! کلی انرژی دارم! به علت این مناسبت اخیر یه متن از خودم میذارم. مذهبیه ولی ربطی به امام زمان (عج) نداره. «زیارت (مهشد مقدس)» یادم نمی رود آن روزی را که برای زیارت تو و علاج دردهایم به شهرت آمدم. آن گاه که گنبد طلایی و پرشکوهت را پس از سه سال دیدم و اشک در چشمانم حلقه زد. آن دم که اذن دخول خواندم و عاجزانه به پایت افتادم که به من اجازه ی ورود دهی. آن هنگام که ضریح طلایی و عاشقانت را دیدم که چه زیبا به دورت ایستاده اند و التماس می کنند. آن وقتی که رو به روی ضریحت ایستادم و برای عزیزانم نماز خواندم. آن گاه که دعا کردم و دعا کردم و اشک امانم را برید. آن لحظه که عاشق کوچکی را دیدم که آرام آرام اشک می ریخت. آن ساعتی که تو بعد از مدت ها هیاهوی ذهنی، آرام جانم شدی. راستی! آقای من! تو چه در وجودت داری که همه ی جهانیان برای دیدن حرمت ثانیه شماری می کنند؟ تا به حال پاسخ چند مریض لاعلاج که خود را به پنجره فولادت بسته اند، داده ای؟ هر چه باشد تو از نسل پیغمبری و دیدن حرمت آرزوی هر انسانی است. باشد که بار دیگر به بارگاه مطهرت آیم و تو درمان دردهایم شوی... پ.ن 1: میلاد نور مبارک... پ.ن 2: خدایا کمک کن اشتباه نکرده باشم. خدایا! کمک کن اشتباه نکرده باشه! پ.ن 3: من و دوستام امسال زده به سرمون! دو هفته یه بار بیرون تلپیم! امسال 5 بار سینما رفتم! یا با دوستای خودم یا با دوستای خواهرم. واسه «پسرتهرانی» حدود 30 نفر آدم جمع کرده بودم! خیلی باحال بود. سینما رو قرق کردیم. قصد داریم بازم بریم. فقط موندیم بین این همه فیلم: دلخون، کیش و مات، بی پولی، پستچی سه بار در نمی زند. اگه کسی یکی از فیلما رو دیده لطفا اطلاع بده و بگه قشنگ بوده یا نه... پ.ن 4: تعداد کتابایی که رو میزمه و نخوندم داره افزایش پیدا می کنه! یه سریشونم از ایناس که دل آدم قیلی ویلی (!) میره واسه خوندنشون! پ.ن 5: خطاب به دوست: بیا برگرد تا خونه، از عادتت سیر نشده! پ.ن 6: کاش قول نمی دادیم، یا اگه میدادیم، بهش عمل می کردیم... پ.ن 7: زبان ترم قبلم افتضاح شد. از بس امتحان فاینالش سخت بود... میدترم این ترم هم خیلی آسون بود. ولی من گند زدم! دارم در مورد ترم بعدی فکر می کنم! تو ماه رمضونه. تو برق آفتاب و 2 ساعته! پدرم در میاد. ولی برا اینکه عقب نیفتم میرم. پ.ن 8: خوبه ها! آدم همین طوری بشینه پا کامپیوتر تا هر وقت که دلش می خواد بازی کنه! این سیمز بدجوری اعتیاد آوره! پ.ن 9: نصف تابستون رفته و من هیچ کاری نکردم. یعنی اون کارایی رو که باید می کردم... پ.ن 10: دعا کنید کلاس بندیای دبیرستان تغییر نکنه (امکانش هست). من بدون 9 تاییا می میرم... پ.ن 11: دوستان می تونید خوش حال باشید! بختک افتاده به جونم! جدی می گما. برای بار سوم! برید تو ویکی پدیا سرچ کنید: بختک یا فلج خواب. اطلاعات جالبی بهتون میده! کتابانه
روی ماه خدواند را ببوس/ مصطفی مستور/ انتشارات مرکزی توضیح: یه کتاب برای رسیدن به وجود خدا در قالب زندگی روزمره! همین! اگه نخوندید، حتما بخونید که از دستتون نره. دوستون دارم. التماس دعا. بازم عیدتون مبارک... خدانگهدار... «هواللطیف» شعرانه: باد مي
دود بهار مي دود رود بي قرار مي دود ابر مي
دود درخت مي دود کوه
استوار مي دود هرچه
ساده هرچه سخت مي دود کرم خاکي از ميان خاک بي
صدا مي دود پيچکي شکسته با عصا مي
دود سنگريزه
اي بدون دست و پا مي دود مي
دود ولي چرا ؟ مي
دود ولي به مقصد کجا ؟ غنچه
هاي نوجوان درخت هاي پير آسمان
سرفراز و خاک سربه زير روزهاي
زود و سالهاي دير هرچه
بود و هرچه مي شود هرچه
رفت و هرچه مي رود مي
دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟ مي
دود به پاي جستجو مي
دود به هاي و مي دود به هو مي
دود فقط به سوي او! «عرفان نظرآهاری» سلاااااااااااااااااااااااام!
خوبین؟ منم عالیم! اصلا
تعجب نداره! من برگشتم! شما با یک پست طولانی طرفید! حوصله ی خوندن ندارید، همین
حالا پیشنهاد می کنم بی خیال شید و بعد به من نگید چرا پستت طولانی بود. بعد از یه
ماه و اندی برگشتم! می خوام واسه خودم هم که شده بترکونم! حالا
یه متن نوشتم که به نظر خودم یه جاهاییش خوب بود. اما یه جاهاییش اون چیزی نشد که
خودم می خواستم. هر کاری هم کردم درست نشد. نمی دونم چرا! شما هم بگید خوب شده یا
نه... «گل قلب» آن
روز که خدا قلب ها را تقسیم می کرد، قلبی که به من رسید، چیزی شبیه یک گل سرخ بود. فرشتگان می گفتند:«خدا در این قلب ها
دمیده است. مواظب روح خداییتان باشید.» قلب های دیگران را که می دیدم، شکل های
دیگری داشتند و از جنس های مختلف بودند. حتی قلب هایی به شکل سنگ هم دیدم. وقتی
خواستم قلبم را در سینه بگذارم، دیدم دیگر گل نیست. یک دانه ی کوچک است در کف
دستم! ترسیدم که نکند کار بدی کرده ام که قلبم به دانه تبدیل شده است. از هر فرشته
ای سوال کردم، جوابش سکوت بود و سکوت! به سراغ خدا رفتم. خدا آرام گفت:«فرشته ی
کوچک من! این قلب، حالا دانه است. مواظبش باش و بدان که بازگشت به سوی ماست.
هنگامی که باز می گردی، باید شکل دیگری داشته باشد.» حرف
های خدا، هم آرامم کرد و هم دلهره ای در دلم انداخت. متوجه منظور خدا نشدم که می
گفت هنگام بازگشت باید شکل دیگری داشته باشد. روی یکی از ابرها نشستم و به دانه ی
روی دستم نگاه کردم. دانه... بی فایده بود! شاید روی زمین می فهمیدم که با این
دانه چه باید بکنم. به زمین که فرستاده شدم، روزهای اول کارم گریه بود و گریه.
دوری از آن جای زیبا دلم را می سوزاند. اما خدا گفته بود:«یک فرشته همیشه دنبالت
هست!» احساسش می کردم. هنگامی که گریه می کردم، دستی آرامم می کرد. شاید او همان فرشته
ی خدا بود. گذشت
و گذشت و من بزرگ تر شدم. فرشته ای که آرامم می کرد، مادرم
بود. روزی
فرشته ام را در حال کاری دیدم. او داشت آرام و با حوصله دانه ای را در دل خاک می
کاشت. با دیدن دانه، دلم پر شد از یک احساس ناآشنا! غریبه بودنش آزارم می داد. چند
روز بعد دانه سر از خاک برآورد. هنوزهم دلم از آن احساس غریب می لرزید. چیزهایی در
ذهنم می گذشت. دانه... دانه! من هم دانه ای داشتم. اما این که آن دانه را کجا
گذاشته بودم، یادم نبود. بیش تر به دانه ی مادرم نگاه کردم و یادم آمد که فرشتگان
آن دانه را به من داده بودند. من هم جایی برای نگهداری اش نداشتم. پس باید آن را
در قلبم می گذاشتم. حالا من یک دانه در دلم داشتم. دانه
ی کوچک مادرم سبزتر می شد. دلم می خواست دانه ی قلب من هم سبز شود. روی
زمین هر روزچیزهای بیش تری یاد می گرفتم. حس می کردم چیزی درون دلم سبز می شود.
این همان دانه بود که درون سینه ام رشد می یافت. گاهی که یاد خدا از دلم پاک می
شد، قلبم هم می پژمرد و هر گاه خدا در دلم خانه می کرد، دانه ی قلبم سبزتر می شد. علت
این که آن گل به دانه تبدیل شده بود، این بود که قرار بود خودم آن را بپرورانم تا
باز به آن گل زیبای اولیه تبدیل شود. و حال جمله ی خدا در دلم زنده شد:«بازگشت به سوی
ماست!» توضیح: این پست و پست قبلی باید یه پست می بودند. منتها بلاگفا گیر می داد که نباید حجمش از 80 کیلوبایت بیش تر باشه. مجبور شدم دو تاش کنم. شما پشت سر هم بخونید و برید. البته اگه حال دارید. به دلیل همین گیرهای بلاگفا عکس هم نتونستم بذارم... پ.ن
1: علت این که بعد از 13م آپ نکردم، این بود که ما قرار بود 21م امتحان ریاضی
داشته باشیم. و ما تا 18م در هول این امتحان به سر می بردیم. ولی حدودا 70 نفری
ریختیم سر معلممون و مجبورش کردیم امتحانو لغو کنه و اونم امتحانو لغو کرد. علت
این که این امتحان اضافه شده بود، این بود که قرار بود به خاطر این که امتحان
تیزهوشانمون لغو شده و ما همین طوری مفتی میریم دبیرستان، امتحان ریاضیمون از
سمپاد بیاد که یه کم حال بیایم! معلم ریاضیمون هم به همین دلیل گفت من ازتون
امتحان می گیرم که یه کم آماده شید. اما بعدا تصمیم اون بالاییا عوض شد و گفتن شما
هم مثه بقیه امتحان وزارتی بدین. در نتیجه معلم ریاضیمون حاضر شد امتحانو لغو کنه!
بعدشم ما 23م امتحان ادبیات ترم داشتیم. 24م هم امتحان کامپیوتر(برنامه نویسی)
ترم! خلاصه که دیر شد! پ.ن
2: شاید باورتون نشه ولی جمعه ی هفته ی پیش، من پاشدم رفتم نمایشگاه کتاب
تهران. و بازم شاید باورتون نشه ولی کل
رفت و آمد و دیدن نمایشگاه ما شد 22 ساعت! تازه با اتوبوس هم رفتیم. رفت و آمدش هم
13 ساعت طول کشید! پ.ن
مربوط به پ.ن 2: این یکی رو دیگه عمرا باورتون شه! من محبوبه رو
دیییییییییییییییییییییییییییدم! نمی دونید دو تامون از خوش حالی چه شکلی شده
بودیم! پ.ن
3: چهارشنبه ی هفته ی پیش رفتیم اردو باغبادران. بسیار جای زیبایی بود و خیلی هم
کیف داد! جاتون خالی آخر دست یه نم بارون هم زد. فک کنید! یه جای سبز سبز، با بوی
نم بارون! وااااااااااای خدا! خیلی خوشگل بود. پ.ن
4: شنبه روز آخره! هیچ کدوممون اصلا متوجه نیستیم. یادمه سومیای پارسال اون روزای
آخر خودشونو می کشتند! ما بی بخارا هیچ خبریمون نیست. من خودم هیچ وقت این قد بی
احساس نبودم. نمی دونم چی شده... پ.ن
5: شنبه قراره مثه پارسال با دوستان دخل یه هندونه رو بیاریم! نمی دوونید پارسال
سر این هندونه خوردن ما چی کار کردیم! دیگه تهش به مرحله ی منفجر شدن رسیده بودیم! پ.ن
6: رفتم تو سایت نظرآهاری و هر چی داستان و شعر گذاشته بود رو سایتش دزدیدم! خیلی
کیف داد. پ.ن
7: 31م امتحانامون شروع میشه و تا 20م ادامه داره. احتمالا تا 20م نمی تونم آپ
کنم! پ.ن
8: نت خیلی خلوت شده! چرا واقعا؟ پ.ن
9: امسال هم تزیینات جنگ زبان مدرسه با ما بود. خیلی خوشگل شد. هر چند خیلی سرش
ضدحال خوردیم... پ.ن
10: یه روز تلافی می کنم، هر چی بدی کردی به من! (یه وقت هم دیدی خدا تلافی کرد،
هر چی بدی کردی به من!) پ.ن
11: خدا نکنه چیزی چشم آدما رو کور کنه. و خدا نکنه آدما احساس بزرگی کنن! چون
دیگه جاییو نمی بینن و خیلی راحت از اون پله ای که ازش رفتن بالا، میفتن پایین! پ.ن
12: خدا جونم، خیلی مهربونی. یه دنیا ازت ممنونم!
دوستانه ها محبوبه!
هنوزم خوش حالم که دیدمت. خیلی خوش حالم! بازم مثه همیشه: ممنون که دوستمی! محمد،
داداش عزیزم! مرسی که این چند وقت تنهام نگذاشتی. خیلی گلی! و
آقا ابراهیم بی معرفت! یه وقتایی یه یادی هم از فقیر فقرا بکن!
کتابانه من
هشتمین آن هفت نفرم/ عرفان نظرآهاری/ نشر صابرین (کتاب های دانه)
از
سری داستان های کوتاه خانم نظرآهاریه که داستان های مذهبی رو با یه دید دیگه
نوشته. (مثلا اسم کتاب، اسم یکی از داستان هاست که در مورد سگ اصحاب کهفه.) کتاب واقعا
قشنگیه و اگه نخونید، از دستتون رفته واقعا! تصویرگری معرکه ی کتاب هم کمک شایانی
به لذت بردن بیش تر از کتاب می کنه.
همتونو
دوس دارم یه هوا! دلم براتون تنگ میشه... خدانگهدارتون... اضافات: قالبو عوض کردم به دلیل این که نایت اسکین مشکل پیدا کرده بود. اگه به نظرتون خوب نیست و به وبلاگم نمیاد بگید عوضش کنم! در ضمن: ONLY-------------------------> MIR HOSSEIN MOUSAVI>-----------------------------ONLY شاید باورتون نشه ولی بیش تر بچه های ما رفتن عضو ستاد انتخاباتی شدن و دستبند سبز بستن! اون روز که من دستبند بسته بودم، فقط سه نفر بودن! الان خیلی خیلی خیلی زیادتر شدن! به نام آفریننده ی من! شعرانه: به دنیا پا نهاده ای! درست مثل کتابی باز، ساده و نانوشته، باید سرنوشت خود را رقم بزنی، خود! و نه کس دیگر! چه کسی می تواند چنین کند؟! چگونه؟! چرا؟! به دنیا آمدی! هم چون یک بذر زاده شده ای می توانی همان بذر بمانی و بمیری! اما... می توانی گل باشی و بشکفی... می توانی، درخت باشی، و ببالی... پ.ن 1: دیروز تولدم بود. آخرش یادم رفت آپ کنم! پ.ن 2: محبوبههههههههههههههه! خیلی گلی! خیلی ماهی! سورپرایزت که رسید با سر داشتم از پله ها میومدم بالا! شازده کوچولو! کتابی که همیشه دوس داشتم بخونمش! خیلی نازیییییییییییییییییی! حسابی شرمنده م کردی... پ.ن 3: یه تولد تو خونه گرفتم با حضور تعداد اندکی از دوستان! در صورتی که تعداد کثیریشون دعوت بودن. کلی تو ذوقم خورد... پ.ن 4: یه خبرایی شده که می خوان امتحان ورودی تیزهوشان دبیرستانو واسه ما سمپادیا بردارن... البته با شرایط... یعنی میشه؟!!! پ.ن 5: دقیقا از فردا امتحان های میان ترم شروع میشن تا 13 اردیبهشت! فکر نمی کنم تا اون موقع زیاد نت بیام. شاید حتی آپ هم نکنم. امیدوارم منو ببخشید که بهتون سر نمی زنم. تابستون جبران میشه! پ.ن 6: بچه های رباتیک دبیرستانمون اول شدن! این فوق العاده ست. دبیرستان پسرونه کلا سوسک شده! وای خدا! عالیه. (مهسا خبرو بهم داد. بهش تبریک میگم.) پ.ن 7: عید امسال من همراه با تست فراوان بود! کلا تو خونه بودیم! یه کم هم سریال می دیدیم که به نظرم مرد 2هزار چهره واقعا قوی بود و آخرش فوق العاده تموم شد. کلاه قرمزی هم خیلی جیگر بود! پ.ن 8: اتاقمو صولتی کردم! این قد جیگر شده! پ.ن 9: منم به جمع لاک پشت داران افزوده شدم! البته با یه کم تفاوت. این لاک پشتا که همه جا ریخته لاک پشت آبیه. مال من خشکیه. بچه ی اون بزرگا هم هس. از پسر دختر عموم گرفتم که کلی از این جک جونورا داره. اسمشم رستمه. فقط حیف... چون خونمون اذیت میشه می خوام بدمش به پسرداییم. اون احتمالا بهتر مواظبت می کنه... پ.ن 10: خدایا شکرت! ممنون از همگی... دوستون دارم. خدانگهدااااااااااااااااار! اضافات (پنج شنبه 27 فروردین): سلام بر دوستان! اومدم سه تا چیز کوچولو بگم و برم: اول اینکه من به علت امتحانا و مشکل دار شدن سیستم خیلی کم می تونم بیام نت. خیلی کم. دوم اینکه امتحان تیزهوشانمون برداشته شد. اواسط اردیبهشت تا آخرش میشه عشق و حال. (اگه دبرای (!) گرام اجازه بفرمان!) بهنام
خداي باد و بارون... يادگاري: صداي خش
خش برگاي خزوني/ توي گوشم ناله ميكرد/ آسمون بغضشو تو پردهي ابراي سياهش پاره ميكرد/
رعد و برق نگاه شهرو/ با صداش خوابزده ميكرد/ زمين از اين همه سنگيني باد/ به روي
شونهش گله ميكرد/ همچنان پاي پياده/ فارغ از صداي خشم آسموني/ بي خيال از نالهها
و گلههاي برگاي زرد خزوني/ جادههاي بي كسي رو/ گم ميكردم آروم آروم/ تن غربت رو
ميشستم/ زير قطرههاي بارون... من به
ياد عطر بارونزدهي گلاي پونه/ ميكشيدم پاي خستهمو تو جاده/ به هواي بوي خونه/
وقتي كه صداي خونه/ منو تا آخر جاده ميكشونه/ اين سراب توي جاده/ كه چشامو ميپوشونه... سلااااااااااااااااااااااااااام!
خوفين؟ منم خوبم! عاليم! يه عالمه وقته آپ نكردم، الان ذوق زدهام كه نميدونم چي
بنويسم! يادگاري شعر قميشي بود. خيلي دوست دارم... صبر
كنيد! تا يادم نرفته! يه تشكر جانانه از يه نفر! از اونكه اون بالاست... يه تشكر
از هموني كه تو يه لحظه به حرف ميليونها نفر گوش ميكنه. براش پير و جوون، فقير و
غني هم فرق ندارن. ازش ممنونم كه به حرفام گوش ميكنه. ازش ممنونم كه يه عالمه
هوامو داره. ازش ممنونم كه كلي شرمندهم كرده... خدايي من! ازت ممنونم. به اندازهي
تمام بارونايي كه واسمون ميفرستي... اين
دفعه هي اومدم شعر بگم ديدم نميشه، بي خيال شدم! واقعا از اين استعدادا ندارم! چرا
واقعا؟ متن هم ندارم به خدا! حس نوشتن هم ندارم. پس چي كار ميكنم؟ به نظرآهاري
متوسل ميشم و يه داستان خوشگل ازش مينويسم. بخونيد و لذت ببريد! «پرندهاي به رسالت مبعوث شد» خداوند
گفت: «ديگر پيامبري نخواهمفرستاد، از آنگونه كه شما انتظار داريد؛ اما جهان هرگز
بدون پيامبر نخواهد ماند.» و آنگاه
پرندهاي
را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمهاش خدا بود. عدهاي به او
گرويدند و ايمان آوردند. و خدا
گفت: «اگر بدانيد، حتي با آواز پرندهاي ميتوان رستگار شد.» خداوند
رسولي از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همين كه باران، باريدن گرفت،
آنان كه اشك را ميشناختند، رسالت او را دريافتند، پس بيدرنگ توبه كردند و روحشان
را زير باران بيدريغ خدا شستند. خدا گفت:
«اگر
بدانيد، با رسول باران هم ميتوان به پاكي رسيد.» خداوند
پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي بيم دهد و روزي بشارت. پس باد روزي توفان
شد و روزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند، روزي در خوف و روزي در رجا زيستند. خدا گفت:
«آنكه خبر باد را ميفهمد، قلبش در بيم و اميد ميلرزد و قلب مؤمن اينچنين است.» خدا گلي
را از خاك برانگيخت تا معاد را معني كند. و گل
چنان از رستخيز گفت كه از آن پس، هر مؤمني كه گلي را ديد، رستاخيز را بهياد آورد. خدا گفت:
«اگر
بفهميد، تنها با گلي قيامت خواهدشد.» خداوند
يكي از هزار نامش را به دريا گفت. دريا بيدرنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد
كه هيچ از هزار موج او باقي نماند. مردم تماشا ميكردند، عدهاي پيام دريا را
دانستند، پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند كه هيچ از آنها باقي نماند. خدا گفت:
«آنكه به پيغمبر آبها اقتدا كند، به بهشت
خواهد رفت.» و به ياد
دارم كه فرشتهاي به من گفت: «جهان آكنده از فرستاده و و پيغمبر و مرسل
است. اما هميشه كافري هست كه باران را انكار كند و با گل بجنگد، تا پرنده را دروغگو
بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر. اما هم امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و
رسول باران و فرستادهي باد براي ايمان آوردن تو كافي است...» عرفان نظرآهاري پ.ن 1:
داستان فوقالعاده بود! پ.ن 2: به
مردان با ايمان بگو ديده فرو نهند، و پاكدامني ورزند، اين براي آنان پاكيزهتر
است، زيرا خدا به آنچه انجام ميدهند، آگاه است. و به زنان با ايمان بگو ديده فرو
نهند و پاكدامني ورزند و زيورهاي خود را آشكار نكنند مگر آنچه نمايان است.
(سورهي نور آيات 30 و 31) اين آيه
خودش گوياي همه چيز هست. بد نيست يه كم حواسمون رو جمع كنيم ببينيم داريم چي كار
ميكنيم. پ.ن 3:
واقعا از همگي ممنونم! دوستان لطف كرديد و توي نظرسنجي بلاگفا به بنده سه تا راي
دادين!!!!!!!!! 3 تا! ميدونين چهقدر زياده؟ (از همينجا از كسايي كه راي دادن
ممنونم. خصوصا محبوبه كه خودش اعلام كرد راي داده!) پ.ن 4:
زندگي زيباست اي زيبا پسند/ زيبه انديشان به زيبايي رسند/ آنقدر زيباست اين بيبازگشت/
كز برايش ميتوان از جان گذشت... (خيلي اين شعرو دوست دارم.) پ.ن 5:
عكس اصلي بازيگر نقش يوسف رو ديدين؟ پيشنهاد ميدم برين ببينين! پ.ن 6:
آسمون ابريه ولي بارون نمياد! پ.ن 7:
واسه اين آپ كسي رو خبر نميكنم به جز تعداد معدودي! شايد هم اصلا هيچ كس رو خبر
نكنم... چون هفتهاي سه يا نهايتا چهار بار ميام سر كامپيوتر. دوستون
دارم! ميدونم نسبت به هميشه كم حرف زدم اما خب هيچي نداشتم بگم!(واقعا واضحه!)
ممنون از همگي... خدانگهدار... بهنام بينهايت زندگي من... يادگاري: به همين
سادگي رفتي/ بي خداحافظ عزيزم/ سهم تو شد روز تازه/ سهم من اشك، كه بريزم/ به همين
سادگي كم شد/ عمر گلبوته تو دستم/ گره از تو نيست، ميدونم/ خودم اينو از تو
خواستم/ به جون ستارههامون/ تو عزيزتر از چشامي/ هر جا هستي، خوب و خوش باش/ تا
ابد بغض صدامي/ تو رو محض لحظههامون/ نشه باورت يه وقتي/ كه دوست ندارم، اينو، به
خدا گفتم به سختي... من اگه
دوست نداشتم/ پاي غمهات نميموندم/ واست اين همه ترانه/ از ته دل نميخوندم/ اگه
گفتم برو خوبم/ واسه اين بود كه ميديدم/ داري آب ميشي، ميميري/ اينو از همه
شنيدم/ دارم از دوريت ميميرم/ تا كنار من نسوزي/ از دلم نميري عمرم/ نفسامي كه
هنوزي/ تو رو محض خيرههامون/ كه نفس نفس خدا شد/ از همون لحظه كه رفتي/ روحم از
تنم جدا شد... تو كه
تنها نميموني/ من تنها رو دعا كن/ خاطراتمُ نگه دار/ اما دستامُ رها كن/ دست تو
اول عشقه/ بسپارش به آخرين مرد/ مردي كه پشت يه ديوار/ واسه چشمات گريه ميكرد/
گريه
ميكرد/ گريه
ميگرد/ گريه
ميكرد... سلام دوستان! خوبيد؟ منم خوبم! يادگاري كه شعر رضا صادقيه. اين خيلي منو وصف نميكنه، اما چون باهاش
اشك ريختم، نوشتمش... خيلي قشنگه. خيلي... اين دفعه متن خاصي ننوشتم. يه مناجات دوستانه با خداست... اگه طولانيه
ببخشيد. داشتم ميتركيدم... «سلام خدا... خدا ميدونم
بي معرفت شدم. آره... قبول دارم. خيلي وقته باهات يه ذره درست حسابي حرف نزدم. خيلي
دلم برات تنگ شده... دلم هوس اون روزا رو كرده... روزايي كه هر روز نيم ساعت تمام
باهات حرف ميزدم! يادته؟ وقتي مامان ميخوابيد، فقط من و تو توي اتاق بوديم. كف
اتاق دراز ميكشيدم. نگاهم رو ميدوختم به سقف و شروع ميكردم به وراجي! و كم كم
اشكم درميومد و چون دراز كشيدهبودم موهام رو خيس ميكرد... خدا من يادم
رفته. ميدونم كه تو يادته... يادته اون روزايي كه من حرف ميزدم، حرف ميزدم و
حرف ميزدم و تو... فقط گوش ميدادي! هيچي نميگفتي. هيچ وقت وسط حرفم نميپريدي!
ميذاشتي خوب حرف بزنم و خالي شم. خدا ديوونت بودم! يادته؟ وقتي ميديدم داره كم
كم يه ساعت ميشه دستم رو ميگرفتم بالا... ميگفتم دستم رو بگير. يادته؟ شايد توي
ظاهر هيچي حس نميكردم. اما مطمئن بودم دستم رو گرفتي. خدا من يادم
رفته. ميدونم كه تو يادته... يادته روزايي رو كه به خاطر مشكلات كوچيكي كه داشتم
چه قدر وقت گريه ميكردم؟ اما نميخواستم كسي بدونه كه من گريه كردم و لطف تو بود
كه هيچ وقت بعد از گريه كردن كوچيكترين اثري از اشكام روي صورتم نميموند! اين به
نظر من معجزه بود... خدا اون روزا اشكام تميز بود! چون هر روز بهم اشك رو
هديه ميدادي. اما حالا؟ خدا خندهام ميگيره. حالا اينقدر سنگ شدم كه سخت
اشكام درمياد، ولي دائم هواي گريه دارم. و هر دفعه كه هواي گريه ميزنه به سرم ولي
هر چي سعي ميكنم، اثري از اشك نميبينم، ياد شعر قيصر ميفتم. چي ميگفت؟ آها...
«دارم هواي گريه، خدا بهانهاي!» چه لذتي ميبرم از اين جمله... خدا من يادم
رفته. تو يادته؟ يادته روزايي رو كه فقط واسه تو مينوشتم؟ هيچ چيز ديگهاي از دلم
بيرون نميومد جز تو... روزايي كه نهايت قدرتت رو به من نشون دادي يادته؟ روزايي كه
چيزايي بهم هديه كردي كه هيچ كس نميتونست بهم بده... خدا يادته؟ خدا يادمه
تو همون حال و هوا يه جمله نوشتم:«من عشق را پيدا كردم، عشق به خدا را.نه
اين عشقهاي كاذب...» ذهنم ياري نميكنه. نوشته بودم كه تمام عشقم رو به تو هديه
كردم. اما تو چند وقت بعدش بهم فهموندي كه دوباره دارم اشتباه ميكنم. يه تيكه از
قلبم رو دادي به يه نفر ديگه... خدا من چي كار كنم در برابر اين همه صبوري تو؟ چرا تو
هيچي نميگي؟ چرا منو طرد نميكني؟ خداخدا تو
خيلي مهربوني... از درك من و امثال من خارجه. اذيت كردن تو مرامت نيست. يه موجوادت
احمقي مثه من اين چيزا رو به وجود ميارن. خدا ميبيني؟
اشكام دارن همراهيم ميكنن! همين الان... خدا بياختياره! اينم معجزه است. معجزه است كه
من از همون لحظهاي كه شروع كردم به نوشتن اين حرفا، اشك و بغض يه لحظه هم رهام نكرد.
خدا
ازت ممنونم. ممنونم كه منو به دنيا آوردي. خدا ممنونم كه با اين سن كم خيلي چيزا رو بهم
فهموندي. كه شايد فهميدنش براي يكي مثه من سخت بود... خدا ممنونم كه اين همه بهم توجه
داري. خدا...
ازت ميخوام! خدا با همهي بديهام ازت ميخوام... تو كه ارحمالراحميني، خدا،
تو... ازت ميخوام دعاهايي كه اين چند روز بعد از نمازم واسه بقيه كردم رو مستجاب
كني. خدا
خودم هيچي... ميگن اول بقيه رو دعا كنين، تو حاجتهاي خودمون رو هم برآورده ميكني.
خدا
ما آدما اين كارو زرنگي ميدونيم... آره... زرنگي! چيزي كه واسه تو معني نداره. خدا به
اون چيزايي كه وعدش رو دادي فكر ميكنم و تنم ميلرزه! خدا خيلي بزرگي. نميتونم بفهمم
چطوري از پس اين همه كار (كه من يكيش رو هم نميتونم انجام بدم) برمياي... خدا از همينجا
بهت ميگم عاشقتم. هنوزم ديوانهوار دوست دارم. به اين ماه عزيز قسمت ميدم هوامو
داشته باش... ميدونم بيمعرفت شدم، تو به بزرگواري خودت ببخش...» «از طرف
يه فراموشكار...» (اگه فكر كرديد اين ماه شب 14 هست، اشتباه كرديد! اين چراغ توي
پاركه!) پ.ن 2: نماز
روزهتون قبول... پ.ن 3: بهترين هديهي زندگيم رو از كسي گرفتم كه اصلا فكرش رو هم نميكردم.
يه كتاب ساده! شد بهترين هديهي زندگي من. «روي ماه خداوند را ببوس» هنوز شروعش
نكردم. ولي تعريفش رو خيلي شنيده بودم. تو كامپيوتر هم داشتمش، ولي حوصلهاش رو
نميكردم بشينم بخونمش. حالا بگيد از كي گرفتمش... دوست خواهرم كه فقط دو بار
ديدمش! پ.ن 4: وقتي به
اين فكر ميكنم كه مدرسهها كمكم داره شروع ميشه تنم ميلرزه! امسال بايد درس
بخونم زياد و ميترسم! ميترسم نتونم اوني باشم كه از خودم انتظار داشتم. پ.ن 5: آسمون اين چند روزه واقعا دلش گرفته! واقعا! هر روز هواي گريه تمام
وجودشو گرفته. مثه خودم! گاهي اوقات هم واسه چند دقيقه شروع ميكنه به باريدن! مثه
خودم! قصهي دردناكيه... پ.ن 6: توي
ادامه مطلب يه سري عكس به اضافهي شعر little girl انريكه رو گذاشتم. اگه بريد و ببينيد ممنون
ميشم... پ.ن 7: چرا مردم
نميدونند كه فقط يه بار به دنيا ميان؟ پ.ن 8: واسه
مامانبزرگ من دعا ميكنيد؟ دوستانهها: شكلات عزيزم،
درگذشت پسردايي نازنينت (كاريكاتوريست و عكاس خوب كشورمون) رو بهت تسليت ميگم.
مطمئن باش اون الان جاش خوبه... اين مائيم كه بايد يه فكري به حال خودمون بكنيم.
واسه شادي روحش صلوات... [...] كاش به خاطر اين ماه مبارك منو ميبخشيدي... توضيحيه (مهم): بچهها،
دوستاي بسيار خوب و مهربونم؛ از نظرايي كه با نهايت مهربونيتون واسم ميديد واقعا
ممنونم. هرگز نميتونم جبرانشون كنم. مخصوصا شما هيوا خانوم نازنين. اما من براي
جواب دادن نظرا واقعا محدوديت دارم. روزانه بيشتر از نيم ساعت نميتونم باشم. اين
واسه 300 تا نظر توي هفته خيلي كمه... اونم با سرعت اينترنت ايران. تازه همين
مقدار هم كه ميشينم كلي مامان بهم غر ميزنن. خودم هم چشمام اذيت ميشه. پس به
خاطر خودتون كه من شرمندهتون نشم، ملاحظه كنيد. اصلا بذاريد من بگم چهطوري
نظراتتون رو جواب ميدم. من هر روز صفحهي نظرات رو ريلود ميكنم و تمامي نظرا رو
ميخونم. بعد لينك كسي كه نظر ميده رو تويword كپي ميكنم
و جوابش رو زيرش مينويسم تا هر وقت آن لاين شدم ذره ذره ثبتشون كنم. اما وقت كم
ميارم. تا چند وقت ديگه هم مدارس شروع ميشه. بايد به خاطر درس خوندن يه كم نت رو
كمتر كنم. گفتم كه امسال امتحان تيزهوشان دارم. پس ازتون تمنا ميكنم اگه يه كم
دير و زود شد دلگير نشيد. باور كنيد سخته واسم جواب دادن اين همه لطف شما كه ميدونم
با اين نظرا نميتونم جبرانشون كنم.... التماس
دعا خيلي زياد... همگيتون رو دوست دارم... خدانگهدارتون... به نام خدايي كه درهاي رحمت رو برامون باز كرده... يادگاري: منو درگير خودت كن/ تا جهانم زير و رو شه/ تا سكوت هر شب من/ با هجومت روبرو شه/ بي هوا، بدون مقصد/ سمت طوفان تو ميرم/ منو درگير خودت كن/ تا كه آرامش بگيرم/ با خيال تو هنوزم/ مثل هر روز و هميشه/ هر شب حافظهي من/ پر تصوير تو ميشه/ با من غريبگي نكن/ با من كه درگير توام/ چشماتو از من برندار/ من مات تصوير توام/ با من غريبگي نكن/ با من كه درگير توام/ چشماتو از من برندار/ من مات تصوير توام/ من مات تصوير توام... تو همينجايي هميشه/ با تو شب شكل يه روياست/ آخرين نقطهي دنيا/ تو جهان من همينجاست/ تو همينجايي و هر روز/ من به تنهايي دچارم/ منو نزديك خودم كن/ تا تو رو يادم بيارم/ با خيال تو هنوزم/ مثل هر روز و هميشه/ هر شب حافظهي من/ پر تصوير تو ميشه/ با من غريبگي نكن/ با من كه درگير توام/ چشماتو از من برندار/ من مات تصوير توام... سلام. خوبم مرسي! خوبيد؟ يادگاري رو يادتون مياد؟ پارسال... همين موقعها... وااااي! يادم نميره! بعدازظهرها نميخوابيدم تا اين برنامه رو ببينم و گاهي اوقات تا ميتونستم سرش اشك ميريختم... ماه عسل! چه شيرين بود جدا... حالا كه نوشتنم نمياد چه كنم؟ اشكال نداره! اين دفعه نمينويسم... ولي دفعهي بعدي خيلي زود آپ ميكنم... قول دادم! اما حالا كه وقت دعاست يه كم دعا ميكنم: «خدا به اندازهي همهي نعمتهايي كه بهم دادي ازت ممنونم كه بازم درهاي رحمتت رو به رومون باز كردي... خدا به اندازهي دنيا ازت ممنونم كه واسهي همه راه برگشت گذاشتي... خدا ما آدما پرتوقعيم. ازت چند تا خواسته دارم: خداي مهربون، ظهور آقا امام زمان رو هر چه زودتر برسون. انشالله كه سال ديگه رو كنار آقا روزه بگيريم... خدا جونم، همه مريضها رو شفا بده... خدايي، روح همهي رفتگان رو شاد كن... خدايا، سعادت و خوشبختي رو نصيب همه بكن....» راستي دوستاي گل مهربون شما هم اگه دوست داشتيد يه كم، فقط يه كم واسه مريضا و ظهور امام زمان و خوشبختي همهي آدما دعا كنيد. اگه ده تا صلوات هم بفرستيد ممنون ميشم... (اين عكس از هنرهاي خواهرمه!) پ.ن 1: شايد اشتباه كرده بودم. عوض شدنم موقتي بوده... پ.ن 2: هفتهي پيش با 13 نفر از دوستان دوران دبستان قرار گذاشتيم كه همديگه رو ببينيم. فقط 6 نفر اومدهبودن. اما خيلي خوش گذشت... پ.ن 3: پنج شنبه شب و جمعه با داييم اينا رفته بودم يه جايي نزديك شهربازي ملكشهر. يه درياچه داشت و يه چند تايي قايق بي صاحاب. به اندازهي تمام عمرم قايقسواري كردم! تختهايي هم كه شب روشون خوابيديم از سنگ سفتتر بود. اگه فكر كردي وقتي روي اين تشكها وايميسادي، اين تشكها تو ميرفت، اشتباه كردي! واسه همين با كمر سرويسشده از خواب بيدار شدم! پ.ن 4: => فاطمه جان <= يه كار خيلي قشنگ كرده. بچهها رو واسه يه ختم قرآن دعوت كرده. توضيحات بيشتر رو تو بلاگ خودش بخونيد. برين و واسه ختم قرآن عضو شيد. چون خيلي زياد نيست... پ.ن 5: چشم چشم دو ابرو/ نگاه من به هر سو/ پس چرا نیستی پیشم؟/ نگاه خیس تو کو؟/ گوش گوش دوتا گوش/ یه دست باز یه آغوش/ بیا بگیر قلبمو/ یادم تورا فراموش/ چوب چوب یه گردن/ جایی نری تو بی من!/ دق می کنم میمیرم/ اگه دور بشی از من/ دست دست دوتا پا/ یاد تو مونده اینجا/ یادت میاد که گفتی/ بی تو نمیرم هیچ جا/ من؟ من؟ یه عاشق/ همون مجنون سابق... پ.ن 6: بازم ريحانهي عزيز منو به بازي دعوت كرده. اين دفعه بازي واقعا جالبه... توي ادامه مطلبه . ميخواستم عكس هم بذارم كه بلاگفا جون قر (غر!) اومد... پ.ن 7: جواب دادن نظرا داره به عبارتي منو خل ميكنه! خواهش ميكنم اگه يه كم دير جواب دادم ببخشيد. ولي مطمئن باشيد جواب ميدم. فقط يه كم هم بهم رحم كنيد! واقعا سخته جواب دادن اين همه نظر... اما از همه واقعا به خاطر اينكه واسه من وقت ميذارن ممنونم خيلي خيلي... پ.ن 8: داداشم رفت سربازي و خواهرم هم (فيزيك) دانشگاه شهيد بهشتي تهران قبول شد. از اول مهر من ميمونم و من! مهم: حلول ماه مبارك رمضان مبارك... ايشالا بتونيم خوب ازش استفاده كنيم... التماس دعا... دوستون دارم زياد... خدانگهدارتون... به نام خداي آسمون.... سلام. خوبيد؟ منم خوبم. يعني «بد نيستم، كارم زياد است». زندگي چطوره؟ ميسازيد ديگه. نكنه دوباره ميخوايدبراتون روضه بخونم؟!!!! (تهديدي كه صد در صد عمل ميكنه!) اينم از متني كه دفعهي قبل قولش رو دادهبودم: از روزي كه خودم رو شناختم، فهميدم يه موجوديام كه خدا اسمش رو گذاشته انسان. تو عالم بچگي خودم از خدا پرسيدم: «خدايي، برا چي منو آوردي اينجا؟» خدا گفت: «واسهي زندگي كردن.» گفتم: «خدا، الاني كه من اومدم اينجا تو كه نميخواي منو تنها بذاري؟» خدا گفت: «نه كوچولوي من، من هميشه پيشتم. يه وقت فكر نكني كه من رفتم. اگه صدام بزني، حتما من رو احساس ميكني.» به خدا گفتم: «خدا ولي تو داري ميري. اون موقع، توي اون نه ماه، من هميشهي هميشه تو بغلت بودم. دوستام هم همينطور. خدايا نرو، من دلم واست تنگ ميشه.» خدا گفت: «عزيزم، يه روزي دوباره برميگردي پيشم. با گريه كردنت مامان رو اذيت ميكني. گريه نكن عزيزكم.» ولي من باز هم گريه ميكردم. نميخواستم از خدايي كه نه ماه باهاش زندگي كردهبودم، جدا بشم و پا بذارم توي اين دنياي كثيف كه آخر هيچچيز و هيچكس معلوم نيست. خدا رو صدا زدم. گفتم: «خدايا، يه بار ديگه بيا. من دلم برات تنگ ميشه.» اين دفعه جواب نشنيدم. مگه ميشه؟ يعني خدا من رو برا هميشه تنها گذاشت؟ نه، نه... يه بار ديگه خدا رو صدا زدم. احساسش كردم ولي جوابي نشنيدم. حداقل خيالم راحت شد كه خدا هنوزم هست. تا اون وقتي كه خيلي كوچولو بودم، زياد گريه ميكردم. قبول كردنش برام سخت بود. كسي كه نه ماه باهاش زندگي كردهبودم، بره و ديگه نياد پيشم. يه مدت بعدش خدا رو يادم رفت. يادم رفت كه من يه روزي پيش خدا زندگي ميكردم. چند سال بعد دوباره يادم به خدا افتاد:«من واقعا پيش خدا بودم و نميدونستم؟ يا...» خيلي فكر كردم. حرف خدا رو يادم اومد كه بهم گفتهبود:«صدام بزن، احساسم ميكني.» همون موقع داد زدم:« خدااااااا، خدايي من كجايي؟» يه لحظه احساس كردم يه چيزي تو وجودمه. وااااي، مگه ميشه؟ دست خدا رو حس كردم... چي ميتونستم بگم در برابر اين همه بزرگي؟ به خدا گفتم: «خدايي من... من 13 ساله كه يادم رفته تو خدايي... يادم رفته تو من رو آفريدي. اون وقت تويي كه اين همه بنده داري، هنوز من رو يادت نرفته؟!» يه لحظه سرم تير كشيد. ولي چند ثانيه بعد ياد يه جملهاي افتادم كه ميگفت:«خدا تو هر ثانيه شش هزار بار به تك تك بندههاش نگاه ميكنه. گفتم:«خدا، مگه ممكنه؟» دوباره يه چيزي تو ذهنم روشن شد:«اگه تا حالا نگات نكردهبود، معلوم نبود الان كجا بودي. حتي اگه يه لحظه روش رو برميگردوند، فقط يه لحظه...» ميدونستم اين جمله رو يه جايي شنيدم، ولي نميدونستم كجا. گفتم:«خدايا، من تسليم! تو، توي يه لحظه جواب سوالاتم رو يادم آوردي. ولي چرا تا حالا حسّت نميكردم؟ چرا تا حالا نميفهميدمت؟ ميخواستي خودم بگردم و پيدات كنم؟ واي چه لذتبخشه گرماي دستات. خدايي من، نروووو، بمون پيشم.» دوباره يه چيزي يادم افتاد:«عزيزم، اگه ميخواي هميشه پيشت باشم، هميشه صدام بزن. حتما احساسم ميكني. فعلا هم كه دستم توي دستته. كوچولوي من، اينقدر صدام بزن، تا بغلت كنم. تا هميشه تو بغل خودم باشي. اين طوري ديگه دلت برام تنگ نميشه.» اين قدر خوشحال بودم كه ناخودآگاه يه بغضي افتاد تو گلوم. گريهام گرفت. دست خدا رو ميفهميدم. احساسش ميكردم. اين صداي خدا بود. همينطوري داشتم اشك ميريختم. اين چند روزه هم خيلي گريه كردم. دلم خيلي برا خدا تنگ شده. اون وقتي گه داشتم پامو ميذاشتم توي اين دنياي كثيف، خدا بهم گفت: «برميگردي پيشم.» يه ذره كه فكر كردم، يه تفاوت بينشون پيدا كردم. اون اولا كه پيش خدا بوديم، هر شب تو بغلش ميخوابيديم. اما الان اگه هر كدوم برگرديم پيشش، معلوم نيست چهقدر باهاش فاصله داريم. نميدونم چهجوري راضي شدم كه بيام اينجا، ولي ميدونم خدا كارش رو خوب بلده. قربونش برم اسمش خداست. هر چيزي رو كه به هر كسي نميگن! كودكيها باد بازيگوش بادبادك را بادبادك دست كودك را هر طرف ميبرد كودكيهايم با نخي نازك به دست باد آويزان! «زندهياد قيصر امينپور» پ.ن1: امتحانهام شروع شده. اوليش بد نبود. ولي دوميش افتضاح شد. خدا ميدونه چهقدر برا همون امتحان كوفتي بيخوابي كشيدم.خیلی گریه کردم. پ.ن2: تولد خواهرم مبارك. پ.ن3: زندگي زيباست اي زيباپسند.... پ.ن4: هفتهي پيش بعدازظهرها آسمون شروع ميكرد به گريه كردن. اونم چه گريههايي. آدم دلش ضعف ميرفت كه بره زيرشون وايسه. يه بار فقط 45 دقيقه از دم پنجره داشتم بهش نگاه ميكردم. پ.ن5: همهتون رو دوست دارم. باي.......![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()

پ.ن 1: پر از
ريا بود. ميدونم... سرزنشم نكنيد. بايد يه جايي ميگفتمشون...
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به دليل تعداد زياد نظرات كه هنوز نصفشون رو هم جواب ندادم، از آپ كردن معذورم!![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


