تبليغاتX
دختر مشرقی - دست عشق از دامن دل دور باد! (1)
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

پ.ن 1: علت این که بعد از 13م آپ نکردم، این بود که ما قرار بود 21م امتحان ریاضی داشته باشیم. و ما تا 18م در هول این امتحان به سر می بردیم. ولی حدودا 70 نفری ریختیم سر معلممون و مجبورش کردیم امتحانو لغو کنه و اونم امتحانو لغو کرد. علت این که این امتحان اضافه شده بود، این بود که قرار بود به خاطر این که امتحان تیزهوشانمون لغو شده و ما همین طوری مفتی میریم دبیرستان، امتحان ریاضیمون از سمپاد بیاد که یه کم حال بیایم! معلم ریاضیمون هم به همین دلیل گفت من ازتون امتحان می گیرم که یه کم آماده شید. اما بعدا تصمیم اون بالاییا عوض شد و گفتن شما هم مثه بقیه امتحان وزارتی بدین. در نتیجه معلم ریاضیمون حاضر شد امتحانو لغو کنه! بعدشم ما 23م امتحان ادبیات ترم داشتیم. 24م هم امتحان کامپیوتر(برنامه نویسی) ترم! خلاصه که دیر شد!

پ.ن 2: شاید باورتون نشه ولی جمعه ی هفته ی پیش، من پاشدم رفتم نمایشگاه کتاب تهران.  و بازم شاید باورتون نشه ولی کل رفت و آمد و دیدن نمایشگاه ما شد 22 ساعت! تازه با اتوبوس هم رفتیم. رفت و آمدش هم 13 ساعت طول کشید!

پ.ن مربوط به پ.ن 2: این یکی رو دیگه عمرا باورتون شه! من محبوبه رو دیییییییییییییییییییییییییییدم! نمی دونید دو تامون از خوش حالی چه شکلی شده بودیم!

پ.ن 3: چهارشنبه ی هفته ی پیش رفتیم اردو باغبادران. بسیار جای زیبایی بود و خیلی هم کیف داد! جاتون خالی آخر دست یه نم بارون هم زد. فک کنید! یه جای سبز سبز، با بوی نم بارون! وااااااااااای خدا! خیلی خوشگل بود.

پ.ن 4: شنبه روز آخره! هیچ کدوممون اصلا متوجه نیستیم. یادمه سومیای پارسال اون روزای آخر خودشونو می کشتند! ما بی بخارا هیچ خبریمون نیست. من خودم هیچ وقت این قد بی احساس نبودم. نمی دونم چی شده...

پ.ن 5: شنبه قراره مثه پارسال با دوستان دخل یه هندونه رو بیاریم! نمی دوونید پارسال سر این هندونه خوردن ما چی کار کردیم! دیگه تهش به مرحله ی منفجر شدن رسیده بودیم!

پ.ن 6: رفتم تو سایت نظرآهاری و هر چی داستان و شعر گذاشته بود رو سایتش دزدیدم! خیلی کیف داد.

پ.ن 7: 31م امتحانامون شروع میشه و تا 20م ادامه داره. احتمالا تا 20م نمی تونم آپ کنم!

پ.ن 8: نت خیلی خلوت شده! چرا واقعا؟

پ.ن 9: امسال هم تزیینات جنگ زبان مدرسه با ما بود. خیلی خوشگل شد. هر چند خیلی سرش ضدحال خوردیم...

پ.ن 10: یه روز تلافی می کنم، هر چی بدی کردی به من! (یه وقت هم دیدی خدا تلافی کرد، هر چی بدی کردی به من!)

پ.ن 11: خدا نکنه چیزی چشم آدما رو کور کنه. و خدا نکنه آدما احساس بزرگی کنن! چون دیگه جاییو نمی بینن و خیلی راحت از اون پله ای که ازش رفتن بالا، میفتن پایین!

پ.ن 12: خدا جونم، خیلی مهربونی. یه دنیا ازت ممنونم!


دوستانه ها

محبوبه! هنوزم خوش حالم که دیدمت. خیلی خوش حالم! بازم مثه همیشه: ممنون که دوستمی!

محمد، داداش عزیزم! مرسی که این چند وقت تنهام نگذاشتی. خیلی گلی!

و آقا ابراهیم بی معرفت! یه وقتایی یه یادی هم از فقیر فقرا بکن!  


کتابانه

من هشتمین آن هفت نفرم/ عرفان نظرآهاری/ نشر صابرین (کتاب های دانه) از سری داستان های کوتاه خانم نظرآهاریه که داستان های مذهبی رو با یه دید دیگه نوشته. (مثلا اسم کتاب، اسم یکی از داستان هاست که در مورد سگ اصحاب کهفه.) کتاب واقعا قشنگیه و اگه نخونید، از دستتون رفته واقعا! تصویرگری معرکه ی کتاب هم کمک شایانی به لذت بردن بیش تر از کتاب می کنه.  


همتونو دوس دارم یه هوا! دلم براتون تنگ میشه...

خدانگهدارتون...



اضافات:

قالبو عوض کردم به دلیل این که نایت اسکین مشکل پیدا کرده بود. اگه به نظرتون خوب نیست و به وبلاگم نمیاد بگید عوضش کنم!


در ضمن:

ONLY-------------------------> MIR HOSSEIN MOUSAVI>-----------------------------ONLY

شاید باورتون نشه ولی بیش تر بچه های ما رفتن عضو ستاد انتخاباتی شدن و دستبند سبز بستن! اون روز که من دستبند بسته بودم، فقط سه نفر بودن! الان خیلی خیلی خیلی زیادتر شدن!

/*]]--> /*]]-->
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:21 توسط دختر باباش|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت