تبليغاتX
دختر مشرقی - دست عشق از دامن دل دور باد! (2)
دختر مشرقی

مثل تو نديدم هيچ‌كجا مشرقي دختر...!

«هواللطیف»

 

شعرانه:

باد مي دود

بهار مي دود

رود بي قرار مي دود

ابر مي دود

درخت مي دود

کوه استوار مي دود

هرچه ساده هرچه سخت مي دود

کرم خاکي از ميان خاک

بي صدا مي دود

پيچکي شکسته با عصا

مي دود

سنگريزه اي بدون دست و پا

مي دود

مي دود ولي چرا ؟

مي دود ولي به مقصد کجا ؟

غنچه هاي نوجوان

 درخت هاي پير

آسمان سرفراز و خاک سربه زير

روزهاي زود و سالهاي دير

هرچه بود و هرچه مي شود

هرچه رفت و هرچه مي رود

مي دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟

مي دود به پاي جستجو

مي دود به هاي و مي دود به هو

مي دود فقط به سوي او!

 

«عرفان نظرآهاری»


سلاااااااااااااااااااااااام! خوبین؟ منم عالیم!

اصلا تعجب نداره! من برگشتم! شما با یک پست طولانی طرفید! حوصله ی خوندن ندارید، همین حالا پیشنهاد می کنم بی خیال شید و بعد به من نگید چرا پستت طولانی بود. بعد از یه ماه و اندی برگشتم! می خوام واسه خودم هم که شده بترکونم!

حالا یه متن نوشتم که به نظر خودم یه جاهاییش خوب بود. اما یه جاهاییش اون چیزی نشد که خودم می خواستم. هر کاری هم کردم درست نشد. نمی دونم چرا! شما هم بگید خوب شده یا نه...

 

«گل قلب»

آن روز که خدا قلب ها را تقسیم می کرد، قلبی که به من رسید، چیزی شبیه یک گل سرخ بود. فرشتگان می گفتند:«خدا در این قلب ها دمیده است. مواظب روح خداییتان باشید.» قلب های دیگران را که می دیدم، شکل های دیگری داشتند و از جنس های مختلف بودند. حتی قلب هایی به شکل سنگ هم دیدم.

وقتی خواستم قلبم را در سینه بگذارم، دیدم دیگر گل نیست. یک دانه ی کوچک است در کف دستم! ترسیدم که نکند کار بدی کرده ام که قلبم به دانه تبدیل شده است. از هر فرشته ای سوال کردم، جوابش سکوت بود و سکوت! به سراغ خدا رفتم. خدا آرام گفت:«فرشته ی کوچک من! این قلب، حالا دانه است. مواظبش باش و بدان که بازگشت به سوی ماست. هنگامی که باز می گردی، باید شکل دیگری داشته باشد.»

حرف های خدا، هم آرامم کرد و هم دلهره ای در دلم انداخت. متوجه منظور خدا نشدم که می گفت هنگام بازگشت باید شکل دیگری داشته باشد. روی یکی از ابرها نشستم و به دانه ی روی دستم نگاه کردم. دانه... بی فایده بود! شاید روی زمین می فهمیدم که با این دانه چه باید بکنم. به زمین که فرستاده شدم، روزهای اول کارم گریه بود و گریه. دوری از آن جای زیبا دلم را می سوزاند. اما خدا گفته بود:«یک فرشته همیشه دنبالت هست!» احساسش می کردم. هنگامی که گریه می کردم، دستی آرامم می کرد. شاید او همان فرشته ی خدا بود.

گذشت و گذشت و من بزرگ تر شدم. فرشته ای که آرامم می کرد، مادرم بود.

روزی فرشته ام را در حال کاری دیدم. او داشت آرام و با حوصله دانه ای را در دل خاک می کاشت. با دیدن دانه، دلم پر شد از یک احساس ناآشنا! غریبه بودنش آزارم می داد. چند روز بعد دانه سر از خاک برآورد. هنوزهم دلم از آن احساس غریب می لرزید. چیزهایی در ذهنم می گذشت. دانه... دانه! من هم دانه ای داشتم. اما این که آن دانه را کجا گذاشته بودم، یادم نبود. بیش تر به دانه ی مادرم نگاه کردم و یادم آمد که فرشتگان آن دانه را به من داده بودند. من هم جایی برای نگهداری اش نداشتم. پس باید آن را در قلبم می گذاشتم. حالا من یک دانه در دلم داشتم.

دانه ی کوچک مادرم سبزتر می شد. دلم می خواست دانه ی قلب من هم سبز شود.

روی زمین هر روزچیزهای بیش تری یاد می گرفتم. حس می کردم چیزی درون دلم سبز می شود. این همان دانه بود که درون سینه ام رشد می یافت. گاهی که یاد خدا از دلم پاک می شد، قلبم هم می پژمرد و هر گاه خدا در دلم خانه می کرد، دانه ی قلبم سبزتر می شد.

علت این که آن گل به دانه تبدیل شده بود، این بود که قرار بود خودم آن را بپرورانم تا باز به آن گل زیبای اولیه تبدیل شود. و حال جمله ی خدا در دلم زنده شد:«بازگشت به سوی ماست


توضیح: این پست و پست قبلی باید یه پست می بودند. منتها بلاگفا گیر می داد که نباید حجمش از 80 کیلوبایت بیش تر باشه. مجبور شدم دو تاش کنم. شما پشت سر هم بخونید و برید. البته اگه حال دارید. به دلیل همین گیرهای بلاگفا عکس هم نتونستم بذارم...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:26 توسط دختر باباش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت