تبليغاتX
دختر مشرقی
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

به نام او که وجودش عید است...


شعرانه:

بیا

تا پیدا شم

تو باش تا من باشم

هنوز

می شینم به هوای دیدن تو

تو با

این دل کندن کجا

رفتی بی من بگو

نزدیکم به شب رسیدن تو

***

بیا

که رها شم از این همه درد

که صدا شم از این شب سرد

که تموم بشه فاصله ها

بیا

که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم

به هوای خونه بیا

تا پیدا شم

نذار

تنها وا شم

هنوز

می شینم به هوای دیدن تو

تو شب رسیدن تو...

 

 تیتراژ ماه عسل امسال با صدای مهدی یراحی

 

سلاااااااااااااام! نماز و روزه و طاعات و خلاصه همه چی قبول! خوبید؟ خوبم! کلا همه چی خوبه. داره خوش می گذره!

متن زیر رو بعد از سه ماه دست به قلم نشدن، نوشتم. انتظار زیادی ازش نداشته باشید!

 

قاصدک

آرام بود و در دلش هیاهوی رفتن موج می زد.

آن قدر دلش هوای رفتن داشت که با بادی کوچک مسافتی طولانی می پیمود.

تا چشمت به او می افتاد، برق شادی چشمانت را روشن می کرد.

لبخندی نامحسوس روی لبت می نشست و می دویدی به سویش...

آرام به طرفش می رفتی که نکند با حرکت تو از زمین برخیزد و ذوق سرشار تو را کور کند.

دستت را آرام روی سرش می گذاشتی.

دست دیگرت به کمک می آمد و دو دستت با هم بلندش می کردند.

دستانت آرام او را احاطه کرده بودند که روح لطیفش را خدشه دار نکنند.

نرم نرمک لای دستانت را باز می کردی و با شادی نگاهت را به او می دوختی...

قاصدک اما هوای رفتن داشت! با دمی از دستت بیرون می جست و تو به دنبالش می رفتی و می خندیدی.

تو می دویدی و قاصدک می دوید.

تو می دویدی و قاصدک می رسید! می رسید به آسمان...

و اشک تمام حجم چشمانت را پر می کرد. قاصدکت رفت و تو ماندی...

این بار هم قاصدک بازی را برد. ولی تو امید داشتی... شاید باری دیگر...

کودکی بود و بازی با قاصدک...

کودکی بود و زمین خوردن...

کودکی بود و امید...

کودکی بود و سادگی!

 

«نرگسی»

 

حرف دل

"خدایا! هر چی میدی شکرت؛ هر چی می گیری شکرت!"*

مهربونم؛ یه روزی «محبوبه» رو یه جورایی از آسمون برام فرستادی... شده بودم یه عاشق تمام عیار به خاطر وجودش! تو هر موضوعی یه جمله از حرفاش میومد و قاطی حرفام می شد. شعر سهراب گوشه ی وبلاگش یادم نمیره... هنوزم که هنوزه گوشه ی کتابام جا می گیره:«ساده باشیم، ساده باشیم/ چه در باجه ی بانک/ چه در زیر درخت...» به خاطر وجودش و عشق دیدنش (کنار دو تا دلیل دیگه) پدر بیچاره مو مجبور کردم. مجبورش کردم بکوبیم بریم تهران تا ببینمش. صبح برسیم تهران و ظهر هم راه بیفتیم... اگه می دونستم، اگه می دونستم دو روز قبل از دیدارم باهاش نیمه ی گمشده شو پیدا کرده و داره «عاشق» میشه، حداقل یه خدافظی دل چسب ازش می کردم. اگه می دونستم اول تیر آخرین مکالمه مو باهاش دارم، یه کم بیشتر باهاش حرف می زدم. گور پدر قبض گوشی! اگه می دونستم یه ماه بعدش میاد و داستان عاشقی دو ماهه شو برام تعریف می کنه و میگه قصد ازدواج دارم، بیش تر از بودن باهاش لذت می بردم. اگه می دونستم یه کتاب شازده کوچولو و یه کارت تبریک واسه روز تولدم، اولین و آخرین چیزیه که ازش می گیرم، بیش تر ازش تشکر می کردم. محبوبه خانوم! محبوبه خانومی که دیگه به خاطر وجود جنس مذکر نت نمیای، امشب شب عیده. عید فطر... تو داری با عشقت شبتو زیر بارون جشن می گیری و من این جا به خاطر نبودنت اشک می ریزم. اشک می ریزم و بغض داره خفه م می کنه... کی بود که اول شازده کوچولو واسم نوشته بود: "هزار بار ممنون از دوستیت"؟!! کی بود که همیشه می گفت "ممنون دوستمی!"؟! کی بود می گفت "همیشه دوستم بمون"؟!! تو بودی؟ تو بودی محبوبه خانوم؟ تو بودی عروس آینده؟ تو بودی که دلت غش می رفت واسه بارون تند که دستتو سفت بکنی ته جیبت و فقط و فقط از صدا و عطر بارون نهایت لذتو ببری؟ تو بودی که می مردی واسه موش آب کشیده شدن؟ فک نکنم اینا دیگه با خصوصیات الآنت جور در بیاد. خانوم شدی! داری عروس میشی! این کارا افت داره واسه شما... زنگ زدن به دوست نتی 14 ساله ت واست افت داره... خدا می دونه چه شبایی که اشک ریختم و گفتم فردا زنگ می زنم و اون روی سگمو بهت نشون میدم... نشون میدم نرگس همیشه اون خوب خوبه ای که فک می کنی نیس. وقتی جوش بیاره نه خودشو می شناسه، نه طرفشو! صبح که شد، دلم نیومد... گفتم بذا همون خاطره های خوش (اگه چیزی برات باقی مونده) تو ذهنش باشه... بذا دست کاریش نکنم! اون موقعی که اومدی تو زندگیم 16 سالت بود. تازه داشتی می رفتی تو 17 سال. یادته؟ نمایشنامه ی "دخترک اسفندماهی" رو یادته؟ "قطره کوچولو" رو یادته که تو بودی؟ الان تو 19 سالی... اون موقع وبلاگت 1 سال و نیمه بود. چی می شد می موندی و 4 سالگی وبلاگتو جشن می گرفتی؟ چی می شد تا آبان صبر می کردی؟ صبر می کردی که "تا بی نهایت"ت اگه رنگ بی نهایتو ندید، 4 سالگی رو ببینه... اون روزی که برام تعریف کردی که جریان چیه، یه روزو فقط گریه کردم. همه بهم می خندیدن! مهشاد می گفت: "خب حالا مگه می خواد از نت بره؟!!! ازدواج می کنه یه عروسیم میفتیم!" هیشکی نمی دونست بدون تو نمی تونم! هیشکی نمی دونست خاطرات خوب بین من و تو رو... چی میشد اون روز اون 18 تا نظرو نمی دادی؟!!! نمی دادی که فک نکنم اعجوبه ای! فک نکنم از آسمون افتادی! وقتی از روی ندید بدید بودنم با اولین نظرت یه جورایی دعوا راه انداختم، چی میشد مثه بقیه رفتار می کردی و می گفتی "به جهنم! دیگه نمیام!" اگه این کارو می کردی کم تر ازت ناراحت می شدم. چرا محبوبه؟ چرا "منو گذاشتی رفتی/ توی روزگار وحشی"؟ چرا گذاشتی تنها شم؟ چرا گذاشتی هزاران فکر ناجور به سرم بزنه؟ چرا نامهربون بودی؟ چرا نیمه راه بودی؟ دیگه... دوست... ندارم... این روزا بیشتر از هر چیزی دلم برای "تو" تنگه! «از خویش می روم که تو با خود بیاری ام!

 

بارونو دوست دارم هنوز

چون تو رو یادم میاره

حس می کنم پیش منی

وقتی که بارون می باره

بارونو دوس دارم هنوز

بدون چتر و سرپناه

وقتی که حرفای دلم

جا می گیرن توی یه آه...

 

* 1: دیالوگ پدر ارمیا در کتاب "ارمیا" از رضا امیرخانی

* 2: زنده یاد قیصر امین پور...


پ.ن 1: عید فطرتون مبارک زیادتا!

پ.ن 2: پیش پیش باز شدن مدارس هم مبارک و یا تسلیت (میل خودتونه)! انشاا... که سال تحصیلی خوبی رو شروع کنیم و یه عالمه 20 بگیریم!

پ.ن مربوط به پ.ن 2: کلاس بندیامون اومد. ای کاش نمیومد. به بدترین شکل ممکن تیکه پاره کردن گروهمونو! یه روزو هممون عزا گرفته بودیم. البته خدا رو شکر کسی رو تک ننداختن، ولی خب... رفیق فابریکا رو تقریبا از هم جدا کردن! مثه من و سمیرا. یا سارا و شمیم...

پ.ن 3: شب های احیا امسال خیلی خوب بود. خیلی... انصافا اسم خیلیاتونم به زبون آوردم. انشاا... که شمام دعا کرده باشید.

پ.ن 4: خیلی خوب شد که تونستیم سه تا ختم رو کامل کنیم. البته جا داره از آقا مسعود (وبلاگ سرمایه ی عمر) تشکر کنم. چون یه تعداد زیادی از جزئا رو ایشون برداشتن و به کامل شدن ختم خیلی کمک کردن. اجر همه تون با خدا...

پ.ن 5: این تابستون حدود 20 عنوان رمان و کتاب خوندم. در کنار مجله ی هفتگیم "همشهری جوان"! خیلی خوب بود.

پ.ن 6: تابستون خوبی بود! خدا یه عالمه چیز ازم گرفت. کلی حرص خوردم! عوضش کلی چیز بهم داد. آدم شدم!

پ.ن 7: زبان ترم بعد سه روز در هفته ثبت نام کردم! زدم به سیم آخر! آخه همه میرن. گفتم مگه من یه وریم که نرم؟!

پ.ن 8: با آخر "پنجمین خورشید" حال کردم و دلم شدیدا جیلیز ویلیز کرد! شما چی؟!

پ.ن 9: تلافی کلاس بندیای افتضمون، سه شنبه بعد از برنامه ی مدرسه واسه سال اولیا می خوایم بریم سینما و به قولی صفاسیتی! فقط هنوز نمی دونیم چه فیلمی. کسی تجربه ای داره که بتونه راهنمایی کنه؟!!

پ.ن 10: با ماه عسل امسال حال کردم شدیدا! خیلی خوب بود. علیخانی، مهمونای ماه عسل و همه و همه رو دوس دارم...

پ.ن 11: مهربون! فقط مثه پارسال کمک کن. توکل به خودت...

 

کتابانه

حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه / مصطفی مستور/ نشر چشمه

یه مجموعه داستان کوتاه که تقریبا مرتبط با همن از لحاظ موضوع. بیشتر هم روی عشق متمرکز شدن. آخرین داستانش این قدر به دل من نشست که عینهو دیوونه ها نشستم تایپش کردم! تو ادامه مطلب می ذارمش. من که خیلی باهاش حال کردم!

 

خوش باشید...

یا علی...


الان فهمیدم محبوبه وبلاگشو هم پاک کرده. این یه موردو دیگه واقعا نمی تونم باور کنم. مگه میشه؟


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 23:42 توسط دختر باباش| |

با عرض معذرت. یه مدت بی خیال من شید تا من ببینم حالم میاد سر جا یا نه... (تو مسنجر هستم البته!)


تشکرات فراوان از سارای نازنینم و شکلات شورم (تنهام نذار عزیزم!)

کامنت ها رو باز می ذارم. ولی چون کامنتی جواب داده نمیشه، به خاطر خودتون میگم کامنت نذارید. البته بازم هر جور راحتید. ولی به هیچ وجه دل و دماغ کامنت جواب دادن ندارم. مرسی از محبتتون.

دوستون دارم. ببخشید...


نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:56 توسط دختر باباش| |

به نام پیروزکننده ی حق بر باطل...

 

شعرانه 1:

نام جاوید ای وطن

صبح امید ای وطن

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من

شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم

که همآواز تو منم

همه در جان و تنم

وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

بشنو سوز سخنم

که نوا گر این چمنم

همه جان و تنم

وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلابت ایران جوان

 

سرود وطن با صدای سالار عقیلی

 

شعرانه 2:

ایرونی ساقه و برگ و ریشه

ساقه از ریشه جدا نمیشه

روزگارمون پاییز میشه

اما هیچ وقت زمستون نیمشه

ایرونی برقراره همیشه

هیشکی مثل ایرونی نمیشه

با تمام تلاشی که میشه

ساقه از یشه جدا نمیشه

برگای سبزمون زرد میشه

بهارمون زمستون نمیشه

 

آهنگ ایرونی از سیاوش قمیشی



به نام ایران؛ سلام.

به نام ایران متن زیر رو نوشتم:



روزگاری همه برای جمهوری اسلامی خون می دادند. برای انسان چیزی باارزش تر از جانش وجود دارد؟

حالا که جمهوری هست، مردم در آن جایی ندارند و به نام جمهوریت هر کس به ساز خود می رقصد.

خدا را شکر به نام آزادی هم دهان هر معترضی را می بندند و می گویند: «هیس! ساکت! هر چی بالاییا بگن!»

مانده ام! در کشوری که من زندگی می کنم، چرا حقی برای حرف زدن ندارم؟ چرا وقتی من و میلیون ها نفر از امثال من از وضع موجود راضی نیستند، باز هم می گویند: «خودتان گفته اید.»

من کودتا نمی خواهم! چرا که کودتا در ایران از طرف خود مردمانش، یعنی تفرقه و تفرقه معنایی جز نابودی نمی دهد.

اما چرا؟ به راستی چرا کاری می کنید که دهان مردم از شعبده بازی بی سابقه تان باز بماند؟ فکر نمی کنید مغز این مردم گنجایش این شعبده بازی شگفت انگیز و بی سابقه را ندارد؟

مانده ام اگر راست می گویید، این سانسورهای اجتماعی مثل بسته شدن خط پیامک ها، تعطیل شدن ستادها و دانشگاه ها، پلمپ شدن سایت ها و روزنامه ها به چه دلیل است؟

باور کنید این ها همان مردمانی هستند که با تدبیر و تأمل انقلاب کرده اند. از آن روزگار تا به حال هم پشت گوش هایشان مخملی نشده است.

همین چند قرن پیش بود که فردوسی گفت: «دریغ است ایران که ویران شود، کنام پلنگان و شیران شود».

همین چند ماه پیش بود که سرودی از تلویزیون ایران به طور مکرر پخش می شد که می گفت: « ایران خاک دلیران، ایران کنام شیران»!!!!!!!!

این جا  ایران است و مردمانش خواهان حق هستند.

این جا  ایران است و مردمانش حداقل نام مسلمان را به دنبال خود می کشند و از رسم مسلمانی چیزهایی به گوششان خورده است.

این جا ایران است و مردم نمی توانند همانندسازی یک شخصیت به مالک اشتر، امیر برگزیده ی امام علی (ع) را ببینند؛ بی آن که هیچ شباهتی بین این دو شخصیت باشد.

این جا  ایران است و مردم نمی توانند ببینند که انقلابیونشان که هنوز هم در خط امام هستند، به طلحه و زبیر کارشکن تشبیه می شوند.

این جا ایران است و مردم نمی توانند تحمل کنند که صفت دزد به کسی نسبت داده شود که آثار شکنجه های انقلاب هنوز روی صورت و بدنش جا مانده است.

این جا  ایران است و ایران یعنی: استقلال، یکپارچگی، راستی، آزادی و نیرومندی...

و خدا برای این زمان پیام داد: واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا...

 

«نرگسی»



پ.ن 1: امتحان هامون تموم شدن!

پ.ن 2: کارنامه هامونم دادن! کف مرتب! برا اولین بار تو دوران راهنمایی 20 شدم!!!

پ.ن 3: خاتمی اومده بود اصفهان. تجمع مردم دیدنی بود. اون قد زیاد بود که شخصا حتی خاتمی رو ندیدم!

پ.ن 4: دوران تبلیغات انتخابات امسال به شدت به من خوش گذشت. فک نمی کردم اینا این جوری خرابش کنن.

پ.ن 5: دروغ تا چه حد؟

پ.ن 6: الان هر چی به جز موسوی بگم حال نمیده! موسوی دوست داریم!

پ.ن 7: میرحسین حالا که این دفعه حقمونو خوردن، طرفدارات دارن نهایت سعیشونو میکنن که این حق برگردونده بشه. اما اگه نشد، دفعه ی بعدی رییس جمهور ما مشخصه (تازه اونایی هم که نمی تونستن این دفعه رای بدن (مثه خودم!)، رای می دن!): میرحسین موسوی!

پ.ن 8: سبز مقدسه و خوش حالم که موسوی این رنگو انتخاب کرده. اما مردم و اونایی که طرفدارید، لطف کنید پارچه ی سبز رو به سگ نجستون نبندید!

پ.ن 9: موسوی، موسوی، حمایتت می کنیم...

پ.ن 10: حیف که صلاح نیست هیچ دختری تو این روزا بره بیرون (اگر هم صلاح بود مامان من نمی ذاشت!) وگرنه می رفتم!



کتابانه

جاناتان، مرغ دریایی/ نوشته ی ریچارد باخ

(برای توضیح مقدمه ی روی جلد کتاب رو می نویسم):ریچارد باخ جانات را در سال 1970 نوشت. داستان مرغ دریایی ای که نمی خواهد مثل بقیه ی مرغان زندگی کند، می خواهد تندتر و بالاتر پرواز کند. اما هم نوعانش تغییر را دسوت ندارند و او را از خود می رانند. اما به راستی، جاناتان تنها مانده است یا مرغانی که او را رانده اند؟

کتاب فوق العادیه. اگه نخونید، واقعا از دست دادید...



دوستون دارم. همیشه سبز باشید...

به نام ایران؛ خدانگهدار!


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:45 توسط دختر باباش| |

به‌نام داناي رازهاي نهان...

يادگاري 1: رفتي و خاطره‌هاي/ تو نشسته تو خيالم/ بي تو من اسير دست/ آرزوهاي محالم/ ياد من نبودي اما/ من به ياد تو شكستم/ غير تو كه دوري از من/ دل به هيچ كسي نبستم/ هم ترانه ياد من باش/ بي بهانه ياد من باش/ وقت بيداري مهتاب/ عاشقانه ياد من باش...

اگه باشي با نگاهت/ ميشه از حادثه رد شد/ ميشه تو آتيش عشقت/ گر گرفتنو بلد شد/ اگه دوري اگه نيستي/ نفس فرياد من باش/ تا ابد تا ته دنيا/ تا هميشه ياد من باش...

(از آهنگ‌هاي قميشي)


يادگاري 2: تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام/ چشمامو سرزنش نکن، از پسشون برنمیام/ پیر شدم تو این قفس، یکم بهم نفس بده/ رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده/ فکر نمی کردم بذاری زار و زمینگیر بشم/ فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم/ اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود/ حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود...

***

ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری/ این روزا نیستی اما باز، به پات می افتم که نری/ تو فکرتم اما دلم، هی میگه فکرشم نکن/ یه کم به فکر تو نبود، پس دیگه فکرشم نکن...

(از آلبوم يه شاخه نيلوفر چاووشي)


بي سلام! بي احوال پرسي!

مثه اين‌كه بايد همه‌ي يادگاري‌ها رو خط بزنم. فقط دعا كنين همه چي دروغ باشه... فقط يه كم بايد صبر كنم...

بنويس از سر خط!


اضافات (شنبه ساعت 4 بعداز ظهر!)

يادگاري: بنويس از سر خط/ بنويس كه دلت ديگه به ياد اون نيست/ بنويس كه بدونه/ وقتي نباشه قلبت/ از غصه خون نيست/ اون كه گذاشت و رفت/ يه روز سرش به سنگ مي‌خوره برمي‌گرده/ ديگه صداش نكن/ بذا خودش بياد دنبالت بگرده...

ديگه گريه نكن/ آخه اشك تو باعث شادي اونه/ ديگه به پاش نسوز/ آخه اون واسه تو ديگه دل نمي‌سوزونه/ اگه مي‌خواست مي‌موند/ حالا كه رفت و غصه‌ش رفته ز يادم/ اگه پيشم مي‌موند/ ديگه جز اون به هيشكي/ دل نمي‌دادم...


شعر از آهنگ‌هاي آلبوم نفس‌هاي بي هدف يگانه بود. بيش‌تر به خاطر جمله‌ي بنويس از سر خط نوشتمش. خيلياش واقعا قرار نيست يادگاري باشه!


همه چيز رو از اول شروع مي‌كنم! اون چيزي كه نبايد ميشد، شد! اما مهم نيست. نرگسي زنده‌است!!!

يادگاري‌ها رو هم محض يادگار بودن خط نمي‌زنم. حتي شايد ادامه‌شونم بدم!

مي‌نويسم از سر خط!!!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:40 توسط دختر باباش| |

به‌نام بزرگْ حافظ انسان‌ها...

يادگاري: رفيق من، سنگ صبور غم‌هام/ به ديدنم بيا كه خيلي تنهام/ هيشكي نمي‌فهمه چه حالي دارم/ چه دنياي رو به زوالي دارم/ مجنونمُ دل‌زده از ليليا/ خيلي دلم گرفته از خيليا/ نمونده از جوونيام نشوني/ پير شدم، پير تو اي جووني/ پير شدم، پير تو اي جووني...

تنهاي بي سنگ صبور/ خونه‌ي سرد و سوت و كور/ توي شبات ستاره نيست/ مونديُ و راه چاره نيست/ اگر چه هيچ كس نيومد/ سري به تنهاييت نزد/ اما تو كوه درد باش/ طاقت بيارُ مرد باش!

يادگاري ويژه: تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته/ چهاني كه هر انساني/ تو اون خوش‌بخت خوش‌بخته/ جهاني كه تو اون پولُ/ نژاد و قدرت ارزش نيست/ جواب هم‌صدايي‌ها/ پليس ضد شورش نيست...

نه بمب هسته‌اي داره/ نه بمب‌افكن نه خمپاره/ ديگه هيچ بچه‌اي پاشو/ روي مين جا نمي‌ذاره/ همه آزاد آزادن/ همه بي درد بي‌دردن/ تو روزنامه نمي‌خونيم/ نهنگا خودكشي كردن..

جهاني رو تصور كن/ بدون نفرت و باروت/ بدون ظلم خودكامه/ بدون وحشت و تابوت/ جهاني رو تصور كن/ پر از لبخند و آزادي/ لبالب از گل و بوسه/ پر از تكرار آبادي!

تصور كن اگه حتي/ تصور كردنش جرمه/ اگه با بردن اسمش/ گلو پر ميشه از سرمه/ تصور كن جهاني رو/ كه توش زندان يه افسانه‌ست/ تمام جنگاي دنيا/ شدن مشمول آتش بس...

كسي آقاي عالم نيست/ برابر با همن مردم/ ديگه سهم هر انسانه/ تن هر دونه‌ي گندم/ بدون مرز و محدوده/ وطن يعني همه دنيا/ تصور كن تو مي‌توني/ بشي تعبير اين رويا...

سلام! خوبين؟ خدا رو شكر...

من؟ تا حدودي نه! خوب نيستم...

يادگاري اول شعر چاووشي بود... علي سنتوري! يادتون مياد؟ واي كه چقدر اين شعر رو دوست داشتم. يه جورايي واسم تعبير شده!

يادگاري دوم (يا همون ويژه) از قميشي بود. واقعا محشره... دليل نوشتنش هم اين فضاحت‌هايي بود كه اين ديوانه‌ها دارن به بار ميارن...

يه متن هم خودم به خاطر اين وضعيت نوشتم. خوش‌حال ميشم نظرتون رو در موردش بدونم...


«زيتون صلح»

خيلي وقت است كه باغچه‌ي خانه خالي و بدون برگ است! يعني حداقل اين طور به نظر مي‌رسد!

درخت انجير كه عريان عريان است... آبشار طلايي هم تك و توكي برگ زرد دارد...

اما! درخت زيتون! همان درختچه‌ي كوچك و بدون بار! همان درختچه‌اي كه توجه زيادي به آن نداشتم... هنوز سبز است! درخشش برگ‌هاي سبزش در تاريكي انسان را به وجد مي‌آورد...

اي درختچه‌ي زيتون... تو كه هنوز هم در اين سرماي سوزان زنده‌اي و سبز، تو كه نماد صلحي و آرامش، پس چرا به اين بيچارگان كه شب و روزشان رنگ خون است، ياري نمي‌رساني؟

آري! قطعا تو هم ديده‌اي و مزه‌ي خون‌هايشان را چشيده‌اي... همان‌هايي را مي‌گويم كه وقتي در خانه‌شان آرام گرفته‌اند، ديوانگاني مي‌آيند و تمام آرامششان را بر هم مي‌زنند.

مي‌آيند و روزگار كودكاني كه اكنون وقت بازي و زندگي كردنشان است را سياه مي‌كنند. قطرات خون پدر و مادرهايشان را روي برگ‌هاي تو – تو كه نماد صلحي و آرامش- مي‌ريزند و مي‌روند! همين است كه مي‌گويم طعم خونشان را چشيده‌اي...

اي درختچه‌ي صلح، تو كه هنوز سبزي و زنده، تو كه تسلاي دل اين كودكان هستي، كمي، تنها كمي سبزتر باش... كمي بيش‌تر بدرخش... هنوز درخشش برگ‌هايت آن‌قدر نشده كه بتواني با چشم‌هاي آن كودكان مسابقه بدهي!

چشم‌هاي آنان بيش‌تر از برگ‌هاي تو مي‌درخشد. وقتي اشك چشم كوچكشان را پر مي‌كند، بيش‌تر جلوه مي‌كنند. مثل وقتي كه باران بر روي برگچه‌هاي تو مي‌نشيند. اما! اما تو باز هم نمي‌تواني بيش‌تر از آن‌ چشم‌ها بدرخشي...

آري اي درختچه‌ي آرامش! از تو دلگيرم! دلگيرم كه سرتاپايت فقط ادعاست! ادعاي صلح... تو كه در ذره ذره‌ي خاك فلسطين ريشه داري، پس چرا برايشان آرامش و صلح نمي‌آوري؟

اي زيتون صلح، 60 سال است كه اين آدم‌ها به اميد تو مي‌جنگند. به اميد اين‌كه درختچه‌ي صلح در كشورشان است و بايد حرمتش را نگه دارند. اما تو در اين 60 سال يك نماد تعبير نشده بودي برايشان!

با اين‌كه از تو دلگيرم، اما هنوز دوستت دارم. چرا كه هنوز درخشش برگ‌هاي هميشه سبزت، اميد را در دل آن كودكان كه چشم‌هاي خودشان را نمي‌بينند، جاري مي‌كند. باشد كه روزي تو باعث آرامش آنان شوي و خون را از برگ‌هاي مقدست بشويند و تو، تنها نماد صلح نماني، بلكه تعبيرش باشي...

پ.ن 1: اميدوارم هر چي زودتر اين موجوداتي كه بويي از انسانيت نبردن، بفهمن كه با اين كارا دقيقا دارن گور خودشون رو مي‌كنن و هيچ لطمه‌اي به مردم هميشه‌مقاوم فلسطين نمي‌زنن...

پ.ن 2: دو سه هفته‌ايست كه در حال امتحان دادن هستيم!!! دو هفته‌ي ديگر نيز باقي مانده!!!!

پ.ن 3: هنوزم واسه من هستي... يادت مياد پارسال اين موقع رو؟ تو مي‌خواستي بهم نشون بدي كه هستي... من نمي‌تونستم قبول كنم. حالا كه من قبول كردم كه تو هستي، من ديگه واسه‌ي تو وجود ندارم... نمي‌دونستم روزگار اين‌قدر نامرده...

پ.ن 4: خدايي خيلي بزرگيااااااااااا! سه روز پشت سر هم! سه تا نشونه! كه نرگس تو نبايد اين كارو بكني... خدا مطمئنم از اين كه سه بار نذاشتي اين كارو بكنم، يه منظوري داشتي. باشه! هر چند برام سخته... اما به خاطر تو و اين نشونه‌ها فعلا بي خيالش ميشم!

پ.ن 5: آلبوم آخر چاووشي رسيد دستم بالاخره! صداش مثه هميشه نبود!

پ.ن 6: هفته‌ي پيش خواجه اميري اصفهان كنسرت داشت... بليط گيرم نيومد! گريه گريه!

پ.ن 7: يكي از شعرهاي آلبوم جديد چاووشي ميگه:

يادت باشه منتظر اون كه مي‌گه دردتو مي‌فهمه نشي/ حرفاشو باور نكني/ هر كي مياد نمك به زخمت مي‌زنه!

درسته قافيه نداره! اما واقعا راست ميگه... هيچ كس تو اين دنيا اون قدري كه خدا مي‌تونه هم‌زبونت باشه، هم زبون تو نيست. گول همدردي‌هاي هيچ كس رو نخوريد. من اينا رو ديدم كه دارم ميگم مادر! (البته خواهشا كسي ناراحت نشه. منظورم هيچ كدوم از شماها نبوديد. آدماي اطرافم رو ميگم.)

پ.ن 8: ايام سوگواري امام حسين رو تسليت ميگم. تو رو خدا منو هم دعا كنيد...


دوستانه‌ها:

شاااااااااااااااااااااااااااااااپري من تولدت هوارتا مبارك... ايشالا 247 سال زنده باشي!

ويجه! (همون ويژه!)

ديروز تولد شكلات شور بود. متاسفانه روز تولدش رو بيمارستان بود. يعني خيلي وقته كه بيمارستانه. واسش خيلي خيلي دعا كنيد. دعا كنيد مشكلش حل بشه...

از همين جا تولدت رو تبريك مي‌گم عزيزم. ايشالا كه هميشه سالم و سلامت باشي....



از همه‌ي دوستان بابت نظراتشون ممنونم. اگه تاخيري تو جواب دادنشون دارم، عذر مي‌خوام.

همتون رو دوست دارم. خدانگهدار...

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 6:58 توسط دختر باباش| |

سلام. اومدم يه چيزي بگم و برم. بلاگفا اين مدت به من گير داده و نمي‌ذاره نظر بدم. هر جا مي‌خوام نظر بدم مي‌نويسه امكان درج نظر براي شما وجود ندارد! البته يه وقتايي هم اگه دلش بخواد و عشقش بكشه ثبت مي‌كنه. برا بعضي‌هاي ثبت مي‌كنه برا بعضي‌ها نه!به خدا ديگه نمي‌دونم چي كار كنم. سراغ اون يكي كامپيوتر هم رفتم ولي باز نشد نظر بدم. رفتم تو اون يكي ويندوز اين كامپيوتر ولي باز نشد. يعني اولش واسه دو سه نفر كه دادم‏ ديگه نشد. ديدم همه هم ميان و ميگن چرا نمياي پيشم. مجبور شدم يه پست بذارم بگم. اون پايين رو كه نگاه نمي‌كنيد. از كسايي كه تو اين مدت تنهام نذاشتن واقعا ممنونم. فقط خواهش مي‌كنم بازم هوامو داشته‌باشيد. اگه كسي خيلي نياد بهش سر بزنه يهو ديوونه ميشم حذفش مي‌كنم. خواهش مي‌كنم تنهام نذاريد. واقعا برا سيستم اينترنتي ايران متاسفم....
نتيجه‌گيري: من نمي‌تونم نظر بدم. لطفا ازم دلخور نشيد. تنهام هم نذاريد چون يه وقت ديوونه شدم و اين بيچاره رو اين وسط كشتم!

واسه نظر دادن هم تشريف ببريد پست پايين. ممنون....
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:49 توسط دختر باباش|

به‌نام آموزنده‌ي دانستني‌هاي من...

يادگاري: مي‌دونم برات عجيبه/ اين همه اصرار و خواهش/ اين همه خواستن دستت/ بدون حتي نوازش/ واسه تو گريه و دردم/ مي‌گذري از من و ميري/ اما باز من، بر مي‌گردم/ مي‌دونم برات عجيبه/ من با اون همه غرورم/ پيش همه‌ي بدي‌هام/ چه‌جوري بازم صبورم/ مي‌دونم واست سؤاله/ كه چرا پيشت حقيرم/ دور ميشي منو نبيني/ باز سراغتو مي‌گيرم... مي‌دونم كه خنده‌داره

مي‌دوني چرا هميشه/ من بدهكار تو ميشم/ وقتي نيستي هم يه جوري/ با خيالت راضي ميشم/ مي‌دوني واسه چي از تو/ بد مي‌بينم و مي‌خندم/ تا نبيني گريه‌هامو/ هر دو چشمامو مي‌بندم/ چاره‌اي جز اين ندارم/خون شدي تو رگ‌هام/ مي‌ميرم اگه نباشي/ بي‌تو من، بدجوري تنهام/ مي‌دونم يه روز مي‌فهمي/ روزي كه دنيا رو گشتي/ من چه جوري تو رو خواستم/ تو چه‌جور ازم گذشتي...

 

سلام! خوبيد؟ نماز، روزه‌هاتون قبول.

اين چند وقته نمي‌دونم چرا رفتم تو mood رضا صادقي! شعر بالاييه رو هم خيلي دوست دارم. علت هم داره كه گذاشتمش! بعدش اين‌كه يه تبريك جانانه بگم بابت باز شدن مدرسه‌ها كه واقعا دل ما را خوش كرد (جون من جدي نگيريد)!

اين‌دفعه اومدم يه ذره خودم حرف بزنم (نيست دفعه‌هاي قبلي ننم ميومد حرف مي‌زد!) نه جدي. يه ذره دلم تنگه... ممكنه از حرفام هيچي نفهميد. شرمنده... اما چون در اين صورت آپم زيادي بي محتوا ميشه، اول يه داستان معركه از نظرآهاري مي‌ذارم. با اين داستان تنم لرزيد...

«عكس خدا در اشك عاشق است»

قطره، دلش دريا مي‌خواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته‌بود.

هر بار خدا مي‌گفت: «از قطره تا دريا راهي‌ست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره‌ را لياقت دريا نيست.»

قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.

تا روزي كه خدا گفت: «امروز روز توست. روز دريا شدن.» خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...

روزي قطره به خدا گفت: «از دريا بزرگ‌تر، آري از دريا بزرگ‌تر هم هست؟»

خدا گفت: «هست.»

قطره گفت: «پس من آن را مي‌خواهم. بزرگ‌ترين را. بي‌نهايت را.»

***

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: «اينجا بي‌نهايت است.»

آدم عاشق بود. دنبال كلمه‌اي مي‌گشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمه‌اي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه‌ي عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: «حالا تو بي‌نهايتي. زيرا كه عكس من در اشك عاشق است.»

«آخي... يه تابستون پر از خاطره‌ي ديگه هم رفت. اين دومين تابستون خاطره‌انگيز من بود. تابستون پارسال كه يه جورايي يه زهر شيرين بود! خيلي خوب بود، اما خيلي بد بود! چون من هيچ كاري نتونستم بكنم... وجود يه چيزي آرامش رو كلاً از من صلب (درست نوشتم؟) كرده‌بود. اما از اون طرف اين بي‌آرامشي رو دوست داشتم (خر بودم به عبارتي!).

اما تابستون امسال... فوق‌العاده بود، معركه... هيچي كم نداشت (البته به جز يه چيزايي!). نه! از مسافرت و اينا خبري نبود. از زندگي كردنم لذت بردم. يه جورايي پربارترين تابستون من بود. هيچ تابستوني نشده‌بود كه من اين‌قدر كه حالا درس خوندم، درس بخونم. سه ترم زبان رفتم. كلاس رياضي و فيزيك رفتم. حتي گاهي اوقات سر خود (بدون اجبار) مي‌نشستم رياضي حل مي‌كردم. اين در مورد من عجيب‌ترين مسئله است! بيش‌تر دوستام رو چند بار توي تابستون ديدم. (اين اتفاق كم پيش ميومد.) اما اين وسط جاي يه چيزي (يا بهتر بگم يه كسي) خالي بود.

اصلا بذاريد يه جور ديگه بگم: اين دومين تابستون خوب و پر از دلتنگي من بود! اگه توي زندگي من همه‌چيز هم روبه‌راه باشه، باز من يه دغدغه‌اي دارم كه واسش غصه بخورم. البته يه جمله‌اي هست كه ميگه: «براي زندگي فكر كن ولي غصه نخور» ولي واسه اين‌ يكي خيلي فكر كردم. هيچ راهي نيست. شايد هم باشه. تو زندگيم يه بار با دل و جون سراغ حافظ رفتم، اونم واسه اين مورد. شعرش اميدبخش بود. يعني ممكنه؟

خسته شدم از بس سربسته حرف زدم. خسته شدم از بس تظاهر كردم. توي خونه يه دختر شاد و شنگولم كه مجبوره حتي وقتي بزرگ‌ترين غم‌هاي دنيا رو شونه‌شن بازم بخنده و هيچي بروز نده. توي دوستام من جزء شادترين‌هام! همش هم در حال چرت و پرت گفتنم. اما ته دلم...؟ واقعا همينه؟ توي فاميل يه دختر خيلي مؤدب و با شخصيت. البته به جز با دخترهاي فاميل كه گاهي اوقات مي‌شينيم چرت و پرت ميگيم. تنها جايي كه واسم مي‌مونه همين دنياي مجازيه. كه اونم به خاطر وجود بعضي از دوستان و آشنايان مي‌ترسم همه چيز رو بگم. اما مهم نيست. من خدا رو دارم. هر وقت بخوام مي‌تونم هر چي دلم خواست بهش بگم. اونم قربونش برم به هيچ كس نميگه.

آره من همينم! من يه دختر شاد و شنگولم. هيچي هم نمي‌تونه منو ناراحت كنه (البته به جز اون چيزي كه واسه هميشه منو ناراحت كرده...). من يه دختر شاد و شنگولم. اين‌قدر تكرار مي‌كنم تا بشم همين. هميني كه بودم و بايد بمونم. اجباره

پ.ن 1: امسال 4 روز در هفته تا ساعت 3 مدرسه‌ايم. اشتباه نشه! بنده هنوز راهنماييم. تو كف مسئولاي مدرسه‌ي ما بمونيد. ازتون مي‌خوام واسم دعا كنيد. دعا كنيد امسال سال پردردسري نداشته‌باشم و مثه سال اول و دوم كه دو تا از بزرگ‌ترين تهمت‌ها رو بهم زدن، نباشه... من اسمم بد در رفته. كمك....

پ.ن 2: روز امتحان اورالم خونه‌ي مهشاد اينا بودم. در نتيجه امتحان ندادم. در نتيجه نمره‌ام از 80 شروع ميشه! نظرتون چيه؟ راستي ترم بعد رو هم ثبت نام مي‌كنم... نمي‌دونم مي‌خوام چه بلايي سر خودم بيارم! خير سرم يعني امتحان تيزهوشان هم دارم. بقيه كه بهم گفتن قبول ميشي و از اون جايي كه خودم خيلي پرروام ميگم خب آره، قبول ميشم!

پ.ن 3: شايد يه لحظه‌اي ديگه/ فرصت عاشقي بشه/ دوباره يك شانس ديگه/ شانس شقايقي باشه/ شايد يه جايي فرصتي/ لحظه مجالمون بده/ گفتني رو بايد بگم/ گريه اگه امون بده...

پ.ن 4: عشق هديه‌ي خداوند است كه به نشاني همه مي‌فرستد...

پ.ن 5: ماه محبوب با عليخاني قشنگ‌ شد، خيلي... اما مثه ماه عسل پارسال نشد.

پ.ن 6: فهميديد كه فقط يه هفته ديگه از ماه رمضون مونده؟ خدا يعني تونستم؟

پ.ن 7: جيغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ! (بي دليل!)

پ.ن 8: خدا گاهي اوقات تو مهربونيت مي‌مونم!

پ.ن 9: روي ماه خداوند را ببوس رو خوندم. در عرض يك روز... عاشقش شدم. محشر بود. كلي هم باهاش گريه كردم. قلعه حيوانات (جورج اورول) رو هم خوندم. يه كتاب كوچيك به اسم حنانه هم خوندم. دارم «ازبه» رضا اميرخاني رو هم مي‌خونم.

پ.ن 10: بازم ريحانه جونم منو دعوت كرده بازي. تو ادامه مطلبه...

دوستانه‌ها:

ديفوونه، تفلدت مبارك. (نميگم منظورم كيه!)

=> ساراي خل من <=  (دوست مدرسه‌ايم رو ميگم) رفته يه وبلاگ زده واسه اون چيزي كه خيلي دوست داره: فوتبال (اووووووق!) بچه‌مون عقده‌اي شد ديگه. رفت وبلاگ زد. دوست داشتيد بريد پيشش. البته هنوز خيلي راهش ننداخته. ولي مي‌ندازه كم كم...


يه تشكر جانانه از كسايي كه واسه پست قبل نظر دادن. همشون هم شرمنده كردن گفتن نمي‌خواد واسه جبران بياي... منم خودم تنم مي‌خاريد همه رو جبران كردم! اما از اين به بعد ديگه نمي‌تونم. حتي ممكنه فقط يه تعداد كمي رو خبر كنم. به بزرگي خودتون ببخشيد.


برم ديگه! اين دفعه آپ خيلي طولاني شد. فكر كنم نخونديدش. اما خب ويجه (همون ويژه) بود ديگه!

التماس دعا خيلي زياد. مخصوصا تو اين شباي باقيمونده. امشب، آخرين شب قدر، منو يادتون نره. واقعا محتاجم.

خدانگهدار همگي...

 
:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 6:29 توسط دختر باباش| |

به‌نام خداي عدالت...

سلام. حالم اصلا خوب نيست. اميدوارم شما بهتر از من باشيد.

نمي‌خواستم بنويسم، ولي ديگه طاقت نياوردم. يعني به همدردي احتياج داشتم و فكر مي‌كنم شما دوستاي خوبم بتونيد كمكم كنيد. مي‌خواستم داستان اتفاق امروز رو واستون تعريف كنم، هر چند گفتنش خيلي واسم خوشايند نيست. به همدردي‌هاتون احتياج داشتم به شدت....

امروز صبح از همون اول كه مي‌خواستم برم مدرسه يه دلهره‌اي توي دلم بود، به حدي كه توي سرويسمون داشت اشكم درميومد. حالا به خاطر امتحان يا هر چيز ديگه‌اي... رسيدم گفتم بچه‌ها الان سرحالن، با هم شاد مي‌شيم. خودم هم تصميم گرفتم تا مي‌تونم شاد باشم و انرژي مثبت بدم... رسيدم ديدم همه از من بدترن. تنها كسي كه يه كم خوش‌حال بود، شميم بود. سميرا هم كه شب پيشش حالش به هم خورده‌بود و سرم وصل كرده‌بود. امروز هم خيلي حوصله نداشت.

به فاطي (يعني تنها كسي كه بين ما گوشيش رو آورده‌بود) گفتم اين گوشيت رو بده يه ذره حوصلمون بياد سر جا... گرفتم و دنبال يه آهنگ گشتم. آهنگ Be with you انريكه رو پيدا كردم. در اوج لذت بودم كه سميرا با يه حالت بي‌حالي گفت: نرگس و يه نگاهي به بالا انداخت... ديدم يكي داره مي‌زنه رو شونم. برگشتم فهميدم از بچه‌هاي مدرسه نيست. لحظه‌ي اول چهره‌اش رو نديدم. سرم رو گرفتم بالا ديدم مديرمونه. بلند شدم وايسادم. گفت اينو خاموشش كن بده به من و بعد بيا كارت دارم. گفتم: خانم خيلي‌ها ميارن. گفت: همه غلط مي‌كنن مثل شما... گفتم: گوشي مال من نيست. مال يكي از بچه‌هاست. (نمي‌خواستم بگم مال فاطيه.) گفت: بعد به اون فرد بگو بياد من كارش دارم. وقتي كه رفت، دستم رو به شيدا نشون دادم. داشتم عينهو بيد مي‌لرزيدم. شيدا گفت بيا بريم آب بخوريم... رفتيم آب خورديم و رفتيم سر جلسه.

وقتي هنوز برگه‌ها رو نداده‌بودن، اشكم دراومد. شيدا اومد گفت: چته بابا؟ اتفاقي نيفتاده كه... بعد ديدم مديرمون دم در وايساده. گفتم: شيدا پاشو برو سر جات... بعد ديدم معاونمون هم اومده. دارن با مديرمون حرف مي‌زنن. يه چيزايي شنيدم كه داشت مي‌گفت: گوشي كه آورده هيچي داشت آهنگ گوش مي‌داد. تقريبا جز اولين نفراتي بودم كه برگه‌ام رو دادم و اومدم پايين. نشستم تا بقيه هم اومدن، ديگه اشكم دراومد. مي‌گفتم: خدا يعني من اين‌قدر بدشانسم؟ توي اين جمعيتي كه روزانه توي مدرسه گوشي ميارن و هزار كثافت‌كاري مي‌كنن، فقط ما پيداييم؟

بعد سه تا اسم صدا زدن كه منم جزوشون بودم. چون مديرمون منو نمي‌شناخته، گفته اين سه نفر بيان تا ببينم كدومشون بودن. من رسيدم اون‌جا. مديرمون رو ديدم. معانمون گفت: كي گوشي آورده‌بود. گفتم: من بودم. بعد رفتم جلو و سرم رو گرفتم اون طرف كه نبينمشون و شروع كردم حرف زدن كه گوشي مال من نيست. مديرمون گفت: بيا تو... همين‌طوري كه داشت ميرفت تا برسه به ميزش. مي‌گفت: اين چه‌طرز برخورد با بزرگ‌ترته؟ بچه‌ي بي تربيت(!)... من گفتم: خانوم مگه من چي گفتم؟ از اون ور هم معاونمون داره ميگه: نرگس اصلا بلد نيستي درست برخورد كني. رسيدم پاي ميز مدير. ميگه: به جاي اين‌كه وايسي با ندامت با من حرف بزني، سرت رو گرفتي اون طرف و با صداي خيلي بلندي كه براي من قابل تحمل نبود، گفت برو بيرون. از جزييات بگذريم.

من رسيدم پيش بچه‌ها و گفتم: به خدا اين روانيه. و شروع كردم به توضيح. بعد بچه‌ها يه كم فكر كردن كه فاطي بره اون جا يا نه؟ بعد فكر كرديم فاطي بره و از اون جا با مامانش صحبت كنه بهتره و يكي رو هم دنبالش فرستاديم. يه مدت تقريبا طولاني معطل بوديم. بعد فاطمه با اشك برگشته پيش ما و شروع كرده حرف زدن. مي‌گفت: مامانم داشت التماسشو مي‌كرد،اون از مريضي‌هاش حرف مي‌زد بعد هم كه داشته يه ريز حرف مي‌زده، اصلا فرصت نداده و گوشي رو گذاشته. و به فاطي گفت: هفت جد آبادت هم بيان، گوشيت رو بهت نميدم. ما مونديم كه آيا اين اجازه رو دارن كه گوشي 200 تومني رو بهش ندن؟!! بعدش نهايت سعيمون رو كرديم كه شاد باشيم. تا حدودي هم موفق شديم. فقط دلم مي‌خواست اون روز اون سه چهار تا گروهي رو كه اون روز داشتن آهنگ گوش مي‌دادن و بلوتوث‌بازي مي‌كردن رو نشونشون بدم...بگم پس اينا چين؟!!

تو راه ديگه نتونستم خودمون كنترل كنم با اشك رسيدم خونه و ماجرا رو واسه مامانم تعريف كردم. در حالي كه انتظار اينو داشتم كه مامانم ازم حمايت كنه، ديدم كه نه، طبق معمول دارم سرزنشم ميشم. رفتم تو رختخوابم و به گريه كردنم ادامه دادم. نيم ساعت فقط داشتم گريه مي‌كردم. خواهرم هم كه فقط مسخره‌ام مي‌كرد... آدم از اين دلش مي‌سوزه كه هيچ‌كس حتي مادرش هم حمايتش نكنه. الان هم هر وقت يادش ميفتم اشكم درمياد. يكي از دوستام زنگ زده‌بود حالم رو بپرسه، دوباره گريه‌ام بالا گرفت... و حالا هم اصلا تمركز براي درس خوندن ندارم.

از يه چيزي نگرانم. اين‌كه من سال ديگه تيزهوشان دبيرستان قبول ميشم يا نه؟ كسايي كه تيزهوشان راهنمايي قبول شدن، دبيرستان رو حتما قبول ميشن. مگر اين‌كه مورد انضباطي داشته باشن... و من به احتمال 80 درصد سال ديگه از كسايي هستم كه تيزهوشان قبول نميشن. فقط به خاطر مورد انضباطي. در اين مورد ديگه اشكم داره درمياد... نمي‌تونم تحمل كنم از دوستام جدا بشم...

خدا خيلي بزرگي.... به اندازه‌ي دنيا دوست دارم. تو كه مي‌دوني من تحمل هر چيزي رو دارم جز اهانت، تو كه مي‌دوني من اين‌قدر مغرورم، چرا اين‌طور اذيتم مي‌كني؟ خدا باشه، قبولت دارم... من هم نهايت سعيم رو مي‌كنم كه تحمل كنم. خدا فشار درسا واسم بسه، فشار اون‌چيزي كه خودت خبر داري برام كافيه، پس تو رو به پيغمبرت اين‌طوري نكن با من...

بچه‌ها حالا فقط دلم به شماها و اون 7 نفر خوشه... هيچ كس حاضر نيست حمايتم كنه... شايد باورتون نشه، اما من هدفايي توي زندگيم دارم كه فقط با درس خوندن برآورده ميشه، برا همين به خدا قول دادم تا آخر عمرم هر مدرسه‌اي و هر جايي كه باشم، نهايت سعيم رو بكنم كه به اون هدفا برسم. شايد مسخره باشه... ولي هدفايي دارم كه شايد شما حتي فكرشم نكنيد كه من چنين هدفايي دارم. من از هوش خودم مطمئنم، از اعصابم مطمئن نيستم....

 

اينم خودم نوشتم، مي‌دونم مسخره است. اما خودم از موضوعش خوشم اومد....:

 

كمي به آسمان نگاه كن... آبي است! اما من رنگ‌هاي ديگري هم درونش مي‌بينم. مي‌بيني؟! آن گوشه از آسمان سبز است! رنگ خدا... و آن گوشه، كه شايد نتواني بيش از چند پانيه نگاهت را به آن بدوزي، سفيد است... خورسيد آن را ساخته! حالا سرت را پايين بياور و زمين را نگاه كن... آن‌جا چه رنگي دارد؟ مي‌گويي: رنگ‌رنگ است، مثل رنگين كمان... اما من جز سياهي چيزي نمي‌بينم. بار ديگر بنگر!

 

پ.ن1: تو رو خدا كمكم كنيد و اگه نخونديد برگرديد بخونيد....

پ.ن2: روزگاري انسان جايزالخطا بود، اما حالا يه انسان نمي‌تونه اينو بفهمه كه هم‌نوع خودش مي‌تونه اشتباه كنه....

پ.ن3: از همه‌ي كسايي كه واسه اين آپ خبرشون نكردم، معذرت مي‌خوام... واقعا وقتش رو ندارم.

پ.ن4: از 25 صبح ساعت هشت ربع كم كلاس زبان شروع مي‌شه. روز 25 امتحان جغرافي دارم...

پ.ن5: امسال تابستون خيلي سرم شلوغ ميشه. دعا كنيد بتونم از پس كارهام بربيام....

پ.ن6: يه تشكر جانانه از شاپرك جونم و از بقيه به خاطر نظراي خوشگلشون....

پ.ن7: محبوبه جونم منو به يه بازي دعوت كرده... توي ادامه مطلبه. دوس داشتيد بريد ببينيد...

با آروزي موفقيت براي همتون...

خداـ نگهدار....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:31 توسط دختر باباش| |

سلام. برعكس خيلي وقت‌ها الان اصلا خوب نيستم. اصلا اصلا..... نمي‌دونم گفته بودم يا نه، ولي قرار بود اسفندماه امسال بهترين ماه باشه، يعني من قصد داشتم تبديل به بهترين ماه بكنمش. اما چي شد؟ توي همين اسفند همه چيز به هم ريخت. از اولش با نحسي و شومي شروع شد. دقيقا از روز دومش.....

روز دومش بود كه با سميرا حرفم شد و با اين‌كه الان آشتي كرديم، اما هنوزم كه هنوزه من اعصابم به هم ريخته است.

سر يكي از پست‌ها به خاطر يه نظر با يكي از دوستام (نگار) دعوام شد. هر چقدر ازش معذرت‌خواهي كردم، برنگشت و باز هم اين مسئله اعصابم رو خورد كرد. براي اين‌كه خيلي دوسش داشتم.

يه خبر از بهترين دوست دوران دبستان و راهنمايي‌ام بهم رسيد كه اعصابم رو به هم ريخت. عزيز من داره خودش رو نابود مي‌كنه. (نه اين‌كه خداي نكرده براش اتفاقي افتاده باشه‌ها، نه. هر روز دارم مي‌بينمش. از يه لحاظ ديگه داره نابود ميشه.)

كل‌كل‌هام با ابراهيم كم شد و من بيكار شدم. (چرا؟ شروع كن پسر.... من آماده‌ام ها!)

اسفندماهي.... اسفندماهي عزيزم. نيستش. خيلي وقته نيستش. صفحه‌ي نظراتش هم بسته است و من فوق‌العاده براش نگرانم. اما هر جا هست، دعا مي‌كنم سالم باشه. فقط اميدوارم براي تولدش آپ كنه. 25 اسفند...

با يكي از عزيزترين كس‌هام (توي نت) حرفم شد و باهام به هم زد.

باز هم با يكي توي نت حرفم شد كه البته اون مهم نيست. ولي به نحسي اين ماه اضافه مي‌كنه.

چند تا چيز گم شدن كه ارزش زيادي نداشتن و خوش‌بختانه بعدا پيدا شدن. اما باز هم اعصاب من رو به هم ريختن.

نمره‌ي امتحان ادبياتم آن چنان پايين شده بود كه خودم مونده بودم توش.... در صورتي كه بيش‌تر از همه‌ي امتحاناي ادبياتم براش خونده بودم. كم‌ترين نمره‌ام هم 18 و نيم بود. اما اين يكي پايين تر شد. البته بماند كه امتحان‌هاي معلممون واقعا سختن.

از همه‌ي اينا گذشته نظراتم كم شده و اين بيش‌تر از همه‌چيز اعصابم رو خورد مي‌كنه. به خاطر اين‌كه احساس مي‌كنم ديگه كسي خيلي دلش نمي‌خواد با من باشه.

اين‌جا چه خبر شده؟ بيش‌تر بچه‌ها دارن توي نت خداحافظي مي‌كنن و ميرن. بقيه هم كه هنوز نرفتن، به دلايلي نيستن.... نمونه‌اش همين‌كه من از اين همه لينكي كه اون گوشه مي‌بينيد، فقط 40 تا لينك فعال دارم. يعني از حدود 70 تا وبلاگي كه من لينك كردم، فقط 40 نفر هستن كه به وبلاگاشون سر مي‌زنن.

معلوم نيست دنيا چش شده. دلم مي‌خواد بشينم زار زار گريه كنم. از بس اين چند وقت گريه كردم، چشم‌هام درد گرفتن. مثل امروز صبح كه سر كلاس نشسته بودم، همين طوري يهو شروع كردم به گريه كردن. يا همين الان، اشك تو چشام جمع شده. چرا بايد يهو همه‌چيز اين طوري بشه؟ چند روز پيش با يه اتفاق كوچولو (گم شدن يه چيزي) اين‌قدر گريه كردم كه خدا مي‌دونه. يه لحظه واقعا احساس بدبختي كردم. احساس مي‌كنم يه سحر (جادو) افتاده تو زندگي‌ام. (جدي نگيريد. چرت و پرته.)

چند روز پيش يه مطلب در مورد مادر توي وبلاگ يكي از دوستان خوندم. خدا مي‌دونه كه چه‌قدر گريه كردم. با اجازه‌ي صاحب وبلاگwww.talatom.blogfa.com  گذاشتمش تو ادامه مطلب.

«.... وشايد زندگي اين است،

يك فريب ساده و كوچك!

آن هم از دست عزيزي

كه تو زندگي را جز با او و جز براي او نمي‌خواهي.

من كه باور كرده‌ام، آري!

زندگي بايد همين باشد!»

پ.ن 1: به يه استراحت طولاني نياز دارم. اميدوارم شنبه مجبور نباشم برم مدرسه. كلي هم تكليف براي عيد ريختن رو سرمون. حدود 400 تا تست با راه حل از درس هندسه و رياضي و فيزيك. در صورتي كه من فقط اين يه هفته‌ي بعد رو مي‌تونم كار كنم. هفته‌ي اول كه ديد و بازديده، هفته‌ي دوم هم مسافرت.

پ.ن 2: جمعه كارسوق دارم. دعا كنيد قبول بشم كه خيلي به خودم اميدوار مي‌شم.

پ.ن 3: روز عيد آپ مي‌كنم. ساعت 9 صبح.....

پ.ن 4: كمك.....

پ.ن 5: عزيزم، اسفندماهي نازم دوباره اومد.....! (اضافه‌شده در جمعه 24 اسفند.)

دوستون دارم. باي باي.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:1 توسط دختر باباش| |

به‌نام خداي عاشقانه‌هاي من


سلام!

خانوما، آقايون...

مشكل حل شد!

اتفاقي بود. اگه كسي نمي‌دونه چي شده مهم نيست. فقط بدونيد من خيلي خوش‌بختم. شايد همين اتفاق يه چيز‌هاي خيلي با ارزشي رو به من ياد داد. دليل اون مشكل هم اين بود كه دوستم دلش تنوع مي‌خواست نه تكرار!

حالا سميرا خانوم:

«هيچ كس لياقت اشك‌هاي تو رو نداره و اون كسي كه چنين ارزشي داره باعث اشك ‌ريختنت نميشه.»

پ. ن1: آپ بعدي 12 اسفند.

پ. ن 2: متن آهنگ some body,s me انريكو رو گذاشتم. البته با اجازه‌ي آقاي ميم بنام... اميدوارم كه راضي باشن. اين هم آدرس وبشون: http://www.phili.blogfa.com

متن آهنگ به حال و روز من خيلي شبيهه. و انريكو هم مثل بقيه‌ي كاراش اونو فوق‌العاده خونده.

فداي همه‌تون. باي باي....

× ويرايش شده در روز شنبه ساعت 3....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:34 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت